تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:18، شنبه سی و یکم مرداد 1388
عَرعَر

نمی دونم اسم این نوشته رو چی بذارم؟صرفا یه مونولوگ بلند یا شبه داستان یا داستانک؟به هر حال ملغمه ی پیچیده ای شد از حس و حال هایی که دیده و شناخته ام...مخلوطی ساخته شده از زنیّت، در ادامه مطلب است این داستان ِ خیالی...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
18:59، شنبه سی و یکم مرداد 1388
حواشی

در راستای اینکه یه بار در این وبلاگ به فیلم و کتاب ِ " بدون دخترم هرگز " نوشته ی بتی محمودی اشاره شد، به اطلاع می رسانیم:دکتر محمودی ِ رمان «بدون دخترم هرگز» به علت بیماری کلیوی و عارضه قلبی، صبح روز شنبه ( امروز) در سن ۷۰ سالگی در بیمارستانی در تهران درگذشت. امیدوارم قبل از مرگ موفق به دیدار دخترش شده باشه ...

پ.ن.: حالا وسط این همه مرگ و میر دلخراش و اخبار چندش آور و اعصاب خرد کن شانتال گیر داده به مرگ ِ دکتر محمودی! در صورتی که این فیلم رو ندیدین و اعصاب درست حسابی هم ندارین اصلا توصیه به دیدنش نمی کنم... تحملش حوصله می خوادها! هوا هم که بس ناجوانمردانه گرم است...

شانتال
23:15، جمعه سی ام مرداد 1388
پستچی ترسناک تر از ب.س.ی.ج.ی؟!

خداییش باید خیلی بی کار باشم که بعد از دیدن فیلمی مثل ب.س.ی.ج.ی  سه بار از روی دیوار می پرد! ، قصد نگارش یک متن خیر ِ سرم انتقادی داشته باشم! وقتی عملا چیزی به اسم سینمای دلهره برای فیلمنامه نویس ایرانی تعریف نشده و در پس هزار و یک محدودیت ِ تحمیلی عقیدتی در باب روح و جن که بر دوش فیلم ساز سنگینی می کنه ، چه طور میشه توی سینما از فیلمی این چنینی ترسید و دچار دلهره شد و خوش خوشان از دیدن یک فیلم وطنی ِ دلهره آور از سالن سینما خارج شد و گفت اون نفری سه هزار تومن، نوش جان تهیه کننده اش؟! از بخش ضعف ژانری اش که بگذریم کلی سوتی در فیلم نامه و البته از لحاظ تکنینی بود...مرغ عشق در قفس صدای قناری می داد و یک موجود سرگردان ِ بی تعریف از سقف طناب می فرستاد برای دار زدن آدمها و گرز گران تاب می داد برای کشتن متجاوزان!بعد هم دخترک را می برد آخرین طبقه تا سرگردان و گیج خودکشان کنه!آخرش هم تعریفی برای وجودش نشد...بدتر از آن مفهوم عنوان فیلم بود که در داستان کاملا بی معنی بود!اگر مادر پسره یک بار به دست خود پسره کشته شد،بار اول به دست چه کسی کشته شد که این بار ِ سوم به دسته دختره کشته نشد؟! می دونم الان هیچی نفهمیدید!!! من خودمم نفهمیدیم! به قول دوستان فیلم ایرانی و این همه توقع؟! بی خیالش...همین که من به این ترسویی یک بار هم نترسیدم یعنی خیلی فاجعه بود  و بدانید و آگاه باشید که میزان ترسو بودن من همین بس که از حضور ناگهانی مگس روی دستم جیغ بنفش می کشم! 

