درد ِ زاییدن
زن
هی نوشتم هی پاک کردم،هی نوشتم هی پاک کردم؛ خدا عمر بده به این تکنولوژی برتر،به این برنامه ی wordpad... و الّا تا سقف اتاق پر می شد از کاغذ پاره ها. نمی دونم چی شد که وقتی سایه ی سرش افتاد روی میزم یهو جمله ی اول ُ پیدا کردم،به خصوص وقتی که گفت: نوشتن اولین جمله عین زاییدنه.
من که داشتم کلمه به کلمه رو رسما می زاییدم،سرمو چسبونده بودم به مانتیور ُ خنده کنان گفتم: آقای بلخی تا حالا چند بار زاییدی؟!.کم نیاورد، خیلی جدی رفت نشست روی راحتی ِ ته اتاق و گفت:زیاد،این اواخر خیلی زیاد. سرمو بالا آوردم و به صورت خالی از احساسسش خیره موندم،از اون صورت هایی که نه لبخند داشت نه اخم ، نه خشم و نه خوشحالی...حتی محض خالی نبودن عریضه یه چروک هم نداشت،نمی شد حدس زد چند سالشه، سی سال؟بیست و نه سال و یازده ماه و 29 روز؟
احمد آقا که چایی آورد شکلات های روی میز رو بهش تعارف زدم اما برنداشت،سکوت رو شکستم: میگن برای ضعف بعد از زایمان خوبه،یکی بردارید!. باز هم نخندید،احساس لوس بودن بهم دست داد.پرسیدم : آقای بلخی کار جدید برامون نمیارید؟. سری تکون داد و من دیگه لال مونی گرفتم.دقیقا برای 5 دقیقه لال مونی گرفته بودم که یادم افتاد: بالاخره فهمیدم بعد از آب تو هاون کوبیدن بی ثمرترین کار دنیا چیه!.چشماشو تیز کرد روی من ُ و تمام اعتماد به نفسم رو گرفت! ولی بنازم به این همه پررویی که در من نهادینه شده! من، دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی از دانشگاه دوقوز آباد،منشی موسسه انتشاراتی درپیت الدوله ، اینجا از پشت میز محل کارم نشستم برای یکی از مطرح ترین نویسنده های جوون که در انتظار دیدنِ ناشره، در حال نطق فنی ام! وقتی نویسنده ی جوون توی صورتش علائم نزاییدن داره،خوب آدمیزاده دیگه! شک می کنه به راست و دروغ آخرین کتابش: ساعت ِ پایانی . حتما براش جالبه که بفهمه بعد از آب تو هاون کوبیدن بی ثمر ترین کار دنیا چیه!مگه نه اینکه توی همین داستان ساعت ِ پایانی ، کاراکتر اصلی صبح فردایی که می خواست پول ِ خانومی که آورده بود رو بهش بده ،پرسیده بود!.یعنی اگه بهش بگم فکر می کنه خودمو گذاشتم جای اون خانومه؟! الهی لال بمیرم که انقدر حرف بی خود از دهنم در نیاد!خوب اصلا از اول خودش شروع کرد،خودش گفت نوشتن اولین جمله عین زاییدنه! ظرف شکلات رو دست گرفتم و رفتم روی صندلی کناریش نشستم: می دونید جوابش چیه؟ وقتی آدم هیچ ایده ای برای نوشتن نداره اما داره هی خودشو مجبور به نوشتن می کنه، وقتی میخواد کارشو ویرایش کنه یهو می بینه چقدر اون وسط مسط ها حاشیه رفته،چقدر چرت نوشته،چقدر باید حذف کنه!دست آخر از اون همه دست نوشته فقط ده تا خط باقی می مونه! نوشتن بدون ایده از آب تو هاون کوبیدن هم بدتره،درسته آقای بلخی؟!
خندید...
-----
مرد
همچین دستاشو مشت کرده بود و چشماشو چسبونده بود به کیبورد که گفتم الانه پس بیفته. این حروم زاده واسه دست به سر کردن منشی حرافّش باز ازش نمونه کار خواسته! تابلوئه...صورتش داشت کش میومد که یهو حس کردم شبیه ملیحه شده،شبیه اون شبی که داشت درد می کشید و می گفت دندون درد از زایمان هم بدتره.
نزدیک میز شدم ،نه زیاد...از همون جا گفتم:نوشتن اولین جمله عین زاییدنه.
ملیحه که داشت می رفت هیچی با خودش نبرد،فقط گفت عاشق یکی دیگه شدم.بهش گفتم ولی تو که عاشق من بودی.گفت اگه عاشقت بودم عاشق یکی دیگه نمی شدم. خانوم منشی پرسید آقای بلخی تا حالا چند بار زاییدی؟.
از وقتی ملیحه رفته هر شب دارم می زام.یه شب گفتم برم سراغ یارو و ازش بپرسم تو چی داشتی که من نداشتم؟ بعد یهو فهمیدم هیچ وقت نفهمیدم یارو کی بود...حتی اون وقتها که از دوستهای قدیمیش حرف می زد هم نگفت یارو کی بود.فقط گفته بود یکی بود که همیشه دوستش داشت اما دستش بهش نمی رسید،قسمتش نمی شد، با هم موندنشون جور نمی شد. اما آخرش نگفت یارو کی بود. بعد که میخواست بره هم نگفت.
وقتی رفت هر شب یه جوری زاییدم...یه شب سرمو کوبیدم توی دیوار،یه شب با مشت شیشه ها رو خورد کردم،یه شب هم تا خود صبح مست و پاتیل گریه کردم... زیاد گریه می کردم،انقدر گریه کردم که چشمام تار شد.
التماسش کردم،گذشته ها رو به یادش آوردم،حتی تهدیدش کردم که چون دوستت دارم تهدیدت نمی کنم! اما گوش نکرد...همش می گفت تو هنوز دوستمی، با این کارات دوستیمونو خراب نکن...
تا اینکه آخرین بار توی کافه ی نبش چهارراه دیدمش که داشت به بقیه می گفت دلم براش می سوزه.عقم گرفت..از اینکه ملیحه دلش برام بسوزه حالم بد شد،از اینی که شده بودم حالم بهم خورد، یهو فهمیدم از همون روزی که رفت حالم داشت ازش بهم میخورد ،اما دلم راضی نمی شد به باورش. چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و اخرین پل دوستی رو هم خراب کردم...
منشی یه خط درمیون زل میزد و حرف می زد.نفهمیدم چی شد که گفت بی ثمر ترین کار چیه آقای بلخی؟ یا شاید هم پرسید که می دونید بی ثمرترین کار چیه؟. موهای مشکی و چشم و ابروی قشنگی داشت،از اون نگاه هایی که میگن: بیا بیا ،برام دردل کن،برام حرف بزن،من همدم خوبیم،من مرهم خوبیم. اونم با این ظرف شکلاتی که گرفته و داره میاد بشینه رو همین صندلی بغلی...وقتی میگه به نظرش بی ثمرترین کار چیه یهو خندم می گیره! از همه ی سادگی ای که این جواب داشت خنده ام گرفت...صورتش فقط اندازه ی یه وجب ازم دور بود،آروم طوری که نشنوه گفتم: بی ثمرترین کار اینه که عاشق کسی باشی که عاشقت نیست.
آروم تر از من پرسید: کار جدید برامون نمیارید؟...