تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:34، چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
این یک داستان بی شرمانه نیست
خیلی ساده است و اصلا پیچیده نیست...اینکه آدمها فقط برای مدتی عاشقند و بعد عشق تبدیل به عادت و بهانه گیری میشه و کم کم چشمشون دنبال یه آدم جدید میره.همه جای دنیا هم همینه،فقط یه گوشه ی دنیا بعد از اینکه روال زندگی کسالت آور شد اسمشو میذارن ساختن و سوختن و یه گوشه ی دیگه ی دنیا خودشون رو از کسالت میکشن بیرون و میرن دنبال یه زندگی جدید.چیزی به اسم عشق ابدی وجود نداره،داره؟...تمام خوبی های دنیا هم که توی یه نفر جمع بشه بالاخره یه روزی  عادی و خسته کننده میشه.تنوع طلبی جرم نیست،طبیعی ترین حسیه که هر آدم زنده ای داره.هر آدمی که واقعا به خواسته هاش اهمیت میده،نه فقط خواسته های بی شرمانه! مهمتر از اون قلبه و نیازهای قلب. عشق ابدی بی معنیه،تخیلی و فانتزیه...درواقع فکر کنم عشق ابدی رو زن و شوهرهایی که نمیتونن از دست هم خلاص شن اختراع کردند،شاید آدم و حوا!!.یه روزی کنار دریا،توی ساحل عاشق یه بلوند آفتاب سوخته میشی (زن و مردش مهم نیست!) و بعد از مدتی میبینی که اونم مثل همه ی آدمها سرما میخوره،بهانه میگیره،با تمام نظریات تو موافق نیست و گاهی ازت ایرادهای غیر منتظره ای میگیره،دست کم یه کاری میکنه که کار یه آدم عاشق نیست.شاید ده سال بعد از اولین روز ملاقات...ولی بالاخره اون کارو میکنه.یه روزی میرسه که میبینی فقط چون بهش عادت کردی باهاشی و یا چون از تنها موندن می ترسی...از تنهایی یا از حرف مردم.بعد خیلی ساده،یه روز توی سوپر مارکت موقع خریدن شکلات مورد علاقش،چشمت به یه سبزه ی مو مشکی میفته که داره نون رژیمی میخره و فکر میکنی که خیلی بی دلیل از این آدم خوشت میاد ولی باید هر چه زودتر بری بچه رو از مدرسه برداری و ببری خونه...به همین سادگی به خاطر تعهدات اجتماعیت،به خاطر بچه ات،به خاطر باید ها و نبایدهایی که عرف ساخته،به خاطر تمدنی که چند هزار سال پیش گریبان گیر زندگی بشری شده و آدمها رو از حیوونها جدا کرده باید خودتو کنترل کنی و باید خوددار باشی و به این فکر کنی که تو ازدواج کردی یا دست کم یه پارتنر ثابت داری و حق نداری تخیلاتتو از حد تخیل بیشتر ببری!و اگر میخوای این کار رو بکنی باید در خفا و مثل یک خائن رفتار کنی...در حالیکه این به تو خوشحالی میده،انگیزه ی نفس کشیدن در بقیه ی روز...آخر قصه هم اینجوریه که بعد از 120 سال عمر با عزت وقتی داری توی تختت می میری،نوه ات از میپرسه که تاحالا عاشق شدی؟و تو میگی: آره عاشق همسرم بودم.یکم مکث می کنی و با خودت فکر می کنی دیگه بعد از این همه سال بی آبرویی نیست و به نوه ات می گی: اما یکی دیگه هم بود که یه روز تو ایستگاه قطار دیدمش،فقط یه بار دیدمش...
شانتال
20:42، سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
من و دکی

دکی دندون مذکور رو خوب وارسی می کنه و میگه: میدونی سرعت دندودن قروچه در خواب چقدره؟به اندازه ی خیزش یه ببر یا پلنگ روی طعمه! جدیدا استرس زیادی داشتی؟.
با یه لبخند خیلی خیلی از سر باز کنی به دکی نگاه می کنم ، میگه: تمام رفلکسهای عصبی بدن، تمام دردهایی که به دردهای میگرنی تعبیر میشند میتونند از مشکل فک باشند! این فک تو جابه جا شده از بس دندون قروچه کرده،این دندونی که تو زدی شکوندی فقط مال همینه.
دندونمو درست میکنه،عین روز اول...بهم وقت میده برای هفته بعد تا گارد برام قالب گیری کنه و وقت تعیین میکنه برای طب سوزنی...تمام مدت داره با زبون بی زبونی بهم میگه بدترین درد این دنیا هم ارزش این همه خسارت رو نداره.میگه وقتی آرامشت برگشت تازه میفهمی دنیا دست کیه!.
از مطب میام بیرون و یخ می زنم از سرما.به این فکر می کنم که هفته ی دیگه ی هم عروسی دعوتم و هم نامزدی و بعد به اس ام اس بی شرمانه ی دوستم فکر می کنم در باب ازدیادعروسی در فامیل ما!.
نزدیک خونه،مسیرم درست از رو به روی محل کارشه و مجبورم عبور کنم...یک ماه و نیمه ندیدمش و فکر می کنم انقدر قوی هستم که ببینمش و دنیا به یه ورم باشه!!! خیلی تصادفی می بینمش.همون پیرهن چهارخونه ی سورمه ای (همونی که به مناسبت اولین دیدار با مامانم خرید)رو پوشیده...داره با گوشیش حرف می زنه و من خودمو از شر ترافیک خلاص می کنم و میپیچم توی کوچه ی بغلی.فقط وقتی رسیدم خونه و رفتم توی اتاق و خودمو توی آینه دیدم بود که فهمیدم ریملها پخش صورتم شده...