شانتال
22:44، پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
خلوتی دلپذیر
این جا به جایی باعث شد که کلمات را فراموش کنم،اما باز تلاش می کنم تا بنویسم...تا چیزهایی از این همه فکر درهم ُ برهم بیرون بکشم و بنویسم.دراز کشیده بودم و کتاب را روی چشمانم گذاشته بودم و فکر می کردم...فکرهای بی سر ُ و ته شاید...فکرهای روزمره ...فکر به سوتی ها و سرخوشانه هایی که از من ِ واقعی ام نشات می گیرد و دائم در محفل آدم بزرگها آبرویم را می برد و هنوز به قضاوت دیگران در باره ی خودم بیش از هر چیزی اهمیت می دهم...صدای آکاردئون و آواز مرد دوره گرد از بلندگوی سبزی فروشی آنچنان تا انتهای کوچه ی بن بستمان رسید که حتم کردم نه سر کوچه که داخل خانه مان در حال خواندن سلطان قلبهاست.صدایش نزدیک و نزدیک تر شد و برای اولین بار از شنیدن آواز یک دوره گرد بدم آمد...شاید به خاطر بلندگو و صدای بیش از حد بلندش بود...شاید چون خلوت دلپذیر ِ احمقانه ام را بهم زد...شاید چون حال کردم که با صدایش حال نکنم!
پریدم پشت کیبورد و مانیتور تا بنویسم اما این جا به جایی باعث شد که کلمات را فراموش کنم....
نقش های فنجان و لیوان را از روی میز زدودم و خوب است بدانی که زیر سیگاری را چند وقتی است خالی کرده ام.اتاق را مرتب می کنم و از بخت و اقبال بلند مادرم چند روز یک بار هم گرد گیری می کنم این دخمه را،این تنها ماوای بازمانده های دخترانگی را...پیش از این ها ترس های زیادی داشتم، ترس از اشغال بیش از حد فضای اطرافم با آدمها یا عادی شدن طعم عشق و بوسه ی دیگری.زیاد نبودند روزهایی که واقعنی (من چقدر این واژه ی بی معنی را دوست دارم!) از ترک شدن توسط دیگران بترسم چون همیشه این من بودم که ترک می کردم آدمها را،حتی آن بار که تنها شدم هم باعث اصلی اش خودم بودم ( بیش از آنچه که تحمل پذیر باشد به داشتن او در کنارم عادت کرده بودم،سه سال دوستی را دست کم نگیر اما وجودش را دیگر نمی خواستم و در عین حال روی ترک کردنش را نداشتم،آن قدر نخواستنم مشهود بود که او رفت و دستاویزی به من داد برای گلایه از عشق و مِشق و آدمها!)... اما این بار تنها یک ترس دارم،می ترسم این همه خوشبختی بیش تر از هر چیزی یک خیال باشد، یک داستان ِ غیر واقعی که متوهمانه به ذهن من تزریق کرده اند تا دیگر این همه طلبکار ِ هستی نباشم...می ترسم من از هر چیزی که باعث شود تو رویگردان من شوی، اما تمام بوسه های یواشکی ِ میان جمع یا وقتی مخفی از نگاه بزرگترها دستهایم را می گیری و فشار می دهی دلم را گرم می کند که تو خود ِ خودشی!

شانتال
0:59، چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
سرخوشی و روزمرگی
زندگیمان بسی پر مشغله گشته است! not only از شوهر شاید بعد از اینمان که دچار جراحی ِ ناحیه ی بی ناموسی (!) گشته است پرستاری می کنیم(ارواح عمه ی جادوگرمان!) but also به یاد ایام قدیم ر ِ به ر ِ مونوپولی هم بازی می کنیم!آن هم با چی؟! با ایروپولی عهد قدیم دایی جان سرهنگمان که از انباری تار عنکبوت گرفته ی مادر بزرگمان بیرون کشیده ایم! در ضمن بسیار ورزشکار گشته ایم و هر روز همراه فندقی یکی دو ساعتی شنا کرده و عضله سفت می کنیم! به به... واقعا زندگیمان همینجوری پروانه ای و جذاب است! کلی وقت بطالت و بیکاری زندگیمان را فرا گرفته است که به خواندن فیلم و دیدن کتاب (!) می گذرد... از عمه ی جادوگرم گفتم یاد هری پاتر افتادم! آیا هری پاتر و شازده ی نصفه نیمه وارد بازار فیلمهای قاچاق در ایران شده است؟!

پ.ن.: سوای این همه کار غیر مهم ، شانتال نمی دونه چرا نمی رسه بیاد اینترنت بازی و وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی! شاید از جوگیری بسیار باشد!حالا خوبه نه به داره نه به باره!! جا دارد از همین تریبون از فری که الی را زنگید تشکرات لازم به عمل آورده شود و گنجشکک را بابت I'm calling you سپاس گفت! باشد که تمام دوستان شانتال تمام لحظاتشان پر از ... باشد. سه نقطه را با توجه به خواسته های قلبی خود پر نمایید.

