تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
20:39، چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
موی سپید ُ توی آینه دیدم!
دیگه به دیدن تارهای سفیدی که تقریبا تمام موهای جلوی سرمو پوشونده عادت کردم...اون وقتها که مدرسه می رفتم تحملشون واقعا سخت بود.هیچی بدتر از عدم اعتماد به نفس برای یه دختر ۱۵-۱۶ ساله نیست و من برای داشتن اعتماد به نفس توقع زیادی نداشتم!آرزو می کردم موهای سفید از لابه به لای موهام ناپدید شه ولی سال به سال تعدادشون بیشتر شد...تا اینکه بالاخره تونستم مامانو راضی کنم که بذاره موهامو  رنگ کنم...به جز یه مدت دو ساله که موهای شرابی و فندقی و قهوه ای داشتم و یک بار که هایلایتشون کردم بقیه ی اوقات درست رنگ ریشه های تیره ی رو به موهام می زدم...یه چیزی تو مایه های ۴ و ۳...اینو خانومها بهتر بلدند!با خودم فکر می کنم چه اهمیتی داره که موهای من اینقدر سفیده؟خوب رنگشون می کنم...یه رنگ طبیعی!...یه وقتهایی هم میشه که دو ماه می گذره و با این رشد سریع موهام سفیدها تمام قسمت جلو رو می پوشونند و من بی خیال شونه شون می کنم،صافشون می کنم،فرشون می کنم...به احتمال زیاد این ارث بی ضرری که از بابا بردم باعث میشه که تا ۱۰ ساله دیگه لا به لای موهای سفیدم دنبال چند تار مشکی بگردم و سفیدشون کنم!ولی شماها شاهد باشید که من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم!!الانم یک ماهی میشه ولشون کردم به امان خدا و هی به جای غصه خوردن، موهامو به خاطر این سرعت رشد تشویق می کنم!نه که فکر کنید تنبلیم میاد رنگشون کنم ها!نه!گذاشتم برای بیست و یکم خرداد که عقد کنون برادرمه!فعلا نوبه ی عروسی ِ فنچ هاست!

شانتال
23:0، سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
دینگ دینگ دینگ دینگ

کمی دارچین با چند حبه قند در لیوان چای می اندازم و تصمیم می گیرم که برای ۲۰ دقیقه هم که شده به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم...تصمیم می گیرم که تنها یک هیچ بزرگ را تصور کنم و لبخندی بزنم...درحالیکه به این گوش می کنم به آسمان هم نگاهی می اندازم و بعد از چند روز سیگاری می گیرانم...چه خوب که پس از لبخند صورتم کش نیامد!

شانتال
13:59، سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
5 حرفی ِ منحوس
ای کسانی که خیانت کرده اید،بدانید و آگاه باشید که تقاص آن را پس خواهید داد!
سوره ی انتقام-آیه ی اول و آخر!

 Bia2Daneshjoo.Com

اینجا رو ببینید!


 

شانتال
14:54، دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
قصه ی ناتمام عزیز خانوم
((صبح بهاری زیبایی بود.عزیز خانوم چادر ِ مشکی ِ مجلسی اش را سر کرد و ظرف در بسته را در زنبیل قرمز رنگش گذاشت و از خانه بیرون رفت.کوچه از آن کوچه های تنگ و ترش قدیمی بود...از آنها که می گفتند کوچه ی قهر و آشتی.آهسته قدم بر می داشت تا درد مفاصل را کمتر حس کند،با خودش فکر کرد:حتمی الان خوابن،گناه دارن بیدارشون کنن ولی خوب این از دهن میفتاد.
قسمت زنانه ی اتوبوس پر از دختران جوان مقنعه دار و زنان خواب آلود بود....))

تا همین جا نوشتمش و ولش کردم...حدس هم نمی تونی بزنی بقیه ی این ماجرا چیه،منم حوصله ی نوشتنشو ندارم...این روزها حوصله ی هیچی ُ ندارم.وبلاگ خودمه دلم میخواد توش غر بزنم.

شانتال
21:26، یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

 

Forgive me for the things
That I never said to you
Forgive me for not knowing
The right words to say, to prove

---------

But I'm not sorry for my love
I'm not sorry for my touch
The way it made your hands
Tremble and my heart rush

دارم سعی می کنم تمام حواسمو جمع کنم و از فضا بیام پایین، اما این ترانه بدجوری منو اون بالامالاها گرفته !فکر کنم اگه بذارمش اینجا از این همه چرخی که داره بین سلولهای خاکستریم میزنه خلاص می شم...sorry for my love با صدای بانو CD!

و اما،از جریان سیب و چرخش داره خوشم میاد!این سیبو واسم انداختن بالا تا صاف بخوره تو مخم!شاید وقتش بود...چند تلنگر کوچیک لازم بود تا سرریز شم.ظرف تحملم تمام شد و سرریز شدم.حالا خالی ِ خالی ام اما واقعا خسته...واقعا خسته.
می دونم کسی از آدمی با شرایط نرمال و خوش به حال و ردیفی مثل من(!) توقع این حسها رو نداره...هاهاها!

