یاد یه جوک قدیمی افتادم،یه مردی به روانپزشکش میگه دکتر من نمیدونم با برادرم چه کار کنم،اون فکر میکنه که یک مرغه.دکترش میگه چرا اونو نمیفرستین تیمارستان؟میگه خیلی دلم میخواد اما نمیتونم، چون به تخم مرغهاش احتیاج دارم!. فکر می کنم این خیلی شبیه طرز تفکر من راجع به روابط مردها و زنهاست...این روابط خیلی وحشتناک و غیر قابل تحمله، دیوونه وار و مسخره است اما گمونم هممون به این روابط ادامه میدیم ،چون به تخم مرغهاش احتیاج داریم!...
وودی آلن در فیلم نامه ی آنی هال
-----------
آنی هال فیلمیست در ژانر رمانس، که ریشه های روانشناختی روابط جنسی و عشقی و پایان اونها رو مورد بررسی قرار میده. نکته جالب در مورد این فیلم اینجاست که وودی آلن به طور مشخص و از پیش تعیین شده این فیلم را به نیت بازی دایان کیتون ساخته و اسم فیلم و کاراکتر اصلی مونث فیلم رو بر اساس نام دایان کیتون انتخاب کرده است. درواقع نام خانوادگی اصلی کیتون، هال می باشد و نام خودمانی و دوستانه اش ، آنی ... آلن یک نکته ی بامزه درباره ی کیتون (ستاره ی فیلمهای دهه ی ۷۰ خودش!)گفته: او زنیست که به وجود خدا واقعا اعتقاد داره اما به این هم معتقده که توی رادیو آدمهای کوچولو زندگی میکنند!.دایان کیتون با اون صورت کاملا بیضی و موهایش بی قید و بندش...واقعا دوستش دارم!. با خودم فکر میکردم که اگه وودی آلن بمیره چقدر طول میکشه تا نابغه ای طناز و در عین حال خوش فکر و صاحب سبک جای اون رو بگیره...چقدر از سینما خوشم میاد! عجیب ترین ابزاریه که بشر اختراع کرده.خیلی مهمتر از هواپیما و دیگهای زودپزه! یه جورایی هیچ وقت وجودش کهنه و تکراری نمیشه... همونجوری که یه روزی دلت میخواد به جای هواپیما از کشتی استفاده کنی یا اصلا با قطار بری سفر دور دنیا ،ممکنه دلت برای ساعتها طول کشیدن ِ درست شدن یه غذا تنگ بشه اما هیج وقت از دیدن فیلمهای خوبی که همیشه یه نقطه ای بین دو ابروتو (که میگن چشم سوم اونجاست!) روشن میکنه خسته نمیشی! فیلمهایی که به یادت میارن زندگی چیز خنده داریست که جدی گرفتنش یک خنده ی طولانی و بی نفس می طلبد!
دستانم روی کی بورد مثل دستهای کابویی بود که در یک آن می خواست زودتر از حریف اسلحه را بکشد...همان طور خشک شده و بی حرکت.منتظر جرقه بودم...تیک تاک...تیک تاک...جرقه ای نیامد.در اتاق با ملایمت باز شد و دستی باملایمت لیوانی شیرموز روی میز گذاشت و قبل از رفتن گفت: تا کی میخوای اینقدر الاف و بی کار باشی.توی ذهنم دنبال هجی ((الاف)) گشتم...با عین بود یا الف؟. بی صدا شلوار جین پوشیدم و پالتو را.شالی روی سرم انداختم و بسته ی سیگار و فندک را در جیبم چپاندم..بی صدا از خانه خارج شدم.
دستم چپم در جیب چپم و روی پاکت سیگار بود...مثل دست مادری که دست کوچک کودکش را سفت چسبیده است...هفته ها از پایان پاییز گذشته است و درختان لخت و عور از دو سوی خیابان به سوی هم قد کشیده اند.پیاده رو خلوت است و من در فکر هجی ((عور)) هستم...با عین بود یا الف؟.سیگاری روشن می کنم و دودش را تماما می بلعم.
