پ.ن.:هر کی تهران باشه و نیاد بازارچه خیریه خیلی چیزه! به این میگن تبلیغات پست مدرن!!
۲ خیلی سرش شلوغه...یه جوری که اصلا دلم نمیاد سرش غر بزنم ولی بازم غر می زنم!زنگ تفریحمون بعد از ۲ ماه این بود که چند روز بریم شمال تا همو ببینیم!! به مناسبت همین در دسترس نبودنش چند باری از دیدن دوستام محروم شدم و بیش از همه از دیدن خودش...حتی تلفنی هم زیاد وقت نمی کنیم حرف بزنیم،به خصوص اینکه زیاد پشت تلفن حرف زدن صفایی نداره!اصلا تلفن بازی یکی دو مرحله قبل از نامزد بازیه!من الان دلم نامزدمو میخواد!!
۳ اگه اون اتفاقی که نباید میفتاد ، افتاده باشه، یعنی بعدش چه اتفاقی میفته؟!! مساله این است...هر چند که قابل حله ولی حتی تصور حادث شدنش هم حالمو بد می کنه...حالم خوبه ؛حالم بده؛ حالم خوبه؛ حالم بده... میخواستم در راستای این مساله ای که فکر و ذکرمو مشغول کرده یه چیزهایی بنویسم اما راستش به اندازه ی یه تغار ِ گنده آلوچه جنگلی ِ فرد اعلای غرفه ی حامی بلاگ دچار خودسانسوری شدم... به این جمله ی آخری میگن به تیر و دو نشون!

چه تکرار شیرینی ست...باز مثل هر سال چند روز در کنار چند دوست در بازارچه ی خیریه ی پیام امید سهم ناچیزی از خوبی ها را ادا می کنیم : بازارچه خیریه ی پیام امید امسال در سه روز چهارشنبه ،پنج شنبه و جمعه ی این هفته به تاریخ 29 و 30 مهر و اول آبان در سالن سپید واقع در خیابان ولیعصر ،پایین تر از چهارراه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار برگزار خواهد شد.ما را در غرفه ی حامی بلاگ مشغول آلوچه فروشی خواهید دید! به خصوص روز جمعه که با دوستان وبلاگ نویسمان قرار داریم...قرار وبلاگی ِ روز جمعه از ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر را فراموش نکنید!
حمایتمان کنید و بازارچه ی امسال را هم در وبلاگتان تبلیغ کنید که اجر معنوی داره ها!بدین منظور به وبلاگ عشق مجازی سر زدن،ضروری است!
!
!
در راستای اعطای جایزه ی صلح نوبل به برادر اوباما بخوانید عكس العمل تعدادي از شخصيتهاي مهم جهان را از نگاه علیرضا رضایی :
حسني : من نمي فهمي اين نوبيل ديگه كيمدي ؟ خودش ميرفتي بيمب ديناميتي توليد ميكردي حالا صلح ميكني ؟ من ميگويم اشـّك ! تو گلط ميكني ! بي من خشم جمع ميشي با كفش به اسرائول پرت بكني تو بجاي اينكارا برو زنت جمع كن به ايسلام ضربه ميزني . آخه مگي سياه پوست جايزه ميگيري ؟ هرچي ميكشي از اين قيشر دانيشگاهي !

دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
مِی نوش ندانی از کجا آمدهای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
پ.ن.: امروز موقع عملیات شراب اندازی بسی به یاد فرنگیس بانوی شراب شیرازی بودم! ..فِک کن!من و انگورها چه بازی شلپ شولوپانه ای راه انداخته بودیم!اولش عین این بچه سوسول ها کلی واسه انگورها قیافه گرفتم که شما کِرت و کثیفین!نیم ساعت بعد همچین مشت مشت انگور سوا می کردم و می ریختم توی تشت انگار هفت نسل قبلم شراب ساز بوده!از برکات نامزدمان به چه درجاتی رسیده ایم!
