تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
19:22، دوشنبه سی ام دی 1387
HUGE!!
ارابه ی سنگی اش را اسبانی نجیب و نحیف از جنس خوش باوری خواهند کشید...ارابه ای که از سنگ های بیستون ساخته است،اسبهایی که در لحظه ی تولد، مادرشان برای شام سربازان قربانی گشته اند...آمد، آمد... آن پیام آوری که در انتظارش بودی، آمد! انتخاب خواهی کرد،اسب یا سنگ؟!...اینجا سرد است و هیچ گاه گرم نخواهد شد...اینجا قطب شمال است و آن کلبه ی پوسیده از آن سنتا کلوز...راستی هدیه هایش را کجا پنهان می کند؟زیر یخ ها؟ من از غرق شدن می ترسم...من از ساختار منظم زندگی،از تولد تا مرگ...من از این هیچ ِ بزرگ می ترسم...از هر چیز بزرگی می ترسم!!هر چیز ِ بزرگ...
شانتال
0:14، یکشنبه بیست و نهم دی 1387
در مدح سینما...در ستایش آن فیلمساز یهودی ِ عینکی ِ عجیب!

 

یاد یه جوک قدیمی افتادم،یه مردی به روانپزشکش میگه دکتر من نمیدونم با برادرم چه کار کنم،اون فکر میکنه که یک مرغه.دکترش میگه چرا اونو نمیفرستین تیمارستان؟میگه خیلی دلم میخواد اما نمیتونم، چون به تخم مرغهاش احتیاج دارم!. فکر می کنم این خیلی شبیه طرز تفکر من راجع به روابط مردها و زنهاست...این روابط خیلی وحشتناک و غیر قابل تحمله، دیوونه وار و مسخره است اما گمونم هممون به این روابط ادامه میدیم ،چون به تخم مرغهاش احتیاج داریم!...

وودی آلن در فیلم نامه ی آنی هال


-----------

آنی هال فیلمیست در ژانر رمانس، که ریشه های روانشناختی روابط جنسی و عشقی و پایان اونها رو مورد بررسی قرار میده. نکته جالب در مورد این فیلم اینجاست که وودی آلن به طور مشخص و از پیش تعیین شده این فیلم را به نیت بازی دایان کیتون ساخته  و اسم فیلم و کاراکتر اصلی مونث فیلم رو بر اساس نام دایان کیتون انتخاب کرده است. درواقع نام خانوادگی اصلی کیتون، هال می باشد و نام خودمانی و دوستانه اش ، آنی ... آلن یک نکته ی بامزه درباره ی کیتون (ستاره ی فیلمهای دهه ی ۷۰ خودش!)گفته: او زنیست که به وجود خدا واقعا اعتقاد داره اما به این هم معتقده که توی رادیو آدمهای کوچولو زندگی میکنند!.دایان کیتون با اون صورت کاملا بیضی و موهایش بی قید و بندش...واقعا دوستش دارم!. با خودم فکر میکردم که اگه وودی آلن بمیره چقدر طول میکشه تا نابغه ای طناز و در عین حال خوش فکر و صاحب سبک جای اون رو بگیره...چقدر از سینما خوشم میاد! عجیب ترین ابزاریه که بشر اختراع کرده.خیلی مهمتر از هواپیما و دیگهای زودپزه! یه جورایی هیچ وقت وجودش کهنه و تکراری نمیشه... همونجوری که یه روزی دلت میخواد به جای هواپیما از کشتی استفاده کنی یا اصلا با قطار بری سفر دور دنیا ،ممکنه دلت برای ساعتها طول کشیدن ِ درست شدن یه غذا تنگ بشه اما هیج وقت از دیدن فیلمهای خوبی که همیشه یه نقطه ای بین دو ابروتو (که میگن چشم سوم اونجاست!) روشن میکنه خسته نمیشی! فیلمهایی که به یادت میارن زندگی چیز خنده داریست که جدی گرفتنش یک خنده ی طولانی و بی نفس می طلبد!

شانتال
22:21، شنبه بیست و هشتم دی 1387
تو آزاري تو دردي يه ديوار بلندي...
این دو تا کار افشین مقدم تداعی کننده ی خاطرات خوب منه.بگذریم...فعلا دارم یه نگاه به پشت سرم میندازم و به این فکر می کنم با اینکه هیچ چیز درخشانی توش نیست ، عین دیوانه ها حسرتش رو می خورم!.یه دوستی دارم که منو ظرف سه سوت اونقدر واضح شناخت که گفت: تو از اون آدمهایی که اگه یه روز غصه نخورن و از وضعشون ننالن روزت شب نمیشه.میدونید...راست میگه!!.حالا اگه من پاشم برم یه جای دیگه،توی یه محیط جدید زندگی کنم و با آدمهای جدیدی آشنا بشم که هیچ چیز از من نمیدونند و خلاصه واقعا همه چیز رو از صفر شروع کنم هم هیچ فرقی با الان نداره!(منتظر بودی بگم خیلی بِیتر میشه؟!!)...حتی اگر تمام حافظم رو پاک کنند هم چیزی عوض نمیشه...روح من،درون من بیماره...واقعا بیماره ، از درد کشیدن لذت می بره،برای خودش غم می تراشه... خودش رو دائم گناهکار حس می کنه و میخواد همیشه تاوان بده... فعلا دلم به این خوشه که تمام نوابغ بیماری های روحی وحشتناکی داشتند که باعث بروز نبوغشون میشد!!!دلخوشی ها کم نیست...فِک کن!!!

