تبليغاتX
وسوسه ها - فتح
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
16:21، دوشنبه هفدهم فروردین 1388
فتح
رو به سیاهی آسمان نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت.با خود فکر می کرد کاش نخ ریسی می دانست،روزگاری پیش از این زنی ژنده پوش را دیده بود که دوکی را می گرداند و پشم گوسفند را تبدیل به نخ هایی ظریف می کرد و زیر لب شعری می خواند...هنگامی که از آن زن پرسید چه می خواند،زن گفت:هر گاه شوهرم به جنگ می رود نخ می ریسم که با آن پاهایش را ببندم تا از من بیش از این دور نشود و شعر می خوانم تا فراموش کنم.
دوست داشت بداند زن چه چیزی را می خواست فراموش کند،شاید خیال انکه مردش در هر سرزمینی که به تاراج می رود معشوقه ای دست و پا می کند...اما بیش از هر چیزی ستارگان در آسمان سیاه رُم به او نوید بازگشت می دادند...مرد به زودی در خانه بود و دل او بسیار هراسناک...
از زمانی که مرد به مصر رفته بود تا امروز چیزی مثل نیش زنبور جایی درست در میان قلبش را می آزرد و سایه ی شوم بدبختی را حس می کرد.همه از بازگشت سزار حرف می زدند اما او می دانست که این آمدن چیزی دیگر خواهد داشت...مصر فتح شده بود و رُمیان شایعه ای را دهان به دهان نقل می کردند،شایعه ای که به بارگاه او هم رسیده بود...میگفتند ملکه ای با چهره ای گندمگون و چشمانی سیاه شده دل از سزار برده است و این مهمترین دلیل فتح و صلح بود...
سپیده ی صبح به همراه صدای چنگ ندیمگان از راه رسید و لباس فاخری که در دستان دایه اش به اتاق می آمد میگفت که برخیز و خود را بساز؛ همسرت ، یگانه فاتح رومیان،ژولیوس سزار از راه رسید...
همه دیدند که در کنار سزار ، زنی بود که کودکی را در آغوش گرفته و دو سوی چشمانش را خطی سیاه کشیده بود، چشمانی که پر از قدرت و شکوه بود و فریاد می زد : این منم، کلئوپاترا.
شانتال