شانتال
1:39، دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
کسل کننده و خوب
فصل خوبی نیست،هوایش سرد است و کسل کننده ..با این حال میوه هایش لذت بخش است!انار،خرمالو و پرتقال.درد دارد مثل دوباره متولد شدن است،مثل اینکه به جای مادرم ،من خودم را زاییده باشم...با این حال باز متولد شده ام و نم نم فراموش کرده ام تمام روزهای قبل را.حس می کنم آزاد شده ام،آزاد از قید و بندهایی که زمانی بسیار دوست داشتنی بودند.آزاد از باوری ساده دلانه به وعده ها...فصل خوبی نیست اما روزهایش بد نیست.طعم وودکا دارد با زیتون پرورده...باید این خانه ی سیب را تند تر به روز کنم،بیشتر،شادتر...

شانتال
21:55، شنبه بیست و پنجم آبان 1387
زازالک های بی مزه ی خوش آهنگ!
پاییز اون سالها،هر وقت میرفتیم خونه ی مادر جون برامون زالزالک میخرید...زالزالک دوست نداشتم،اما شعری که همراهش برامون میخوند رو خیلی دوست داشتم.تقریبا فراموشش کرده بودم تا اینکه توی یه ویدئوی قدیمی از لیلا و مرتضی ، امروز دوباره شنیدمش...

زالکه،زالزالکه
رستم زال ِ زالکه.
مال باغ ونکه
میوه ی قشنگیه ،حیف که بارش کالکه
عیالی گشته نصیبم،همه چیزش کلکه.
بخوری اوف میکنی!!
لبتو جفت میکنی،هستشو تف میکنی
دندونات کند که شد،چاره ی کندیش نمکه
عیالی گشته نصیبم،همه چیزش کلکه.
این کارهم کار نشد
بار من بار نشد، پول ناهار نشد
شب اگه دست خالی خونه برم من، کتکه!
عیالی گشته نصیبم ،همه چیزش کلکه.
گر کنم آرد خمیر
با نون و ماست و پنیر ،نخورد این بی پیر!
میل خانوم به چلو یا به پلوی والکه
عیالی گشته نصیبم همه چیز کلکه...

 

شانتال
18:25، پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
پنج حرف حقیقت...
فرناز جوری فروغ میخونه و جوری میگه (( عشق)) که چشم چپم پر از اشک میشه و یه قطره میاد پایین.ظهیرالدوله سرد بود،دستهامون یخ زده بود و کنار قبر فروغ نشسته بودیم.به این فکر می کنم که فرناز راست میگه...انقدر شعرهای فروغ کامل هست که حرفی بیشتر برای گفتن نمی مونه...امروز آن جا سرد بود و ما ((آستانه ی فصلی سرد)) را با دستهای یخ زده و سیگار های پشت هم ،حس کردیم.دلم برای شیراز تنگ شد و برای خانوم p.

 

