تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
14:46، دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
انسان روح است نه جسد*

بی تعارف بگم...در دنیای صفر و یک من جای کمی برای ماورا و ارواح وجود دارد. با این حال نیاز کسانی که دلتنگ عزیزان از دست رفته ی خود شده اند و تشنه ی یک دیدار دوباره - هرچند کوتاه - هستند را درک می کنم. برای به یاد آوردن تمام آن ماجرا احتیاج به حافظه ای قوی تر از خاطرات خود دارم و خاطرات من محو و تار متعلق به 17-18 سال پیش است...بعد از مرگ پانته آ ، مادرش دچار افسردگی عمیقی شد،افسردگی ای که درمانش را در مذهب پیدا کرده بود و او را زنی محجبه و نماز خوان کرده بود.اما موقعیتی پیش آمد که زندگی آن ها را متحول کرد...کمی بعد از اسباب کشی آنها ، در میان دوست های رنگارنگ ِ ما مردی پیدا شد که حالتی درویش گونه داشت.این دوست با جمعی از هم مسلکانش جلسات احضار روح انجام می داد، امروز فکر می کنم که جریان خیلی ساده بود: شما باید بخواهید که باور کنید تا باورتان شود...
در یکی از همان جلسات کذا،پدر و مادر پانته آ شرکت کردند و با تجسم روح دخترشان حرف زدند.از جزئیات خبر ندارم و راستش دوست ندارم هم با خبر باشم!به دلایلی...
کمی بعد از آن جلسه و در جلسه ی بعدی احضار ، تجسم پانته آ (از طریق مدیوم) صحبتی نمی کرد و علتش به گفته ی آنها این بود: مادر این دختر باردار شده و روح پانته آ از همان لحظه روح حامی فرزنده و این راهی بود که برای نزدیکی بیشتر به خانواده انتخاب شده...
همان روز تست حاملگی و چند روز بعد هم بله! مامانش حامله بود...با وجود ارتباط دورادور نه ما از آنها خبری داشتیم نه آنها خبری می دادند...تا اینکه دو سال بعد خیلی تصادفی در مطب دکتر محله،مادر و پسر کوچکش را دیدیم ... عجیب اینکه چشمانش ، برق فراموش نشدنی دختر دندان موشی را داشت.

* عنوان این مطلب: نام کتابی تالیف دکتر رئوف عبید

شانتال
13:27، دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
تقدیر
تقدیر یعنی گاهی بهم دیر می رسیم،گاهی زودتر از موعد و هستند زمانهای مناسب برای با هم بودن... از جنگیدن با تقدیر خسته شدم.می دانم،می دانم که فردا روز بهتری ست...
شانتال
11:10، دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
عادت کرده اند که بگویند: دوستت دارم
گفت دوستش دارد اما نه به اندازه ی دوباره وجب زدن ِ طول ِ تردیدها،دوست داشتن دلیل هیچ چیز نیست،آن هم چه دوست داشتنی: تو زیاده از حد راحتی (جلفی) و من دوست ندارم کسی فکر کند دوست دخترم ج.ن.د.ه است! ...این دوست داشتن را بگذار دم کوزه آبش را نوش کن که می گویند ۷۷ خاصیت دارد!!

شانتال
0:17، یکشنبه سی ام فروردین 1388
روزی که تکلیف شدم
این متن نه یک داستان که بخشی از خاطرات نویسنده ی این وبلاگ است که به علت طولانی بودن در ادامه ی نوشته می توانید بخوانید و اگر دلتان نخواست اصلا نخوانید!..گاهی نوشتن خاطرات بی ربط به سامان دادن ذهنم کمک می کند...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
22:59، شنبه بیست و نهم فروردین 1388

The Crazy World of Religion ویدئو

شانتال
19:21، شنبه بیست و نهم فروردین 1388
مقیاس
چند سال پیش که رفته بودیم سفر،یه نقشه ایران به دیوار هتل دیدم...بابا رفت از تهران تا اون شهر رو وجب زد و گفت: یه وجب..دو وجب...آخه آدم عاقل واسه دو وجب دوری از خونه اش انقدر بار با خودش بر می داره؟!.این ها رو با یه لحن بامزه ای می گفت و ما هم پشت بندش دِ بخند!...تمام امروز داشتم فکر می کردم توی نقشه این فاصله فقط یه وجبه!یه وجب...

شانتال
17:0، شنبه بیست و نهم فروردین 1388
برای مارسالاد..


چه خوش آن روزی که تو زاده شدی، خورشید درخشان وبلاگ نویسی!

شانتال
13:12، جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
شبدر
حرفی برای گفتن نیست اما هستم...هنوز هم آن گوشه،کنار درخت صنوبر پیر به انتظار روز آفتابی ایستاده ام.انتظاری با وقار،با شبدری که پرپر می شود: او مرا دوست دارد،او مرا دوست ندارد..