نظر خواهی ُ تنها به احترام شما باز می ذارم چون هرچی باشه وبلاگ یک رسانه ی دو طرفه است(!)..رسانه رو خوب اومدم!

شانتال
13:23، یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

هر چه هست، تف سر بالاست...شاید به همین زودی ها...شاید...

شانتال
13:54، شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
...و
        مرا
به خفّت ِ از خویش
تاب ِ نظر کردن در آیینه نبود:
احساس می کردم که هر دینار
نه مزد ِ شرافت مندانه ی کار،
                                   که به رشوت
لقمه یی ست گلوگیر
                          تا فریاد بر نیارم
از رنجی که می برم
از دردی که می کشم.
                                                                         شاملو

 

شانتال
4:3، پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
هانی
ر.م سالها پیش از این، با 25 کلمه ی بی ربط،تخیلم را آبستن این روایت خیالی کرد، امشب از آن فارغ شدم ...و افکار دلواپسانه ام که برای آرام شدن، دنبال بهانه ای هستند برای نوشتن...و آیدای شاملو که کابوس من بود،زنی که رقابت با او بسیار سخت بود...زمان که به خاطرات می خورد چه داستانهایی بهم بافته می شود،من تنها یک بافنده دلواپسم...

ادامه‌ي نوشته
شانتال
22:27، چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
معلم ِ اخلاق ِ همیشه فعال ِ درون ِ من!
با بابا داشتیم از پارکینگ میومدیم بیرون، بریم به سمت دکتر...نزدیک در یکی از همسایه ها رو با یه خانوم بسیار جوان دیدیم...یعنی شاید ۲۰ سال هم نداشت این خانوم ولی مشالاه! چشمم کف پاش خوشگل بودها!.اقای مهندس بعد از سلام عیلک گفتن: ایشون همسر بنده هستند،تازه ازدواج کردیم...حالا این آقای مهندس،سن و سالش از بابای من بیشتره ها... بعد که رفتیم با خودم گفتم کامنت های دوستان همه به جا و درست بود،ببین پول چه می کنه! بعد راستش از خودم واقعا خجالت کشیدم،من به چه حقی به خودم اجازه ی قضاوت زندگی دیگران رو می دم؟. خلاف که نکردند!ازدواج کردند...
شانتال
17:41، چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
روزهایی مثل هم
گوگل داره از صفحه ی شیشه ای خودنمایی می کنه و من فکر می کنم که می خواستم دنبال چی بگردم؟می م آشپزخونه یه لیون بر دارم و سعی می کنم به یاد بیارم آب می خواستم یا چی؟ بعد از حموم به موهای خیسم ژل می زنم و فکر می کنم مگه نمیخواستم صافشون کنم؟موقع ناهار بعد از کشیدن برنج ظرف خورش رو بر میدارم و به خودم یاد آوری می کنم تو که برنج نمی خوردی...حتمی فِک کردی پیر شدم!نه بابا سنی ندارم!به نظرم هر ثانیه بیشتر از قبل اهمیت جزئیات داره از دست میره.میدونی منظورم چیه؟دنیام داره علی السویه میشه...

شانتال
21:46، سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
دنیای وارونه ((برانجلینا))
برای ما ساکنین سرزمینی که از جفاکاری معشوقانی می گویند که در شکل پدران غیر رسمی، کودکان ناخوانده در دامان مادران عقد نکرده می نشانند، و یا پسرانی که دختران را سر میدوانند و به بهانه ی ((آخرش می گیرمت!)) رابطه ها را سال ها کش می دهند؛بسیار سخت است باور اینکه مردی به دوست دخترش بگوید: يا با من ازدواج كن يا تمامش كن!!.  نه قبول نیست!این دیالوگ ما زنهاست!!!!!!!

پی نوشت: در پایان لینک خواهید خواند(( منبعي ديگر مي گويد : براد پيت بيشتر از اين نمي تواند صبر كند. او مي خواهد ببيند كه آيا آنجلينا جولي واقعاً به او متعهد است و تنها راه عروس شدن آنجلينا جولي است.))...............دنیای وارونه رو که داشتین!!!


اضافه شد:در ادامه ی بحثهای جالبمون! توجه داشته باشید دوست پسر خانوم جولی یه آدم آس و پاس یه لا قبای بد قیافه نیست که به خاطر پول و قیافه ی آنجی خودشو بکشه و بگه یا ازدواج یا بای بای!توی دنیای هالیوودی ها پول و رفاه مقیاسی متفاوت با دنیای من و شما ( یا حداقل من!) داره...اونم بعد از سه تا بچه...واه واه واه!به نظر میرسه تنها دلیل برد پیت اینه که یه زندگی روتین و نرمال زناشویی میخواد...بگذریم از اینکه یه دوست خاله زنک تر از خودم (آبرتو بردم امید!برو حالشو ببر!!)یکی دو روز پیش به اطلاعم رسوند این زوج افسانه ای هالیوود دیگه از هم جدا شدند.

