نمی دونم اسم این نوشته رو چی بذارم؟صرفا یه مونولوگ بلند یا شبه داستان یا داستانک؟به هر حال ملغمه ی پیچیده ای شد از حس و حال هایی که دیده و شناخته ام...مخلوطی ساخته شده از زنیّت، در ادامه مطلب است این داستان ِ خیالی...
ادامهي نوشته
گرگ هـــــا خوب بدانند در این ایل غریب
گـــــر پدر مرد تفنگ پدری هســـــت هنوز
گرچـــه مـــردان قبیله همــــگی کشته شدند
توی گـــهواره چوبی پســــری هست هنوز
آب اگر نیســــــت نترسید که در قافله مان
دل دریایــــی و چشــمان تری هست هنوز
نمی دونم اسم این نوشته رو چی بذارم؟صرفا یه مونولوگ بلند یا شبه داستان یا داستانک؟به هر حال ملغمه ی پیچیده ای شد از حس و حال هایی که دیده و شناخته ام...مخلوطی ساخته شده از زنیّت، در ادامه مطلب است این داستان ِ خیالی...

در راستای اینکه یه بار در این وبلاگ به فیلم و کتاب ِ " بدون دخترم هرگز " نوشته ی بتی محمودی اشاره شد، به اطلاع می رسانیم:دکتر محمودی ِ رمان «بدون دخترم هرگز» به علت بیماری کلیوی و عارضه قلبی، صبح روز شنبه ( امروز) در سن ۷۰ سالگی در بیمارستانی در تهران درگذشت. امیدوارم قبل از مرگ موفق به دیدار دخترش شده باشه ...
پ.ن.: حالا وسط این همه مرگ و میر دلخراش و اخبار چندش آور و اعصاب خرد کن شانتال گیر داده به مرگ ِ دکتر محمودی! در صورتی که این فیلم رو ندیدین و اعصاب درست حسابی هم ندارین اصلا توصیه به دیدنش نمی کنم... تحملش حوصله می خوادها! هوا هم که بس ناجوانمردانه گرم است...