شانتال
3:26، جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
نیمرو یک راه مقابله با افکار موذی ست!
بازم شام نصفه شبی...خوب این یکی واقعا به جا بود! از صبح مشغول فعالیت و حرص خوردن بودم،عصر تن به یه مهمونی اجباری دادم و شب رو بین جمع خانودگی تا نیمه های شب به فردا فکر می کردم...میام اینجا می نویسم تا برای خودم بتونم توضیح بدم چرا قیر هست اما قیف نیست و اگه قیف و قیر باشه،مسئولش نیست! زندگیم شده دایره ی نشدن ها...اصراری هم به تغییر وضعیت موجود ندارم اما مجبورم،دوست نداشتم هیچ وقت اینو اینجا بنویسم ... وقتی مجبور به تحمل اجبارها هستیم ، سعی می کنیم شرایطش رو به نحو دلخواهمون تغییر بدیم و این الان وضعیت منه.وضعیت این دو سال اخیر...ساده ترین تعریف موقعیت موجود: من و افکاری که من رو می سازه هیچ سنخیتی با آنها که باید، نداره.
شانتال
20:3، چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
رو سرش ، روسری نداره !
مادر آقاپسر زنگ می زنه ی خونه ی دختر خانوم...مادر ها شروع می کنند به آشنا شدن و از معرف که دوست مشترک باشه کمی صحبت می کنند.آقا پسر از یه خانواده ی سنتی و بازاریه ولی دلش یه زن غیر سنتی و گوگولی مگولی می خواد! مادر آقا پسر می پرسند: دختر خانومتون حجاب دارند؟.مادر دختر خانوم عنوان می کنند که خیر دختر بنده با روسری نسبتی داره تو مایه های کارد و پنیر!.مادر آقا پسر می پرسند که یعنی توی خیابون هم بی حجابند؟!.مادر دختر خانوم که به سختی خنده شو کنترل می کرد ،گفت: دیگه توی خیابون که مانتو روسری اجباره!....خلاصه اینکه چندتا احتماله : ۱-مادر آقا پسر یه لحظه جو گیر شدند و فکر کردند اینجا قلب پاریسه ۲- فک کرده انقلاب شده یا دوره ی آخرزمونه که دخترها سر برهنه برند خیابون!! ۳- از اینکه پسرش زن بی قید و بند (!!) می خواد داره خون خونشو می خوره...

شانتال
15:56، چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

با صدای حسین بختیاری

--------------------------
از ايـــــــنجا تا به بيرجند سه گداره
گدار اولی نقش نقش، نقش و نگاره
گدار دومـــــــی مـــخــمل بـــــپوشم
گدار سومی دی ‌دی، ‌ديــــدار يـــاره

گل زردم، همه دردم ز جفايت شكوه نكردم
تو بـــيا تـا دور تـو گردم، آه
ای يار جون، ای يار جونی
دوباره برنــــــمی گردد ديــگر جـــــوونی

سه غم آمد به راهم هر سه يک بار
غريـــبی و اســـيری و جانا غـم يار
غريـــبی و اســـيری چــــــاره داره
غـــم يار و غــم يار و جانا غــم يار

پی نوشت: و یادی از صدای خوش سیما بینا

شانتال
13:15، سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
ماهی ها خودکشی نمی کنند!
وقتی ماهی قرمزی رو برای سفره ی هفت سین خریدن ، یه جورایی داشت می مرد...ما هم گفتیم دیگه نصیب و قسمتشه و کاریش نمیشه کرد! بعد هم که رفتیم مسافرت...اما ماهی قرمزی قصد مرگ نداشت...همچینی که سیزده روز تموم شد و هفت سین رو جمع کردیم یه لگن پر از آب کردم و ماهی رو از تنگ خفه اش ،راهی لگن کردم...ماهی از روز اول افسرده و دپرس بود و محض دلخوشی ما یه دم و باله هم تکون نداد اما خوب هر چی بود زنده موند! توی خونه ی جدید حالش یکم بهتر شد و وقتی کسی دورو برش نمی پلکید ، یه چرخکی می زد.. بالاخره بعد از یک ماه فهمیدم اسمشو چی بذارم: ویرجی...یا در واقع ویرجینیا وولف! آخه اونم توی تنگ خوش آب و رنگ سفره ی هفت سین در افسرده ترین حالت ممکن بود و تازه همه ارش توقع داشتند لحظه ی تحویل سال دو تا پشتک وارو هم بزنه! اما وقتی امیدها ازش قطع شد و چندتا سنگ ریخت توی جیبش و راهی رودخونه شد همه گفتند: غرق شد... کسی خبر نداشت که تازه داشت زنده می شد،خلاصه ویرجی ما حالش خوبه!

پی نوشت: مامان میگه حالا چرا خودکشی کرد؟می گم افسردگی داشت.میگه اون کتابی که دستته چی؟نویسنده ی اونم خود کشی کرد؟ میگم زدی به هدف!علیزاده هم خود کشی کرد البته این سرطان داشت ... میگه خدا رو شکر که اگه بی کاری و بی عار از آب در اومدی نویسنده هم نشدی!

شانتال
1:14، سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
فشار
دوست سرگردانم که چندی ست فیل طر شده و دلمو خوش کردم به کامنتهاش در نظرخواهی پست قبل گفت مشکل قرن ما اینه که تعداد نوابغش خیلی خیلی بیشتر از کاشفشه... و ناگهان شانتال درد را حس کرد! درد ما از این انبوه است، زمانه ی ما زمانه ی فشردگیست:سرشار از اختراع،اکتشاف و پیشرفت ، انواع جنگ های جهانی و انفجار هسته ای ، کم شدن فاصله ها و افزایش ارتباطات... دنیای ما بدجوری پررنگ است،دغدغه های زیاد و شادی های زیاد ... سفر به کره ی ماه با تنها ۲۰ میلیون دلار! ،خودکشی دسته جمعی دلفین ها،قرص های ضد بارداری و کنترل جمعیت...زمین از این همه آدم در حال انفجار است!آدمها زیادند..خودشان و آنچه از خود بر جای می گذارند... آنچنان صداهای بیهوده بر دنیای ما حاکم شده است که سرزمینی خلوت و بی صدایم آرزوست

شانتال
17:14، دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
قرنی از شن و مه
در آغاز و پایان قرن زندگی کردن حس عجیبی دارد...در میانه بودن آدمی را بین هزاران هزار داستانی که می آید و می رود گم می کند اما اگر روزی از ما یاد کنند - بعد تر ها - خواهند گفت آن ها ۱۹۹۹ را لمس کرده اند و به ۲۰۰۰ خوش آمد گفته اند...بعدتر ها خواهند گفت آن ها با چه امید عبثی به قرن جدید پا گذاشتند همانطور که پیش از آن ها دیگران قدم به روزگاران نو می گذاشتند...می توانم خوشحال باشم که هنوز در میانه ی این قرن خورشیدی هستم و شاید به پایان آن عمرم نکشد و برای همیشه کسی از من در تاریخ یاد نخواهد کرد...چه لذت غریبی دارد گم شدن در شن و مه تاریخ، هنوز جای امیدواری ست...