------
۱ لیدی ِ پیر آس خشت را میان شعله های آتش ِ شومینه انداخت و دختر خدمتکار کلاه و پالتوی خود را پوشید و اوتول بنز با نشان خانوادگی ِ لرد از میدان ِ کنار بندر گذشت...در همان زمان چند پسر دهاتی با چشم های زخم شده از تراخم و کلّه های ِ گُله به گُله خالی از مو با قلّاب سنگ گنجشک های باغ ِ دلگشای ذبیح الله خان را نشانه گرفته بودند.همان روز ها بود که از فرنگستان برای شازده دُم داری چون ذبیح الله خان خدمتکاری زبده آورده بودند که پیش از آن در لفاف ِ خدمت به لیدی ِ پیر، شراب دار ِ میهمانی های خلاف عفت ِ جناب لرد بود.می گفتند ذبیح الله خان آنچنان شیفته ی دختر چشم آبی با موهای رنگ کاه گشته بود که هفت شبانه روز از عمارت اصلی پا به بیرون نگذاشت...بعد تر ها که از صدقه سر ِ زور رضا خانی چادر چاقچور شد نشانه ی تحجّر و بی قانونی،زنان حرمسرای ذبیح الله خان مو رنگ کردند و واجبی و ترتیزک در غذای دختر خدمتکار ریختند اما نه مهرشان افزون شد در دل آن پیر ِ سگ و نه بلایی سر دخترک آمد، می گفتند جادوگر است و خان را جادو کرده است... حتی وقتی ناغافل آبله از لا به لای درهای عمارت به صورت دخترک چاله انداخت باز هم هیچ لعبتی جای ِ او را در دل ذبیح خان نگرفت،به احتمال قریب به یقین دختر فرنگی جادوگر بود.
2 سه وعده ی تمام غصه خورد و مو کند و زخم به صورت نشاند.همین که گل های سرخ باغچه به حیاط کناری کوچ کردند و جای خود را به قارچ های ناامیدی دادند، صدای غرش دیوها امان از امان ِ "بی بی" برید.دیوها دیوار خانه را خراب کردند،و خانه بخشی از تمام شهر شد و تنها همین یک خانه بود حد فاصل غرب تا شرق ِ شهر. اتوبان که آمد بی بی سال ها بود که هفت کفن پوسانده بود و وارد دور دوم کفن پوسانی گشته بود و ندیده های ِ نتیجه های" بی بی " هرگز بوی یک گل سرخ کوچ کرده را نفهمیدند.
3 به زودی در این مکان چند خطی در قالب مینی مال نصب خواهد شد!
...

عطسه می کنم،به گمانم سرما خورده ام،شاید آنفلونزای نوع A...احتمالا مرا راهی بیش نباشد تا گور! هامون را با صدای تَق و توق تخمی شکنی و شلپ شولوپ شلیل خوری اطرافیان می بینم،اعصابم خط خطی می شود از این همه ابتذالی که من ِ منورالفکر را آشفته کرده است! هامون را ندیده فرار می کنم...با خودم درگیرم،خوشحالم اما درگیرم!از آن خوددرگیری هایی که نوشتن ندارد...که اگر بد بنویسم، ترسم که دشمن شاد شوم! ((دشمن شاد)) نوعی گلواژه ی کلاسیک است که سرمنشا آن حمّام های زنانه بوده است به وقت کیسه کشی ِ زن ِ ارباب توسط زن دلّاک و دید زدن باقی زن ها از لک و پیس ِ بدن ِ زن توانگر و دل خنکی و ... خلاصه زن ِ ارباب دشمن شاد می شد در حمّام!...خوددرگیری مرضی ست که قلم را در دست خشک می کند هر چند ((واسه نفت نیست ، هنوز یه عالمه نفت توشه)) یا به عبارتی یه عالمه جوهر در قلمه اما دست قر و اطفار می ریزد به وقت نوشتن!لاجرم از خیر گزافه گویی گذشته ام و به خواندن کفایت کرده...
عطسه می کنم،به گمانم سرما خورده ام،شاید آنفلونزای نوع A...