شانتال
22:7، دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
Outlandish یا زنگ دلخواه من!
از وقتی موبایلم قطع شده دلم بیشتر از هر چیزی برای وقتی تنگ شده که تلفن زنگ میخورد و میخوند:

I'm calling you
When all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love

I'm callin' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin' to reach U
See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe
Oh, no, no
I don't need nobody
I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One , Only

پی نوشت: طبیعیه که تمامش موقع زنگ خوردن گوشی پخش نمیشد الا همون بخش اول!،یکم هم خزه برای زنگ گوشی!خودم میدونم...ولی خوب دوستش دارم دیگه!دانلود I'm calling you

شانتال
16:37، دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
خیلی خطرناکه حسن!
چندین سال پیش،یکی از شبکه های فارسی لوس آنجلسی با رضا بیک ایمانوردی مصاحبه ای داشت که هنوز تکه ای از اون مصاحبه رو خوب به یاد دارم.ازش پرسیدند :چرا فیلم فارسی به عنوان سینمای سرگرم کننده ی ایرانی این قدر به کاباره و رقاصه ها و هرزگی  می پرداخت؟درسته که آخر داستان همیشه با مفاهیم اخلاقی تموم می شد اما واقعا هیچ سوژه ای دیگه برای ساختن نبود؟.بیک ایمانوردی که حسابی پیر و چاق شده بود گفت: میومدیم از مریضها بسازیم، صنف پزشکها شاکی می شد.از دزدهای میساختیم،پلیسها رو شاکی می کردیم.ازگرسنه ها میخواستیم بسازیم تمام صنف گوشت و مرغ و تخم مرغ و سبزی خوردن میفتادن به جونمون!خلاصه تنها کسایی که هر چی ازشون میگفتیم مدعی نمی شدند و دردسر درست نمی کردند همین کاباره ای ها بودند!

حالا شده حکایت این روزهای وبلاگ نویسی در ایران...خود بخوانید حدیث مفصل را!

پی نوشت:ایران دومین کشور پر خطر برای وبلاگ نویسان شناخته شد.

شانتال
22:29، یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
محرمانه

آدم که رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه!حذف شد

شانتال
18:47، یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
ترانه ای که همه دوستش دارند...

دو تا دستام مرکبی تموم ِ شعرام خط خطی
پيش شما شازده خانوم منم فقير پاپتی


با صدای ستار، موزیک ِ منوچهر چشم آذر و ترانه ای فراموش نشدنی از محمد صالح علاء

 

 

شانتال
21:30، شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
در کدامین ضلع کعبه، خانه داری؟
ای خدا...تو هستی؟نه این بار دارم جدی می پرسم!تو هستی؟پشت کدام یک از خدایان هندو قایم شدی؟یهوه ی عاصی موسی هستی یا تسلیم خواه محمد؟در جسم مسیح زاده شدی یا در طبیعت خوش آب و رنگ تابستان و بهار؟خدایا تو کجایی؟این همه درد ُ می بینی و باز ساکتی...می دانم...می دانم که گوش هایت کر شده است و چشمهایت سالهاست که کور...تو طفلکی تر از همه ی ما هستی!

پی نوشت: شنیدن سرگذشت یک دوست منو قفل کرده...حوصله ی خندیدن ندارم و این یعنی حس و حال وبلاگ را... مضاف بر اینکه امروز عصر خیلی ناغافل و بی دلیل دچار تب و لرز شدم و برای من همیشه این حال بد جسم یاد آور تب عشق است!کشنده و دلخواه...

شانتال
20:45، جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
مگوهایی که مخاطب دارد،ندارد
چه هیولایی هستم،نه!چه موجود ضعیفی هستم...سو استفاده کردم،رنج دادم،صداقت نداشتم،چه موجود ضعیفی هستم.ضعف،رنج می آفریند...

پی نوشت: از دوستی با من حذر کنید!

شانتال
0:6، جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
ممنوع!
یه هفته است سیگار نکشیدم،نه اینکه حالا خیلی سیگاری باشم،ولی حداقل روزی یه نخ رو چند سالی هست که می کشم،همینجوری بی دلیل یه هفته است که سیگار نکشیدم تا اینکه امروز...نمایشگاه کتاب بودم،همراه فندقی،سالن کودکان،کانون پرورش فکری...یه کتاب جیبی با عنوان سیگار ممنوع . برش داشتم تا هدیه کنمش به هیچکس...ممکنه یه روز با یکی از دوستام همینجوری الکی و خوش خوشک بگردم و محض خالی نبودن عریضه یه پاکتو تموم کنم اما در کنارش می تونم یه هفته تمام بهش فکر هم نکنم...نه اون موقع بهش وابسته ام نه الان در حال ترکم!!! در واقع افه و ادعای ترک سیگار یک ژست بی معنیه...ترک به معنای هرگز نکشیدن،خوب که چی...اونی که می کشه می دونه با این کار چه ضررهای به سلامتش می رسه،در عین حال از بخشهایی از این ضرر هم داره لذت می بره! نمی دونم چرا ما عادت کردیم خودمون رو همیشه عقل ِ کلِّ رفتارهای خوب و بد دیگران بدونیم...چه چیزی باعث میشه وقتی ـ حتی از سر محبت ـ انگشت اتهام رو به سمت کسی دراز می کنیم، سه انگشت دیگری که به سمت خودمونه رو نبینیم...قبل از مدل موی پسرها و اندازه ی وجب مانتوی دخترها و سیگار کشیدن،مسائل مهمتری برای نگرانی وجود دارد(بحث سیاسی شد!بمیرم برای خودمون که مدل مو و اندازه ی مانتو و سیگار شده بحث سیاسی!)