بعد نوشت: من یه وقتهایی یه چیزهایی می نویسم که برای فرار از جنون خوبه و هیچ ارزش مادی و معنوی نداره!درواقع تنها کسی که ازش سر در میاره خودمم و یه جورایی هر جوری که بنویسمش هم قابل فهم نیست...یه وقتهایی اینجوریه دیگه!ما نوابغ دیر به دیر کشف میشیم!نوبت کشف منم هنوز نرسیده!!!شاید هم کاشف این قرن خوابه...

شانتال
18:9، یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
کار واجب
انقدر توی این دنیای مجازی پرسه زدم و این ور و اونورش نوشتم که دیگه یادم رفته اون قدیما چه جوری توی یه دفتر خط دار ساده حرف می زدم و بعد یه جایی، لای رمان هایی که خیلی دوسشون داشتم؛قایم می کردم...یادم رفته اون روزها چرا نمی خواستم کسی حرفهامو بخونه اما الان اینجا میشینم به درد دل و با بعضیا از خوانندگان این دفتر مجازی هم از نزدیک آشنا شدم، بی واهمه از قضاوت.
شاید چون حالا فهمیدم روزمرگی ها چندان تقدسی نداره که توی صد تا پستو قایمش کرد، حرف زدن از ثانیه هایی که می گذره و بر نمی گرده باری از بارهایی که آروم آروم توی دل آدم تلنبار میشه رو کم می کنه،به خصوص وقتی که در ادامه ی حرفهای هر پست نظر چندتا دوست رو هم میشه خوند،آره وبلاگ نویسی کار خوبیه...برای خیلی ها لازمه و خبر ندارند!
شانتال
12:38، یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
اسب حیوان نجیبی ست

میگویم احساس اسب بودن می کنم...می گوید چرا...می گویم اسب حیوان نجیبیست، حس نجابتم چون اسب بیرون زده است!...می گوید می دانی چرا اسب را حیوانی نجیب گویند...می گویم سر به زیر است؟نه،آن که گاو است!...می گوید چون در میان حیوانات اسب تنها حیوانی ست که مادرش را می شناسد و با او س.ک.س نمی کند...و من یاد خیل حیواناتی میفتم که در گوگل و یاهو عباراتی نظیر س.ک.س با مادر و خواهر را سرچ می کنند و گاهی از ترکیب کلمات به اینجا هم می رسند!ذاتا تف به موتور جستجوی گوگل که این همه بی ربط است...و چقدر حیوان دوپا و ناطق زیاد است...اسب حیوان نجیبی ست...

شانتال
16:5، شنبه بیست و دوم فروردین 1388
amore mio یعنی my love...
نمیدونم این ترانه ها و آهنگهایی که این جا می ذارم رو  دانلود می کنید و مثل من لذتش رو می برید، یا نه...اما تک تکشون برای من حس های خاص خودشون رو دارند؛حتی اونهایی که فارسی و انگلیسی نیستند و عملا هیچی ازشون نمی فهمم مگر به یمن ترجمه های سایتهایی مثل این ! جادوی موسیقی و کلام ،معنا بخش لحظاتی شده که خالی از هر کلامی دوست دارم تنها گوش کنم و گوش کنم.. مثل امروز که  Confessa دوست خوبی از آب در آمد...

Su confessa amore mio
Io non sono pi il solo, lunico
Hai nascosto nel cuore tuo
Una storia irrinunciabile

ترجمه ی انگلیسی ترانه

 

 

شانتال
18:51، جمعه بیست و یکم فروردین 1388
ای کیسَّه؟!....پاسخ داده شد

این خانوم محترم که از هنرپیشه های به نام هالیوودیست در شلوار گل گلی خود چه درخششی پیدا کرده است! موهایش هم بدتر از شانتال ۵۸ سور به سیم ظرفشویی زده و تازه قیافه اش را آنچنان در پس دود سیگار مخفی کرده که شانتال خوش دارد میزان ستاره شناسی شما را بسنجد و بپرسد: اگه گفتین این کیه؟؟!

بی ربط: هلندی جان دیگه کلا فیلتر شدی رفت پی کارش...وبلاگتو ندارم:(

 وبلاگ خودمونی : هرچند نیاز به ارتباط با جنس متفاوت یه نیاز زیستی و طبیعیه ولی با فرهنگ و عرف و شرع ما اگر خارج از چارچوب ازدواج باشه مغایرت داره و عاملین به این عمل مورد نکوهش و طرد جامعه قرار می گیرن . هنوز پدرها و برادرها مراقب دخترها و خواهرهاشون هستن ، هنوز غیرت مردونه تو جامعه ی ما خریدار داره ، هنوز ما خیلی از کارها و رفتار ها رو برای پسرهامون بیشتر از دخترهامون توجیه پذیر می دونیم و ...

 و اما پاسخ: ایشون خانوم هالی بری ، هنرپیشه ی سیاه پوست اسکار گرفته  هستند ،این عکس هم مربوط به روز شکرگزاری در سال 2008 هست...و این هم یک زاویه کاملا مشخص از صورت ایشون در همان روز و البته بدون دود سیگار!

شانتال
19:30، چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

فرشته ی عزیز..خانوم چشم و ابرویی...همیشه گوشهای من رو به زیباترین ها دعوت می کنه...بارها و بارها این عاشقانه رو شنیدم و حس غریب دوست داشتن بی قید و شرط را حس کردم...