تماس فرت!

شانتال
3:36، جمعه بیست و سوم مرداد 1388
روزهای Mamma mia

نه فقط شبهایی که مست می کنم،نه وقتی که Mamma mia می بینم و با تک تک ترانه های ABBA می رقصم، نه زمانی که فاینال تیتراژ LOVE STORY رو تماشا می کنم...در تمام لحظاتی که می گذرانم به این فکر می کنم که چه خوب شد زندگی ما این مسیر را در پیش گرفت...و چه خوب است آدمی چند ماه تمام بدبختی های دنیا در لحظاتی به یک طرفش باشد! هر چند ما هم مثل همه برای سهراب و سهراب ها عزاداری کردیم و از برملا شدن تمام سیاهی ها بر خود لرزیدیم...با این حال در سرخوشانه ی جوانانه مان هنوز ایمان داریم که (( اندکی صبر ، سحر نزدیک است ))... ایمان داشته باشیم به فصلی نو؟؟!

پ.ن.: چند جرعه تا به همیشه با تو بودن مانده است؟ نمی دانم... اما دلخوشم! به فردایی که با صدای تو آغاز می شود و دیروزی که گفتی من با تو ام...

Mamma mia, here I go again
my, my, how can I resist you
mamma mia, does it show again
my, my, just how much I've missed you
yes, I've been broken-hearted
blue since the day we parted
why, why did I ever let you go
mamma mia, now I really know
my, my, I could never let you go

شانتال
16:53، یکشنبه هجدهم مرداد 1388
هزار و یک دلیل

تو را می بوسم به هزار و یک دلیل!

پ.ن.: از اولین بوسه که بگذریم آن بوسه ی توی تله کابین بسیار چسبید!عین دخترهای ۱۴ ساله ی آفتاب مهتاب ندیده ای که اولین بارشان است مردی را می بوسند ذوق مرگ گشته بودم!! لرزش دست و من و تو آی که چه حالی داره...

شانتال
19:51، جمعه شانزدهم مرداد 1388
طعم گردو و عسل
تمام مزه اش به این است که دیر و کم می روم! که شاید سالی یکی دو بار بیشتر به زادگاه پدری و باغ کودکی ها سر نزنم...این بار چه حال غریبی داشت آن قبرستان قدیمی،غم انگیز تر از هر سال بود...از همان اول قبرستان لحظه به لحظه اقوام را دنبال کردم تا رسیدم به سنگ قبر ِ سیاه ِ مادر بزرگم...خیلی ها مردند،خیلی از کسانی که ابدی به نظر می رسیدند.عمو و زن عموی بابا،خاله و عمه ی بابا،پدر بزرگم،چند پسر عمه ی بابا و یکی دوتا شوهر خاله و ... ای بابا!انگار تمام فامیل زیر سنگ ِ سیاه گور خانه کرده است.به خانه ی ابدی ِ مادری که رسیدم اشکها از زیر شیشه ی عینک آفتابی ام غلت زد و صورتم را خیس کرد...جای خالی اش پر نشدنی است... شب برای مهدی - که البته آن مهدی نبود که در نیمه ی شعبان زاده شد و وعده ی صلحش تنها جان پناه ِ معتقدین - تولد می گیریم.شهر کوچک ِ پدری به مناسبت نیمه ی شعبان آنچنان در جشن وترافیک و ترانه های ساسی مانکن(!) غرق شده است که برای خرید کیک و هدیه تمام راه های میان بر بچگی ها را امتحان کردیم. خانوم ِ فروشنده ی کفش پرسید برای نامزدت می خری؟.لابد روش نشد به مهدی ِ دو متری عنوان دوست پسر بدهد!خندیدم که نه بابا،پسر عمومه، چند سالی هم از من کوچیکتره.فروشنده تعجب کرد و گفت واقعا کوچکتره؟!.نفهمیدم این تعجب یعنی من کمتر از ۲۵ هستم با مهدی بیشتر از ۲۲!.تراس و جوجه کباب و بوی خوب ِ هوای تمیز...بوی هوای بی سرب! بادبادکی با عرض یک متر و نیم و ارتفاعات و بادی که وزیدُ آن را خال آسمان کرد...بچگی و بچگی....من همان بادبادکی بودم که از هر فکر و خیال رها شده بود،و تنها یک فکر در سر مانده بود: خرید یک سوغاتی برای او،حلوا لوز  که طعم گردو و عسل دارد...

