کاج ها و سرو ها

جلوی در مسجد روی پله ها ولو شدم، سرمو گذاشتم رو زانوهام و موهای پریشون شده رو بردم زیر روسری.
- خواهر از اینجا بلند شو.
یه پیرمرد 60-70 ساله بود که حکما متولی مسجد بود. ایستادم ، به راه افتادم... رفتم.
رفتم و رفتم تا رسیدم به در بزرگ و آهنی و تازه رنگ شده ای که بوی شب عید می داد.نزدیک عید این در همیشه رنگ می شد...امسال هم مثل سال های قبل . من اینجا چه می کردم؟
دستمو بردم سمت زنگ، آیفون رو تصویری کردند..اگه ببینند منم باز نمی کنند، می کنند؟
مهم نیست..زنگ رو فشار دادم،یک بار، دوبار، سه بار...صدای حسین آقا اومد: چیه بابا سر آوردی؟آمدم.
پشتمو کردم به در،طاقت روبه رویی نداشتم.
صدای تق و بعد : ها، بفرما؟
برگشتم و دیدم که اول خوب نشناخت، کمی بعد چشمانش گرد شد: روشنک خانوم شمایی؟ خودتانی؟.
داد زد: حمیرا! حمیرا بیا ببین کی آمده....بفرما تو،بفرما.
به خودم مسلط شدم: سلام حسین آقا،پس هنوز اینجایی...کسی نیست؟
گفت: بیا تو خانوم جان.
رفتم تو،شاید نباید می رفتم...اما رفتم و دیدم که کاج ها و سروها و تاب انتهای باغ ، سرجایشان هستند و عمارت سفید رنگ، تیره و خاکستری شده.
- حسین آقا من همین جا رو پله می شینم...سلام حمیرا خانوم.
و در آغوشم گرفت و های های گریه کرد و من به پشتش زدم و بعد که آرام شد رفت برایم چای بیاورد.خیلی اصرار کرد که حداقل به اتاق آنها بروم اما پله ها امن ترین جا بود.اگر شبحش حمله کرد می توانستم خود را به در برسانم و فرار کنم!!
- دستت درد نکنه حمیرا خانوم،همیشه چایی هات دبش و دیشلمه و خوش رنگ و لب سوز و لب دوز و ...
خندید و نشست کنار: ای خانوم!شما هنوز هم خوشمزه حرف می زنید ها!
- کسی نیست؟ در که رنگ شده!
آهی کشید: حسین رنگ زد،گفت بعد ِ اون خدا بیامرز... روشنک خانوم شما فهمیدی چه بلایی سرمان آمد؟
سری تکان دادم و بی خیال گفتم: امروز دم مسجد محلتون اعلامیه ی سالگردش رو دیدم، یک ساله و هیچکی هیچی به من نگفت، نگفتی بقیه کجا رفتند؟
سری تکان داد: روشنک خانوم دست رو دلم نذار که خونه! بعد شما این خونه شد برزخ و جهنم.شما که رفتی آقا همه رو از خونه بیرون کرد.اصلا کسی نموند که بخواد بره...آقا هم هی سکته و درد بی درمون و ...آخرش من که نفهمیدم چش بود اما یه شب ناغافل همین جا که شما نشستی ،نشسته بود و به اون تاب ته باغ نگاه می کرد و چشماشو بست و دیگه باز نکرد.
به صورتم دقیق شد تا عکس العملم را ببیند اما همچنان بی خیال گوش می کردم: خوب بعد؟
- دیگه بعدش هم وکیل ِ آقا آمد و هر چی بود بین ماهرخ خانوم و مهیار خان تقسیم کرد و موند این خونه...که شما هم خودت اومدی.
با تعجب پرسیدم: چه ربطی به من داره؟
- وا خانوم جان پس چرا برگشتی؟ وکیلشان گفت شما رو پیدا نکرده ، وگرنه آقا این خانه رو به نام شما کرده بود.
بلند شدم و روسریم را روی سرم مرتب کردم: از احتشام به من زیاد رسیده!! اگه وکیلشون رو دیدی بگو من تا همین یه هفته پیش اصلا تهران نبودم، الان هم دارم بر میگردم به همون خراب شده ای که ماهرخ و مهیار بهش میگفتند ده کوره ی زن بابا! خونشون هم نخواستم،من اگه واسه این چیزها زن احتشام شده بودم که می دونستم چه جوری حفظش کنم و به جای عاصی شدن، عاصیشون کنم! بهشون بگو روشنک اومد مرگ بابای قرمساقشون رو تبریک بگه و بره.
حمیرا خانوم با دست زد تو صورتش و گفت: نفرین نکن خانوم جان! نفرین نکن! من که می دانم ته دلت خاطر اون خدا بیاورز رو می خواست.اینطوری نگو که تنش توی گور بلرزه.
به تاب ته باغ،به کاج ها و سرو ها نگاه کردم و گفتم: آره از بس دوسم داشت!! از بس بهم اعتماد داشت که به خاطر حرف این و اون سیاه و کبودم می کرد!!من آخرش نفهمیدم اون پیرسگ دم مرگش زن می خواست چه کار که بابای بدتر از احتشام منو به 5 میلیون فروخت به این...اصلا ولش کن،حمیرا خانوم بهشون نگی من اومدما! ندونند بهتره.
من حرف می زدم و زن سرایدار خیره مانده بود.حتمی باورش نمی شد روشنک بی دست و پای کتک خور ِ مهیار و ماهرخ این همه زبون در آورده!صدای زنگ در اومد و چند ضربه ی آهسته به در. تا به خود بیام صدای حسین آقا اومد:
- سلام آقا وکیل، خوش آمدی!قرار بود فردا بیایی که!اگر بدانی که آمده!
از همان دور مرا دید و قدمهایش را تند کرد: روشنک؟تویی؟ خودتی؟
عزم رفتن کردم که دیگر جای ماندن نبود: خداحافظ.
هنوز از کنارش رد نشده بودم که بازویم را چسبید و لرزشی بی امان تمام وجودم را گرفت.میخواستم جیغ بزنم که ولم کن،بذار برم.اما جیغ نزدم و در برابرش مقاوت نکردم.گذاشتم مرا همراه خود به داخل عمارت بکشد و در را پشت سرمان ببندد.
هیچ وقت در برابرش هیچ اراده ای نداشتم.مطیعانه روی یکی از راحتی ها نشستم و چیزی نگفتم..در عوض او شروع کرد:
- میشه بگی این همه وقت کجا بودی؟میدونی چند بار به روستاتون اومدم؟اصلا تو می دونی احتشام این خونه رو به نام تو کرده؟چرا اون جوری رفتی؟اون جوری که فرار کردی احتشام اولش باورش شد حق با بقیه است و تو...تو... ولی بعد... روشنک خوبی؟
تمام مدت سرم پایین بود و اشک می ریختم.چانه ام بدجوری می لرزید و از درون حس تسلیم داشتم.چانه ام را بالا آورد و گفت: خوبی؟
به عمق چشمان سیاهش خیره شدم و خسته تر از تمام چند سال گذشته گفتم: نه...
