تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
13:52، چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
کسالتی که عادتم شد
خوب از شما چه پنهان رسما و عملا تبدیل شدم به یه آدم مالیخولیا و افسرده و خنده دار! حالا نمی دونم چرا خنده دار ولی واقعا خنده دار شدم!اینو از اونجایی فهمیدم که Mr K همش به غرغرهام میخنده! بگذریم از دیشب که کاسه ی صبرش لبریز شد و گوشی و قطع کرد و همچین تخت تا صبح خوابید! منم واسه خودم کلی گریه کردم و توی دفتری که فرناز بهم هدیه داده سوگ نامه نوشتم و بعد هم به این فکر کردم که علائم افسردگی به این تابلوئی در من هست و هیچ به روی خودم نمیارم...علائمی که مال امروز و دیروز نیست و بیشتر از یک ساله زندگی منو خراب کرده...ظاهر رفتارم توی جمع دوستان اصلا نشون دهنده ی حال مزخرفم نیست چون عادت کردم همرنگ جماعت بشم ولی خودم بهتر از هر کسی می دونم چه غم بی دلیلی این همه مدت برام تبدیل به بغض شده و میخواد بباره،که البته هر چی هم می باره تمومی نداره!گاهی دلم میخواد دنبال مقصر بگردم و علی رو باعث تمام این حس ها بدونم اما واضحه که هر کسی خودش مسئول و بانی ِحال و روزشه...من اگه کمی جسارت و جرات به خرج می دادم خیلی قبلترها خودمو از اون همه انزوا و دعوا و توقع می کشیدم بیرون، الان خیلی شادتر می بودم...وجود Mr K بهم داره نشون می ده چه قدر خوبه وقتی یکیو دوست داری و باهاش بحث میکنی،هیچ نگران از دست دادن رابطه و علاقه نباشی...ولی باز هم مشکل این نیست،احساس بیهودگی و کسالت،نداشتن فعالیت اجتماعی مفید،ترک ورزش و به خصوص شنا...

پ.ن.: خودمم هنوز نمی دونم شرکت در جلسات شورای کتاب کودک چه دردی از من دوا می کنه و اصولا من چه دردی از اونها دوا می کنم! اما کاچی به از هیچی...شاید به زودی جایگاهم رو اونجا پیدا کنم و بالاخره کمی تا قسمتی مفید واقع شدم!

پ.ن.۲:امید گنجیشکه(!) در حال نگارش روایت مهاجرتش در قالب داستانی نیمه مستند با عنوان  سنگ واره های آزاد  می باشد و این داستان برای من ارزش به خصوصی داره... مدتی که این دوست -که هیچ وقت از دوستیش برای کسی کم نذاشت- ایران نبود ، من در آغاز ناامیدی از رابطه ی شخصیم بودم و تلفن های گاه بی گاه امید از ینگه ی دنیا همیشه امید بخش بود... سوای این مطلب حتم دارم داستان خوبی از آب در خواهد آمد چرا که امید قبل از این به طور معمول تصور کاملی از ادامه ی داستانها و پایانش نداشت و بر مبنای آزمون و خطا می نوشت و اصلاح می کرد اما داستان مهاجرتش داستانیست با پایانی مشخص...تجربه ی جدیدیه گنجیشکه!مگه نه؟!

شانتال
1:12، چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
نقطه،ته خط
روزهایی که همه چشم می شوند تا سانت به سانت ِ خوشحالی های یک تازه به خوشبختی رسیده را اندازه بگیرند،دل آدمی پستویی می خواهد تا در کنج آن تنها باشد و لام تا کام چیزی بروز ندهد تا مبادا چیزی هدر رود!

اضافه شد: پرنده‌ها به تماشای خواب‌های سپيد فرستاده می‌شوند هر لحظه باید منتظر تکمیل این لیست بود! اگر معتقدید و موثر است برای بهروز بقایی دعا کنید که بماند...

