تبليغاتX
وسوسه ها - دزد
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
16:35، جمعه پانزدهم آذر 1387
دزد

دزد

از همان دور به تماشا ایستاد.به تماشای موهای یکی در میان سفید و خاکستری اش،موهایی که زود سفیده شده بود اما فرم زیبایی داشت. با آن چشمان عمیق و نافذ،مثل مته ای که تا انتهای قلب را سوراخ می کرد.روزنامه ای را روی میز باز کرده بود و بخاری مطبوع از فنجان چای اش بلند می شد.از همان دور به تماشا ایستاد تا اینکه سرما تا عمق استخوانش را لرزاند.
تق،تق،تق،تق...صدای پاشنه های چکمه در گوشش پیچید،اما سرش بر نگرداند و منتظر ماند تا برسد، و این تماشای دورادور را تمام کند. در روزنامه هم نوشته شده بود مردی ،همسر و فاسق همسرش را با چاقو به قتل رساند.
آرام صندلی رو به رو را بیرون کشید و نشست و دستکهایش قرمزش را در آورد و خندید: چقدر اینجا گرمه!بیرون خیلی سرد بود،خیلی وقته اومدی؟
مرد به کافه دار اشاره ای کرد و چشمانش را به سو زن برگرداند: تو سر وقت اومدی.
زن لبخندی زد و سرش را جلو آورد، کاملا مقابل مرد، مثل انتظاری ابدی برای یک بوسه ی کوتاه اما این فقط برای گرم شدن صورتش،از بخار فنجان چای بود.خندید و گفت: عینکم بخار کرد!.عینک را از روی صورت برداشت: منم چایی میخوام.
مرد آرام آرام روزنامه را جمع کرد و زن گفت: معذرت می خوام دیروز زنگ زدم خونه ، یه کنجکاوی احمقانه بود.
مرد خندید: طوری نیست، به این کارهای خل خلکیت عادت کردم!.
زن اخمی کرد: خل خلکی نبود،تو نمیفهمی...اومد،بگو یه قوری ی گنده ی چایی!.و پاکت سیگارش را در آورد.
مرد به حلقه های دود نگاه کرد و اخمی بین دو ابرو نشاند: خودت خوب می دونی که چقدر بهت صدمه میزنه، به دندون و پوستت،نکش. زن نیشخندی زد: فوقش یکم منو پیرتر نشون میده که اونم مساله ای نیست!تازه میشیم هم سن و سال.
مرد با صدای بلند خندید: پیر باباته!.زن موذیانه خندید: بابای من غلط کرده که با دختر هم سن و سال دخترش دوست بشه!.
فنجانی چای ریخت و همانطور داغ داغ جرعه ای نوشید: بهت گفته بودم خسته شدم؟.
مرد بی حوصله سری تکان داد: روزی هزار بار.
زن پکی عمیق زد: پس اینم هزار و یک بار! میدونی دیشب تا صبح داشتم به این فکر می کردم که چرا زنت نمیفهمه!.سیگارش را در زیر سیگاری له کرد: لازم هم نیست بفهمه، هر کی منو ببینه میگه دختره ی شوهر دزد!.
مرد یکی از همان نگاه های مته ای اش را به زن دوخت و گفت: باز هم از این حرفها.صد بار گفتم تو منو از کسی ندزدیدی.
زن گفت: می دونم، قبل از من دختر خاله ی زنت بود و بعد از من لابد دختر همسایه!
مرد بی اعتنا به حرف دختر شانه ای بالا انداخت: هفته ی پیش مثل دیوونه ها نشسته بود ملافه ها رو بو می کشید،زنه دیگه! هرچقدر هم دیگه براش مهم نباشه باز دست خودش نیست.
زن از جایش بلند شد و گفت: به هر حال... این بازی دیگه جالب نیست،واقعا جالب نیست، چون تو اون قدر جالب هستی که بخوام یه روزی واسه نوه هام بگم مامان بزرگتون وقتی 20 سالش بود عاشق یه مرد 40 ساله ی زن دار شده بود که زنش هیچ اهمیتی نمی داد که شوهرش بهش خیانت کنه ،بهشون بگم که حتی شوهر دزدی مامان بزرگتون هم عین آدمهای دیگه نبود!.
تق ، تق ، تق ... رفت.

شانتال