شانتال
17:29، چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
اول ِ پایان ِ داستان
یه روز صبح از خواب پا می شی و میبینی که  دیگه هیچکس تو رو نمیبینه و هیچکس صدای تو رو نمیشنوه و هیچ چیزی رو نمیتونی با دستات بگیری و هیچ لبی رو نمیتونی ببوسی و هیچ نیازی به تنفس هوای اطرافت نداری...اون روز تو خواهی فهمید که مردی.وای چه خوب طولانی ای بود...هفتاد سال خواب و کابوس و استرس با دلخوشی های کوچک.خیالت تخت،این خواب روزی تمام خواهد شد.
شانتال
0:9، چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
شانتالِ محافظه کار!
همین چند ماه پیش بود...همشون سوار ترن هوایی شدند، من از اون پایین نشستم و نگاه کردم...چندتا بازی دیگه هم شبیه اون بود که سوارش شدند و من فقط نشستم و تماشا کردم... هیجان و شیرجه زدن در اضطراب،نه هرگز!ممنونم اما نه.در حقیقت نه از دیدن فیلمهای ترسناک لذت می برم نه از ترن هوایی و نه از شیرجه زدن در قسمت عمیق استخر.رها شدن در لایتنهایی کمی تا قسمتی اضطراب آور به نظر می رسه،منظورم به امنیت نیست؛ بی پروا بودن و شاید برای لحظه ای با مرگ روبه رو شدن.ترجیح می دم لحظه ی مرگم خواب باشم.نه اصلا دوست ندارم مثل اوریانافالاچی زیر رگبار گلوله ها گزارش تهیه کنم و یا مثل دیوید بلین روزها و ساعتها توی یخ زندگی کنم یا این مدت رو سر و ته وسط شهر آویزون باشم!..که چی بشه؟که مثلا آدرنالین خونم کم شده؟؟ ممنونم اما نه!در من یک آرامش و سکون ابدی زندگی میکنه!چیزی که میتونید اسمشو بذارید ترس مداوم!نه از حادثه یا از مرگ...از احمق جلوه کردن.این فقط چیزیه در درون من،همیشه هم بوده،از بچگی...فقط چون به نظرم حماقته آدم با جونش به خاطر هیجان بازی کنه...
شانتال
1:33، سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
داستان سیب به روایت یک وسوسه شده
اساسا سیب میوه ی عجیبیه. میگن هزار و یک خاصیت داره اما جذابیت های سیب بیشتر از ظاهرش میاد...معروف ترین سیب دنیا قبل از سیب نیوتون،سیبی بود که حوا کرد تو پاچه ی آدم!! درواقع این افسانه از وسوسه برانگیز بودن این میوه میاد،وسوسه ای نسبتا معصومانه (وسوسه ی موز غیراخلاقی تره!) وسوسه ای که به کنجکاوی و میل به دانستن تعبیر می شد تا نافرمانی..با این حال سیب با تمام این ویژگی ها یک میوه ی سرراه افتاده است!! توی تمام فصول،ختم و عروسی...همیشه باید یکی از اقلام پذیرایی باشه و جالب اینکه خوردن سیب به معنای واقعی ِ خوردن،در مهمانی ها هرگز ممکن نیست! آن طور که اول سیب رو بکشی روی لباست تا برق بزنه و بعد ببری سمت دهان کاملا باز شده و یک گاز مشتی بزنی! اصولش در مهمانی اینه که سیب رو پوست بگیری و قاچ کنی...چه شیوه ی کسل کننده ای! ..یکی از نامی ترین  سیب سینمای ایران متعلق به شهناز تهرانی در فیلم حسل کچل بود!!! سبدی پر سیب که با این ترانه همراهی می شد (با صدای سوسن): ای کچل من، کی گفته بود من خر میخوام تو شدی خر من،ای حبیب من،نکنه یه وقت دست بزنی تو به سیب من!.خلاصه که سیب در فیلم موزیکال علی حاتمی معنای نجابت و ب.ک.ا.ر.ت داشت و زن صاحب سبد سیب مدتها بود که سیب اصلی را از دست داده بود و با سبدی جایگزین از مهمانهایش پذیرایی می کرد...سیب البته غیر از کنجکاوی ،نافرمانی،کشف جاذبه ی زمین ، پرکننده ی سبد میوه ی مهمانی ها و نجابت زنانه(!) کاربردهای دیگری هم داره ...جا داره در اینجا از سری فیلمهای american pie هم یادی بشه!پای سیب امریکایی  و وسوسه های نوجوان امریکایی با محوریت بسیار دور از زندگی یک نوجوان آسیایی...
توضیح عنوان این متن: با توجه به شکل متن،لابد راوی که مدعی وسوسه شدن است؛ وسوسه اش غیر قابل نوشتار است...ها ها!نه خیر!داستان راوی مربوط به ۲۰ سال پیش از اینه...آن روزها راوی و والدینش در منزل پدربزرگ پدری زندگی میکردند و چند وقتی شده بود که راوی ۵ ساله کم غذا شده و مادرش را نگران کرده بود! تا اینکه دیدن صندوق های سیبی که از باغ دماوند می رسه به طرز مرموزی نصف می شند!نه کار کلاغه بود نه کار موشه! یک عدد دختر فسقلی خودش را با سیب خفه کرده بود!سیب های نشسته و خوشمزه...این وسوسه ی معصومانه ای بود از جعبه های چوبی سیب های زرد و خوش بو...

شانتال
22:57، دوشنبه بیستم آبان 1387
رابین پود!
 هی حرف زد ،صحبت کرد،چه میدونم تو بگو زر مفت!...اولش از نیازهای دو طرفه احساسی و غیره گفت که دید حرفش خریدار نداره...بعد از یک دوستی ساده گفت که شنید نیازی به دوستی ساده در من نیست(که من سرشار از دوستی های ساده و عمیقم!) ...در نهایت گفت بهت وقت می دم تا خودتو پیدا کنی،این بار فقط یک گاز گنده و پر سر و صدا به سیبی شبیه سیب قالب وبلاگ زدم و پنجره ی مسنجر رو بستم...