شانتال
22:53، پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
باز هم جومونگ!
امروز حاج آقا (بابابزرگم) گفت: این سریال کره ای رو میبینید؟،این پسره که برداشته آدمها رو برده یه جای دیگه و واسه خودش ارتش درست کرده...عین پسر خاله است!اصلا حرف نمیزنه،صداش در نمیاد!فقط کمک می کنه!

پی نوشت: واقعا دارم طلبه می شم جومونگ ُ ببینم!

شانتال
16:36، چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
هنوز هم سادگی ناب ِکودکانه و عشق با هم در یک ظرف می گنجند...يك جوان ياسوجي به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپيشه زن سريال جومونگ و مخالفت پدرش براي ازدواج با اين زن ، اقدام به خودكشي كرد.

شانتال
17:32، سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
خروس زری پیرهن پری
دل آدم می گیره وقتی می بینه امروز این بچه های ِ نشسته پای کامپیوتر و پلی استیشن ، هیچ کس به فکرشون نیست تا شهر قصه ای گوش کنند، شازده کوچولویی بشنوند یا با خروس زری ِ پیرهن پری لحظه هایی رو پر کنند...یه چیزهایی عمر نداره،واسه همیشه شنیدنیه...میگن مال بچه هاست ولی بزرگترها رو هم با خودش می کشه و می بره توی دنیای قصه ها...

دیروز زن مش مشالاه بی درد
مرغهای محله رو خبر کرد
پاشید واسشون یه چنگ چینه
گفت زود بخورید خروس نبینه
وقتی که چراشو پرسیدم من
گفتش با خروس زری بدم من

به یاد شاملو ،دانلود خروس زری پیرهن پری: بخش اول.بخش دوم

برای دوست عزیزی که پرسیده بود چه جوری دانلود کنه: روی لینک کلیک راست کن و گزینه ی save target as... رو انتخاب کن

شانتال
0:38، سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
ادای دین
معمولا داستانکها و نمایشنامه هایی که اینجا میگذارم را هیچ ویرایش خاصی نمی کنم...اینها دقیقا همانهایی هستند که در آن زمان خاص نوشتم و دلیل روی وبلاگ آوردنشان قبل از هر چیزی ورق زدن خودم است...با دوباره خوانی شان در همان شکلی که هستند گامهایی که به جلو یا عقب بر برداشتم را بهتر می بینم...هرچند که شما منت می گذارید و می خوانید و اشکالاتش را به من خواهید گفت (بگذریم از اینکه این یکی نمایشنامه را واقعا دوست دارم!).این کار ۳ سال پیش از این نوشته شد و جرقه ی آن می دانید چه بود؟!تصور می کردم در داستان خانم دووینتر که به نوعی در ادامه ی ربه کا نوشته شده است،زمانی که خانم دووینتر در مجله ای قدیمی عکس ربه کا را بعد از سالها دید چه حالی پیدا کرد... ماحصل آن فکرها چیزی شد که هیچ ربطی به آن افکار و حال و هوایش ندارد، جز یک مجله!!...این نمایشنامه ی تک پرده ای و کوتاه را در ادامه ی مطلب خواهید یافت.
ادامه‌ي نوشته
شانتال
18:13، دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
واجبات
واجب است به کسانی که دوستشان می داری، بی هیچ تاملی بگویی: دوستت دارم.
شاید فردا خیلی دیر باشد...کفران ِ احساس نکن!

شانتال
17:45، یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
یوسفی که به کنعان بازنگشت
تُف!تُف به این سریال حضرت یوسف علیه السلام!!نه برای بازی های یخ و حال بهم زن و داستان آب بندی شده ای که مخلوطی از چند حقیقت تاریخی ست و نه برای لوث کردن قصه ای که در قرآن به احسن القصص معروفه!یک جای آدم بدجوری می سوزد از اینکه ۸ سال پیش از این، ایران رییس جمهوری داشت که سر آغاز مبحثی بود به نام گفتگوی تمدن ها و در پایان دوره ی ریاست جمهوری دکترنژاد سریالی پخش شد که با توجه به میزان زیاد ببینندگانش آخرین دیالوگهایش این است: شمعون تو فکر می کنی آینده قوم بنی اسرائیل را یوسف رقم خواهد زد یا یهودا؟خواهی دید که آیندگان این قوم را یهودی خواهند خواند نه یوسفی!.چه گفتگویی می ماند بین تمدن ها با این حرف؟!
سلحشور جان خوب زهر خوردت را با این دیالوگ بی مورد ریختی!من را باش که فکر می کردم ایول!بالاخره با ساختن این سریال پلی میان فرزندان اسحاق و اسماعیل خواهند زد!زهی خیال باطل...یوسف می سازند تا پیامبر صدا تو دماغی اش دل آدم را بهم زند!
کاش حداقل این سریال زمان حافظ شیرازی ساخته می شد تا نسراید:(( یوسف گمگشته باز آید به کنعان))...یوسف هرگز به کنعان بازنگشت و این توهم ارض موعود را به جان نسل های بعد از خود انداخت!چه می شد اگر این طوق بردگی را به گردن بنی اسرائیل نمی انداخت و خود به دیدار پدر قدم رنجه میکرد؟!