شانتال
0:24، سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
شاسخین لامبادا می رقصد!
و شانتال به گوشه ای سر در گریبان نشسته بود و همی به گردش این روزگار ِ چماقانه و مهرنورزانه فکر می کرد که به ناگاه صدایی ریتمیک او را از عالم فسردگی بیرون کشید و حالی وسوسه ناک بر او غلبه گشت!وسوسه ای بود با طعمی خوش از جنس ِ حالا قرش بده،ولش بده!! وصفی بر حال وی رفت ناگفتنی...آن چنان خوش خوشانش شد که حیفش آمد دیگر غمزدگان ِ این روزگار غدار را در این عیش شرکت ندهد...پس خیلی زود اولین فرد ِ دلنشین و جذابی که در اطراف خود می بینید(مثلا شاسخین! )  را در آغوش گیرید و همراه با این ترانه و موزیک دچار نوستالوژی شوید و بدَنسید!

 

Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Dança sol e mar guardarei no olhar
O amor faz perder encontrar
Lambando estarei ao lembrar que este amor
Por um dia, um instante foi rei

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Cançăo riso e dor melodia de amor
Um momento que fica no ar

پ.ن.: می بینم که زبان شیرین پرتغالی هم بلند نیستی که!!اشکالی نداره...منم اولش مثل تو بودم ولی با کوشش و مرارت رفتم اینجا!

شانتال
22:40، دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
رفیق ِ من باش
خوشحالی های مرا دوست بدار چرا که پیش از تو کسی مرا فارغ از خودخواهی هایش دوست نداشته است.من عشق را سال هاست در پستوی تاریک ِ گناهانم گم کرده ام،بیا و رفاقت به خرج بده و در دوباره یافتنش کمکم کن!هیچ حسی بالاتر از دوستی نیست،این را سال هاست فهمیده ام.

شانتال
23:26، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم
روزهای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم

با هوای تو توی کوچه های دلواپسی
غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم

شانتال
20:14، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
روزی و جایی باز هم ...
و باز با تک تک واژه ها گریستم...در خیالی سیاه و سفید مثل فیلم های صامت با حرکاتی تند و قطع ناپذیر به این باور رسیدم که گاهی نبودن ِ آنان که دوستشان می داری، برای آرزو داشتن لازم است!
شانتال
0:59، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
من و خودشو کجا می برید؟!
آقای "کاف" پس از آنکه چند کتاب شعر و رمان یاس آمیز خواند احساس کرد به فلسفه ی عجیبی در زندگی دست پیدا کرده است و تصمیم گرفت از محیط پیرامون خود الهام بگیرد و روایات زندگی مردم اطرافش را در قالب فیلم های مستند به نمایش بگذارد تا رنج عظیم بشری را در لانگ شات های تامل برانگیزی نظیر 59 دقیقه فوکوس بر برگی روان بر جوی آب به جهانیان نشان دهد.
چندی نگذشت که اولین فیلم وی به فستیوال فیلمهای مریخی ِ تولید شده در علی آباد سفلا دعوت شد و جایزه ی دنبلان زرین را از آن خود کرد،هرچند که به آثار ارزشمند ِ وی اجازه ی اکران داخلی ندادند و منتقدان وطنی او را سرتاپا به فضولات گاو کشیدند! اما برای آقای "کاف" این اول راه بود...او که به استعدادهای نهان خود پی برده بود به سر منشا بازگشت و این بار به موزیکهای یاس آلودی نظیر ِ ((یه بار سلامت می کنم،دلمو به نامت می کنم،از این همه خاطرخواهات...)) گوش سپرد و به کشف سینمای شالوده شکن مفتخر شد! فیلم جدید وی درباره ی شب زفاف گربه های محله ی مادر زنش بود که امان را از اهل محل ربوده بود...
امیدوام تا به اینجا با رویحات آقای "کاف" به حد کفایت آشنا شده باشید چون داستان من و آقای "کاف" زمانی شروع شد که ...

-----------
متاسفانه باقی اوراق نویسنده به طرز مشکوکی ناپدید گشته است و خانواده ی وی به طرز غم باری به دنبال اثری از وی هستند، در صورت یافتن نشانی از نشانی ِ نویسنده ی متون بالا با نویسنده ی این متون تماس حاصل فرمایید! و یا بهتر از اون...باقی ماجرا را حدس بزنید!