شانتال
19:19، یکشنبه نوزدهم آبان 1387
آب سرد است
خیلی مهمه آدم بتونه تنهایی خوشحال باشه...به خاطر دل خودش و به خاطر دلخوشی های تک نفره.چند سالی بود که این حس رو نداشتم...همیشه به خاطر اتفاقات دو نفره خوشحال می شدم و تمام خوشحالی هام محصول یک اشتراک بود.بدترین مشتی که من یک ماه پیش خوردم این بود که تمام علت های لبخند زدنم نابود شد.به همین سادگی من تا عمق استخوان به یکی وابسته شده بودم ،خودم و علت لبخند هام.باید تمرین می کردم که بی علت،زیاد بخندم...و بعد باید یاد می گرفتم که فقط برای خودم بخندم و برای خودم زندگی کنم و جزئیات شادی بخش قبل رو فراموش کنم...یک خلا بزرگ من رو گرفته بود که در ریزترین جزئیات زندگیم خود نمایی می کرد.مثل این بود که یک عزیزی مرده و باید نبودنش رو با چیزی پر کنم...میدونستم که نمیخوام نبودنش رو با کسی پر کنم،چون وجود یک فرد دیگه خوشحالم نمی کرد.حالا می تونم بگم که از دست و پا زدن ها،از حس غرق شدگی نجات پیدا کردم.نه اینکه به ساحل امنی رسیده باشم یا تخته پاره ای پیدا شده،نه...به جای بالا و پایین رفتن و پر شدن ریه ام از آب یادگرفتم تنهایی شنا کنم،بدون حلقه ی نجات...

شانتال
15:5، یکشنبه نوزدهم آبان 1387
سان و الی با طعم سیب و خرمالو!
یه جورایی من خانم p. رو از اینجا پرتش کردم بیرون!نه که پس ورد وبلاگو ازش بگیرم و بهش بگم نیا!نه...فقط دیدم خانم p. اینجا بسیار شبیه زنانه هامون شده... با خودم فکر کردم چرا اینجا؟حقشه که باز مثل قدیم یه نوشتگاه مشترک داشته باشیم که بقیه نیان برای مطالب خانم p. (یا همون سان) کامنتی بذارند که مخاطبش شانتاله! این شد که همین دیروز وبلاگ سانِلی ( یعنی سان و الی) رو ساختم و بهش اس ام اس زدم...حالا امروز میام میبینم که کوچ نکرده! خوشم میاد این نیمه ی له شده همچنان له شدگی خودش رو حفظ کرده!! دختر جون پاشو برو قالب سانِلی رو درست کن تا منم در این جا رو تخته کنم و بیام اونجا و به همت و یاری هم ف.ل.ت.رش کنیم!!! هر  وقت دیدین سان ( خانوم p.)شروع کرد به یه ریز fuck گفتن به در و دیوار و عالم و آدم بدونید که حالش دیگه خوب ِ خوب شده!...این یعنی فعلا حالش خیلی هم خوب نیست و طعم گس خرمالو میده!

شانتال
12:44، یکشنبه نوزدهم آبان 1387

mine

وای چه قدر عصرهای این چنینی کمه این روزها. چه قدر دلم آدمهای جدید میخواد. آدمهایی که باید از اول تجربشون کرد... دوستای جدید... محیط جدید... از هر چیزی که دور و برم هست به شدت دلخور و بیزارم... دلم یه آدمی میخواد که حرف بزنه. فقط حرف بزنه و من سرم رو تکون بدم گاهی که یعنی دارم به حرفهات گوش میکنم... یه آدمی که پر از تیکه های ناشناخته و کشف نشده باشه... من این دو تا صندلی و اون گلدون و حتی اون فنجون رو میخوام...دقیقا همین یه تیکه روی زمین رو

P.

شانتال
12:38، یکشنبه نوزدهم آبان 1387
به اندازه هزار سال کمبود خواب دارم... الان فقط دلم میخواد یک بالش داشتم و درست همین جایی که نشستم بخوابم...

دیروز کلی نقشه کشیده بودم که تا رسیدم خونه بی بروبرگرد چند ساعت میخوابم! ولی باید عکسهایی که ن. آورده بود رو برای قاب آماده میکردیم. با امین و امیر شروع کردیم. من ۵ دقیقه توی آوردن و بردن خط کش و پاک کن کمک کردم بعد هم شروع کردم به Lost دیدن. ۳ ساعتی که این دو تا گیر عکسها بودن من با دور تند ۷ قسمت Lost رو دیدم. حالا باید یک بار دیگه همه رو نگاه کنم چون نفهمیدم کی کجا رفت! چی شد اصلا!

بعد هم باید میرفتیم خونه فرناز. آخر شب با یک بشقاب بزرگ پر از خرمالوهای رسیده که امین آورده بود رفتم توی در! چه روزهای خرمالویی ای!

الان هم به شدت خوابم میاد!

P.

شانتال
14:22، شنبه هجدهم آبان 1387
خیلی حرف زدم...میدونم!

P.

شانتال
14:20، شنبه هجدهم آبان 1387
قرار بود صبح جمعه همه بریم باغ امین اینها و خرمالو بچینیم! یکی از لذت بخش ترین کارهایی که برای من وجود داره میوه چیدنه! البته در کنار بالا رفتن از درخت میوه و نشستن روی یکی از شاخه های بالایی و خوردن میوه های خوشمزه اون بالا مالاها که دست هیچ کس قرار نیست بهش برسه!