“I Know Him So Well” cover


Nothing is so good it lasts eternally
Perfect situations must go wrong
But this has never yet prevented me
Wanting far too much for far too long.
Looking back I could have played it differently
Won a few more moments who can tell
But it took time to understand the man
Now at least I know I know him well

Wasn't it good?
Wasn't he fine?
Isn't it madness
He can't be mine?

شانتال
16:52، چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
جاده فریاد می زنه...بیا!
 زیاد اهل بازی های وبلاگی نیستم...هرچند بعضیاشون خیلی کیف داره! ولی دوست دارم توپ زدن رو تماشا کنم تا انجامش بدم...اما یه وقتی هست که یه دوست عزیزی مثل پ.پژوهش که چند وقتی هست شده مسافر جاده ها یه بازی می سازه که شانتال رو دچار نوستالوژی محض می کنه! نقل از وبلاگ : از اون جا که من يه جا بند نمی شم و هميشه در سفرم، دوستام، هر دوره، اسمی برام گذاشته ن: «مسافر» و «آواره» دو نمونه ش ئه. حالا خواستم اين جا يه بازی بذارم به اين صورت که جاده هايی که تا به حال لمس کردين رو توی نقشه نشون بدين.
از همون بچگی سفر جاده ای برای من کابوس بود! تصور کنید وقتی یه بچه ی از شش سالگی تا دوزاده سالگی هر سال عید به مدت دو هفته و گاها سه هفته از تهران تا جنوب رو همراه خانواده و عموها توی ماشین سر کنه چه احساسی به جاده پیدا می کنه؟
این از گذشته در مورد زمان حاضر هم ای بیچاره شانتال! همیشه بعد سه ساعت مسافرت جاده ای به چنان سر درد و حالت تهوعی دچار میشه که دل سنگ هم به حالش آب میشه!...با این حال جاده رو واقعا دوست دارم به خصوص اگه همسفری در کار نباشه!!اینو حتما یک بار امتحان می کنم...جاده و کویر و آسمانی به زلالی آب با پولک های نقره ای..
و اما شیوه ی این بازی: این نقشه ی شماست و احتمالا این قلم شماست...قلمشو مثل شانتال ندارید؟؟کالیبر نصب کردنشون رو هم ندارید؟!! خوب از همان paint مستفیض شید!...بشینید تمام جاده هایی که داخل کشور با ماشین طی کردید رو،روی نقشه مشخص کنید (مسافرت هوایی و دریایی هم اصلا قبول نیست وگرنه من خودم کلی به جزایر جنوبی هم رفتم با کشتی و کلی مشهد با هواپیما! قطار هم نه قبوله!) اگه هم دوست داشتين سفرنامه و ديده ها و شنيده ها و خوانده ها و بوييده ها و چشيده ها و لمس شده ها و عکس ها و ... هاتون رو هم بگيد.
و از اونجایی که نسبت به همتون کنجکاو و فضولم تمام خواننده ی شانتال رو به این بازی دعوت می کنم (اسم هم نمی برم تا یه وقت کسی جا نیفته...) یه وقت تعارف نکنیدها!دوست داریم جاده های شما را لمس کنیم... اگر هم در شهری غیر از شهر خود تون زندگی کردید از تجاربتون حرف بزنید،هرچند که برای شانتال شانس زندگی در شهری غیر از تهران تا به حال میسر نبوده و یکی از رویاهاش اینه که به زودی از تهران بره یه شهر کوچیک و آروم به دور از فک و فامیل و آشناها زندگی کنه...بگذریم از اینکه خانواده متفق القول معتقدند اینها همش حرفه و شانی دوام نمیاره اما واقعا صلاحت مملکت خویش خسروان دانند! چیزی از دوری و دوستی شنیدید؟!

این هم مسیر هایی که بارها و بارها از آنها گذشتم که با رنگ سبز مشخص شده

 

شانتال
12:41، سه شنبه هجدهم فروردین 1388
لمس ِ واژه

یکی از زیباترین و باحال ترین کارهای دنیا قربون صدقه رفتنه! یه امر کاملا غیر اختیاری...مثل وقتی که فندقی - که خداییش داره مردی میشه واسه خودش - رو بغل میکنم و انقدر فدات بشم،عاشقتم،آجی برات بمیره میگم که صدای همه در میاد!!جالب اینجاست که اونم هی آروم میگه آجی منم خیلی عاشقتم،خیلی دوستت دارم...آدمهایی که توان ابراز محبتشون رو دارند و می تونند عمق علاقشون رو در کلام نشون بدند برای من دلچسب ترین آدمها هستند! البته زبون بازی که یه چیز کاملا تابلوئه...نمی دونم چه جوریه که فرق بین صمیمیت واقعی و ظاهری خیلی زود مشخص میشه.آدمهایی که عمیقا با محبتند یه برقی ته چشمشون هست، یه بی ریایی خاص...نه ادعایی دارند نه میخوان که برجسته و مشخص تر از بقیه باشند.انقدر زلال و شفافند که بین صدتا آدم دیگه سریع معلوم میشند...