شانتال
21:37، جمعه بیست و هفتم دی 1387
تهران،دوستت ندارم تهران...خسته کننده و دلگیری...خالی از شوری اصیل، مملو از دلخوشی های پاخورده ی دم دستی...یک روز برای همیشه از تو جدا خواهم شد و دیگر رنگ مرا نخواهی دید...دوستت ندارم پایتخت کج و کوله ی دود گرفته ی ایران زمین...
شانتال
21:27، پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
وحشت
مارگاریتا دستمالهای کاغذی را جمع کرد و ریخت در سطل زباله.از بس که گریه کرده بود و از بس که فین کرده بود...من هم مثل یک تماشاگر حرفه ای نشسته بودم تا وقتی خوب گریه هایش را کرد او را در آغوش بگیرم و نوازش کنم..داشتم فکر می کردم که این بار چه زود آرام شده است که تلفن زنگ زد و کمی بعد از جواب دادن ناگهان شروع کرد به جیغ کشیدن...جیغ های بلند و ترسناک.ترسیدم اما خود را نباختم...همین که جیغ زد(( نه نمرده )) ،فهمیدم که باید کاری کنم.تلفن را گرفتم و گفتم ((اشتباه گرفتید)) . مارگاریتا آرام شد و  روی کاناپه ی سبز لجنی بی ریختش دراز کشید.پتویی روی مارگاریتا انداختم و به ارتفاع هفت طبقه ای فکر کردم. باید بدهم برای پنجره ها نرده بسازند و یادم باشد چاقو ها را جمع کنم. فندک و کبریت را دست نمی زنم اما کمی بنزین در خانه است که باید دور بریزم..نه دور نمیریزم،حیف است! با خود خواهم برد... صدای خر و پف ملایمش می آمد که دیدم برای شام چند ورق کالباس مانده داریم با یک گوجه فرنگی کپک زده.دو ماهی می شد که این خانه به حال خود رها شده بود.تا سوپر مارکت قدم زدم،زیاد دور نبود...باید خرید میکردم،باید چیزهای زیادی می خریدم.بسته ی سوسیس را که برداشتم به این فکر افتادم که زیر کتری را خاموش کردم؟ آره..نه!.و با برداشتن پاکت آبمیوه یادم افتاد که کتری پر از آب بوده و خدای من حتما تا الان سررفته و می دانم...می دانم که خانه از گاز انباشته شده.تقریبا با حالت دو به خانه برگشتم،چه اهمیتی دارد کیسه ی خرید پاره شد و پاکت آبمیوه پرت شد و ترکید...آمدم مارگاریتا،آمدم...صدای آژیر آمبولانس از دورها آمد...آمدم مارگاریتا...صدای جیغ های یک بچه های کوچک...آمدم مارگاریتا...سگی هم با وحشت پارس می کرد..آمدم مارگاریتا... آمدم و دیدم که تو همچنان خوابی و زیر کتری را اصلا روشن نکرده بودم.همانجا کف آشپزخانه نشستم و راستش بدجوری گریه کردم.آن قدر بلند که تو بیدار شدی و پتو را دور من پیچیدی...خواهش می کنم مادر خوبی باش مارگاریتا،دختران نمیتوانند از مادرانشان همیشه مراقبت کنند، یا دست کم اوضاع، اغلب اوقات سخت می شود.
شانتال
18:24، شنبه بیست و یکم دی 1387
مثل حباب

دستانم روی کی بورد مثل دستهای کابویی بود که در یک آن می خواست زودتر از حریف اسلحه را بکشد...همان طور خشک شده و بی حرکت.منتظر جرقه بودم...تیک تاک...تیک تاک...جرقه ای نیامد.در اتاق با ملایمت باز شد و دستی باملایمت لیوانی شیرموز روی میز گذاشت و قبل از رفتن گفت: تا کی میخوای اینقدر الاف و بی کار باشی.توی ذهنم دنبال هجی ((الاف)) گشتم...با عین بود یا الف؟. بی صدا شلوار جین پوشیدم و پالتو را.شالی روی سرم انداختم و بسته ی سیگار و فندک را در جیبم چپاندم..بی صدا از خانه خارج شدم.
دستم چپم در جیب چپم و روی پاکت سیگار بود...مثل دست مادری که دست کوچک کودکش را سفت چسبیده است...هفته ها از پایان پاییز گذشته است و درختان لخت و عور از دو سوی خیابان به سوی هم قد کشیده اند.پیاده رو خلوت است و من در فکر هجی ((عور)) هستم...با عین بود یا الف؟.سیگاری روشن می کنم و دودش را تماما می بلعم.
بلوار خلوت است...آسمان کمی شبیه ملحفه ها ی شسته شده ی چروک است...روی نیمکتی ولو می شوم...اینجا از یک بوستان هم کوچکتر است! باید میگفتم پارک؟.دختر بچه ای در حال تاب خوردن است...مرد جوانی او را هل می دهد..خوش قیافه است.شاید پدرش باشد... نگاه مرا که می بیند لبخند می زند.سرم را بر میگردانم...صدای جیغ دختر بچه می آید: داداش پیادم کن برم سرسره . سیگاری دیگر می گیرانم...و کمی،کمی بعد جوان خوش قیافه کنار دستم می نشیند: یه نخ سیگار؟. تعارف می کنم،فندک می زنم...به رو به رو،میوه فروشی حاجی ارزونی که گرانترین میوه فروشی خیابان هدایت است نگاه میکنم.همه جا ساکت است...دنیا ساکت است.صدای بوق ماشین ها از صدای طبیعت حذف شده است.صدای اذان مسجد برای همیشه قطع شده است...جیغ های شادمانه ی دخترک گم شده است...نفس های آرام مرد غریبه ، در بازدمهای دود آلود سیگار شنیده نمی شود...
من در رویای سکوتی که هرگز نخواهم داشت، فرو خواهم رفت ... رویایی که تنها با کسانی که تو را نمی شناسند و تو را نمی بینند و با تو حرف نمی زنند و هیچ احساس خوب و بدی به تو ندارند، محقق خواهد شد...من نیازمند انزوایی بی رنگ هستم.