بلوار خلوت است...آسمان کمی شبیه ملحفه ها ی شسته شده ی چروک است...روی نیمکتی ولو می شوم...اینجا از یک بوستان هم کوچکتر است! باید میگفتم پارک؟.دختر بچه ای در حال تاب خوردن است...مرد جوانی او را هل می دهد..خوش قیافه است.شاید پدرش باشد... نگاه مرا که می بیند لبخند می زند.سرم را بر میگردانم...صدای جیغ دختر بچه می آید: داداش پیادم کن برم سرسره . سیگاری دیگر می گیرانم...و کمی،کمی بعد جوان خوش قیافه کنار دستم می نشیند: یه نخ سیگار؟. تعارف می کنم،فندک می زنم...به رو به رو،میوه فروشی حاجی ارزونی که گرانترین میوه فروشی خیابان هدایت است نگاه میکنم.همه جا ساکت است...دنیا ساکت است.صدای بوق ماشین ها از صدای طبیعت حذف شده است.صدای اذان مسجد برای همیشه قطع شده است...جیغ های شادمانه ی دخترک گم شده است...نفس های آرام مرد غریبه ، در بازدمهای دود آلود سیگار شنیده نمی شود...
من در رویای سکوتی که هرگز نخواهم داشت، فرو خواهم رفت ... رویایی که تنها با کسانی که تو را نمی شناسند و تو را نمی بینند و با تو حرف نمی زنند و هیچ احساس خوب و بدی به تو ندارند، محقق خواهد شد...من نیازمند انزوایی بی رنگ هستم.
یه کفگیر و نیم ماکارونی میریزم تو ظرف و میذارم گرم شه.بعد یه عالمه کچاپ روش خالی می کنم و ظرف به دست ولو میشم رو تخت...چشمام به صفحه کتابه و دستهام به بشقاب و چنگال. یکم بعد میبینم که خودم و کتاب و تخت و ...خلاصه همگی،دسته جمعی چرب و سسی شدیم!ظرف رو میذارم پایین تخت و سر و ته همه رو با چند برگ دستمال کاغذی هم میارم.کتاب رو هم میذارم زمین بغل دست ظرف...چراغ رو خاموش می کنم و دراز میکشم... با لذت به این فکر میکنم که خیلی سال پیش (میتونم بگم واقعا خیلی سال پیش!) وقتی هم سن الان فندقی بودم،شبها با اکراه و غرغر مسواک می زدم چون میدونستم خواب از سرم می پره! همیشه هم به تلافی اون مسواک های زورکی یه بسته خوراکی مثل پاستیل ،لواشک یا اون پودرهای ترشی که روش عکس میکی موس بود (کسی یادش نیست چی بهش میگفتیم؟) رو زیر بالشم قایم میکردم تا وقتی همه حسابی خوابشون برد برای خودم جشن نصفه شبی بگیرم و مسواکی که زده بودم رو نابود کنم!هر چی باشه اون موقع ها زیاد با مفهوم به ف.ا.ک دادن آشنا نبودم!!!.خیلی کیف داشت...تمام ماه خرده پولهایی که به اسم پول تو جیبی میگرفتم تا غرورم جریحه دار نباشه(!) رو جمع میکردم، یه بسته پاستیل نوشابه ای بخرم و هفته ی بعدش رو باهاش عشق می کردم!!( بر خلاف من فندقی بسیار حسابگرانه پول جمع میکنه ، چون میدونه یک عدد ته تغاری هر چی بخواد با یکم لوس بازی و عوشه خرکی حاضره!)طبیعتا فکر میکردم مامانم چیزی نمیدونه...استثنا این بار رو درست فکر میکردم!چند وقت پیش که برای مامان داشتم تعریف میکردم کلی تعجب کرده بود چه جوری موادم(!)رو جاساز میکردم که نمیفهمید یا چقدر موش و بی سر و صدا اونها رو میخوردم!...هنوز هم در خانه ی ما خوردن خوراکی های این چنینی جزو ممنوعاته جز سالی یک یا دو بار!...همینجوری که تو این فکرها بودن عین بچه ی آدم پا شدم ظرف رو بردم آشپز خونه و بعد رفتم مسواک زدم...تخت هم زیاد ضایع نشده بود!...دست مامان درد نکنه که با سخت گیریهاش باعث شد هله هوله خور نباشیم...نه من، نه فندقی! فقط این محمد...به هرحال هر خانه ای یک انسان متفاوت لازم دارد!چند روز یک بار با کیسه ی هله هوله ها گنجه را منور میکند...که آن هم زودی توقیف میشود!!
نکته ای در باره ی ترانه ی حضرت عشق : محمد صالح علا اين ترانه را از زبان مادرش خطاب به پدرش سرود زيرا كه ديده بود كه مادرش يك عمر در برابر پدرش سر تسليم فرود آورد و همواره به خواست او زندگي كرد چرا كه عاشقش بود پس آن طور زندگي كرد كه مرد زندگيش مي خواست . صالح علا اين ترانه را براي مادرش نوشت و به او تقديم كرد . صادق نوجوكي آهنگ آن را ساخت و پس از مشورت , اجراي اين ترانه به گوگوش سپرده شد چون عقيده داشتند كه اين ترانه بسيار احساسي است و بايد يك صداي پر احساس و لطيف آن را اجرا كند بنابراين گوگوش را براي اجراي آن انتخاب كردند . پس اجراي اين ترانه و ضبط آن مربوط به سال 1356 است و البته هیچ ربطی به آقای خ.م.ی.ن.ی. ندارد! دانلود ترانه ی آقا یا همان حضرت عشق.