شانتال
0:5، سه شنبه هجدهم فروردین 1388
وقت کُشی
راستش ما از دیروز تا امروز یه کاری کردیم که جایی قصد گفتنشو نداریم!شما هم نگید...
به طبع ر.اعتمادی هیچ جوره به نسل بنده نمیچسبه، چه زمانی که دوران اوجش بود و چه روزهایی دوباره آغاز به نوشتن رمان کرد اصلا به تین ایجری ما ارتباطاتی نداشت! اینه که در دوران مدرسه و ابرو پاچه بزی پیش نیومد ر.اعتمادی بخونیم...واس خاطر همین هم گفتیم بد نیست یه نمونه از ادبیات عامه پسند(چه اصطلاح ناهمگون و عجیبی) زمان جوونی های ننه باباهامونو دست بگیریم...
میخوایم اعتراف کنیم خیلی هم بدمون نیومد...یعنی همه چی نسبیه! اگه اینی که ما خوندیم - شب ایرانی- رو همین یکی دو سال اخیر نوشته بود خیلی خز بود ، بس که مفاهیم اخلاقی و ماچ و بوسه ی تر و تمیز داشت! اما برای دهه ی 50 همچین بد هم نبود...کلی توش عِرق ملی موج می زد! در کل اون قدرها هم که میگن فاجعه که نبود هیچی، امتیازات هم داشت (به خصوص که هنوز از این دست نویسنده ها ،فله ای نریخته بود در عالم ادب!) ...جوری بود که آدم بگه خاک ارّه (ارتباط میان چوب و کاغذ) بر سر امثال فهمیه رحیمی ، نسرین ثامنی و فتانه سید جوادی در پیشترها و نسرین قدیری و تکین حمزه لو و امثالهم در این روزها که حتی مقلدان خوبی هم در این سبک نبودند...
خلاصه که اینطوریاست...میخواستیم به عنوان اولین کتاب سال جدید، عقاید یک دلقک رو به اتمام برسونیم اما زور ر.اعتمادی همچینی یه نموره بیشتر بود! چرا چونکه زیرا 4 ساعت وقت آزاد هم نیاز نداشت...برویم به دلقک فیلسوف عزیزمان برسیم!
شانتال
16:21، دوشنبه هفدهم فروردین 1388
فتح
رو به سیاهی آسمان نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت.با خود فکر می کرد کاش نخ ریسی می دانست،روزگاری پیش از این زنی ژنده پوش را دیده بود که دوکی را می گرداند و پشم گوسفند را تبدیل به نخ هایی ظریف می کرد و زیر لب شعری می خواند...هنگامی که از آن زن پرسید چه می خواند،زن گفت:هر گاه شوهرم به جنگ می رود نخ می ریسم که با آن پاهایش را ببندم تا از من بیش از این دور نشود و شعر می خوانم تا فراموش کنم.
دوست داشت بداند زن چه چیزی را می خواست فراموش کند،شاید خیال انکه مردش در هر سرزمینی که به تاراج می رود معشوقه ای دست و پا می کند...اما بیش از هر چیزی ستارگان در آسمان سیاه رُم به او نوید بازگشت می دادند...مرد به زودی در خانه بود و دل او بسیار هراسناک...
از زمانی که مرد به مصر رفته بود تا امروز چیزی مثل نیش زنبور جایی درست در میان قلبش را می آزرد و سایه ی شوم بدبختی را حس می کرد.همه از بازگشت سزار حرف می زدند اما او می دانست که این آمدن چیزی دیگر خواهد داشت...مصر فتح شده بود و رُمیان شایعه ای را دهان به دهان نقل می کردند،شایعه ای که به بارگاه او هم رسیده بود...میگفتند ملکه ای با چهره ای گندمگون و چشمانی سیاه شده دل از سزار برده است و این مهمترین دلیل فتح و صلح بود...
سپیده ی صبح به همراه صدای چنگ ندیمگان از راه رسید و لباس فاخری که در دستان دایه اش به اتاق می آمد میگفت که برخیز و خود را بساز؛ همسرت ، یگانه فاتح رومیان،ژولیوس سزار از راه رسید...
همه دیدند که در کنار سزار ، زنی بود که کودکی را در آغوش گرفته و دو سوی چشمانش را خطی سیاه کشیده بود، چشمانی که پر از قدرت و شکوه بود و فریاد می زد : این منم، کلئوپاترا.
شانتال
12:2، دوشنبه هفدهم فروردین 1388
شانتال عاقل می شود
شانتال گاهی در عجب می ماند که این عقل چه ودیعه ایست که در نهاد آدمی نهادینه شده است! دیروز ، روزی بود که او بسیار قاطی کرده بود و ناگهان عقلش قلمبه شد!
کاملا تصادفی و از پیش تعیین نشده به کسی برخورد که 6 ماهی می شود برخورد خاصی با او نداشته و متوجه شد با گذشت 6 ماه هنوز دیدار آن شخص بدجوری به گریه اش می اندازد و اصلا حالش را دگرگون می کند در حد ِ..در حد اینکه ناگهان وسط خیابان با چشمانی اشکی و قرمز شده فقط به نقطه ای خیره می شود...بعد کمی هم به شخص مذکور خیره شد و دید اوه مای گاد!او اصلا عین خیالش نیست! خوب طبیعیست که او اصلا عین خیالش نباشد و این شانتال خل و چل است که هی عین خیالش است!
باری به هر جهت او کاری کرد و حرفی زد که باید پیشتر از اینها انجام می شد و فراموش کرد که داشتن وجه دوستانه و مهربانانه چه لطفی دارد! شانتال قصه ی ما به او گفت که لطفا نه دیگر با من تماس دوستانه داشته باش نه دیدار...ندیدنت باعث فراموشی می شود چرا که هر بار دیدنت باعث بغض و گریه و یاد آوری...این اشکها هم از سر دوست داشتن نیست، داستانهای توهمی دیگری دارد!
درست است که او بسیار از شانتال شاکی شد و چند تهدید کوچولو کرد که((آری!تو مرا مقصر می دانی و پیشترها اینگونه نبودی! و...))اما حقیقت را که نمی شود کتمان کرد،شانتال تو را خیلی مقصر می داند و تنها تشکری که از تو می کند این است که زبان نداشته ی او شدی و 6 ماه قبل عین یک انسان متمدن پیشنهاد جدایی دادی که با استقبال شانتال مواجه شد!
.....خلاصه که تو هم بایگانی شدی ای دوست قدیمی...اما نه از آن بایگانی هایی که به راحتی بتوان دیدشان و در مراسم عروسیشان شرکت کرد! شاید 6 ماه دیگر که بگذرد این نیز میسر باشد اما امروز نه...
شانتال
23:9، شنبه پانزدهم فروردین 1388
آخرین حس خوب دنیا
نشانه هاییست که می گوید زندگی روزمره بازگشته است...همین که زانوانم سست و بی حال است  و این گزگز انگشتان با سرگیجه ای که اشتیاق بستن چشمها را بر می انگیزد...باز صداها را در دوبرابر مقیاسش می توان شنید،مثل ونگ های آزاردهنده ی کودک همسایه با غرغرهای مادر و ویراژهای گاه و بی گاه جوان های انرژی تخلیه نشده ی فرمان به دست....باز سر در کتابی فرو می رود و با بی میلی تنها برای گذران وقت فیلمی دیده می شود و صبح ها بیدار شدن طعم گس بی حوصلگی دارد با جمله ی کشدار ِ ((صبح شد)) ... دیگر حتی رویا داشتن هم کسالت آور شده است و ثانیه هایی که در تمنایی بی وصال می گذرد، مثل شصت بادکرده ایست که به جوانی ام بیلاخ گرفته است!!
بهار که هیچ،تابستان هم که بیاید باز می توان چس ناله هایی در مدح زندگی سر داد و شاعری گشت از جنس پاییز!...ما اگر سرخوشانه می نویسیم و پیک پیک شراب ماتحت گشاد کن می نوشیم تنها از برای فراموشی زمستانیست که حتی برف را هم از ما دریغ کرد،پارسال... ورنه ما خود انبانه ی دردیم و اگر باور کنید راستش تنها آدم زنده ای که شما محصول توهمش هستید!! ما بیش از آنچه باید تنها گشته ایم چرا که آخرین حس خوب دنیا لحظه ای مُرد که ما دنیا آمدیم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شانتال
15:20، شنبه پانزدهم فروردین 1388
آخ عزیزُم، مو خیلی مُخوامت!
دوست جانم یکی از کارهای کوتاهش رو به صورت داستان کوتاه(البته زیاد شکل داستانی نداره) برام فرستاد تا همینطوری دوتایی دور هم بخندیم!شما هم که بخوانید خواهید خندید...از آن خنده ها که ...! این شما و قلم دوست داشتنی ِ دوست من:

پسر گفت:« آخه من هنوز نمیدونم تو منو دوس داری یا نه؟» و فکر کرد چند ساعته که دستشوئی نرفته. دختر از آن طرف خط گفت:« لوس نکن خودتو دیگه...» و گوشی را بین گوش و شانه اش جا به جا کرد و دوباره به سوهان زدن ناخنش ادامه داد. پسر گفت:« خُب پس...» و مکث کرد چون در حال زور زدن بود و نمی شد هم زور زد و هم حرف. دختر فکر کرد " وای!! این خره داره گریه میکنه؟" و گفت:« عَســـیسَـــم معلومه که تو رو دوس دارم.» و آه ِ بلندی کشید چون درست همان وقت ناخنش شکست. پسر موفق شده بود تخلیه کند، آهی از رضایت کشید:«منم همینطور عشقم، راستی دیروز عصر چی شد؟» و تا دختر شروع به تعریف کند، گوشی را کنار روشوئی گذاشت و مشغول شستن دستهایش شد. تمام که شد گوشی را برداشت.دختر همچنان مشغول تعریف بود:«... آره خلاصه همونو خریدم، خیلی نایسه، کله غازی ِ یواشه، تو تنم معرکه ست..» پسر تلوزیون را روشن کرد و وارد مکالمه شد:« عزیزم شما هر چی بپوشی بهت میاد..» شوت محکم "رونالدو" به تیر دروازه خورد، پسر ناخودآگاه گفت:« اوووه...» بعد باید این اوه را جمع میکرد؛ ادامه داد: «اوووه چه عروسکی بشی تو این لبــــــــاس....» دختر آن طرف عشوه ای آمد، بعد کنار باسنش را با ناخنهایش خِرش خِرش خاراند: «آخخ عســیــســَم تو چقذه ماهــی» و نتوانست جلوی خودش را بگیرد و توی آینه ی میز توالت برای پسر شکلک فجیعی ساخت.
پسر ظرف سالاد میوه را از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت:« وقتی نمیبنمت تمام روز چیزی از گلوم پایین نمیره» و گوشی را از دهانش دور کرد تا صدای قِرِچ قُروچ ِ دهانش را نشنود. دختر با خط اعتباری اش جواب مسیج "سعید" را میداد:"حتماً عشقم؛چرا که نه؟ من خودم یه جشن کوچیک رو برای عروسی می پسندم، هر چی تو بگی، جونم" و به پسر گفت:« آخـــِی الهی بمیرم؛ دیدم اون دفه لاغر شده بودیا» پسر دی وی دی هفت ساعته ی "پورن" را توی دستگاه هُل داد و خودش را روی مبل پرت کرد و آه ِ بلندی کشید. دست ِ آزادش ناخودآگاه بین پاهایش سُر خورد:«آه، تو عشقمی، بدون تو میمیرم،....راستی فردا چی کاره ای؟» دختر انگار میخواهد کسی را از اتاق بیرون کند، دستش را با چندش تکان داد، لبهایش را کج کرد و گفت:« من که از خُدامه ولی کلاس دارم تمام ِ روزو...» و پیش خودش بیصدا لب زد؛"گمشو دیگه بابا، اَه.." پسر از آیفون تصویری "شبنم" را جلوی در دید، دکمه را زد و گفت:« عزیزم به هر حال من منتظر تماستم، اصلاً من فردا میرم کافی شاپ همیشگیمون و منتظر عشقم میمونم، شاید بیاد» و صورتش مثل کسی که زهرمار خورده باشد رعشه گرفت. و با دست آزادش لای پاهایش را برای "شبنم" مالید، صدای پای شبنم را از پشت در میشنید. دختر گفت:« آخ بمیرم برات، واقعاً سعی میکنم بیام، میبوسمت عزیزم، فعلاً بآی» و هنوز این خط را قطع نکرده، آن یکی را جواب داد:« سلام عشقم، الان داشتم به تو فکر می کردم.....» پسر همان موقع با خودش فکر میکرد "چقدر معجون گرون شده"...