به هر حال از درخت خرمالو نمیشه بالا رفت. رو شاخه هاش هم نمیشه نشست. یک معضل دیگه که داره اینه که اگه خرمالو رسیده باشه دیگه واویلنا میشه. چون باید بعدش به مدت ۴ ساعت موهات که چسبناک شده و توش پر مخلفات خرمالو هست رو ... کلا بری تو ماشین لباسشویی یک جورهایی!

به هر حال نرفتیم!

شب قبلش به مناسبت قبولی یکی در دانشگاه یک مهمانی به شدت خانوادگی بودیم که همیشه ختم میشه به چراغهای خاموش و آوازها و دستگاه های شور و بیات و ابوعطا و از این سیستم های خانوادگی که دقیقا همیشه چه اون موقع ها که بچه بودم چه حالا که هنوز هم بچه هستم از این تیکه مهمونی متنفر بودم! چون باید کلی زور بزنی که نخندی. بعد هم کلی سیخ بشینی و به نشانه لذت بردن سرت رو هی تکون بدی و اینکه به هیچ قیمتی هم نمیتونی از زیر این یه تیکه آخر شبهای خانوادگی در بری! ماشالا همه هم خوش صدا... هر کسی یه آواز هم بخواد بخوانه ۲ ساعت طول میکشه!

بلافاصله بعد از این هنرنمایی های بی قید و شرط خانوادگی و اون لباسهای رسمی و مودب نشستن رفتم خونه لباس عوض کردم و دقیقا با یک پیژامه راه راه سفید و سبز و یک دمپایی آبی سرازیر شدم خونه ایمان. لحظه ای که من رسیدم ساعت ۱ شب بود. ساعت ۳.۲۵ دقیقه انگشت کوچک دست چپ من در یک شوخی به شدت وحشیانه بین امین و ایمان به ملکوت اعلا پیوست. نیم ساعت داشتم عر میزدم به خاطر انگشت ام که فکر میکردم دیگه باید برای همیشه فراموشش کنم و خوب خواب بعد از گریه خیلی میچسبه ولی وقتی دورتون پر از آدمهایی هست که قرار نیست بخوابن تا صبح خیلی زجرآور میشه.

به هر حال وقتی خوابیدم ساعت ۵ صبح بود. قرار بود یکی بره کله پاچه بخره که کسی به خودش زحمت نداد و صبحانه ساعت ۱۱ صبح به صرف کیک و شکلات صبحانه و تخم مرغهای آبکی خورده شد و خرمالو چینی که قرار بود ساعت ۹ صبح انجام بشه به فراموشی سپرده شد!

P.

شانتال
14:9، شنبه هجدهم آبان 1387
دقیقا هر کسی که از بیرون به زندگی من نگاه کنه فکر میکنه که من یک آدم به شدت خوش هستم که اصلا حالیش نیست دور و برش چه خبره و فقط بلده بخنده. یعنی همیشه نیشش تا بناگوشش باز هست و قراره یک خط خنده حسابی دو طرف لبهاش باشه همیشه!

من در اوج این خوشی از نظر دیگران به شدت قوی در اوج ناخوشی به سر میبرم ولی...

P.

شانتال
14:4، شنبه هجدهم آبان 1387
این آهنگه:

Stardust - Take That - rule the world

 

P.