شانتال
5:24، یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
تو می بخشی و من...
همه ی تن درد می کند و به معجزه ی دَرد فکر می کنم،معجزه ی شب بیداری و کسالت و تلخی...هرچقدر میخواهم در برابر این همه محبت شایستگی به خرج دهم باز کم می آورم،سکوت می کنم تا تو بیشتر بگویی و من لبریز شوم...بس که ظرف ِ من خالی شد که پر نشد دیوانه شدم!از آن دیوانه ها که به هر چیزی لبخند می زنند، تو را همین نصیب و قسمت رساند تا دیوانگی هایم کمتر شود!گاهی تکه های فراموش شده ای از روزهای قبل پا به خلوت جدیدم می گذارد و من مثل مارگزیده ها از ترس و درد و سّم به خودم می پیچم...آن وقت آن قدر اشک می ریزم تا تمام شود.خوب می دانم که تو می دانی این اشک ها مرا غسل می دهد و الّا من آن دندان کرم خورده را مدتهاست که کنده و دور انداخته ام...چقدر این روزها حساس و زودرنج شده ام،نمی دانم چه شده که باز به کوچکترین بهانه بغض می کنم،دلگیر می شویم و پنهانی گریه می کنم! به گمانم بخشهایی از چشمانم به شستشو نیاز دارد...

شانتال
22:33، شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
سوغاتی برایم بادبادک بیاور
سالهاست بادبادک ندیده ام ...از آن بادبادکهای درست حسابی،ساخته شده از نی و کاغذ الگوی خیاطی و دنباله های دست ساز که چنان بالا می رود که خال آسمان می شود....بادبادکها مرا یاد سبک ترین و بی وزن ترین حس و حالی که داشتم می اندازند...با اینکه سالهاست بادبادکی ندیده ام اما بی شک من هم روزی بی وزن و سبک خواهم شد و  آنقدر بالا خواهم رفت تا نخ پاره شود و برای همیشه آزاد و رها شوم...عزیز ترین سوغاتیه غبار ِ پیراهن ِ تو
شانتال
16:13، شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
«نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم»
باز مسیح بازمصلوب می خوانم...نمی دانم چرا این مانولیوس چوپان را این همه دوست دارم،گاه گاهی نیاز به دوباره خوانی اش پیدا می کنم.در حال پیچش پیله ای هستم که سکوت راز تکاملش است...شاید روزی پروانه ای گشتم.

بی ربط:فقط چون این اوست ،تمام روح نوشته هایش را به سخره می گیرد...تا اینکه روزی جایی نوشت این ترکیب واژگان چه زیباست! نمی دانست که این ترکیب هم از  اوست...بعضی ها تا عمق استخوان متعصب و بیمارند.

شانتال
19:1، جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
دقّت عمل و رقّت عمل
در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ دانشگاه تهران استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید "دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل". همه شما باید این کار که من الان می‌کنم راا انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمیخورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند میگذارد توی دهانش و میمکد. و میگوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجوها شوکه میشوند و اعتراض میکنند ولی‌ استاد میگوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا دخترها غش میکنند، پسرها بالا میاورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد میکنند و میگذارند در دهنشان و میمکند.
استاد میگوید: هان، شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید!

پی نوشت: صرفا یک copy paste  از ایمیلها بود و شانتال مدتها بود این عمل شنیع را در وبلاگش انجام نداده بود!

شانتال
23:16، چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
10 سال پیش از این

روی دست بند نوشته پسر ِ بدرالسادات ... ۹/۲/۷۸
کلاس دوم دبیرستان بودم.یه ۵ شنبه ی معمولی...زنگ آخر عربی داشتیم.وقتی مدرسه تعطیل شد بابا و عمو کوچیکه ( که اون روزها همسایمون بود) دم مدرسه منتظرمون بودند...منتظرمون، چون من و خانوم سفید برفی همیشه تا سر ظفر با هم بودیم.بابا به خانوم سفید برفی گفت: زمزم خانوم می دونی الهام داداش دار شده!.زمزم خندید من جیغ زدم..درست عین فیلمهای هندی...شعله شایدم سنگام... نه پسر نه... بیمارستان درست رو به روی مدرسه بود، یه شاخه گل رز برای مامان و یه حس ناامیدی از اینکه آخرش این نسل خاله توی فامیل ما کاملا نابود میشه!نوزاد مچاله شده: زشت و ناامید کننده!. عصری با مادر جون دوباره می ریم بیمارستان.همه خوشحالند غیر از من : مادر جون دیدی..نه مامان خواهر داره نه دیگه من، نسل خاله و خواهر ور افتاد!.تا وقتی زنده بود این جمله ای که من در کمال ناراحتی ابراز کرده بودم رو می گفت و می خندید!! وقتی اولین بار گرفتمش توی بغلم،وقتی اولین بار روی پاهام خوابید، وقتی با عجله خودمو از مدرسه می رسوندم خونه تا بیشتر و بیشتر اون موهای سیاه ابریشمین رو نگاه کنم...موهایی که زود ریخت و موهای فرفری جاش در اومد،وقتی اولین بار گفت آجی،شبهایی که براش تن تن رو با صداهای مختلف می خوندم و ذوق می کرد، یک ماهی که مامان اینها مکه بودند و یه فندقی ۵ ساله چسبیده بود به خواهرش...تک تک لحظاتی که میاد تو اتاقم و بوسم می کنه و میگه این آهنگو میخوام یا اون کتابو میخوام و حسابی خودشو لوس می کنه و خر می شم!...وقتی خوابه و نگاهش می کنم...می فهمم هیچ خواهر کوچولوی عروسکی،نمی تونه جای این پسر اردیبهشت ماهی کوچولومو بگیره...تولد،تولد،تولدت مبارک!