 

شانتال
13:30، چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
رمانس ِ شانتالی!
قصه از کجا شروع شد؟از گل و باغ و جوونه،از صدای مهربون و یه سلام  عاشقونه؟ تقریبا یه همچین چیزی بود آغازش...توی تراس ایستاده بودم،لیوان کنیاک سبز رنگ که بدجوری مزه ی نعنا می داد،داشت توی دستم چرخ می خورد...یکی از پشت سرم گفت: (...) اومد. برگشتم تا نگاهش کنم،دو سالی از آخرین دیدار می گذشت و من کنجکاو!... یه دختر همراهش بود. اومد توی تراس و تا نگاهش به من گره خورد رسمی و دستپاچه لبخندی زدم و سلامی گفتم...رسمی تر از من جواب داد و عین کره ای که زیر شعله ی آفتاب آب می شه، وا رفتم.رفتم توی سالن و نشستم کنار دست دختره...
بعد که برگشتم توی تراس،لیوانمو به سمتش دراز کردم و گفتم یه کاری باهات دارم.یکم بعد همه ی طالبین الکل (!) رو دک کرد و نشست کنارم...سرشو کاملا نزدیک صورتم آورد و من گفتم: فک کردم با دوست دخترت میای نه خواهرت!.لبخند مرموزی زد و گفت: خودت چرا با نامزدت نیومدی؟. لبخندی که زدم نه تلخ بود نه از سر دلبری...فقط یه لبخند بود: ۶ ماهی میشه بهم زدیم،نامزد هم نبودیم در ضمن! تو هم انگار بهم زدی؟. دستشو انداخت دور کمرمو و منو کشید سمت خودش...در تراس باز شد و با خنده و فارغ از بوسه ای که قسمت نشد از هم جدا شدیم.
کنار اون شام  ِ عروسی ای که نخوردیم و بارون تند ِ بهاری روی شکوفه های سیب و گیلاس ِ باغ،یادمون افتاد که ...

You want all my love and my devotion
You want my loving soul right on the line
I have no doubt that I could love you forever
The only trouble is, you really don't have the time
You've got one night only, one night only
That's all you have to spare
One night only, let's not pretend to care
One night only, one night only
Come on big baby come on
One night only, we only have 'til dawn
In the morning this feeling will be gone
It has no chance going on
Something so right has got no chance to live
So let's forget about chances, this one night I will give

 

 

شانتال
17:36، دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند...

فکر کنم من ، لادن ، آرزو ، پیام و پویا هر ۵ تامون توی ک و د ت ا ی مخملین و نرم و نازک  نقش به سزا و فعالی داشتیم!یادش به خیر...بازارچه خیریه ی سال ۸۶ ، توی غرفه ی وبلاگی ِ آلوچه و لواشکمون وایساده بودیم که ا ب ط ح ی اومد از غرفمون واسه دختر ده سالش یه ظرف آلوچه جنگلی خرید و یه کامنت ولنتاینی پشت کارت غرفمون نوشت! کلی هم بهمون تیکه انداخت که آدم اونم از نوع ِ وبلاگ نویسش روز ولنتاین عروسک و شکلات میفروشه نه آلوچه و برگه! از همون روز یه کاسه آلوچه ،ما رو توی مخمل بازی باهاش هم دست کرد!
دلم آتیش گرفت... اون آدم بامزه و مهربون رو به چه روزی انداختند که این همه شکسته شده بود؟ پشت اون دیوارهای مخوف چی به سر بازداشتی ها میارن؟ کی می تونه فشارهای جسمی و روحی و قرصها یا تهدید علیه خانواده و زن و بچه اش رو این همه تاب بیاره؟

متهمی که خودش زندانی است، وکیلش هم زندانی است، رفیقش هم زندانی است، رئیس سابقش هم زندانی است، معاون سابقش هم زندانی است، شاهدش هم زندانی است، طبیعی است که به هر چیزی اعتراف می کند.

پ.ن.: ستاره جان هر کاری می کنم حال و هوام برای نوشتن دوران شاد و مفرح و طنز نامزد بازی محیا بشه،نمیشه! جا داشت از دیشب می نوشتم که نامزدمان را شام وعده گرفته بودیم منزلمان و کلی خندیدیم ...