شانتال
23:26، جمعه هفدهم آبان 1387
شانتال به شیوه ی کاملا بی سانسور
تمام جرقه از ذهن انسان دیگر امید شروع شد.من داشتم با خوددرگیری تمام وبلاگ میخوندم و به این فکر می کردم که دیروز چه شد که دندونم شکست؟! شاید از بس بلند بلند خوندم((فیله اومد تماشا کنه،افتاد و دندونش شکست))...خلاصه اینکه دیروز نیم ساعت بعد از اینکه از خواب بیدار شدم یکی از دندانهای نیش بالا شکست! یعنی یه گوشش پرید و من اصلا نفهمیدم چرا!همینجوری داشتم از مامان می پرسیدم تا شب کدوم یکی از کارهای مهمونی رو من انجام بدم که یهو یه چیزی تو دهنم گفت تق! بعد از ریزش موی وحشتناکی که این یک ماه پیدا کردم،گل بود به سبزه نیز آراسته شد! نشستم کف آشپزخونه و های های گریه کردم و مامان هاج و واج بود که من چرا دارم گریه می کنم...زنگ زدم دکتر و واسه دو هفته بعد بهم وقت داد...جلوی آینه زیاد معلوم نبود سر دندونه چه بلایی اومده. تا شب خونه تمیز کردم و شستم و سابیدم و جون کندم...شبش هم تا بعد از رفتن مهمون ها ،یعنی تا ۳ نیمه شب داشتم ظرف و لیوان و قاشق میشستم و به این فکر می کردم ماشین ظرفشویی خراب چه چیز جالبیست!تمام این کارها هم محض این بود که یزید هم بود دلش نمیومد بذاره مامانش این همه کارو یه تنه انجام بده. بعد از عملیات ((کوزت بودن)) زیر دوش حموم به اس ام اس سرشبی که او فرستاده بود فکر می کردم:آخه تو دوست داشتنی ترین و باارزش ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم.یه ربع تمام زیر دوش به خاطر این حس مزخرفی که دست از سرم برنمیداره عر زدم تا حالم بهتر شد! تمام مدت فکر می کردم که من یه خودآزار به تمام معنا هستم...برام ۴۰۰ ساعت اینترنت رو دوباره شارژ کرده و وقتی بهش اعتراض می کنم این اس ام اس رو میفرسته...انگار عادت اینکه دائم یه چیزی برام بخره رو نمیتونه ترک کنه.نه که واسه من بکنه،نه...فقط هنوز عادت نکرده منو با یه چیزی خوشحال و سوپرایز نکنه.نفهمیدم چه طور خوابم برد و همه چیز وصل شد به امشب و این پستی که اول مطلب لینک دادم:مشکل اینجاست که درست در همون لحظات و دقایق اون حساب کتاب ها من و احتمالن خیلی دیگه از مردها مثل من نمی دونیم دقیقن در ذهن اون " انسان دیگر" راجع به ما چی می گذره؟!!... اون انسان دیگر که  شاید من هم بتونم باشم(نا سلامتی مرد نیستم پس میتونم یک زن باشم و انسان دیگری که مد نظر امیده!) نمیدونی چقدر هرزتر از تو میتونم به مردها نگاه کنم...مثل اون روز توی کافی شاپ که داشتید میگفتید تیپهای baby face آدمو تحریک نمیکنن(!) و لوییز نظر منو پرسید و من گفتم نظر منو نپرسید چون همه مردها واسه من جذابند!.آره اگه پای این حرفها وسط بیاد بچه مثبتهای مثل من واسه خودشون نظریه پردازان بزرگی توی س.ک.س میشند!...اما هم من و هم تو خوب می دونیم که حساب دل از حساب این حرفها جداست،آدم میتونه خودشو توی بغل صد نفر تسکین بده و بشه هرزه ی شهر آشوب اما زیر دوش حموم فقط واسه ی یکی میتونه گریه کنه.

شانتال
1:15، پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
وبلاگی برای نگاهی مات

من از این سه کنج اتاق بیزارم! بس که اشباح آن جا ظاهر می شوند و نگاه های رقت آمیزشان را پیچ نگاهم می کنند که ((لحظه ای از لحظاتشان را برای همیشه ثبت کنم)).هر چه من خانومی به خرج می دهم و با متانت می گویم که حوصله ی جاودانه ساختنشان را ندارم باز سرسختانه به من می نگرند...با آن نگاه های مات و شیشه ای و دست های کوتاه از دنیا.یک بار زیرلب آن هم با غیض و کینه گفتم: پس این خدا عرضه چیو داره؟یه اینترنت و یه سرویس وبلاگ نویسی واستون راه می نداخت تا دست از سر موهای فرفری من وردارید!!.حرف ِ گفته نشده آرزوی محال اشباح شد...اشباح سه کنج اتاق من وبلاگی می خواهند برای سرگذشتشان! 

شانتال
21:28، چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
دوستانی دارم...
نه، نمیتوانی بشماری...نمیتوانی بشماری تعداد دستانی که از پس این پنجره ی شیشه ای،در این شهر شیشه ای تر، بهم می رسند.نه میتوانی بشمری و نه میتوانی تصور کنی حجم عشقی که بی منتِ بی منت، بین دوستان این جا تقسیم می شود.مردمان این جا به وقت دوستی بی ریاترینند.
شانتال
23:22، سه شنبه چهاردهم آبان 1387
به حق کارهای نکرده ی شانتالی!
نصفه شب ها از خواب بلند میشم میرم سمت یخچال،خیلی احمقانه یه بشقاب رو پر می کنم از شامی که مونده...ژاکتمو می پوشمو و میرم توی تراس...تنها صدایی که سکوت شبانه ی کوچه رو میشکنه صدایی ِ که از برخورد قاشق و بشقاب بلند میشه.بعد یه سیگار روشن می کنم و زل می زنم به بلندترین آپارتمان توی کوچه و به آخرین طبقه اش نگاه می کنم و هر شب براش یه قصه می سازم.آپارتمانی که تا نیمه های شب چراغهاش روشنه..آروم و بی صدا می رم دوباره مسواک می زنم و  بعد می خزم زیر پتو.تا صبح احساس می کنم که به زودی از فرط چاقی تبدیل میشم به یه خوک مامانی! چون در روز هر بار که آینه ای قدی گیر میارم و بهش زل می زنم دختری رو می بینم که داره آروم آروم به خاطر هوس های نصفه شبهاش تبدیل میشه به یه توپ! در روز دو ساعت تمام ورزش می کنم و برای متناسب موندن خود کشی می کنم و نیمه شب ها تمام زحمات رو به فاک فنا می دم!حال خیلی خوبی هم دارم وقتی سکوت شب رو با تق تق قاشق و بشقاب میشکنم...انگار اون ساعتها رو تسخیر کرده باشم،هیچ کس بیدار نمیشه و منعم نمی کنه،هیچ نوری جز پولک سرخ سر سیگارم روشن نیست.هیچ فکر نمی کردم که روزی فوبیای ترازو  و وزنه بگیرم!
شانتال
21:45، سه شنبه چهاردهم آبان 1387
ویار3
مهمانی و رقص و مهمانی و مستی و مهمانی و بوسه و ... من دلم مهمانی خواست!کسی نیست مرا دعوت کند؟!