شانتال
0:15، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
دوستی
نمی دانم از دلخوری بود یا بی تفاوتی،دیگر دوست نداشتم دوستت داشته باشم؛باورهای من را از داشتن رفاقتی پایان ناپذیر به لجن کشیدی و راستش هنوز هم که به تو فکر می کنم دوست دارم فراموش کنم چگونه این حجم دوستی را به صورتم تف کردی...دوست جان! آن شب که بعد از چند سال  تصادفی بر ارتفاعات این شهر دود زده دیدمت به راحتی فهمیدم که تو هم از این دوستی دل کنده ای و من مدتها بر سر گوری خالی گریه می کردم ... هنوز به یاد ِ ایام ِ رفاقت پر از گریه می شوم،دوستی رسم خوش آیندی بود!بود؟

شانتال
18:2، جمعه بیست و دوم آبان 1388
برگی از سینما و تئاتر ما ورق خورد

جمشيد لايق  بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر، روز گذشته در سن 78 سالگي دار فاني را وداع گفت. اين پيشكسوت بازيگري كه سابقه بازي در مجموعه‌هاي تلويزيوني سربداران، بوعلي سينا، هزاردستان و سلطان و شبان را داشت، پس از يك ماه اقامت در بيمارستان قلب تهران، عصر ديروز 21 آبان‌ماه درگذشت. براساس اين گزارش، قرار است پيكر وي، ساعت 9 صبح روز يكشنبه 24 آبان از مقابل تالار وحدت تشييع شود. جمشيد لايق يكم فروردين سال 1310 در يكي از محله‌هاي قديمي تهران متولد شد. او بعد از گرفتن ديپلم ادبي و ديپلم هنرستان هنرپيشگي در سال 1332 با گروه هنر ملي آشنا شد و در سال‌هاي 1334- 1333 دوره بازيگري و كارگرداني را زير نظر يك استاد تئاتر در آمريكا گذراند و در سال 1338 به استخدام اداره هنرهاي دراماتيك درآمد. او در سال 1353 براي دريافت ليسانس درام‌شناسي، كارگرداني و بازيگري از دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد. در پي اجراهاي داخلي نمايشنامه‌هايش به خارج از كشور نيز بارها دعوت شد و در كشورهاي مختلف با گروه‌هاي مختلفي كه كار مي‌كرد به هنرنمايي پرداخت. او در كنار بازيگري و كارگرداني به تدريس در دانشگاه آزاد اسلامي نيز پرداخته و همچنين موفق به كسب درجه دكتراي هنري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي شده است. بازي در مجموعه‌هاي تلويزيوني هزاردستان، سلطان و شبان، سربداران، بوعلي‌سينا، روزي روزگاري، فروشگاه و مرگ در پاييز، همچنين ايفاي نقش در فيلم‌هايي چون خواستگار، رگبار، شهر قصه، دايره مينا، كلاغ، كفش‌هاي ميرزانوروز، شايد وقتي ديگر، خارج از محدوده، بازي تمام شد، مسافران، تهران روزگاري نو، سگ‌كشي و ... كارنامه هنري مرحوم جمشيد لايق را تشكيل مي‌دهد.منبع

پ.ن.:قسمتی از سریال سلطان و شبان با بازی مرحوم جمشید لایق

شانتال
1:23، پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
وقتی شانتال دچار دغدغه شد
حقیقتش غم عالم ما را دربرگرفته است!حالا آقای کِی می آید و می گوید "باز تو هر چی شد بنویس تو وبلاگت!" ولی هم من و هم شما خوب می دانیم که چاقی و از ریخت افتادن اندام چه درد ِ دردناکی ست!امروز صبح کشف کردیم بدجوری در حال چاق شدنیم و ناهار را بر خورد حرام نمودیم...همینجور تا شب هر چی خوردنی خوشمزه بود خود حرام نمودیم!حتی وقتی عصر هنگام به همراه مادر و خواهر همسر عزیزمان به مزون رفتیم و شیرینی های جیگولی و خوشمزه را هم دیدیم باز بر خود خوردن را حرام نمودیم(دروغ نباشه ناخونکی زدیم!) ولی همچنان دلمان دلش غذا میخواست و عقلمان میگفت به جذابیتت فکر کن!! تا اینکه وقت شام در منزل ِ زهره جان با دیدن ماکارانی ِ پر از قارچ و ذرت اختیار از کف دادیم و ... چه می شود کرد! محض ِ دلداری خود جملاتی از استاد ِ فّنِ طنز ،حضرت ِ وودی آلن را به یاد آوردیم که:((  نه تنها مدت زمانی که ما روی کره ی خاکی به عنوان عمرمان سپری می کنیم بسیار محدود و غیر قابل تمدید است بلکه اکثر غذا خوری ها و رستوران های ارزان قیمت هم قبل از ساعت ده شب تعطیل می کنند))!*

