شبهایی که خیلی سخت خوابم می بره و فکر و خیال امانمو میبره،توی ذهنم شروع می کنم به قصه سازی...معمولا این قصه ها هم مثل خوابهایی که فقط تا چند دقیقه بعد از بیدار شدن به یاد آدم می مونه، زود از ذهنم پاک میشه اما دیشب یه قصه ای ساختم که خوب یادمه و میخوام برای یکی تعریفش کنم و کی بهتر از شما!
یکی بود یکی نبود ، توی یه شهر بزرگ و مدرن مردی زندگی می کرد که عاشق یه دختر خوشگل و قدبلند و همه چی تموم شده بود!خیلی عاشق دختره بود اما از بد روزگار دخترک عاشق کس دیگه ای بود و داشت ازدواج می کرد و مرد قصه ی ما خیلی غصه می خورد...یه روزی توی یه کتاب قدیمی که از عهد باستان(عهد باستان یه چیزی حدودهای سال 2000 میلادیه در داستان ما) یه قصه ی قدیمی از یه کشور کهن و باستانی به نام ایران میخونه به نام شیرین و فرهاد و احساس می کنه سرنوشتش خیلی شبیه فرهاده اما چون زور و بازوی کوه کندن نداشته و تازه دیگه کوهی روی زمین نمونده بوده که آدمها روش خونه سازی نکرده باشن و صاحبش نشده باشن، تصمیم میگیره از یه داستان دیگه به نام لیلی و مجنون استفاده کنه و بزنه به دل صحرا...خلاصه وقتی تمام نقششو سبک سنگین می کنه و در عین حال گوله گوله اشک دلخراش از چشماش میومده پایین، یهو متوجه میشه ای دل غافل!کو صحرا؟الان دیگه تمام کویر ها هم لوله کشی آب شده و به یاد ایام قدیم مزارع کشتزار راه انداختن تا تورهای گردشگری مردم رو برای بزرگداشت نحوه ی زندگی گذشتگانشون به کویر و دیدن صحنه هایی از دام پروری و برنج کاری (توی کویر!) ببرن، دیگه صحراهای خوش آب و علف که تبدیل شده به شهر و زندگی خودشون!
یه روزی که همینجوری تک و تنها کنار دریا روی ماسه های نرمی که میگن از قدیم الایام به همین نرمی بوده و تمام ابنای بشری عشق پا برهنه قدم زدن روی اون رو داشته، قدم می زده، یهو یه فکری به سرش می زنه و تصمیم میگره بشه مجنون عصر حاضر...خیلی زود دست به کار میشه و یه کشتی کوچیک می خره و به تنهایی میزنه به دل آب...روزها و شب ها میگذشت و اون شناور و جریان به سوی مسیر ناشخته ای می رفت که هیچ تصوری ازش نداشت چرا که مسیرش رو به عمد سمتی انتخاب کرده بود که طبق نقشه ی استاندارد جهانی تا ماه ها به هیچ جزیره و شبه جزیره ای برخورد نمی کرد و می توانست با خیالت راحت به غم عشقش یعنی بزرگترین انگیزه ی او جهت خرید کشتی و این بند و بساطها فکر کنه... چند وقتی رفت تا اینکه دست سرنوشت اونو رسوند به یه جزیره ی ناشناخته!ناشناخته از این جهت که هیچ اثری از اون روی نقشه نبود و عجیب تر از اون اینکه به نظر کاملا بکر و دست نخورده میومد!واقعا عجیب بود چون دیگه یه بچه ی سه ساله هم میدونه در سال 2800 میلادی آدمها به طرز حریصانه ای تمام جزایر موجود در دنیا که حالت جنگلی و حاره داشت را به نابودی کشاندند تا بفهمند اگر درختها نباشند چه اتفاقی می افتد!
با کنجکاوی فراوان کشتی اش را به سمت خشکی برد و در فاصله ی400 متری لنگر کشتی کوچکش را انداخت و شنا کنان به سمت جزیره رفت...!آخه یادش رفته بود قایق بذاره توی کشتیش!