خداییش باید خیلی بی کار باشم که بعد از دیدن فیلمی مثل ب.س.ی.ج.ی سه بار از روی دیوار می پرد! ، قصد نگارش یک متن خیر ِ سرم انتقادی داشته باشم! وقتی عملا چیزی به اسم سینمای دلهره برای فیلمنامه نویس ایرانی تعریف نشده و در پس هزار و یک محدودیت ِ تحمیلی عقیدتی در باب روح و جن که بر دوش فیلم ساز سنگینی می کنه ، چه طور میشه توی سینما از فیلمی این چنینی ترسید و دچار دلهره شد و خوش خوشان از دیدن یک فیلم وطنی ِ دلهره آور از سالن سینما خارج شد و گفت اون نفری سه هزار تومن، نوش جان تهیه کننده اش؟! از بخش ضعف ژانری اش که بگذریم کلی سوتی در فیلم نامه و البته از لحاظ تکنینی بود...مرغ عشق در قفس صدای قناری می داد و یک موجود سرگردان ِ بی تعریف از سقف طناب می فرستاد برای دار زدن آدمها و گرز گران تاب می داد برای کشتن متجاوزان!بعد هم دخترک را می برد آخرین طبقه تا سرگردان و گیج خودکشان کنه!آخرش هم تعریفی برای وجودش نشد...بدتر از آن مفهوم عنوان فیلم بود که در داستان کاملا بی معنی بود!اگر مادر پسره یک بار به دست خود پسره کشته شد،بار اول به دست چه کسی کشته شد که این بار ِ سوم به دسته دختره کشته نشد؟! می دونم الان هیچی نفهمیدید!!! من خودمم نفهمیدیم! به قول دوستان فیلم ایرانی و این همه توقع؟! بی خیالش...همین که من به این ترسویی یک بار هم نترسیدم یعنی خیلی فاجعه بود و بدانید و آگاه باشید که میزان ترسو بودن من همین بس که از حضور ناگهانی مگس روی دستم جیغ بنفش می کشم!
پ.ن.: سوای این همه کار غیر مهم ، شانتال نمی دونه چرا نمی رسه بیاد اینترنت بازی و وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی! شاید از جوگیری بسیار باشد!حالا خوبه نه به داره نه به باره!! جا دارد از همین تریبون از فری که الی را زنگید تشکرات لازم به عمل آورده شود و گنجشکک را بابت I'm calling you سپاس گفت! باشد که تمام دوستان شانتال تمام لحظاتشان پر از ... باشد. سه نقطه را با توجه به خواسته های قلبی خود پر نمایید.
تماس فرت!
نه فقط شبهایی که مست می کنم،نه وقتی که
Mamma mia می بینم و با تک تک ترانه های ABBA می رقصم، نه زمانی که فاینال تیتراژ LOVE STORY رو تماشا می کنم...در تمام لحظاتی که می گذرانم به این فکر می کنم که چه خوب شد زندگی ما این مسیر را در پیش گرفت...و چه خوب است آدمی چند ماه تمام بدبختی های دنیا در لحظاتی به یک طرفش باشد! هر چند ما هم مثل همه برای سهراب و سهراب ها عزاداری کردیم و از برملا شدن تمام سیاهی ها بر خود لرزیدیم...با این حال در سرخوشانه ی جوانانه مان هنوز ایمان داریم که (( اندکی صبر ، سحر نزدیک است ))... ایمان داشته باشیم به فصلی نو؟؟!پ.ن.: چند جرعه تا به همیشه با تو بودن مانده است؟ نمی دانم... اما دلخوشم! به فردایی که با صدای تو آغاز می شود و دیروزی که گفتی من با تو ام...
تو را می بوسم به هزار و یک دلیل!
پ.ن.: از اولین بوسه که بگذریم آن بوسه ی توی تله کابین بسیار چسبید!عین دخترهای ۱۴ ساله ی آفتاب مهتاب ندیده ای که اولین بارشان است مردی را می بوسند ذوق مرگ گشته بودم!! لرزش دست و من و تو آی که چه حالی داره...


فکر کنم من ، لادن ، آرزو ، پیام و پویا هر ۵ تامون توی ک و د ت ا ی مخملین و نرم و نازک نقش به سزا و فعالی داشتیم!یادش به خیر...بازارچه خیریه ی سال ۸۶ ، توی غرفه ی وبلاگی ِ آلوچه و لواشکمون وایساده بودیم که ا ب ط ح ی اومد از غرفمون واسه دختر ده سالش یه ظرف آلوچه جنگلی خرید و یه کامنت ولنتاینی پشت کارت غرفمون نوشت! کلی هم بهمون تیکه انداخت که آدم اونم از نوع ِ وبلاگ نویسش روز ولنتاین عروسک و شکلات میفروشه نه آلوچه و برگه! از همون روز یه کاسه آلوچه ،ما رو توی مخمل بازی باهاش هم دست کرد!
دلم آتیش گرفت... اون آدم بامزه و مهربون رو به چه روزی انداختند که این همه شکسته شده بود؟ پشت اون دیوارهای مخوف چی به سر بازداشتی ها میارن؟ کی می تونه فشارهای جسمی و روحی و قرصها یا تهدید علیه خانواده و زن و بچه اش رو این همه تاب بیاره؟