شانتال
18:34، پنجشنبه نوزدهم دی 1387
پستی برای تازه عروس ها!
آری..آری دوستان من...هیچ لذتی بالاتر از غذا خوردن نیست!! مخصوصا روزهایی که بسیار گشنه ای!!!یا وقتی که یکی در وبلاگش کمی از ماکارونی چرب و چیلی و کلی سس کچاپ می نویسد!!و اینگونه شد که شانتال فهمید دوستانی دارد بسی بسیار شکمو!!!کعندهو خودش!...در راستای اهداف بشردوستانه ی این وبلاگ نویسنده ی پرآوازه و شهیر...آن کیان دخت ایران زمین... آن لاغر مردنی ای که در حال افزایش وزن خویش با غذاهای چرب و چیلیست... آن گوهر تابناک عالم وبلاگ... خلاصه خودم، در این چند روز تعطیلی از سکوت دل انگیز زیبای خانه استفاده نموده و هر نیم ساعت یک بار کلی آبکش و لگن بهم کوبیدم!البت در آشپزخانا!!!!! و پس از درست کردن مدل به مدل کیک و شیرینی و دسر و شام و ناهار و فارغ از غم ندیدن رنگ و رخ یک ظرف ناقابل نذری! آن چنان کدبانویی گشته ام که مپرس!!.باری به هر جهت امروز،صبح زود ساعت ۱۲ ظهر از خواب برخیزیدم و گفتم آخرین هنرنمایی امروز را بنمایم که از فردا باز این قلمروی خوش بوی مطبخ از آن مادر خواهد شد... هدف از نگاشتن تمام این خزعبلات کمی پز دادن بود ( بابت سکوت منزل و سوزاندن دل آنهایی که از شکم چرانی محروم ماندند و هر روز سه ساعت مو پوش دادند و شال جیگولی مشکی،لاک مشکی،پالتوی چسب و براق مشکی و ماتیک مشکی زدند و به هوا حسین پارتی به دل خیابانهایی نظیر میرداماد زدند!!) و اما دستور ناهار فردای شما ( با توجه به اینکه دستور قبلی ماکارونی بود!) : دست پیچ یا به قول برادر قطب رفتمون بیلینی : این غذا تقریبا ظرف سه سوت به شرط آنکه هر سوت نیم ساعتی طول بکشد آماده خواهد شد! اول مقداری پنکیک یا کرپ تهیه فرمایید...بلد نیستید؟؟ خوب بروید از وبلاگ آزی جانم یاد بگیرید! البته پنکیک های آزی جان بیشتر به درد دسر میخورد و بهتر است اصلا آن را یاد نگیرید!!!!!!( آزی جان کار و رفاقت رو قاطی نکن لطفا!)...بدین منظور دو عدد تخم مرغ را با دو لیوان و نیم شیر در مخلوط کن میریزید و خوب آن را مخلوط میکنید...سپس دو لیوان آرد را به آن اضافه کرده و باز قیییییییییییییییییییژ میذارید باهم گفتمان کنند... و در آخر نصف ( یا کمی کمتر از نصف ) لیوان روغن نباتی آب شده.پس از اینکه مخلوط کن حسابی قیژ کرد مایه رو در یخچال بگذارید و بروید سراغ مایه ی گوشتی.با پیاز و داغ و گوشت چرخ کرده و قارچ و اگر دلتان خواست کمی ذرت یک مایه ی گوشتی تند و تیز درست کنید و با مقداری آب بگذارید برای خودش قل قل کند! (خدا بیامرز مادر بزرگ من می گفت بذار به کون جوش بیفته!!! یعنی آبش تبخیر بشه و حباب بزنه...قربون اون ادب بچه تهرونیش بشم،چقدر جای ضرب و مثلهای باحالش توی خونه ی ما خالیه..) آنگاه مایه ی پنکیک را از یخچال بیرون بیاورید و یک ماهیتابه ی فسقلی (ترجیحا تفلون) را روی شعله ی گنده ی گاز بگذارید تا حسابی داغ شود...داغ ِ داغ... ماهیتابه را از دسته (!) بلند کرده و نصف ملاقه (بلکمم کمتر) از مایه را توی ماهیتابه بریزید و تکانش دهید که به همه جا برسد ،جیک ثانیه خودش را می بندد و از سطح ماهیتابه جدا می شود...لازم نیست اون یکی ورشم  سرخ کنید...بعد از اینکه چیزی حدود ۱۴ تا ۱۶ لواش پنکیک درست کردید روی قسمت سرخ شده ی آن ها کمی مایه گوشتی و کمی نیز پیتزا بریزید و بپیچید و دو طرفش را به تو برگردانید و روی سینی فر بچینید و برای نیم تا یک ساعت داخل فر قرار دهید...بعد هم عین خانومهای با سلیقه (نه عین من به طرز کاملا یابویی!) توی ظرفی بچینید و سرو کنید...من همشو همینجوری ریختم تو یه دیس گرد و داد زدم: محمد اگه ناهار کوفت میکنی بیا که حاضره!!!
شانتال
0:33، دوشنبه شانزدهم دی 1387
رویای نیمه شب زمستان!

یه کفگیر و نیم ماکارونی میریزم تو ظرف و میذارم گرم شه.بعد یه عالمه کچاپ روش خالی می کنم و ظرف به دست ولو میشم رو تخت...چشمام به صفحه کتابه و دستهام به بشقاب و چنگال. یکم بعد میبینم که خودم و کتاب و تخت و ...خلاصه همگی،دسته جمعی چرب و سسی شدیم!ظرف رو میذارم پایین تخت و سر و ته همه رو با چند برگ دستمال کاغذی هم میارم.کتاب رو هم میذارم زمین بغل دست ظرف...چراغ رو خاموش می کنم و دراز میکشم... با لذت به این فکر میکنم که خیلی سال پیش (میتونم بگم واقعا خیلی سال پیش!) وقتی هم سن الان فندقی بودم،شبها با اکراه و غرغر مسواک می زدم چون میدونستم خواب از سرم می پره! همیشه هم به تلافی اون مسواک های زورکی یه بسته خوراکی مثل پاستیل ،لواشک یا اون پودرهای ترشی که روش عکس میکی موس بود (کسی یادش نیست چی بهش میگفتیم؟) رو زیر بالشم قایم میکردم تا وقتی همه حسابی خوابشون برد برای خودم جشن نصفه شبی بگیرم و مسواکی که زده بودم رو نابود کنم!هر چی باشه اون موقع ها زیاد با مفهوم به ف.ا.ک دادن آشنا نبودم!!!.خیلی کیف داشت...تمام ماه خرده پولهایی که به اسم پول تو جیبی میگرفتم تا غرورم جریحه دار نباشه(!) رو جمع میکردم، یه بسته پاستیل نوشابه ای بخرم و هفته ی بعدش رو باهاش عشق می کردم!!( بر خلاف من فندقی بسیار حسابگرانه پول جمع میکنه ، چون میدونه یک عدد ته تغاری هر چی بخواد با یکم لوس بازی و عوشه خرکی حاضره!)طبیعتا فکر میکردم مامانم چیزی نمیدونه...استثنا این بار رو درست فکر میکردم!چند وقت پیش که برای مامان داشتم تعریف میکردم کلی تعجب کرده بود چه جوری موادم(!)رو جاساز میکردم که نمیفهمید یا چقدر موش و بی سر و صدا اونها رو میخوردم!...هنوز هم در خانه ی ما خوردن خوراکی های این چنینی جزو ممنوعاته جز سالی یک یا دو بار!...همینجوری که تو این فکرها بودن عین بچه ی آدم پا شدم ظرف رو بردم آشپز خونه و بعد رفتم مسواک زدم...تخت هم زیاد ضایع نشده بود!...دست مامان درد نکنه که با سخت گیریهاش باعث شد هله هوله خور نباشیم...نه من، نه فندقی! فقط این محمد...به هرحال هر خانه ای یک انسان متفاوت لازم دارد!چند روز یک بار با کیسه ی هله هوله ها گنجه را منور میکند...که آن هم زودی توقیف میشود!!