کی فکرشو می کرد؟من...او...ما!...هنوز هم وقتی به ۵ سال پیش فکر می کنم تمام امروز به نظرم یه رویای غیر واقعی میاد.اولین بار وقتی دیدمش توی کوه بود،دار آباد،سال ۸۳،یه کوه پر از برف و منی که توی اون جمع سر خودم زیادی معطل بودم! اون روز ۸ نفری بسیار دوستانه و بغل به بغل چپیدیم توی ماشینش،یه هیلمن سبز بود (سبز بود؟!یا این روزها من همه چیزو سبز به یاد میارم؟!خونه باید سبز باشه..).وضعیت بامزه ای بود اما نه برای من!من فقط پر از حس غریبی بودم...هنوز هم وقتی برای اولین بار وارد یه جمع دوستانه می شم یکی دو ساعتی طول می کشه تا کاملا لود بشم!هر کسی با یارش اومده بود کوه و او هم! شاید اون روز ۵ تا کلمه هم با هم حرف نزدیم اما از اون همه شیطنت موذیانه ای که از چشاش می ریخت واقعا خوشم اومده بود، به نظرم یکی از اون پسرهایی اومد که توی قاموس تربیتی والدین شامل یک دایره ی قرمز به نشانه معاشرت ممنوع بود برای دختر سرخوشی مثل من که از فرط سادگی بلند بلند فکر می کردم! دوستی که منو به اون جمع معرفی کرده بود در تعریف ازش گفته بود: اگه بخوام بین همه ی رفیقام یه زوج ایده آل بگم این دوتان!...بعدتر ها شاید دورادور سلامی داشتیم اما صادقانه اعتراف می کنم که به سهم زن دیگه ای هیچ وقت نظر نداشتم!...درست در لحظه ای که هر دو مدتی از رها کردن دنیای قبلیمون می گذشت کشف کردیم که هنوز برای ((ما)) شدن دیر نیست...ما ((ما)) شدیم. این نوشته به بهانه ی انگشتری ست که هفته ای پیش باهم خریدیم تا تو امشب در حضور پدر و مادرم و پدر و مادرت، فرو کنی در انگشت یکی مانده به آخر دست چپم!انگشتی که چند ماه دیگر میزبان حلقه ی ازدواج ما خواهد شد...
پ.ن.: تمام ((ما)) شدن ما کمتر از شش ماه طول کشید... اولش فکر کردم حیف آن سال هایی که با دیگران وقتمان را هدر دادیم،اما شاید آن روزها ناپخته تر از این بودیم که قدر بدانیم.
1 آدم هایی که قصد مُردن می کنند باید موهایشان را شانه زنند،دندان هایشان را بشویند و اطراف گوش و گردن را عطر مبسوطی بزنند تا فرشته ی مرگ خوشش بیاید از این عشق بازی... آدمی که مُرد اجازه دارد با بارانی و شالگردن روی ابرها قدم بزند و کیف کند از آفتابی که رنگین کمان می سازد،آدمهای زنده هم به ناچار هق هق گریه می کنند و افسوس می خورند و دلشان تنگ می شود...خاک که خیلی هم سرد است معذورانه یاد مُرده را در دل ها خاطره می کند و زنده ها زندگی می کنند و مرده ها زیر باران رنگین کمان قدم می زنند...آری! این گونه است که بعضی ها می میرند و دیگران به زندگی ادامه می دهند.
2 حیاط خانه ی مادر بزرگ حوض دارد،ماهی دارد، شمعدانی دارد، بید مجنون دارد،آسمان آبی دارد...آنجا تنها او را کم دارد تا من باز من شوم...
پ.ن.: راستش تاریخش رو دقیقا متوجه نشدم از بس یه جوری بودم!نمی دونم چرا انقدر خوشحال بودم!فقط یادمه لادن گفت سه روز آخر، منم گفتم خوبه یه ماه قبل از زمستونه!بعد لادن گفت چی میگی تو؟!روز آخرش تولدته ها! فکر کنم چون روز تولد من و خواهر شوهرش تو یه روزه هیچ وقت یادش نره که تولد من به یادش بمونه...