متهمی که خودش زندانی است، وکیلش هم زندانی است، رفیقش هم زندانی است، رئیس سابقش هم زندانی است، معاون سابقش هم زندانی است، شاهدش هم زندانی است، طبیعی است که به هر چیزی اعتراف می کند.
پ.ن.: ستاره جان هر کاری می کنم حال و هوام برای نوشتن دوران شاد و مفرح و طنز نامزد بازی محیا بشه،نمیشه! جا داشت از دیشب می نوشتم که نامزدمان را شام وعده گرفته بودیم منزلمان و کلی خندیدیم ...
۲ سابق بر این اینجانب تا خود صبح هم بیدار می نشستم و تلفنی حرف میزدم و قاه قاه می خندیدم هیچ کس به روی مبارک خود نمی آورد! یا احیانا یک میهمانی ای هم می رفتم و صبح به منزل باز می گشتم هیچ کس در منزلمان نمی پرسید خرت به چند من می باشد!حال چپ می رویم همه در خانه به ما لبخند ملیح می زنند،راست می رویم باز اهل خانه لبخند معنی دار می زنند!ای بابا!ما همانیم که بودیم چیزی تغییر نکرده است به جان خودمان...چرا خوب! یک چیزهایی تغییر یافته است،پیش پدرمان از دوست پسرمان فرت و فرت صحبت می کنیم!مادرمان می پرسند که دوست پسرمان چه غذایی دوست دارند تا برای فلان شب که منزلمان دعوت است درست کنند!برادر فسقلیمان دائم لپمان را می کشد!!! (این آخری از همه خفن تر است) ... خلاصه که ما به او می گوییم دوست پسر،بقیه می گویند نامزد! پیشتر ها که دچار حادثه ی نابهنگام خواستگاری نشده بودیم ما به او می گفتیم نامزد، باقی عالم می گفتند دوست پسر!
۳ وبلاگ خواندن و کامنت ننوشتن هم کیف دارد ها!خوشمان آمد بیسیار فراوان!!
۴ انقدر به بعضیا حسودیم میشه! اصلا کی بهش حسودیش نمی شه؟؟؟؟؟!
جای ۵ باید بنویسم: هوپ
پ.ن.: دیشب محله ی ما از الله اکبر می لرزید...
۲۴ ساعت پس از تحریر این مطلب: بدین وسیله از تمام دوستان و آشنایان بابت تبریکات کامنتی تشکر می شود.راستش اصلا توقع چنین تشویق و تبریکهای محبت آمیزی بابت نجاتمان از ترشیدگی نداشتیم!! ![]()

وبلاگ نویسی یعنی مهمان بازی!خاله بازی! گذشته از سلام وبلاگ خوبی داری و به من سر بزن ، طبق یک قانون درگوشی، وبلاگهای پربازدید نه به خاطر کیفیت محتوایی که از صدقه سر کامنت گذاری نویسنده ی وبلاگ است که بازدیدهای روزانه ی خود را افزایش می دهد... یعنی هزاری هم مطالب وبلاگت شاخص و جالب و خواندنی باشد، اگر به بازدید کامنت گزاران جواب ندهی و اگر برای دیگران کامنت نگذاری خیلی زود بیش از هفتاد درصد از خوانندگانت را از دست می دهی ...گفتم که!وبلاگ نویسی یعنی خاله بازی! بیشتر وبلاگ نویسان وبلاگ میخوانند چون دوست دارند وبلاگشان خوانده شود، که البته حسی طبیعی و قابل درک است....
پ.ن.: فکر نکنم حالا حالاها برای کسی کامنت بذارم، و طبیعتا این در دنیای شانتالانه بدین معنی نیست که وبلاگها خوانده نمی شود...دوست داشتم کامنت دونی اینجا رو هم ببندم اما دلیلی براش پیدا نکردم! به زودی دوستانم را به یک داستان جدید میهمان می کنم...به زودی!
![]()
اگرهر كس به اندازه فهم خود سخن بگويد ،جهان را سكوت فرا مي گيرد
پ.ن. خانوادگی:آخه پسر ِ خوب! آدم مهموناشون برای جشن سالگرد ازدواج، می ذاره دقیقه نود دعوت میکنه؟! بدبختی اینجا رو هم نمیخونی که یه ذره کتبا سرت غر بزنم!! علی جان خوش گذشت؟!