*از داستانِ ((چنین پخت... کتاب آشپزی نیچه)) اثری کوتاه از وودی آلن.

پ.ن.: دیگه دارم به این نتیجه می رسم که من اگه این وودی آلن رو به عنوان مرجع ِ طنز آمیز در زندگی نداشتم به چه چیزی توسل می جستم جهت ِ چشم پوشی در نخوردن کالری و حفظ تناسب اندام!نیست کسی که شانتال را روزی یک ساعت به ورزش و کوشش وادار کند؟!

شانتال
23:45، سه شنبه نوزدهم آبان 1388
زندگی،حقی مسلم تر از انرژی هسته ای!

Yesterday is a wrinkle on your forehead
Yesterday is a promise that you've broken
Don't close your eyes, don't close your eyes
This is your life and today is all you've got now
Yeah, and today is all you'll ever have
Don't close your eyes
Don't close your eyes

This is your life, are you who you want to be
This is your life, are you who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

Yesterday is a kid in the corner
Yesterday is dead and over

This is your life, are you who you want to be
This is your life, are you who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes

This is your life are you who you want to be
This is your life are you who you want to be, yeah

This is your life, are you who you want to be, who you want to be yeah
This is your life, are you who you want to be , who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

And you had everything to lose

لینک دانلود ترانه 

switchfoot

شانتال
1:16، سه شنبه نوزدهم آبان 1388
داستان اینس

تقریبا اواخر کتاب اینس،روح من نوشته ی ایزابل آلنده هستم...رمانی که به شرح تاریخ فتح شیلی و نقش موثر و ماندگار اینس سوآرس می پردازه، و از اونجایی که داستان کاملا مبتنی بر حقایقه سطر به سطر پشت خواننده رو از رویدادهای زندگی این زن به لرزه می ندازه! زندگی اینس سوای تمام رشادت و قهرمانی هایی که داشت، با قلم آلنده تبدیل به روایتی رمانتیک از عشق های سرنوشت ساز شده، عشق اینس به همسر اولش خوآن مالاگایی که باعث شد در پی یافتنش از اسپانیا به امریکای شمالی سفر کنه و عشق به پدرو د والدیویا که منجر به سفر به شیلی و تبدیل اون به مستعمره ی پادشاهی اسپانیا و نقش کلیدی اینس در راه اندازی و گرداندن اولین شهر متمدن شیلی یعنی سانتایگو شد و در آخر  ازدواج عاشقانه و در عین حال مصلحت آمیزش با رودریگو د کیروگا که به زندگیش ثبات بخشید.رمان جالبی ست...به خصوص ترجمه ی زهرا رهبانی که به طور مستقیم از اسپانیای به فارسی تا حد ممکن اصالت نثر آلنده رو حفظ کرده.

به روایت کرم کتاب: اینس سوآرس زن جوانی است که برای یافتن شوهرش پای به قاره جدید می گذارد، آنهم در حالی که مهاجران اندک اسپانیای هنوز جرائت آوردن زنان و خانواده های خود را ندارند. سفر پر ماجرای اینس از زبان خود او روایت می شود. مشکلاتش، که برای هر زن تنهائی در میان انبوه مردان پیش می آيد. در مقابل متجاوزان مجبور است از خود دفاع کند. برای حقش مبارزه کند و شغلی آبرومند برای خود ایجاد کند و به ندای عشق پاسخ بدهد و کشوری را بسازد! اگر اين داستان يک واقعیت تاریخی نبود، شما فکر می کردید یک رمان پر هيجان می خوانيد!