شانتال
16:44، جمعه چهاردهم فروردین 1388
اندر جز جیگر زدنهای فک و فامیل!
ببخشینا....وبلاگستانو خاک مرده پاشیدند؟! یعنی دیگه فقط با جستجوی دوست پسر یابی به این وبلاگ نرسیده بودند که رسیدند! واقعا هم این دری وری ها چیه من مینویسم! اگه جای وبلاگ می رفتم منجوق و ملیلیه دوزی و آشپزی ایرانی و فرنگی یاد می گرفتم و هر وقت هم بقیه میگفتند ایشالاه عروسیت عین دخترهای با حیا سرخ و سفید می شدم و اینطور چشم سفید بازی در نمیاوردم و بگم ایشالاه!!، الانه یه شوهر تور کرده بودم و چشم همه حسودها رو کور میکردم! انقدر هم گفتم خودمم باورم شده!...بگذریم!عمه خانوم جانمان در نهایت محبت یک چیزی روز اول عید به ما گفتند که هنوز که هنوزه نمی دونیم بخندیم یا کار دیگه ای بکنیم!فرمودند: از بس مادرت سر عقد  و این و اون بردتت بختت بسته شده!...یعنی ای خاک بر سر این فامیل که دانه دانه جادوگر و عجوزه اند!یکی هم همون روز گفت: اگه الهام توقعشو کم کنه براش شوهر کم نیست!...بعد با خودمان فکر کردیم که ای بابا!اینها چقدر به شوهر دادن ما فکر میکنند که اینها رو توی روی آدم میگند! حالا خوبه ما عیب و علتی نداریم!شایدم فکر میکنند از یک بخشهایی علت و علت داریم که با تمام این محاسن و وجنات(!) کسی نمی آید ما را بگیرت!ذره ای هم فکر نمی کنند که شاید ما خودمان زیاد مثل باقی دخترهای فامیل اهل شوهر داری و کون بچه شوری نباشیم و همینجوری یلخی خونه ی بابا جانمان در حال بردن حال دنیاییم...فکر کنند؟!مگه این خاله زنک ها و دایی مردک ها فکر هم بلدند بکنند! همان به که سالی یک بار عید دیدنی هم زورکی به دیدارشان نائل می آییم...

بعد از تحریر: لینک کاملا مرتبط! با تشکر از پریسا

شانتال
0:17، جمعه چهاردهم فروردین 1388
ما را زمان ورق می زند
این حرفها دیگه گفتن نداره اما خوب آدمیزاده دیگه...یهو ممکنه یاد یه چیزهایی بیفته اونم بی منظور!همینجوری واقعا الکی و بی خودی داشتم به سه عید گذشته فکر می کردم...عید به عید دورتر شدیم...بدون اینکه بفهمیم فقط عادت کردیم که به دیگران بگیم: ایشون نامزد بعد از این بنده هستند! عید اول کنار دست هم پا برهنه در پارک دیدیم و ویل هانتینگ نابغه.عید دوم آپوکالیپتو رو دیدیم .عید سوم حتی هم دیگه رو هم درست نتونستیم ببینیم!...یادم نیست چرا!جزئیات این سه سال که هیچی!حتی کلیاتش هیچ وقت درست یادم نمیاد تا ازش یه داستان بنویسم چون به طرز خجالت آوری فراموش کارم که شده توفیق اجباری!،هیچ وقت از چیزی فرار نمی کنم و با خیال راحت با گذشته رو به رو میشم ،به این علت که چیزی شرمندم نمی کنه جز اینکه شانتال ترسو تر از این حرفها بود که تکلیفشو زودتر روشن کنه! اما در فصل جدید زندگیم چیزی یافتم که از عادت و شکایت به دوره...یک تمنای راز آلود!!تمنایی از جنس سیب...یک وسوسه ی بی شرمانه ی مقدس!
شانتال
13:46، پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
سیزده رو در کردی یا نه؟!

۱یکی دیگر از ((هر سال دریغ از پارسال)) های امسال تلویزیون ایران - که چه دوست داشته باشیم و ببینیمش و چه اینکه خوشمون نیاد و نبینیم ، به هر حال  فضای فعلی حاکم بر این روزها رو نشون میده - این بود  که بعد از تحویل سال بی سر و صدا و یواشکی و تریپ دم افطاری،چشممان به استتار روز طبیعت روشن! روز طبیعت که اصطلاح جمهوری اسلامیزه شده ی سیزده به در است هر سال افتخار این رو داشت که در روز ۱۳ فروردین زیر آرم و نشانه ی هر ۶ شبکه ی رسمی تلویزیون باشه و کمی هم نقل مجلس مجریان میان برنامه ها ... این طور که از شواهد پیداست با به روی خود نیاوردن کامل تمام این چیزها (از تحویل سال تا امروز) جریان جدی ای شروع به فید کردن قدیمی ترین جشن کشور پارسیان کرده است! الان احساس می کنم مجری یکی از همین شبکه های لوس آنجلسی شدم!!!کعندهو مِیبُدی!!امید آن است که دولت بعدی انقدر تابلو بازی در نیاورد...