نیم ساعتی بعد از تحریر: به طور غیر ارادی چرت می نویسم چون عملا چیزی برای نوشتن ندارم!ته کشیده ام...فعلا!

شانتال
16:56، دوشنبه سیزدهم آبان 1387
حال من خوب است،وبلاگ میخوانم اما دستم به نوشتن نمی رود..نه کامنت گذاشتن نه وبلاگ آپ کردن...همین اطراف هستم..همین دور و برها.هر روز به جای وبلاگ نوشتن بیست بار در استخر شیرجه می زنم و آن قدر کرال و قورباغه می روم تا انرژیم تبدیل شود به خواب آلودگی و خسته گی.آن قدر خسته که نای فکر کردن نمی ماند...کمی مثل ژولی در آبی.

 

شانتال
0:56، پنجشنبه نهم آبان 1387
ویار 2
نان شیرمال و خامه ، یک عبادت است که در محضر چای شیرین می چسبد! آن هم در هوای باران زده ی شمال.دلم صبحانه خواست!
شانتال
23:39، سه شنبه هفتم آبان 1387
ویار عشق کرده ام!
مار ِ آبستن بود
هوس پونه می کرد...
شانتال
15:51، سه شنبه هفتم آبان 1387
من خیلی خوش صحبتم!
آخه من کی میخوام آدم بشم؟! دیروز یکی از دوستهای خوبی که توی این دنیای شیشه ای پیدا کردم باهام تماس گرفته بود...بعد از مدتی صحبت دوست جانم یه حرفی زد منم اومدم یه چیزی بگم (آخه من می میرم بعد از حرف مردم یه چیزی نگم!) گفتم آره هر کی با من حرف میزنه یهو به ساعتش نگاه میکنه میبینه چقدر حرف زده!. وای که همون لحظه خودم سرخ شدم از خنده!تلفنو که قطع کردم به مامان گفتم بیا ببین چه گندی زدم!عین این آدمهای خودشیفته!یه جوری گفتم انگار حرف زدن با من انقدر جذابه که هیچکی دلش نمیاد تلفنو قطع کنه و یهو میبینه ای داد بی داد چقدر حرف زده!حالا اگه دوستم فکر کنه با یه خل و چل از خود راضی طرفه ،بیراه نرفته!...در حالیکه منظور من این بود که خودم زیاد حرف میزنم و از آدمها حرف میکشم و مزاحمشون میشم ... ای داد بیداد اینها به اون جمله ای که پشت گوشی گفتم نمیخورد که!!!خلاصه برای سلبریتی بودن بعد از داشتن مو فرفری و چشم و ابروی مشکی(!)،گلشیفته بودن کم داشتیم که تا به امروز از مرز خودشیفته بودن اش گذشته ایم...باشد که به زود گلشیفته گردیم!

شانتال
12:56، سه شنبه هفتم آبان 1387

Mine

گفته بودم که عاشق عکس هستم... و صد البته دچار خود س.ا.ن.س.و.ر.ی چون الان باید یک جمله ای بنویسم که با نوشتن اش ممکنه هویت این P. های بی چاره بره زیر سوال...

For lovely Shantal and her kindness

P.

شانتال
12:50، سه شنبه هفتم آبان 1387
خیابان لاپروز شماره سه
 

اول که The kill.

دوم که الان متوجه شدم که خیلی راحت میشه از روی حرفهای دیگران در موردشون قضاوت کرد. البته این رو قبل از این هم میدونستم ولی خوب الان مطمئن هستم که آدمها رو نه تنها در یک نگاه به ظاهرشون میشه قضاوت کرد و به سیخ کشید بلکه با یک جمله نوشته یا حرف زدنشون میشه اونها رو تقریبا لجن مال کرد! حس بدی نیست. میشه یک بار تجربه اش کنی؟ مثل وقتی میمونه که داری روی ناخن هات رو با ظرافت هر چه تمامتر لاک قرمز میزنی و برای این کار هم فقط ۴ دقیقه وقت داری و یکی رد میشه و نه تنها پاش رو میذاره روی ناخن های تو بلکه شیشه لاک رو هم میشکونه!

سوم اینکه من دیروز واقعا توی لحظاتی که اون پست خونه مامانی رو مینوشتم در اوج بی نوایی به سر میبردم. یعنی تنها چیزی که از ته دل واقعا خواستمش همون بود که نوشتم ولی حیف که یک جاروی جادویی ندارم که مثل ماری پاپینز سوارش بشم و خودم رو برسونم به جایی که باید!