شانتال
14:53، یکشنبه یازدهم مرداد 1388
دانتون:

انقلاب مثل ساتورن است...فرزندان خود را می خورد.

شانتال
0:46، شنبه دهم مرداد 1388
هوپ
۱خواهر من،برادر من،دوست عزیز! دیگه به چه زبونی میشه گفت که SMS تحریمه؟نفرستید عزیزان من!اصلا انقدر از این صدای بوق و بیب SMS بدم میاد که حد نداره! ولی خوب از اونجایی که همه ی ما در اطرافمون آدمهای بی تفاوت به جریان های روز داریم ، نمیشه از این صدا کاملا راحت و فارغ موند...خوشبختانه از روز وصل شدن این قاقا لی لی ِ بی مصرف،جز ۱۰ تا SMS ی که همسر برادرم فرستاده و دوتایی که خانوم سفید برفی سند کردند و یه دونه که این امید گنجیشکه ارسال فرمودند چندان به یادش نبودم ...دقت هم کردید که لینک ِ داده شده به امید، مربوط به پستی ست که رسما و علنا پیامک رو تحریم اعلام فرمودند!هاها!الان میاد اینجا نطق میکنه که وقتی زنگ میزنم جواب نمیدی دیگه چاره ای جز مسیج فرستادن نمی مونه!.نه دوست ِ من! تحریم یعنی تحریم!یعنی باور کنی که این امکان دیگه در دسترس نیست!

۲ سابق بر این اینجانب تا خود صبح هم بیدار می نشستم و تلفنی حرف میزدم و قاه قاه می خندیدم هیچ کس به روی مبارک خود نمی آورد! یا احیانا یک میهمانی ای هم می رفتم و صبح به منزل باز می گشتم هیچ کس در منزلمان نمی پرسید خرت به چند من می باشد!حال چپ می رویم همه در خانه به ما لبخند ملیح می زنند،راست می رویم باز اهل خانه لبخند معنی دار می زنند!ای بابا!ما همانیم که بودیم چیزی تغییر نکرده است به جان خودمان...چرا خوب! یک چیزهایی تغییر یافته است،پیش پدرمان از دوست پسرمان فرت و فرت صحبت می کنیم!مادرمان می پرسند که دوست پسرمان چه غذایی دوست دارند تا برای فلان شب که منزلمان دعوت است درست کنند!برادر فسقلیمان دائم لپمان را می کشد!!! (این آخری از همه خفن تر است) ... خلاصه که ما به او می گوییم دوست پسر،بقیه می گویند نامزد! پیشتر ها که دچار حادثه ی نابهنگام خواستگاری نشده بودیم ما به او می گفتیم نامزد، باقی عالم می گفتند دوست پسر!

۳ وبلاگ خواندن و کامنت ننوشتن هم کیف دارد ها!خوشمان آمد بیسیار فراوان!!

۴ انقدر به بعضیا حسودیم میشه! اصلا کی بهش حسودیش نمی شه؟؟؟؟؟!

جای ۵ باید بنویسم: هوپ

شانتال
11:41، جمعه نهم مرداد 1388
فصل ِ نو
سر خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودم که از پشت شیشه های تیره ی عینک آفتابی دیدمش...داشت با لبخند به سمتم میومد و ناخودآگاه لبخند رو به لبام آورد.پنج ماه از آخرین دیدار می گذشت و مدتها بود که از ذهن و زندگیم خارج شده بود....حتی سایه ای کم رنگ به عنوان یک دوست هم برای هم به جا نذاشته بودیم.آدم چه زود عادت کنه و چه زود فراموش میکنه... طبق معمول همه ی دوستان قدیمی از سلام و احوال شروع شد تا چه خبر و چه کار میکنی. گفتم نامزد کردم و بعد تبریکات صمیمانه اش رو پذیرفته ام...وقتی رسیدم پیشش،دستم ُ دور گردنش حلقه کردم و گفتم: دوست قدیمی رو دیدم،باز یکم حالم گرفته شد ولی این بار فهمیدم چرا! جای خالی رفاقتش باز خودشو نشون داد،چقدر خوبه تو منو این همه درک میکنی...و چقدر او رد پا در این نوشتگاه شخصی داره،مهم نیست امروز در دنیای هم هیچ جایی نداریم،مهم گذشته ی خوبی بود که هیچ وقت با تهمت و افترا و توهین به گند کشیده نشد...تو هم  خوشبخت باشی دوست ِ قدیمی.