کمی بیشتر از یک سالگی در حال خیار گاز زدن و زور زدن در پمپرز!!

 ********


 

شانتال
19:57، چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
یاد ایّام!

Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn't meant for me
Life can be cruel in a way that I can't explain
And I don't think that I could face it all again
I barely know you but somehow I know what you're about
A deeper love I've found in you
And I no longer doubt
You've touched my heart and it altered every plan I've made
And now I feel that I don't have to be afraid

 

شانتال
16:25، چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
روراستی
بیاین رو راست باشیم...شما دوتا که نمی تونید همه ی عمر به من امر و نهی کنید که چه کاری رو چه جوری انجام بدم،عجیبه که هنوز نفهمیدین من آخرش همون کاری ُ می کنم که میخوام بکنم!با این همه بکن بکن ی که من راه انداختم هفت تا همسایه اون ور تر هم فهمیدند قراره یه چیزی کرده بشه اونم اعصاب ضعیف و رو به موت منه!
شانتال
0:22، چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
ناهار
وقتی مامان از بابا می پرسه ناهار تو شرکت چی خوردی؟.بابا میگه:چی خوردیم؟کوفت!
دیگه همه می دونیم کوفت یعنی کوبیده...امروز عصر پرسید ناهار چی داشتین؟.بابا میگه: جوجه کلاغ!!
اون وقت نوبت بابا میشه: شماها ناهار چی خوردین؟.من: جوجه سوخاری ِ از تخم در نیومده!.....فاصله طبقاتی از کجا تا کجا؟!

اینم کوفت و جوجه کلاغ!

شانتال
22:26، سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
در همه حال لبخند باید زد!!
ببینم آخرش تو منُ می کشی یا من تو رو سکته می دم... اینجا غر نمی زنیم و نخواهیم زد...مگر جیغ!!

شانتال
18:10، دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
روزمرگی مدرن
صدای کلید میاد،در ورودی باز میشه،صدای پا میاد،در اتاق بسته میشه...این جوریاست که پیش میاد یه بار در هفته هم ، همو نمی بینن...اصلا مهمه؟

شانتال
18:1، یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
فرهنگها و رابطه ها
آدم تا وقتی زنده است کارهای عجیب می بینه...
چند وقت پیش مراسم عقد یکی از اقوام نزدیکمون توی محضر بود و طبیعتا بابا به عنوان یکی از بزرگترها دعوت بود.من رو هم جدا دعوت کرده بودند که آره...داماد خواهر نداره ،الهام جای خواهرشه و ... خلاصه منم از روی فضولی(!) و البته علاقه کلی شیک و پیک کردم و به قول مهربانو عطر و گلاب زدم که هر چی نباشه عقد کنون (...) مونه! این سه نقطه رو هم نمیگم ، چون توی این داستان اصلا مهم نیست نسبت من با داماد چیه... خلاصه همه رفتیم محضر و هی تلق تولوق عکس انداختیم و بعد هم پارچه گرفتیم رو سر عروس داماد و عاقد شروع کرد به بله گرفتن...وقتی عروس بعله داد ، آقای عاقد (که بوی تریاک نیم ساعت پیشش همه رو خفه کرد!) شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد و در همین حین خواهر عروس با نخ سوزن شروع به دوختن پارچه ای کرد که رو سر بچه ها نگه داشته بودیم...من که بیلمز!اصلا نمی فهمیدم منظور از این کار چیه و همش به این فکر می کردم اینها با این دک و پوزشون که 300 تا سور زده به سالنهای مد پاریس، چرا دارند پارچه ی محضر ُ میدوزند؟!...فقط دیدم مامان من و مادر داماد با یه حال تعجب و کمی ناراحتی دارند به این عملیات دوخت و دوز نگاه می کنند!
وقتی مراسم تموم شد و (( نخود نخود هر که رود خانه ی خود)) صورت گرفت ، از مادر جان علت این عملیات رو پرسیدم و چیزی شنیدم که هضمش بعد از چند ماه هنوز برام سخته! مامان گفت شنیده بود که خیلی خیلی قبلترها، احتمالا به سنه ی هزار و سیصد و بوق رسم بوده زمان خطبه ی عقد پارچه ی بالای سر عروس رو بدوزند و دائم زیر لب بخونند دوختم زبون مادر شوهر، دوختم زبون خواهر شوهر، دوختم زبون قوم شوهر ... بنده بسیار در کف ماندم که یعنی اونها به این نیت دوخت و دوز راه انداختند؟ نه... خداییش خیلی زشت و برخورنده است!همچین آدمهایی نیستند... یعنی بعدا برم پررو پررو از عروس خانوم بپرسم؟ این کارو حتما خواهم کرد! حالا کدوم خواهر شوهر؟داماد که خواهر نداره...نکنه منو میگن؟؟؟؟!! مادر شوهر مذکور هم که ساکت ترین و مظلوم ترین زن دنیاست!یعنی زبون اون بیچاره رو دوختند؟!
شاید هم هیچ کدوم از اینها نیتشون نبوده و میخواستند مهر و محبت بدوزند! ولی مامان معتقد بود که زهی خیال باطل!تنها مفهوم این حرکت در تمام ادوار تاریخ ِ خاله زنکی همین بوده و بس!