 

شانتال
20:48، دوشنبه هجدهم آبان 1388
خارشی برای تمام عمر
و اگر مردی پس از ورود به عالم تاهل و تعهد، خارشی شیطنت آمیز مبنی بر دور زدن تعهدات زناشویی به سرش نزند مرد نیست!  (( سوره ی ازدواج - آیه ی اول و آخر))

مرتبط: خارش هفت ساله!

شانتال
4:0، دوشنبه هجدهم آبان 1388
دیواری که فرو ریخت

پ.ن.: عاقبت دیوار ِ ظلم ،تعصب گرایی ، قدرت طلبی و جنایت این است،باشد که دیوارهای دیگر هم درس بگیرند!!

شانتال
19:24، یکشنبه هفدهم آبان 1388
امیدت ناامید نشه جوون!
  مکان هایی که تحت عنوان آثار باستانی شناخته شدند،  در من حس دوگانه ای ایجاد می کنند..از طرفی تصور اینکه سالهای بسیار دور آدمهای دیگه ای در آنجا زندگی می کردند،قدم می زدند،هم ُ فریب می دادند ،بهم عشق می ورزیدند و یا ناامید از آینده ای مبهم تنها به نفس کشیدن اکتفا می کردند،باعث میشه به نبودن خودم و تصور احتمالی آیندگان از خرابه هایی که امروز خانه و شهر منه فکر کنم...اما از طرف دیگه حس آزار دهنده ی فضولی و کنجکاوی بیش از حد هم بهم دست میده! و این حس باعث میشه خودم رو گناهکار بدونم...حالا گناه کار در محضر کدام خدا؟!این دیگر سوالی ست خارج از مبحث! شاید با رفتن به مکان هایی که سابقه ای بیش از ۱۰۰ سال دارند کاری عادی باشه و اما کنجکاوی در باره ی مردمانی که تنها ۶۰ سال پیش از این زندگی می کردند و در صورت ادامه ی زندگی، این روزها خیلی هم پیر محسوب نمی شدند،حس نوشتاری من رو به شدت قلقلک داد!
روستای مخروبه ی  پرور در چند کیلومتری خارج از سنگسر ( یعنی عمرا بگم مهدیشهر!!) یکی از همین آثارهای نه چندان باستانی اما جالب توجهه...در حالیکه که مسیر جاده خط سفید ُ گرفته و رفته در میان راه می رسی به روستایی که در دو سوی جاده واقع شده...خانه هایی مخروبه و درختهایی سرسبز و زنده...کنار یکی از این خانه ها در نزدیکی جاده قبرستان کوچکی از اهالی این روستاست،کسانی که روزی صاحب این خانه ها بودند و به دلایل احمقانه سالهاست که تنها صاحب سنگ قبرهای کاملا سالم خود هستند! عمده نوشته ی سنگ قبرها حکایت از جوانی مردگانی می کند که به خاطر دعوای قومی کشته شدند و طی مدت کوتاهی روستا را خالی از سکنه کردند و بازمانده ها هم راه شهر را در پیش گرفتند.سن و سال اهل قبور بین ۱۸ تا بیست و خورده ای در نوسانه و جالبترین بخش سنگ گورشان این:

جوان ناامید از زنده گانی


که احتمالا یعنی همان ناکام و کم سن و سال و زن نگرفته!چرا که روی یکی از سنگها نوشته شده بود: جوان مسرور از زنده گانی!! و این یکی حتما زن و بچه داشته...از همان جا بود که شخصا لقب مسرور را به کِی دادم! بعضی از خانه ها هنوز اتاق های سالمی داشت ، با شومینه و دودکش و به راحتی می شد تشخیص داد که کدام خانه متعلق به فردی مرفه تر بود...و آدمها چه موجوات خری هستند!! عمر کوتاه ُ دستی دستی کوتاه تر می کنند و میندازند تقصیر قسمت! به قول ایشون "از ادمیزاد جماعت هر خریتی که بگی بر میاد!!!"