پ.ن.: دیشب محله ی ما از الله اکبر می لرزید...

شانتال
1:34، دوشنبه پنجم مرداد 1388
پیش اومد دیگه!
جلوی آینه که وایسادم از معدود دفعاتی بود که از ریخت و قیافم راضی بودم! اما خوب که چی... بار اول نبود که من ُ می دیدن، پس این بزک دوزک محض چی بود؟ از سر عادت؟ یاد اولین ساگرد فوت مونا افتادم که زمزم گفت:اولین باریه که کاملا بی آرایش اومدم توی خیابونر چند که لپهاش خود به خدایی قرمز بود). از توی آینه معلوم بود که یه تاپ و شلوار مشکی با کت ِ اسپرت ِ آستین سه ربع سفید تنمه...یهو دچار استرس شدم،نمی دونم چرا فِک کردم اگه استرس نداشته باشم طبیعی نیست!...پشت اون سبد گل خیلی آقامنش به نظر می رسید!شبیه خودش نبود...شبیه اون پسری که می شناختم نبود،وقتی نگاهم به نگاهش گره خورد،خیالم راحت شد که خودشه!که پشت اون ظاهر جدی همون پسر بامزه و مهربون برای یکی دو ساعت مخفی شده...آخرش چایی تعارف نکردم...نه اینکه از قصد باشه و محض گرفتن حال ِ اون که خیلی دلش می خواست بدونه چایی خواستگاری چه مزه ایه!فقط از روی عادت بود...از روی این عادت که معمولا توی مهمونیا اول من شربت تعارف میکردم،بعد مامان چایی میاورد... عوضش همینطوری هی خندیدیم،بس که باباهای بانمکی داریم...

 

۲۴ ساعت پس از تحریر این مطلب: بدین وسیله از تمام دوستان و آشنایان بابت تبریکات کامنتی تشکر می شود.راستش اصلا توقع چنین تشویق و تبریکهای محبت آمیزی بابت نجاتمان از ترشیدگی نداشتیم!!

شانتال
17:59، شنبه سوم مرداد 1388
درد ِ زاییدن

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

داستانکی در ادامه ی مطلب...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
14:6، شنبه سوم مرداد 1388
خاله بازی

وبلاگ نویسی یعنی مهمان بازی!خاله بازی! گذشته از سلام وبلاگ خوبی داری و به من سر بزن ، طبق یک قانون درگوشی، وبلاگهای پربازدید نه به خاطر کیفیت محتوایی که از صدقه سر کامنت گذاری نویسنده ی وبلاگ است که بازدیدهای روزانه ی خود را افزایش می دهد... یعنی هزاری هم مطالب وبلاگت شاخص و جالب و خواندنی باشد، اگر به بازدید کامنت گزاران جواب ندهی و اگر برای دیگران کامنت نگذاری خیلی زود بیش از هفتاد درصد از خوانندگانت را از دست می دهی ...گفتم که!وبلاگ نویسی یعنی خاله بازی! بیشتر وبلاگ نویسان وبلاگ میخوانند چون دوست دارند وبلاگشان خوانده شود، که البته حسی طبیعی و قابل درک است....

پ.ن.: فکر نکنم حالا حالاها برای کسی کامنت بذارم، و طبیعتا این در دنیای شانتالانه بدین معنی نیست که وبلاگها خوانده نمی شود...دوست داشتم کامنت دونی اینجا رو هم ببندم اما دلیلی براش پیدا نکردم! به زودی دوستانم را به یک داستان جدید میهمان می کنم...به زودی!

شانتال
23:18، جمعه دوم مرداد 1388
ناپلئون

اگرهر كس به اندازه فهم خود سخن بگويد ،جهان را سكوت فرا مي گيرد

پ.ن. خانوادگی:آخه پسر ِ خوب! آدم مهموناشون برای جشن سالگرد ازدواج، می ذاره دقیقه نود دعوت میکنه؟! بدبختی اینجا رو هم نمیخونی که یه ذره کتبا سرت غر بزنم!! علی جان خوش گذشت؟!

شانتال