ظرفها را که شستم ، دستهایم را با پیشبند رنگ و رورفته ی آویخته به گیره ی کنار ظرف شویی خشک کردم و بعد حلقه ازدواجم را از روی جانانی برداشتم و به انگشتم فرو کردم.صدای خنده های بلند حسن از اتاق پذیرایی می آمد ،لابد باز زهرا از خل بازی های شوهرش تعریف کرده بود. خانم جان از همان جا داد زد: سمیه خانم یه سینی چایی نمیاری ننه؟. میخواستم جواب بدهم: زوده هنوز ننه حسن،تازه شام خوردیم. جواب دادم: الانه میارم خانم جان. فنجانهای لبه طلایی را از سبد ظرف شویی برداشتم و درون سینی دسته دار چوبی ای که ماه منیر چند ماه پیش همینجوری برام کادو گرفته بود گذاشتم و همه را چای ریختم.چادر سفید گل عنابی ام را روی سرم مرتب کردم و سینی به دست پا به اتاق گذاشتم. عباس شوهر زهرا گوشه ی اتاق به یکی از بالشهایی که زنش با اجازه ی خود از اتاق کناری برداشته بود یله داد بود با پلکهایی روی هم.سینی را میان جمع گذاشتم و کنار زهرا نشستم.
زهرا نگاهی به سینی کرد و رو به من کرد: چه سینی قشنگی سمیه، از کجا خریدی؟
دوست داشتم بگویم : ماه منیر جان هر وقت از لاهیجان میاد حتما یه چیزی برام میاره، میشناسیش که! خواهر به این میگن. گفتم: قابل شما رو نداره زهرا خانم، ماه منیر آورده، پیشکش.
خانم جان یکی از چایی ها را برداشت و رو به دامادش گفت: عباس آقا، پاشو ننه بیا چای بخور.چیه غذا خورده نخوره ولو میشی؟. درسته اومدی سفر به گردش و تفریح باشی اما دیگه صبح تا شب خواب جا کردن که اسمش تفریح نیست.
حسن پقی زد زیر خنده و زهرا هم بعد از یک اخم کوچک با صدای بلند خندید.من خنده ام نگرفت.
حسن رو به منم گفت: قبل از اینکه بیای توی اتاق داشتم به آبجی میگفتم فردا شب شام میبریمشون پیتزا فروشی میدون، اصلا حیف شد امشب نرفتیم، اگه امشب بیرون از خونه شام میخوردیم دیگه عباس نمیتونست بعد از غذا یهو ولو شه و اسباب خنده ی مادر زنش بشه!. و باز زید زیر خنده. زهرا هم خندید و عباس لای چشمهایش را باز کرد ،شکلکی برای حسن در آورد و باز چشمانش را بست.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم، تا با ظرف میوه برگردم صدای هر و کر به گوشم میرسید،" نمیدانم به چی می خندند؟ نکنه حرفهای با نمکشان را میگذارند برای وقتی که من نیستم؟ شاید هم وقتی من توی آشپزخانه ام آنها همان حرفهای معمولی قبل را میزنند و میخندند، مگر همین چند دقیقه قبل به خوابیدن عباس نخندیدند؟ نکند خانوادگی خل و چل باشند ؟این عباس چرا انقدر میخوابه؟ نکنه از دست هر هر های الکی زنش توی خونه یه خواب راحت نداره و الان داره تلافی میکنه؟ یعنی این همه راه از لاهیجان اومده تهران که بگیره بخوابه؟ نکنه معتاده؟ اصلا نکنه میخوان با خنده های الکی حرص منو در بیارن؟ دیدی زهرا چه جوری به سینی خوشگلم نگاه میکرد؟وقتی بهش گفتم قابل شما رو نداره ، برنداشت یه کلام بگه صاحبش قابل داره!. "
ظرف میوه را پر از سیب های سرخ و ازگیل کردم.ازگیلها را همسایمان از باغ لواسانشان آورده بود. پا به اتاق گذاشتم و منتظر شدم زهرا بگه: ازگیل؟!. زهرا نگفت ازگیل.خانم جان توی اتاق نبود.حسن گفت: پای ننه ام درد میکرد رفت بخوابه، بشین تو ،جاشو من براش پهن کردم.
به عباس نگاه کردم، انگار خودش هم خسته شده بود از این همه یله دادن. بلند شد و به حسن گفت: آقا حسن من هنوز خسته ی رانندگی توی راهم، با اجازت برم بخوابم. حسن بلد شد و دو دست رخت خواب به نشیمن آورد.خدا خدا کردم خواب را زنانه مردانه نکنند.هیچ حوصله اش را نداشتم.بلند شدم و با سینی فنجانهای خالی به آشپزخانه رفتم.زهرا هم پشت سرم با ظرف میوه آمد. بهم ریختگی ها را مرتب کردم و چادرم را مرتب تر.به اتاق خوابمان رفتم.زهرا هم به اتاق مادرش رفت. خوب شد! همینطوری بی کلام فهمید هر کسی جای خودش، بگذار تا چند ساعت مخ مادرش را تلیت کند!
کنار حسن دراز کشیدم.به سقف نگاه کردم. صدای خرخر حسن از زیر پتو می آمد ، چشمانم را که بستم دست مردانه اش به دورم حلقه شد. خواستم ریز بخندم تا لج زهرا در بیاید! شوهر او خواب بود و شوهر من بیدار! به سمت حسن برگشتم ، صورت زبرش را به صورتم کشید، صورتش را که صبح تراشیده بود.نتراشیده بود؟ مرا به زیر پتو کشید و نجوا کرد: زهرا خانم گله، بیا اینجا پیشی.
خواستم جیغ بزنم."عباس اینجا چه کار میکرد؟ پس حسن کو؟ یعنی چی شده؟یعنی حسن اتاق خواب ما رو داده به خواهرش و عباس؟ یعنی ما باید امشب توی نشیمن می خوابیدیم؟ حالا اینها به درک، الان چه خاکی به سرم بریزم؟"
آرام از بغلش در آمدم ، از بس گیج خواب بود نفهمید.به سرعت از اتاق خارج شدم و درست قبل از آمدن زهرا خودم را به نشیمن رساندم.به خیر گذشت."پس حسن کو؟ نکنه به خیر نگذشته؟ نکنه فکر کرده از قصدی با عباس توی یه رخت خواب بودم.عباس به زهرا میگه پیشی؟حسن به من خر هم نمیگه!بگه پیشی؟ حسن کو؟ یعنی عباس نفهمید من زهرا نیستم؟ "
صدای در حیاط آمد.صدای در اتاق نشیمن هم آمد. کمی بعد حسن را حس کردم که بدون ریش صورتش را به صورتم کشید.گفتم حسن؟. گفت: چیه؟. گفتم: بهم بگو پیشی. خندید و پشتش را کرد به من: پیشته پیشی. خوابید.
از لای در ،به در بسته ی اتاق خوابمان نگاه کردم، خوش به حال زهرا، شوهرش صدایش میزند: پیشی!خواب هم نیست، خودش را به خواب زده!