پی نوشت: انعطاف تنها رمز حفظ رابطه! ربطش تابلو بود دیگه...

شانتال
0:0، یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
فلسطین دوست و برادر ماست!
۶ روز پس از انقلاب ۱۳۵۷ یاسر عرفات (رئیس حکومت خودگردان فلسطین) اولین مهمان خارجی ایران بود. هواپیمای او با وجود تعطيلی فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست و به محض ورود در پاسخ به دلیل اطلاع ندادن سفرش گفت: آدم برای رفتن به خانه‌اش اجازه نمی‌گیرد، من هم اجازه نگرفتم. عرفات به مدرسه علوی رفت و با  روح الله خمینی دیدار کرد. او سپس به بهشت زهرا رفت و در سخنرانی‌اش گفت: به موشه دایان گفتم آمريکا مال تو، من به ایران تکيه می‌کنم. او یک هفته در ایران ماند و به مشهد و خوزستان هم سفر کرد.بعدتر یاسر عرفات در هنگام جنگ ایران و عراق از صدام حسین حمایت کرد و اعلام کرد: ایران دوست ماست اما صدام برادر ماست.

حمایت حکومت خودگران از صدام ،شامل تعداد بی شماری سرباز فلسطینی برای جنگ ایران و عراق نیز می شد، بیایید حساب کنیم تعداد فلسطینی هایی که ایرانی کشتند و در ازایش...پول نفتمان را بهشان هدیه کنیم!!

شانتال
19:26، شنبه پنجم اردیبهشت 1388
داستان بی پایان
تا مغز استخوانش به خرافات آلوده است..مهمان که از خانه اش بیرون می رود سریع اسپند دود می کند تا اپسیلونی نظر بد در خانه نماند...برای کمترین دردی که بیاید، تخم مرغ می شکند... برای تمام خواسته هایش گوسفند نذر می کند و خون می ریزد...تازگی ها هم به کارت های تاروت معتقد شده است...نمی دانم چه اصراری دارد که حتما آینده اش را بفهمد وقتی که اکنونش این همه مضحک و بی برنامه است: یک روز هوس مهاجرت می کند و روز دیگر خانه اش را گروی بانک می گذارد تا با وام  ِ آن اسباب و اثاث خانه اش را نو کند...آن وقت می گویند با این فامیل چَپَرچُلاق رفت و آمد کن!دوست ندارم عزیز من،هر کدامشان یک ور اعصاب آدم قدم می زنند!دَهَه!

شانتال
3:59، شنبه پنجم اردیبهشت 1388
ناخن ِ شکسته
همچنان تمرین می کنیم...یک چیزک( نه واقعا روم نمیشه به اینها بگم داستان) کوتاه در ادامه ی نوشته...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
3:14، شنبه پنجم اردیبهشت 1388
خوشمزه ترین بخش

مورچه خوار بعد از عمری تحمل ِ خفت و خواری ،موفق به شکار مورچه می شود و شکارش را درون ظرف اسپاگتی می اندازد...تا بیاید پیشندش را ببند و چنگال را دست بگیرد ، مورچه فرار می کند...لحظه ی تراژیکی ست برای مورچه خوار...با عجز و لابه داد می زند: مورچه برگرد!تمام مزه ی اسپاگتی از بین رفت!!

شانتال
0:23، جمعه چهارم اردیبهشت 1388
Why, why, why, delilah

 mbc پرشیا فیلم Romance & Cigarettes رو با کلی سانسور، جوری پخش کرد که خدا رو شکر کردم این فیلم رو قبلا بی سانسور دیدم!نه به خاطر بی ناموسی هاش(!)...کل داستان به نظر من از دست رفته بود با این سانسورها...معلوم نیست چه اصراریه که هر فیلمی رو پخش کنند!خوب بچه های mbc بیاین قبول کنیم یه سری فیلمها اصلا توجیه خانوادگی نداره!حتی اگه ژانر کمدی موزیکال باشه...
اما چیزی که دوباره دیدنش رو جذاب کرد اجرای جالب و کمیک ترانه ی delilah ی تام جونز توسط کریستفور والکن بود. راستش ما که کلی هم با آهنگ حال کردیم هم با اجرای هنرمندانه ی والکن خندیدیم! خلاصه اگر Romance & Cigarettes رو ندیدید حتما ببینید! و خوش به حالتان که یک شانتال با آرشیو کامل موزیک های عهد بوقی دارید و برایتان آپلود میکند و شما هم وقت اضافه ندارید که دانلودش کنید!!:))