 

شانتال
1:31، یکشنبه هفدهم آبان 1388
نوعی دیگر
 هاها!زندگی ست دیگر...شانتال می نشیند پای این پنجره ی ورود به دنیای مجازی و ایمیل و اسپم پاک می کند و "جاده عشق قرارمونه "گوش می کند و ریز ریز اشک می ریزد ، خودش هم نمی داند چرا...شاید چون کمتر کسی ست که حداقل یک بار جاده ی عشقش به بن بست نرسیده است! پوستمان مثل کرگدن کلفت شد تا یاد گرفتیم تنها در لحظه زندگی کنیم و از دیگری به اندازه ی توانش توقع داشته باشیم نه آرزوهایمان!به گمانمان راستی راستی وقت شوهر رفتنمان شده است!کوله بار تجربه را باید جایی زمین بگذاریم!!! بابا تجربه!کیاست!وقار! از رو رفته! آدم شده! و حتی... از نفس افتاده!

پ.ن.: حالا که شانتال در حال غش و ضعف رفتن است برای کامنت نوشتن در وبلاگ دوستان،یکی در میان مثل خر در گل می ماند!این رمز و شناسه دیگر چه صیغه ای ست که ما را از کامنت گذاشتن از برای شما محروم کرده؟!به خدا ما هستیم...کلی هم قصد ابراز وجود داشتیم!!

شانتال
1:59، شنبه شانزدهم آبان 1388
شب ِ عزیز
از عروس رفته گل بچینه بگیر تا ساعت مچی از طرف پدر داماد به عروس خانوم...بعد هم لی لی لی و ای عروس مهتاب ، ای مستی مِی ناب... تبریک فامیل به عروس داماد یک طرف و به ما هم از طرفی دیگر!
اما راستش از شما چه پنهان این عروسی پسر عمو جان نبود که چهاردهم آبان را خاطره انگیز کرد...گودبای پارتی ((عزیز)) هم در همان شب بود و ((عزیز )) برای ما یک دنیا عزیز است...رفتنش به ینگه ی دنیا آنچنان ناگهانی شد که از دست دادن میهمانی خداحافظی اش تحمل ناپذیر می نمود! و به ناگاه شانتال با موهای شنیون شده و آرایش تیشان فشانی ِ آرایشگاه و آقای ((کِی)) با کت شلوار رسمی - از نمونه های نادر ِ  تیپیک ِ نوع ِ نوید!- زنگ درب منزل دایی جان ِ آقای ((کِی)) را به صدا در آوردند و در کمال تعجب همگان تحت عنوان رسمی ِ ((عروسی رو پیچوندیم)) وارد آپارتمان شدند و با بیست الی سی نفری دست دادند و روبوسی کردند... بعد هم شانتال هی ((عزیز)) را نگاه کرد و هی بغضش را کنترل کرد!هی کنترل کرد!هی کنترل کرد!تا اینکه کمی ویسکی حالش را رو به راه کرد! اما همین که شانتال رو به راه گشت ، به اواخر گودبای پارتی نزدیک شدند و خداحافظی ها با ((عزیز)) شروع شد و بغض همه ترکید...بغض شانتال نیز به همچنین!
آن وقت آقای ((کِی)) که خودش دچار ناراحتی فراوان از رفتن پسر داییش است، شانتال ِ گریان را بغل می کند و می گوید: تو چرا گریه میکنی؟مگه فامیلته؟!. و اینجا به شانتال خیلی برخورد،اما به روی ((کِی)) نیاورد و تنها به حذف عنوان آقا از اسم او بسنده کرد! دیوانه ی بی احساس ِ دوست داشتنی ِ خر! بالاخره فامیل که خواهیم شد!تازه فامیلیت به درد لای جرز می خورد وقتی رفاقت این همه سنگین و حجیم است... فراموش هم نکن این من بودم که after party عروسی پسر عموجان را پیچاندم که به good bye party ((عزیز)) برسیم!! تازه من اگر به عزیز نمی گفتم give me a hug که نمی شد!نا سلامتی عزیزمان است!

پ.ن.: این پسرک ما اسمش عزیز نیست ها! عزیز صدا زدنش داستان داره...