شانتال
1:44، یکشنبه پانزدهم دی 1387
این حال تمام الان من است

شانتال
15:13، شنبه چهاردهم دی 1387
حضرت عشق
من و تو زن شرقی نیستیم...ما مدرنیم!(شرق عزیز من همیشه از مدرینیت به دور بوده است...این شرق کهن!!) چرا؟! چون مثل مادر بزرگمان (و گاها مادرمان) چندان برای بقای مادی نیازمند وجود مردِمان نیستیم...و چون غرق در نیاز نیستیم (آری؟!) همسر،بوی فرند ،پارتنر..و خلاصه طرف مقابلمان را تنها برای خودش دوست داریم و از ضعف و خطایش به خاطر نیازی مبرمی که برای ادامه ی بقا داریم ،از روی سادگی نمی گذریم...ممکن است چشم پوشی کنیم اما این به خاطر دادن فرصتی دوباره است!!نه ادامه ی رابطه ی ذلیلانه...ادامه ی بقا چیست؟؟ چیز های بسیار بزرگ و فلسفی شامل این بقا نیستند! اولین شرط آن پول است!! روزگاری که مردها کار میکردند و صبح به صبح خرجی خانه را روی رف و طاقچه میگذاشتند برای خیلی ها گذشته است،روزگاری که زن ها هرچه بودند چیزی بیشتر از مادر بچه ها (مثلا : ننه تیمور!) نبودند!!...روزهاییکه ضعیفه ی مطبخی پیش از آنکه همسر باشد در نقش دختر خانه یاد میگرفت که باید بسازد و بسوزد تا مطلقه و ترشیده نباشد!!امان امان!امان از حرف مردم!امان!!...ترانه ی گستاخی از زندگی چنین زنانی می آید...زنانی که برای حفظ زندگی زناشویی متملق کنان از خطاهای مردانشان چنان می گذشتند که گویی بی خطاترین موجود روی زمین است!چاره ای هم نداشتند...شوهر عصبانی و بد اخمی که زن و فرزند را مایملک میدانست را باید همینجورها خر میکرد!! عجیب نیست که پیشترها میگفتند: خداوندگار منزل وارد میشود!!.ورژن دیگر این ترانه ، ترانه ی آقا (با عنوان اصلی حضرت عشق) است که ترانه ای از محمد صالح اعلا با صدای گوگوش است...ترانه ای که دور از جانش عده ای فکر میکردند برای آن آقای دیگر سروده شده!!

نکته ای در باره ی ترانه ی حضرت عشق : محمد صالح علا اين ترانه را از زبان مادرش خطاب به پدرش سرود زيرا كه ديده بود كه مادرش يك عمر در برابر پدرش سر تسليم فرود آورد و همواره به خواست او زندگي كرد چرا كه عاشقش بود پس آن طور زندگي كرد كه مرد زندگيش مي خواست . صالح علا اين ترانه را براي مادرش نوشت و به او تقديم كرد . صادق نوجوكي آهنگ آن را ساخت و پس از مشورت , اجراي اين ترانه به گوگوش سپرده شد چون عقيده داشتند كه اين ترانه بسيار احساسي است و بايد يك صداي پر احساس و لطيف آن را اجرا كند بنابراين گوگوش را براي اجراي آن انتخاب كردند . پس اجراي اين ترانه و ضبط آن مربوط به سال 1356 است و البته هیچ ربطی به آقای خ.م.ی.ن.ی. ندارد! دانلود ترانه ی آقا یا همان حضرت عشق.

------

چند ساعتی بعد از تحریر:مخاطب مشخص این نوشته زنانیست که بی هیچ آه و افسوسی ،زندگی کردن را تجربه میکنند...مدرن و آزاده...مدرن را تو بخوان آزاده!..کسانی که نه غم سنتی بودن خود خواسته ی دیگران را میخورند نه به آینده ی خود بدبینند.که البته این نوشته خوش بینانه نیست،هر کسی آنگونه احساس می کند که ضمیرناخودآگاهش میخواهد...

 

شانتال
19:52، جمعه سیزدهم دی 1387
گستاخی
تهران ۱۳۵۵...شهیار قنبری: ((این ترانه را هواردارن برابری زن و مرد دوست نمی دارند.من هم امروز با این ترانه گرفتاری دارم.با این همه از یاد نبرید گستاخی،غمنامه ی مادربزرگ است.قصه سرسپردن و خاموش ماندن.قصه ی زخم های کهنه ی زن شرقی))

آره راسته،این درسته
دست من،دست کنیزه
شما صاحب اختیاری
دستهاتون برام عزیزه

شما معصوم و صبوری
شما انگار خود نوری
همه جا،هستی و نیستی
همیشه فقط یه جوری

میدونم جسارته،اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه،دستاتون ُ دوست دارم
اگه گستاخی نباشه،نفسام مال شما
تا چشام می بینه مثل سایه ،دنبال شما

شما عشق لایزالی
شما ذات بی زوالی
شما حاضر،شما غایب
شما ممکن و محالی
شما رمز شعر حافظ
شما راز هر قصیده
شما شعری نسروده
شما طرحی نکشیده
شما صاحب یقینی
شما گردش زمینی
شما علت،شما مقصود
شما پاکیزه ترینی
شما پیدا،شما نایاب
شما اول، شما آخر
شما بیداری هر خواب
من کنیزم شما سرور
شما از ستاره بیشتر
شما مومن، شما صوفی
شما درویش و قلندر...