------
چند ساعتی بعد از تحریر:مخاطب مشخص این نوشته زنانیست که بی هیچ آه و افسوسی ،زندگی کردن را تجربه میکنند...مدرن و آزاده...مدرن را تو بخوان آزاده!..کسانی که نه غم سنتی بودن خود خواسته ی دیگران را میخورند نه به آینده ی خود بدبینند.که البته این نوشته خوش بینانه نیست،هر کسی آنگونه احساس می کند که ضمیرناخودآگاهش میخواهد...
آره راسته،این درسته
دست من،دست کنیزه
شما صاحب اختیاری
دستهاتون برام عزیزه
شما معصوم و صبوری
شما انگار خود نوری
همه جا،هستی و نیستی
همیشه فقط یه جوری
میدونم جسارته،اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه،دستاتون ُ دوست دارم
اگه گستاخی نباشه،نفسام مال شما
تا چشام می بینه مثل سایه ،دنبال شما
شما عشق لایزالی
شما ذات بی زوالی
شما حاضر،شما غایب
شما ممکن و محالی
شما رمز شعر حافظ
شما راز هر قصیده
شما شعری نسروده
شما طرحی نکشیده
شما صاحب یقینی
شما گردش زمینی
شما علت،شما مقصود
شما پاکیزه ترینی
شما پیدا،شما نایاب
شما اول، شما آخر
شما بیداری هر خواب
من کنیزم شما سرور
شما از ستاره بیشتر
شما مومن، شما صوفی
شما درویش و قلندر...
پی نوشت: این فقط قسمتی از ترانه است...طولانی تره.هر بار با خوندنش فکر میکنم که از این سو بود که بعدترها سرود (( من زن ایرانی،اهل خود ویرانی...))
توی مسنجر جلوی آیدیش status میزد: خدا.یه جوری میگفت خدا،که نمیتونستم بهش نگم: کدوم خدا؟. دیگه شد بود یه بازی...هر جا بودیم اون میگفت خدا، منم میگفتم کدوم خدا!.یه بار رفته بودیم درکه و یکی از بچه ها به میزان خیلی کم با خودش عرق آورده بود...هر کسی یه پیک کوچیک زد، جز او.میدونستم نمیخوره و میدونستم خیلی وقت پیش سیگار کشیدن رو ترک کرده و میدونستم دختربازی نمی کنه و میدونستم همه ی زن ها و دخترهای عالم رو با پیشوند خانوم صدا میزنه جز من و المیرا.بعدترها اذیتش میکردم که مگه من چیم از بقیه کمتره؟!منم واسه خودم خانومی شدم!.ولی همون موقع هم میدونستم این اوج صمیمیتشه...صمیمیتی که نمیدونم از کجا اومد.یه دنیا اختلاق عقیدتی و رفتاری،دو سبک فکری کاملا متفاوت...احتمالا از شبهاییی میومد که من با چشمهای باد کرده از گریه و حال خراب توی مسنجر تا خود صبح براش حرف میزدم و او فقط گوش میکرد...بی هیچ قضاوتی.و شاید از اون روزهایی که خیلی بی مقدمه نگرانش می شدم و بهش مسیج میزدم: خوبی تو؟. و جواب میداد: نه. همیشه میتونستم حرکت بعدیش رو پیش بینی کنم..میدونستم همیشه هست و هروقت بخوام میتونم ببینمش و هرگز دوستیش رو از من دریغ نمیکنه...یه روز بهش گفتم یادته اون وبلاگ قدیمیه رو که براش قالب ساختی؟.گفت آره،هر وقت بازش میکردم بوی سیب از توی مانیتور میومد بیرون!.گفتم یکی واسه این وبلاگ میسازی؟یه سیب داشته باشه،عین خود وسوسه باشه.اینو که ساخت بهش گفت باغ سیب الهام!.این اواخر هر وقت از بقیه ی بچه ها حرف میزدیم میگفت من نمیدونم چرا با جماعتی که هیچ سنخیتی با من ندارند دوست موندم،یه روزی همشون رو کات میکنم.همیشه میگفت یه روزی و من منتظر بودم که یه روزی همه رو کات کنه.یه شب با یکی از بچه های توی مسنجر کنفرانس زدیم و بعد از یه عالمه مسخره بازی و خنده و غیبت! اون دوست ازمون رسید شما دو تا خیلی دوستین؟.