خسته از شنا کمی روی ساحل دراز کشید و خیلی زود خوابش برد و وقتی بیدار شد دمدمای شب بود و کنار دستش آتشی روشن بود و زنی در کنار آتش نشسته بود و به او نگاه می کرد...البته من به شما اطمینان میدهم که هیچ حالتی از صورت زن قابل خواندن نبود...مرد از جا می پرد و با سوظن به زن نگاه می کند...زن نیز بلند می شود و خیلی بی تفاوت به زبان (( شانتیمونتول)) که زبان رسمی تمام مردم دنیا بود و باز هم هر بچه ی سه ساله ای آن را بلد بود گفت: اتیش برای اینکه سردت نشه و از سرما نمیری، اینجا شبهای سرد و روزهای گرمی داره. و رفت...
مرد با تعجب زیاد رفتن زن را تماشا کرد و چند دقیقه بعد که تازه حواس خود را باز یافته بود به سمت زن می دود و تا به او می رسد می پرسد: تو کی هستی؟این جا کجاست؟تو اینجا زندگی می کنی؟
و اما قصه ی زندگی زن این بود که وقتی او دختر کوچکی بود همراه پدر و مادرش برای فرار از دست کسانی که هیچ وقت نفهمید چه کسانی ، به دریا می زنند و خیلی تصادفی اینجا را پیدا می کنند...مادرش همان سالهای اولیه آنها را ترک می کند و بسیار اصرار می کند تا دختر را هم ببرد ولی او ترجیح می دهد با پدرش بماند و مادر با تنها کشتی کوچکشان می رود ...پدرش را چند سال بعد کوسه های ما قبل تاریخ( ماقبل تاریخ یعنی سال 1999 قبلتر! ) می خورند و او یتیم می شود و البته از این جور موجودات فقط در این جزیره و آبهای اطراف آن پیدا می شود که بافت واقعی خود را حفظ کرده...و دختر سالهای سال بی هیچ میلی برای بازگشت به تمدن در این جزیره در کلبه ی قدیمی پدرش زندگی می کند و لباسهای برجا مانده از مادرش را می پوشد تا اینکه بعد از سالها مرد را دید و به زبان شانتیمونتول با او حرف زد...
در ذهن مرد سوالهای زیادی پیرامون زندگی زن ایجاد شده بود اما خیلی زود از پرسیدن تمام انها منصرف شد،چون می دانست که در برابر هر سوالی که می کند باید جزیئیات زندگی خود و سفر دریاییش را بیشتر شرح دهد و این کار البته قلب او را می شکست...پس تنها پرسید: این جزیره نا مکشوفه؟
زن گفت: آره!
مرد گفت: آخه مگه میشه؟
زن گفت: برای کسانی که حقیقتا از آن زندگی مدرن بی مصرف خسته شده باشند و حقیقتا و از ته دل بخواهند فرار کنند اینجا وجود داره،حتم دارم مادرم بعدتر اگرم میخواست نمی تونست پیش ما برگرده...اون قایق رو برد،بی رحمی در وجودش لانه کرده بود...پس نمی تونست اینجا رو دوباره پیدا کنه، ولی تو تونستی چون حتما دلیل خوبی برای فرار داشتی و در جایی در وجودت به اینکه هیچ چیز تصادفی نیست اعتقاد داری، پس ظاهرا تصادفی به اینجا رسیدی اما می دانی که تصادفی در کار نیست...
مرد گفت: راست میگی...به نظرم واقعا تصادفی نمیاد.
بهتره قصه رو کوتاه تر کنم،...نه کوتاه تر از کوتاه می کنم!مرد عاشق زن شد چون مردان خیلی زود عاشق زنانی می شوند که برای آنه اماهی میگیرند، آتش و غذا درست می کنند و به درد دلشان گوش میدهند و به مردها لقب محافظ جزیره می دهند!
و اما بشنوید از زن که وقتی از مرد شنید که عاشقش شده گفت: اما دو کفه ی ترازوی ما برابر نیست!من در جنگل بوده ام تو در تمدن،من تا به امروز عاشق نشدم و تو یک بار عاشق شدی...باید دو کفه را برابر کنیم...
مرد پذیرفت و زن قایق را برداشت و به تنهایی به سوی تمدن رفت تا عاشق شود،در عشق ببازد، دلش بشکند و به سوی مرد بازگردد........اما وقتی تمام این اتفاقات برای زن افتاد، او نتوانست راه بازگشت به جزیره را به خاطر بیاورد و دلش برای تلویزیون رنگی 500 اینچش تنگ شد تا با آن بنشیند و فیلم عاشقانه کازابلانکا را ببیند!یک فیلم از عهد عتیق...پایان