پی نوشت: این فقط قسمتی از ترانه است...طولانی تره.هر بار با خوندنش فکر میکنم که از این سو بود که بعدترها سرود (( من زن ایرانی،اهل خود ویرانی...))

شانتال
20:50، چهارشنبه یازدهم دی 1387
خدا
اخطار: این پست خیلی زیادی خصوصیست و شاید حوصلتان سر برود!نگید نگفتی...

توی مسنجر جلوی آیدیش status میزد: خدا.یه جوری میگفت خدا،که نمیتونستم بهش نگم: کدوم خدا؟. دیگه شد بود یه بازی...هر جا بودیم اون میگفت خدا، منم میگفتم کدوم خدا!.یه بار رفته بودیم درکه و یکی از بچه ها به میزان خیلی کم با خودش عرق آورده بود...هر کسی یه پیک کوچیک زد، جز او.میدونستم نمیخوره و میدونستم خیلی وقت پیش سیگار کشیدن رو ترک کرده و میدونستم دختربازی نمی کنه و میدونستم همه ی زن ها و دخترهای عالم رو با پیشوند خانوم صدا میزنه جز من و المیرا.بعدترها اذیتش میکردم که مگه من چیم از بقیه کمتره؟!منم واسه خودم خانومی شدم!.ولی همون موقع هم میدونستم این اوج صمیمیتشه...صمیمیتی که نمیدونم از کجا اومد.یه دنیا اختلاق عقیدتی و رفتاری،دو سبک فکری کاملا متفاوت...احتمالا از شبهاییی میومد که من با چشمهای باد کرده از گریه و حال خراب توی مسنجر تا خود صبح براش حرف میزدم و او فقط گوش میکرد...بی هیچ قضاوتی.و شاید از اون روزهایی که خیلی بی مقدمه نگرانش می شدم و بهش مسیج میزدم: خوبی تو؟. و جواب میداد: نه. همیشه میتونستم حرکت بعدیش رو پیش بینی کنم..میدونستم همیشه هست و هروقت بخوام میتونم ببینمش و هرگز دوستیش رو از من دریغ نمیکنه...یه روز بهش گفتم یادته اون وبلاگ قدیمیه رو که براش قالب ساختی؟.گفت آره،هر وقت بازش میکردم بوی سیب از توی مانیتور میومد بیرون!.گفتم یکی واسه این وبلاگ میسازی؟یه سیب داشته باشه،عین خود وسوسه باشه.اینو که ساخت بهش گفت باغ سیب الهام!.این اواخر هر وقت از بقیه ی بچه ها حرف میزدیم میگفت من نمیدونم چرا با جماعتی که هیچ سنخیتی با من ندارند دوست موندم،یه روزی همشون رو کات میکنم.همیشه میگفت یه روزی و من منتظر بودم که یه روزی همه رو کات کنه.یه شب با یکی از بچه های توی مسنجر کنفرانس زدیم و بعد از یه عالمه مسخره بازی و خنده و غیبت! اون دوست ازمون رسید شما دو تا خیلی دوستین؟.نمیدونم چی شد که یهو اشکهام قلپ قلپ ریختن پایین...میدونستم یه روزی عمر این دوستی تمام خواهد شد،یه روزی که هر کدوم به یه آدم دیگه توی زندگی متعهد بشیم و نتونیم توضیح بدیم که رابطه ی دوستانمون خیلی احساسات توش داره ولی فقط یه دوستی سادست.بهم پی ام داد که الهام چرا ساکت شدی؟تو هم داری به همونی فکر میکنی که من؟... مرداد ماه امسال بود که بعد از دو هفته بی خبری رفتم به وبلاگش سر زدم.یه متن عجیب نوشته بود و وبلاگش رو بسته بود.جا خوردم.به گوشیش زنگ زدم که خاموش بود.از هر کسی هم که پرسیدم بی خبر بود...از سر ناچاری اومدم توی وبلاگم نوشتم: این دوستی رو توی صورت من تف نکن. یکی دو روز بعد فهمیدم این دوستی رو توی صورت همه ی دوستاش تف کرده و تازه یادم افتاد که میخواست بره...با خودم گفتم خره چرا همون روزها ازش نپرسیدی تو هم جزو اون آدمهایی یا نه؟!.شاید چون حجم عاطفی رابطه مانع از این فکر میشد...یکم طول کشید تا بفهمم مشکل من و بقیه نیستیم و به خاطر مشکلات دیگری غیبش زده...به طرز احمقانه ای بهش قول دادم که سوالی نپرسم و منتظر باشم تا یه روز برگرده...کنار وبلاگم براش انتظار نامه نوشتم و همش به این فکر میکنم چقدر من این پسره ی خیلی دراز(!) مهربون ِ بی غل و غش رو دوست دارم...امروز داشتم اون وبلاگ مشترک رو میخوندم( وبلاگ اون دوستی ۵ نفره و بعدتر ۴ نفره...)و چقدر دلم میخواست که اجازه داشتم لینک اون خونه ی خصوصی رو بذارم اینجا...یعنی راستش انقدر اونجا سخیف و بی ادبم که اگه میشد هم روم نمی شد!!جوونی کجایی که ای تف به روت!!!!....

پی نوشت: وودی بعد از عرق خوری(!) درکه توی ماشین چه کمربندی ایمنی ای بستی!!مگه من اون حرکت تو یادم میره!!!!!!