نمیدونم چی شد که یهو اشکهام قلپ قلپ ریختن پایین...میدونستم یه روزی عمر این دوستی تمام خواهد شد،یه روزی که هر کدوم به یه آدم دیگه توی زندگی متعهد بشیم و نتونیم توضیح بدیم که رابطه ی دوستانمون خیلی احساسات توش داره ولی فقط یه دوستی سادست.بهم پی ام داد که الهام چرا ساکت شدی؟تو هم داری به همونی فکر میکنی که من؟... مرداد ماه امسال بود که بعد از دو هفته بی خبری رفتم به وبلاگش سر زدم.یه متن عجیب نوشته بود و وبلاگش رو بسته بود.جا خوردم.به گوشیش زنگ زدم که خاموش بود.از هر کسی هم که پرسیدم بی خبر بود...از سر ناچاری اومدم توی وبلاگم نوشتم: این دوستی رو توی صورت من تف نکن. یکی دو روز بعد فهمیدم این دوستی رو توی صورت همه ی دوستاش تف کرده و تازه یادم افتاد که میخواست بره...با خودم گفتم خره چرا همون روزها ازش نپرسیدی تو هم جزو اون آدمهایی یا نه؟!.شاید چون حجم عاطفی رابطه مانع از این فکر میشد...یکم طول کشید تا بفهمم مشکل من و بقیه نیستیم و به خاطر مشکلات دیگری غیبش زده...به طرز احمقانه ای بهش قول دادم که سوالی نپرسم و منتظر باشم تا یه روز برگرده...کنار وبلاگم براش انتظار نامه نوشتم و همش به این فکر میکنم چقدر من این پسره ی خیلی دراز(!) مهربون ِ بی غل و غش رو دوست دارم...امروز داشتم اون وبلاگ مشترک رو میخوندم( وبلاگ اون دوستی ۵ نفره و بعدتر ۴ نفره...)و چقدر دلم میخواست که اجازه داشتم لینک اون خونه ی خصوصی رو بذارم اینجا...یعنی راستش انقدر اونجا سخیف و بی ادبم که اگه میشد هم روم نمی شد!!جوونی کجایی که ای تف به روت!!!!....
پی نوشت: وودی بعد از عرق خوری(!) درکه توی ماشین چه کمربندی ایمنی ای بستی!!مگه من اون حرکت تو یادم میره!!!!!!
ما عشق رو فراموش نخواهیم کرد..آن را وجود آدمهایی جدید خواهیم یافت چون به دوست داشتن دیگران و دوست داشته شدن نیازداریم...اما روزی میرسد که تصویر کسی که ما را ترک کرده یا ترکش کرده ایم را خیلی ساده حتی به خاطر نیز نخواهیم آورد.
پی نوشت؟:کامنتهای پست قبل باعث نوشتن این پست شد...یک روز و سه پست!!بفرمایید کیک گردویی!
امروز...سالسا و چیز کیک! عشق؟نه ممنون...صرف شده،سیر شدم!
فردا...شاید!شاید فردا روز بهتری باشد.شاید حس خوبی در من جریان پیدا کند.شاید شانه به شانه ی کسی کنار ساحل قدم زنم!شاید! با این حال آن حس پاک دیروز مدتهاست که مرده است.
و هر وقت این دکلمه را گوش می کنم بی نهایت به یاد خودم و تو* (تویی که مرا از ورای این شهر شیشه ای میخوانی و گاهی هیچ ردی از خود به جای نمیگذاری و شاید هرگز مرا نخواهی دید و تو را نخواهم دید) می افتم.
[The Past]
Past - well now let me tell
you about the past
Past is filled with silent
joys and broken toys
Laughing girls and teasing boys
Was I ever in love?
I called it love
I mean - it felt like love
There were moments when...
Well, there were moments when...
[Present]
Go out with you?
Why not?
Do I like to dance?
Of course
Take a walk along the beach tonight?
I'd love to
But Don't try to touch me
Don't try to touch me
Cause that will never happen again
Shall we dance?