I saw the light on the night that I passed by her window
I saw the flickering shadows of love on her blind
She was my woman
As she deceived me I watched and went out of my mind
My, my, my, delilah
Why, why, why, delilah
I could see that girl was no good for me
But I was lost like a slave that no man could free
At break of day when that man drove away, I was waiting
I cross the street to her house and she opened the door
She stood there laughing
I felt the knife in my hand and she laughed no more
My, my, my delilah
Why, why, why delilah
So before they come to break down the door
Forgive me delilah I just couldnt take any more

She stood there laughing
I felt the knife
in my hand and she laughed no more
My, my, my, delilah
Why, why, why, delilah
So before they come to break down the door
Forgive me delilah I just couldnt take any more
Forgive me delilah I just couldnt take any more

شانتال
22:6، پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
دیدنی ها به صرف بشکه!
شبنم جان عده ای از دوستان رو از اقصا نقاط ایران و دنیا به صرف سیب زمینی سرخ کرده دعوت کردند رستوران دیدنی ها(که همشان آمدند!!)... اما علیرضا خان تمام شکموبازی هایی ما را به نیتی نامعلوم حساب کردند و شدیم مهمان ایشان! (نیتتان قبول استاد!)... آبجو به خوردمان دادند از نوع بشکه ای!منهتا آبجویش طعم سیب داشت و البته الکل نداشت...و راستش خیلی هم خوشمزه بود و اصلا الکل خوردن کاری بسیار زشت و ناپسند است و ما را به جهنم می برد!به خصوص اگر قرار باشد مهربانو جان با اوتول مبارک شما را تا منزلتان برساند! دست فرمون...بیست! از همین جا به خاطر تمام شایعه پراکنی ها من باب رانندگی بانو ،از تمامی دوستاران عسلک عذر می خواهم! این آقای محترم مهدی خان که مشکوک به نهانی بودن را همچنان حفظ کردند هم همچنان مشکوک می زدند!ما که چیزی نگفتیم...!! دوستان هم کمی لطف کردند و به خواستگاری از ما بهتران از بنده خندیدند که حلالشان!ما خودمان الان یک عدد نامزد داریم که هنوز برای هیچ کس نگفته ایم کیست...باشد به وقتش دسته جمعی ،عروسیمان شرکت کنید! این قبض موبایل هم آره...این دیدارهای گاه به گاه با دوستان انقدر مزه می دهد که آدم دوست ندارد به خانه بازگردد! جای نسرین عزیز چقدر خالی بود...دلمان برایش خیلی تنگ رفته است...و صد البته هانیل عزیز...و اصلا همه ی شما که دیدارتان همیشه باعث مسرت و خوش حالیست.

 علیرضا -شبنم-مهدی-مهربانو و عسلک- شانتال بانوی سبز پوش! 

شانتال
12:35، پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
بوی خوب
سیب را پوست می گیرم،چهار قاچش می کنم، مغز مکعب مستطیلی اش را درون لیوان چای می اندازم...چند دقیقه بعد تمام چای طعم سیب می دهد...روزهایم بوی سیب می دهد...

شانتال
18:13، چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
ای قشنگ تر از پریا
وارد اتاق فسقلی ِ منزلمان می شوم تا کمی لپش را بکشم!بس که دوست داشتنی مانده است و البته هیچ بقالی نمی گوید ماست من ترش است حتی با اینکه فندقی به طور دقیق ماست خود ِ من محسوب نمی شود!یک نسبت دور خواهر برادری...او را لم داده روی تختش یابیدم در حالیکه هدفون MP3 را تا دسته(!) در گوش کرده و مشغول هد بنگ(!) زدن است...فکر می کنید چی گوش می داد؟؟! خوشگل،پریا،بی من جایی نریا ... من هم توی ذوقش نزدم و چیزی نگفتم...اما خالتور هم خالتورهای قدیم! گفتیم این یکی به از ما از آب در بیاد...که انگار نمیشه!
شانتال
17:35، چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
فردا یک واژه ی بی مفهوم است،همه چیز اکنون است
خیلی راحت به خاطر فردا، امروز ُ از دست می دیم؛ببینید کِی گفتم!...دیروز که مُرد،فردا هم که معلوم نیست زنده باشیم...می مونه همین الان،درست همین لحظه...زندگی شستن یک بشقاب است
شانتال
23:18، سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
بعد از این روزها...

طی همین یکی دو هفته ی آینده خط گوشیم قطع میشه میره پی کارش...چون نه خودم ۲۵۰ هزار تومن دارم که بابت قبض این دوره بپردازم ،نه شماها معرفت یه گلریزون درست درمون رو دارید، نه مخابرات شوخی سرش میشه...و البته نه دیگه کسی با من کار داره...من باب رشد صعودی قبض این دوره هم داستانی داشتیم که مپرس!

شانتال
16:34، سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

کمک کن جاده های مه گرفته ،من ِ مسافر ُ از تو نگیرند

شانتال
14:39، سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
گفتمان دیواری:

شانتال