 ۲  پا می شی می ری روز طبیعت به هوای سبزه گره زنی طبیعتو به فاک فنا می دی بعد گله می کنی چرا دولت به هیچ جا نمیرسه و فلان و بیسار؟؟! خوبه یکی بیاد وسط اتاق خوابت آشغال بریزه؟؟!خداییش خسته نشدی هر سال اینا رو بهت گفتند؟! پینوکیو بعد ۴۰ قسمت آدم شد تو هنوز همون گاوی هستی که بودی..صد رحمت به گاو که تنها زباله ای که تولید می کنه هم به درد طبیعت میخوره!تو رو بگو که فکر می کنی چون مواد طبیعی توی طبیعت تجزیه میشه پس همه چیو میشه ول کرد بغل رودخونه و درخت و دشت و دمن..آخه نابغه جان! درسته که تجزیه میشه...اما نه امروز و فردا...

شانتال
18:55، چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
مُد

به سلامتی رنگ مد بهاری هم مشخص شد...ما هر که را دیدیم لباسهایش چیزی بود بین سبز و آبی و آن را همی گویند: کله غازی!! حال اینکه چرا آن را چنین می نامند را نمی دانیم اما بدجوری خندیدیم!رنگش قشنگ است اما نامش... بعید نیست برویم یک عدد شال این رنگی بخریم تا ما هم آلامد شویم...و اما در باب رنگ آرایش صورت هم شکر خدا سوسکی بودن ور افتاد و خانمها باز رنگ صورت آرایش می کنند که جای بسی شکر دارد..ما نه که خودمان به حد کفایت سبزه می باشیم! این است که اصلا از برنزه کردن خوشمان نمی آید....و اما در احادیث وبلاگ به نقل از شانتال ِ اعظم آمده است که: ((بهترین در امت ما آن است که آن قدر در پی مُد و مِش ندود آن هم با کفش پاشنه ۲۰ سانتی!!))...در تفسیر آن هم آمده است که نه تنها این کفشها برای دیسک کمر مضر است و فرتی بیرون می زند که اصلا مُد برای خودش در همان برهه ی زمان شیک است و اگر شما امروزه عکسهای دیروزتان را ببینید کلی به سر و وضع و تیپی که روزگاری بر طبق مد زدید هرهر می خندید!مثل این خانوم ِ در عکس که به سال هزار و سیصد و بوق به عنوان زنی شیک پوش و آلامد وارد عکاس خانه شد و با هیکل فوق استاندارد آن روزش عکسی گرفت و در ژورنالی هم چاپ شد... یادش به خیر روزگاری بود که مانتوهای گل گشاد خفاشی را به رنگ بادمجونی می پوشیدیم خیلی هم احساس خوش تیپی می کردیم...چون مُد بود!ساده باش و همیشه شیک باش...

شانتال
18:37، سه شنبه یازدهم فروردین 1388
خوش به حالت تکه سنگ/که نداری دل تنگ!
الهی بمیرم واسه خودم! کلا قاطی کردم!! این سفر شمال ما هی تمدید می شد...یک عدد دوست وبلاگی بسیار عزیز را هم آنجا زیارت فرمودیم که بماند! لینکش را نمی دهیم تا امیدک بماند در کَفَش!..عجالتا عنوان این پست را جواتی وار چند باری بخوانید تا شانتال برود رفرش شود...
شانتال
22:25، پنجشنبه ششم فروردین 1388
این سریال های چرند...
رفتنی شدیم...فقط امیدوارم این بار بدقولی نشه و به دیدار یک دوست عزیز نائل آیم!آیینه جان باز هم معذرت میخوام که برنامم جور نشد... و اما سامان در رابطه با موج موسوم به کُره ای نوشت: همین الان این سریال رو بردارید یه سریال هندی جاش بذارید، نه؟ بردارید، مکزیکی جاش بذارید، نه؟ بلژیکی بذارید، نه؟ یه سریال از گینه ی بیصّاحاب بذارید،نه؟ از بورکینافاسوی شرقی بذارید... مرتیکه فِک کردی واسه ملت ایران توفیری داره؟؟ والله، به خدا قسم نداره، سریال رو به صرف سریال میبینن، هر چی چرند تر بهتر،همین.
......و اینگونه است که حتی کلاه بانو زلیخا هم وارد بازار خنزر پنزری ها می شود! شبیه تصویر دیکاپریو و تایتانیک رو تی شرت ها آن هم به سال ۱۹۹۷!!

شانتال
12:50، پنجشنبه ششم فروردین 1388
میریم و برمی گردیم!
خیلی سال بود قشم نرفته بودم...جالب بود.
قشم به روایت تصویر!!
دلم برای دلفین خوشگل ها تنگ شد...انقدر نزدیک بودند که می شد بهشون دست زد و نازشون کرد!یه جورایی بعد از دیدن اینها آدم به دلفین های تعلیم دیده ی کیش فقط میتونه بخنده!
چه شروع پر مسافرتی شده...چون فکر کنم فردا هم برم شمال.شاید هم نرفتم...دریا دریاست دیگر!البته آن دریا چه گرم و سوزاننده بود!نواحی ای از صورتمان بدجوری سوخت...

بعد نوشت: گندش بزنن...از برگشتن به خونه داره حالم بهم می خوره.

شانتال
13:15، شنبه یکم فروردین 1388
سالی که نکوست...(از برای گفتگوهای رهبر معظم و رییس جمهورک!)
کاش لحظه ی سال تحویل کمی مشخص تر بود..کاش صدای توپی یا ((آغاز سال ۱۳۸۸ خورشیدی )) ...سران مملکتمان عزادار غزه هستند! لحظه سال تحویل را متوجه نشدم و در حال جر و بحث بودم اما خوش به حال آنکه، کسی را در آن لحظه آرزو کرد!

به طرز بی ربطی اضافه شد:Obama calls for new start with Iran

شانتال
0:10، شنبه یکم فروردین 1388
بی هیچ حرفی...این پست منهدم می شود!حقش است البته...زن هم این همه ضعیف؟!


شانتال