[The Future]
Tomorrow - well... Tomorrow
is a long way off
Maybe someday I'll hold somebody's hand
Maybe somewhere someone will understand
You know - I used to sing:
"A tisket, a tasket, a green
and yellow basket"
I'm all packed up and I'm on
my way and I'm gonna fall in
love
But at the moment it's doesn't look good
At the moment it will never happen again
I don't think it will ever happen again
* تو میتواند هر کسی باشد..هر کدام از خوانندگان وبلاگم.اگر دوست داشتید شعر بالا را با صدای آگنتا از اینجا دانلود کنید.
ادامهي نوشته

چه شجاعتی میخواد برهنه شدن مقابل دوربین یک فیلمساز بزرگ تا هنرمندانه از فلسفه هم آغوشی تصویری ساخته شود و هنرپیشه به این فکر کند که ((اوه نه ،من یک ستاره پرونوگرافی نیستم من یک هنرمندم)) هرچند که تصویرش را پسران خیلی سال پیش بالغ شده هم به دیوار بالای تختشان می آویزند...و تو فکر خواهی کرد که او یک هنرمند است یا یک تحریک کننده ی بالقوه؟! و شاید قبل از آن فکر کنی مگر در این داستان شرم آور فلسفه ای زندگی میکند؟مگر چیزی بیشتر از فروخواباندن هیجانات تن است؟داستان آن کار بی شرمانه ساده تر از این حرفهاست...دو نگاه بی ربط برای لحظه ای گره میخورد و دو تن که عمدتا از دو جنس مخالف هستند چندباری این گره را تداوم می بخشند و بس... آن کار حتی بی شرمانه هم نیست...ساده تر از این حرفهاست و نوشتن و دیدنش لذت بخش تر از انجام دادنش!! فقط ۱۱ دقیقه؟؟شاید کمتر...وای خدایا حتی روزی می رسد که چندش آور خواهد شد!مثل هورت کشیدن ماست و سوپ سر سفره غذا،که صدایش گوش را مورد عنایت قرار می دهد!! و اگر مثل خواهران معتکف روحانی و یا کشیشان احتمالا اخته ی شده ی کاتولیک(!) باشی و از بی شرم بودن پرهیز کنی، روزی یکی خواهد پرسید: تو چند وقته س.ک.س نکردی؟!.و تو فکر خواهی کرد نکند اینجا لاس وگاس و سانفرانسیسکو است که این سوال را می پرسد؟!!!و یا نکند پاسخ تمام هیجانات عصبی و بداخلاقی ها و عقده های بی پاسخ همانا عدم رضایت تن است و بس؟!...حقیقتا چه چیز لذت بخشی در این ۱۱ دقیقه است؟!زودگذر و احمقانه...بگذار اعتراف کنم که من سالسا رقصیدن را به س.ک.س ترجیح میدهم و برانی ماست و اسفناج را!!چیز کیک هم بهتر است از ۱۱ دقیقه بی شرم بودن!! چه کسی می گوید س.ک.س و عشق جداست؟! و به راستی چه کسی تمام س.ک.س هایش به خاطر عشق بوده؟...نه من ترجیح میدهم اول روحم ا.ر.ض.ا شود...
سینما را آلوده به صفت صنعت میکنند
و صنعت تو را به یاد دمپایی
و شورت
و تیرآهن
و تراکتور
و روغن نباتی
و ایزوگام می اندازد!
ولی واقعا هست
و هست!
هرچند که در ارزیابی تجاری،
ممکن است به پای کارخانه جات آدامس سازی نرسد
اما برایت،
محصولات ترساننده،
یا گریاننده
و محیر العقولی تولید خواهد کرد
که رقم فروش روزانه اش
به کارخانه جات آدامس سازی پهلو می زند...
نمی دانم
و تو هم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کس دیگری هم بداند!
آیا دولت ها باید
به کمک ارتش ،
مردم را برای خریدن بلیط فیلم آیینه ،
به طرف گیشه،
با سر نیزه هل دهند؟
آیا باید بچه هامان را
به تماشای فیلم رویای کودکی ببریم
و اگر در همان ده دقیقه ی اول
خمیازه کشیدند،
با پس گردنی مجبورشان کنیم
ساکت بنشینند،
تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟!))
از کابوسهای روسی اثر حسین پناهی
When the one thing you're looking for
Is nowhere to be found
And you back stepping all of your moves
Trying to figure it out
You wanna reach out
You wanna give in
Your head's wrapped around what's around the next bend
You wish you could find something warm
Cause you're shivering cold
It's the first thing you see as you open your eyes
The last thing you say as your saying goodbye
Something inside you is crying and driving you on
It's the first thing you see as you open your eyes
The last thing you say as your saying goodbye
Something inside you is crying and driving you on
Cause if you hadn't found me
I would have found you
I would have found you
زیباست از اینجا دانلود کنید