شانتال
21:55، سه شنبه دهم دی 1387
تفسیر الشانتال!
من به قداست عشق ایمان ندارم. هیچ عشقی بی چون و چرا پاک و خالی از اشتباه نیست...شاید(نمیدونم چون هنوز تجربه اش نکردم، پس میگم شاید) عشقی که والدین نثار فرزندشون میکنند تنها نوع غیر قابل فراموشی از عشق باشه. برای این عقیده هم یک دلیل واضح دارم!.دوست داشتن دیگران ،مخصوصا افرادی که از جنس مخالف ما هستند و در دایره ی افراد خانوادمون نمیگنجند اغلب اوقات از سر یک اتفاق خوش آیند و نیازهای روحی و عاطفی ِ جنسیه!. اتفاقیه که بین دوتا آدم معمولی میفته...آدمهایی که به اقتضای آدم بودنشون در کنار تمام حسن و خوبی ،عیبهایی هم دارند.عیبهایی که گاهی وقتها بعد از رفع شیفتگی اولیه ی رابطه، ممکنه نه تنها غیر قابل اغماض ، که باعث بروز تنفر هم بشه...پس وقتی یه رابطه ی عاشقانه ( نه دوستانه ) به جدایی می رسه هرچقدر هم که دو طرف نسبت بهم احساس تعلق خاطر و دلتنگی داشته باشند ، در اثر دوری از هم به تدریج میفهمند که هیچ چیز شگفت ناک تری (!) نسبت به باقی مردم نداشتند و عشق بی حد و حصر با نادیده گرفتن عیبهای آزار دهنده ی طرف مقابل تنها یک خودآزاری بزرگه و بس. یک رابطه ی تمیز و سالم، که مبتنی بر عقل هم هست معمولا شامل عشق بی حد و حصر نمیشه(آن قدر که در اثر شیفتگی و تپش دیوانه وار قلب تمام عیوب آزاردهنده طرفمون رو نادیده بگیریم).اینجور روابط که دوام بسیار بالایی هم دارند سرشار از اعتماد ، دوستی و نگاه عاقلانه به حد و حدود طرفینه. روابطی که احترام به استقلال دو طرف باعث عدم هرگونه سوتفاهم و توقع بیش از اندازه میشه.شاید خیلی رمانتیک و پروانه ای نباشه اما به آدم حس ثبات و اطمینان میده.عشق،از آن نوع ((در سفر عشق چنان گم شدم/کز نظر هر دو جهان گم شدم)) بیشتر از آنکه عشق به یک موجود زمینی باشه تیر کیوپید را به سمت کائنات و خدا نشانه گرفته!! انصاف نیست که عشق به برترین موجودی که نشانی از وجودش چندان نیست(!) را با دوست داشتن های روزمره مقایسه کنیم...کسی که فکر میکند آدمها فقط یکبار عاشق میشوند و بس ،احتمالا هیچ وقت عاشق کسی نبوده.
ما عشق رو فراموش نخواهیم کرد..آن را وجود آدمهایی جدید خواهیم یافت چون به دوست داشتن دیگران و دوست داشته شدن نیازداریم...اما روزی میرسد که تصویر کسی که ما را ترک کرده یا ترکش کرده ایم را خیلی ساده حتی به خاطر نیز نخواهیم آورد.

 

پی نوشت؟:کامنتهای پست قبل باعث نوشتن این پست شد...یک روز و سه پست!!بفرمایید کیک گردویی!

شانتال
18:2، سه شنبه دهم دی 1387
ما هنوز دو دختر ساده ی دبیرستانی باقی مانده ایم.
ساعت ۱۱ صبح ،همچین خیلی گیج و منگ با صدای بیب از خواب پریدم! دقیقا بعد از ۶ ساعت خواب..چشمام رو به زور باز کردم و تلفن رو کشیدم زیر پتو! اولش با دیدن اسم فرستنده گفتم چه عجب!! بعد با خوندن متنش چشمام شد چهارتا!آری..اینگونه شد که ناگهان از خواب برخواستم!!! ((الهام، ... باهام بهم زد.تو چه جوری با نبودن علی کنار اومدی؟بگو چه کار کنم.تحملشو ندارم.داغونم کرد)). چشمامو بستم و پتو رو دوباره کشیدم رو سرم. ولش کن دارم خواب می بینم!! فقط چند ثانیه لازم بود تا بفهمم خواب نیستم!عمق ماجرا... دوست من(میتونم بگم قدیمی ترین دوست من) هیچ وقت با هیچ پسری دوست نمی شد..در برابر اون ،من آدم یلخی و الکی خوشی محسوب میشم! دوستم آدم سخت گیر و سخت پسندیه و البته حق داره!دوستم برای خودش بیشتر از اون حدی که من برای خودم ارزش قائلم،ارزش قائله...به هرحال در سن ۲۵ سالگی من با تجارب زیادم در کنار دوست بی تجربه ام دقیقا در یک نقطه ایستادیم!دوستم با دوست پسرش دقیقا دو هفته قبل از واقعه ی ۱۵ مهر دوست شده بود!چونان که واقعه ۱۵ مهر برای من کم از واقعه ی یادزده سپتامبر نیست که هیچ!!! خیلی هم وحشتناک تر بود!!!!!...باری به هرجهت این دوست من تنها سه ماه دوست پسر داری کرد(بسی بسیار سخت تر از شوهر داریست!) و با توجه به روحیه ی حساس و شکننده اش به اندازه ی سه سال رابطه ی من وابستگی پیدا کرد... حالا به من msg میزنه که ((تو بهترین موقعیت دوستیمون رفت.دلم شکست.من نمیخواستم اینجوری بشه.یه ریز گریه میکنم.قلبم داره از سینه ام کنده میشه...)) از شما چه پنهان من هم ناشتا یک دل سیر گریه کردم...برای دوستم که همین یک هفته ی پیش با دوستش اومده بود بازارچه خیریه و چشماش برق می زد و من ته دلم داشتم از خوشی می مردم که بالاخره زندگی این آدم هم یه رنگ جدید گرفت و خدا رو شکر که خیلی با دقت دوستشو انتخاب کرده و ... و حالا وقتی میخونم که برام فرستاده ((شوکه شدم)) یاد شوکه شدن و هق هق های ناگهانی خودم میفتم و فقط یه راه حل بلدم که بهش بدم:(( بشین هر چی که باهاش داشتی،تمام خوبی ها و بدیهاش،تمام خاطرات و حرفها و قرار...بشین همه رو مرور کن و براشون یه دل سیر گریه کن.بالاخره اشکهات تموم میشه .شاید بعدتر هر دو هفته یه بار یادش بیفتی و دلت یه گریه حسابی بخواد،اما نترس...تو دلت برای آدمی که رهات کرد و رفت، تنگ نخواهد شد...ما دلمون فقط برای خودمون میسوزه،طفلی دلهای ما))
شانتال
1:20، سه شنبه دهم دی 1387
یک احساس شانتالی
خیلی ساده دوست ندارم با کسی حرف بزنم.دوست ندارم کسی باهام حرف بزنه.دوست ندارم توضیح بدم.دوست ندارم نصیحت بشنوم.دوست ندارم جزئی ترین رفتارم مورد کنجکاوی و سوال قرار بگیره.دوست ندارم وقتی سخت درگیر ساختن یه داستانم یهو در اتاقم باز بشه و فسقلی ازم بخواد یه بازی روی کامپیوترش بریزم.دوست ندارم از خواب پا شده و نشده غرغر بشنوم.دوست ندارم کسی دوستم داشته باشه.دوست ندارم وقتی غذا می پزم کسی ازش ایراد بگیره.دوست ندارم کسی با من شروع به صحبت و تبادل نظر کنه...دوست دارم در یک خلا خوش آیند زندگی کنم،یه زندگی کاهلانه و بی حساب.دوست دارم فقط همه چیز خیلی زود تموم بشه...