شانتال
12:43، چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
بالاتر از خطر!
با تو هستم..با تو ای هم وطن! با تو ای سبز ِ همیشه سبز...آیا خبر داری؟! امروز را خبر داری؟!قرار است باز امروز در خیابان ها سگ صاحبش را نشناسد و پارس کند و گاز بگیرد...البت که منظور از سگ آن طرفی ها هستند! و ما در چنین روزی می خواهیم برویم خیابان و کت و شلوار بخریم برای کی پور * جهت شرکت در جشن ازدواج پسر عمویمان! به این می گویند جان بر کف به استقبال عروسی رفتند!

* کی پور نام فامیل آقای ایشان ما است و ما هم بیش از هر چیزی به رسم زنان قدیم حال می کنیم با نام فامیل صدایش زنیم! به خصوص وقتی که هوس دربند و درکه داریم!

پ.ن.: ممنون از اینکه من نیستم ولی شماها هستید!قول شرف می دم منم برگردم!دلم برای آن که بودم تنگ رفته است فراوان...بر میگردم: حتما!

شانتال
23:30، یکشنبه دهم آبان 1388
تشت ِ سرخ
نه که نیستم...هستم! فقط نمی دونم چرا وقت کم میارم برای اینجا.این روزها چقدر کتاب خواندن می چسبد...به خصوص Ines del almamia . کمی هم سفر ، به اضافه ی عروسی پسر عمو جان در سه مرحله ی حنا بندان و عروسی و پاتختی که از پس فردا به راه است! در ادامه ی مطلب چیز جالبی نخواهید دید،خودم دوستش ندارم فقط از برای تست نوشتم!میخواستم ببینم هنوز هم می توان چرندیات ببافم که دیدم دست مریزاد به این قلم که از چرت نویسی از نوع ِ بی ناموسی دست بر نمی دارد!آن هم با سوژه های تکراری و کلیشه ای و دست مالی شده...

پ.ن.: زندگی که بی تلاطم و در آرامش باشد ،شانتال انگیزه ی وبلاگ نویسی اش را از دست می دهد و دو دستی می چسبد به خنده های تکرار نشدنی...از شما چه پنهان جا داشت که یک سفرنامه ی جانانه ی سمنان و سنگسر می ذاشتم اینجا تا ببینید وقتی شانتال برای اولین بار در مقام عروس به خانه اقوام همسر می رود چه بانوی با شخصیتی می شود! می شود؟!!

پ.ن.2: دوری شانتال از فضای مجازی و رادیو و تلویزیون و باقی دنیای رسانه یعنی که تازه بفهمد :  مسعود رسام درگذشت... هنوز هم سبز بودن را عشق است!


ادامه‌ي نوشته
شانتال
17:5، سه شنبه پنجم آبان 1388
باران می آید..باران...
و من هیچ وقت باران را دوست نداشتم،اما بوی خوش نان گرم را همیشه دوست داشته ام و دیدن لبخند دخترکی که بهانه ای برای لبخند زدن ندارد را بیش از هر چیزی دوست دارم.من این حال غریبی که هر سال بعد از سه روز خستگی ِ جسمی ،بر روحم مستولی شود را دوست دارم،این حس ِ خوبِ آدم بودن را! می دانم که آدم خوبی نیستم و می دانم که خودخواهی هایم مرزی ندارد و گاهی همه را و بیش از همه خود را برای رسیدن به خواسته های ناچیز له کرده ام اما این منی که سالی یک بار از خودم می بینم را بسیار دوست دارم. شاید تصویری باشد از کسی که آرزو می کردم باشم...و راستش از شما چه پنهان امسال هم روز افتتاحیه جشنواره ،هنگام قسم خوردن گریه کردم و روز اختتامیه، هنگام خداحافظی هم گریه کردم...من بخشی از خودم را هر سال آنجا جا می گذارم...

ممنونم از تک تک دوستانی که ما را به دیدن روی ماه خود مفتخر کردند! ممنون از چیهیلک عزیز  و فرنگیس ِ همیشه دوست داشتنی و فاطمه ی مهربان ... و تشکر ویژه از امیر کیهان که از راه دور به غرفه ی آلوچه ای ما کمک کرد و بخشی از هزینه های ما را متقبل شد. هزار بار ممنون از تمام دوستانی که آمدند و همراهی کردند و چقدر جای آنها که نبودند خالی بود.

پ.ن.: این همه تبریک تولد شانتال را ذوق مرگ نمود!

شانتال