شانتال
22:30، یکشنبه هشتم دی 1387
Past, Present and Future
دیروز...من و دنیایی پر از رویاهای رنگی.عشق های کودکی،ذهن و روحی تمیز و دست نخورده.صدای خنده هایی که از جنگ بازیهایمان فضا را میلرزاند! چه ساده بود عاشق بودن در آن روزها.
امروز...سالسا و چیز کیک! عشق؟نه ممنون...صرف شده،سیر شدم!
فردا...شاید!شاید فردا روز بهتری باشد.شاید حس خوبی در من جریان پیدا کند.شاید شانه به شانه ی کسی کنار ساحل قدم زنم!شاید! با این حال آن حس پاک دیروز مدتهاست که مرده است.

و هر وقت این دکلمه را گوش می کنم بی نهایت به یاد خودم و تو* (تویی که مرا از ورای این شهر شیشه ای میخوانی و گاهی هیچ ردی از خود به جای نمیگذاری و شاید هرگز مرا نخواهی دید و تو را نخواهم دید) می افتم.

[The Past]
Past - well now let me tell
you about the past
Past is filled with silent
joys and broken toys
Laughing girls and teasing boys
Was I ever in love?
I called it love
I mean - it felt like love
There were moments when...
Well, there were moments when...

[Present]
Go out with you?
Why not?
Do I like to dance?
Of course
Take a walk along the beach tonight?
I'd love to
But Don't try to touch me
Don't try to touch me
Cause that will never happen again
Shall we dance?

[The Future]
Tomorrow - well... Tomorrow
is a long way off
Maybe someday I'll hold somebody's hand
Maybe somewhere someone will understand
You know - I used to sing:
"A tisket, a tasket, a green
and yellow basket"
I'm all packed up and I'm on
my way and I'm gonna fall in
love
But at the moment it's doesn't look good
At the moment it will never happen again
I don't think it will ever happen again

* تو میتواند هر کسی باشد..هر کدام از خوانندگان وبلاگم.اگر دوست داشتید شعر بالا را با صدای آگنتا از اینجا دانلود کنید.

شانتال
3:27، شنبه هفتم دی 1387
مهم این است که آنجا نباشم (آخرش که چه؟)
همه ی داستان از روزی شروع شد که میترا اصرار کرد یک نمایش نامه برای اجرای سه نفره بنویسم.نمایشنامه ای که متناسب با سنهای خودمان باشد!من،بهناز و میترا(اغلب اوقات من از دوستانم ده سالی کوچترم!)...قرار بود روزی ، جایی آن را اجرا کنیم! میترا گفت: ما میتوانیم. فکر کن!! چقدر انگیزه داشتیم!به هرحال من این را به عنوان متن اولیه نوشتم و بعدتر انقدر سرمان شلوغ شد که فراموش کردیم حتی در موردش صحبت کنیم...چند روز پیش لای دایرة المعارف جهانی فیلم (جلد سه) یک عکس خاطره انگیز از روز آخر ِ ترم آخر کلاسهای گریم سینمایی پیدا کردم که یک دست دور گردن میترا و یکی هم دور گردن بهناز ،کنار باقی بچه ها و جناب آقای استاد در حالی که نیش هممان تا بناگوش باز است( و من چقدر از این استادمان بدمان می آمد و می آید) انداختیم...این عکس و یک صحبت دوستانه ی کوتاه شبانگاهی با یک دوست دیگر مرا برد به روزهایی که این نمایشنامه را نوشتم...دوست داشتید در ادامه ی نوشته آن را خواهید دید!
ادامه‌ي نوشته
شانتال
20:30، چهارشنبه چهارم دی 1387
در نکوهش ِ ...
خواندن این پست را به افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیکنم(همینجوری گفتم دور هم بخندیم!!!)


چه شجاعتی میخواد برهنه شدن مقابل دوربین یک فیلمساز بزرگ تا هنرمندانه از فلسفه هم آغوشی تصویری ساخته شود و هنرپیشه به این فکر کند که ((اوه نه ،من یک ستاره پرونوگرافی نیستم من یک هنرمندم)) هرچند که تصویرش را پسران خیلی سال پیش بالغ شده هم به دیوار بالای تختشان می آویزند...و تو فکر خواهی کرد که او یک هنرمند است یا یک تحریک کننده ی بالقوه؟! و شاید قبل از آن فکر کنی مگر در این داستان شرم آور فلسفه ای زندگی میکند؟مگر چیزی بیشتر از فروخواباندن هیجانات تن است؟داستان آن کار بی شرمانه ساده تر از این حرفهاست...دو نگاه بی ربط برای لحظه ای گره میخورد و دو تن که عمدتا از دو جنس مخالف هستند چندباری این گره را تداوم می بخشند و بس... آن کار حتی بی شرمانه هم نیست...ساده تر از این حرفهاست و نوشتن و دیدنش لذت بخش تر از انجام دادنش!! فقط ۱۱ دقیقه؟؟شاید کمتر...وای خدایا حتی روزی می رسد که چندش آور خواهد شد!مثل هورت کشیدن ماست و سوپ سر سفره غذا،که صدایش گوش را مورد عنایت قرار می دهد!! و اگر مثل خواهران معتکف روحانی و یا کشیشان احتمالا اخته ی شده ی کاتولیک(!) باشی و از بی شرم بودن پرهیز کنی، روزی یکی خواهد پرسید: تو چند وقته س.ک.س نکردی؟!.و تو فکر خواهی کرد نکند اینجا لاس وگاس و سانفرانسیسکو است که این سوال را می پرسد؟!!!و یا نکند پاسخ تمام هیجانات عصبی و بداخلاقی ها و عقده های بی پاسخ همانا عدم رضایت تن است و بس؟!...حقیقتا چه چیز  لذت بخشی در این ۱۱ دقیقه است؟!زودگذر و احمقانه...بگذار اعتراف کنم که من سالسا رقصیدن را به س.ک.س ترجیح میدهم و برانی ماست و اسفناج را!!چیز کیک هم بهتر است از ۱۱ دقیقه بی شرم بودن!! چه کسی می گوید س.ک.س و عشق جداست؟! و به راستی چه کسی تمام س.ک.س هایش به خاطر عشق بوده؟...نه من ترجیح میدهم اول روحم ا.ر.ض.ا شود...

شانتال
21:2، سه شنبه سوم دی 1387
وقتی هنر،صنعت می شود
((و حق داری دیوانه شوی ، اگر ببینی بعد از این همه سن ُ تجربه...
سینما را آلوده به صفت صنعت میکنند
و صنعت تو را به یاد دمپایی
و شورت
و تیرآهن
و تراکتور
و روغن نباتی
و ایزوگام می اندازد!
ولی واقعا هست
و هست!
هرچند که در ارزیابی تجاری،
ممکن است به پای کارخانه جات آدامس سازی نرسد
اما برایت،
محصولات ترساننده،
یا گریاننده
و محیر العقولی تولید خواهد کرد
که رقم فروش روزانه اش
به کارخانه جات آدامس سازی پهلو می زند...
نمی دانم
و تو هم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کس دیگری هم بداند!
آیا دولت ها باید
به کمک ارتش ،
مردم را برای خریدن بلیط فیلم آیینه ،
به طرف گیشه،
با سر نیزه هل دهند؟
آیا باید بچه هامان را
به تماشای فیلم رویای کودکی ببریم
و اگر در همان ده دقیقه ی اول
خمیازه کشیدند،
با پس گردنی مجبورشان کنیم
ساکت بنشینند،
تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟!))

از کابوسهای روسی اثر حسین پناهی

 

شانتال
0:47، سه شنبه سوم دی 1387
داغ و رمانتیک!!
هر وقت که تب می کنم یاد سربالایی محمودیه میفتم توی یک شب برفی...زمین یخ زده و لیز بود و من در دستکش و شال و کلاه و چتر خود را مخفی کرده بودم.با اون نگاه مغرورش که گویی همه ی دنیا زیر پایبش بود و او سرور و سالار این دنیای فانی و بی ارزش! به درختهای سپید شده از برف نگاه کرد و گفت که سرماخورده و تب داره.من هم در حالیکه که فقط به خونه فکر می کردم و به اینکه مادر بزرگم تنهاست و فندقی حتما بهونمو می گیره گفتم که بهتره بره خونه چون منتظرش هستند و اینکه بهترتره که دلمون برای هم تنگ نشه ...راستش این ها رو به خودم می گفتم و حس می کردم که چقدر این بازی تکراری و مسخره است...به هرحال تا پایین کیهان قدم زدیم و من با فکر سربالایی یخ زده ی کیهان خداحافظی سرسری کردم که گفت: دوست دارم در حد مرگ تب کنم،داغ داغ بشم و بسوزم ،یه حسیه شبیه حس ِ عاشقی. من فقط خندیدم و گفتم: پس مواظب باش امشب حتما تب کنی...و رفت!.به خونه برگشتم و ۵ سال تمام هر وقت تب کردم یاد تبی افتادم که آدمو از پا می ندازه و مثل عاشقی به وجودش افسار می زنه و مثل مستی بیهوشش می کنه...تبی که پر از سر درده و خوابی که پر از هذیونه...عاشقی بدکوفتیه و سرماخوردگی ایضا!! تا اینجاش که فقط ادای عاشقی رو در آوردم تا از قافله ی تالاپ تولوپی دنیا عقب نمونم! انقدر طبیعی این نقش رو بازی کردم(اونم نه یکی دوبار) که یکی یه بار پشت سرم گفت این الهام هم اگه عاشق نباشه نمیتونه زندگی کنه!!!.به هرحال...عاشق نشدم تا بفهم واقعا آدمو از پا میندازه یا نه،اما بارها و بارها سرماخوردم و تب کردم...مثل امروز که از بدن درد و تب یه گوشه افتاده بودم و به خاصیت دل انگیز استامینفن کدئین و تب بر فکر می کردم و تصور می کردم چی می شد اگه به جای عادت و کم خواهی یه روزی از تب عشق یکی می مردم!!وای چه رمانتیک!!!!!!

شانتال
20:25، یکشنبه یکم دی 1387

When the one thing you're looking for
Is nowhere to be found
And you back stepping all of your moves
Trying to figure it out
You wanna reach out
You wanna give in
Your head's wrapped around what's around the next bend
You wish you could find something warm
Cause you're shivering cold
It's the first thing you see as you open your eyes
The last thing you say as your saying goodbye
Something inside you is crying and driving you on
It's the first thing you see as you open your eyes
The last thing you say as your saying goodbye
Something inside you is crying and driving you on

Cause if you hadn't found me
I would have found you
I would have found you

زیباست از اینجا دانلود کنید

شانتال
0:23، یکشنبه یکم دی 1387
شب مراد است امشب!!
یکی به من بگوید مگر شب یلدا عید است که به هم تبریک می گویند ؟ خوردن هندوانه در هوای سرد چه لطفی دارد؟فال حافظ گرفتن به نیت شوهر تور کردن و خانه خریدن هم شدن کار؟! برو کار می کن مگو چیست کار!(به شوهر پیدا کردن هم ممکنه ربط پیدا کنه!)...یا مثلا دور هم جمع شدن اقوام به قصد غیبت و حرف و نقل...نمی دانم شانتال چه مرگش است که از هر چی زندگی روتین است بدجوری زده شده...نمی دانم چه بر سر آن درون شاد و بی خیالش آمده که مثل سگ هار پاچه می گیرد! آن وقت یک ظاهر شاد و مهلبونی(!) دارد که مادر خانومش هم وحشت می کند! احتمالا احساس گناه می کند!!!از اینکه ظاهر آراسته ی زندگی اش جایی برای نق زدن باقی نمی گذرارد...آخرش اگر مهتاد(!) نشد این دخترک با دو حلقه ی طوسی رنگی که از زیر چشمانش محو نمی شود!!! یک احتمال دیگر هم هست...که بماند!!!

شانتال