چهارم اینکه دهنم مزه زهرمار میده یک جورهایی.

پنجم اینکه دیروز به من ثابت شد که هنوز توانایی به شدت ارزنده ای در بردن آبروی خودم و دیگران دارم! و البته اطرافیان من نیز! یعنی آنها را همان طور شده است که مرا شده است! نمیتونم لحظه ای که ن. رفت روی صندلی کافه وافی ایستاد و جلوی چشمان از حدقه در آمده جناب نمازی از ما که مثل دلقک ها در حال ریسه رفتن روی میز بودیم عکس بگیره رو فراموش کنم... این نقطه اوج این سفر ن. بود.

ششم اینکه خیلی خوبه که کلی دوست داری که میشه برای یک روز مرخصی استعلاجی باهاشون یک گپ مختصر بزنی...

هفتم اینکه ... امشب همه به صرف شب نشینی میان خونه من. نمیدونم دقیقا چند تا عکس خواهم گرفت و چه اتفاقاتی خواهد افتاد و چه تلفاتی خواهیم داد و مواردی از این قبیل ولی حتما شنبه صبح یکی از عکسها رو اینجا میذارم...

کتاب " پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" فقط ۲۰ صفحه اش مونده! به خیلی ها باید این کتاب رو توصیه کنم. اولینش مارمالاد! حاج علی هم که بهتره بره همون فیلم های مستهجن اش رو نگاه کنه تا بخواد وسط شارترز و بورگ و آمی ین و روئن و حتی راسکین و شاید هم موزه ریکس هلند قدم بزنه!

میدونم دیوونه ام...

P.

 

شانتال
18:29، دوشنبه ششم آبان 1387
روزگاری نیک بودیم!

این بر میگرده به خیلی وقت پیش...احتمالا 5 سال قبل.شاید هم چهار سال...برای آدمی مثل من دیروز یعنی قرنها پیش!.اون روزها هر جمعه با دوستم که دوست ترین آدم این دنیا بود، همراه بقیه ی بچه های گروه نیک اندیشان می رفتیم پیک نیک...همینه دیگه؟پیک نیک؟کوهی،دشتی..دمنی! منو همین دوستم برده بود قاطی این گروه.اون سالها خیلی برام خاطره انگیزه.ساعت 8 صبح هر هفته تا رسیدن به جاده چالوس ، آبعلی یا فشم یک ساعتی سلن دیون گوش میکردیم یا ترانه ی helloرو..همونی که لیونل ریچی خونده. تکرار خوبی بود هر هفته...سکوت میکردیم تا برسیم به مقصد. من که توی حال و هوای خودم بودم،اون هم واسه خودش دنده عوض می کرد و سکوت خوبی بود اول صبحی.توی زندگیم با سه تا مرداد ماهی خوب آشنا شدم که عجیب شبیه هم بودند! اولش زمزم (خانوم سفید برفی!) دومیش همین ایمان و سومی هم علی... انقدر شباهت اخلاقی بینشون میدیدم که دیگه تاثیر ستاره و ماه رو روی شخصیت افراد باور کردم! خلاصه وقتی این پست مهربانو رو خوندم و رسیدم به لیونل ریچی یاد هر صبح جمعه hello گوش کردنها افتادم... چقدر خوبه ادم وقتی سر برمیگردونه و گذشته رو نگاه میکنه خاطرات خوب یادش بیاد...دوست های خوب...

Hello!
Is it me youre looking for
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
Youre all Ive ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you

پی نوشت: میگن مرداد ماهی شیر صفت با آبان ماهی عقرب نشان زیاد جور نیستند...اشتباه گفتند! من که با این سه شیر بیشه خوب رفاقتی داشتم! حیف که دست روزگار فاصله ها رو زیاد می کنه.گروه نیک اندیشان هم اون سالها تازه پا گرفته بود( بحثهای هر هفته فقط سر تنظیم اساس نامه و مرامنامه بود! با اعضایی کمتر از ده نفر،قطعا امروز گسترده شده )...مدتهاست از همه، از ایمان ،سینا ،بردیا ،پویا ،سپیده ، مریم ...خلاصه از همشون بی خبرم ولی تاثیر خوبی روی من داشتند و اس ام اس تبریک  تولدی که بردیا برام فرستاد منو با خودش برد به شبهایی که با بچه های full moon night میرفتیم کافه مولوی دربند...هر ماه یک شب تمام به تماشای ماه کامل...

شانتال
13:13، دوشنبه ششم آبان 1387
الان بخوام خودم رو به طور دقیق توصیف کنم میشه این:

صبح میرم سر کار. تمام مدت دارم به Pet Society میرسم و کارهام رو در کنارش انجام میدم. شارژ گوشی ام هر روز بلا استثنا تموم میشه تا ظهر. نهار نمیخورم. در طول ۸ ساعت ممکنه دو تا نون سوخاری عسل مالی شده بخورم. روی مقاله ام کار میکنم. گاهی چند ورق کتابی که توی کیفم هست رو میخوانم. آهنگ میریزم روی آی پاد ام و گوش نمیکنم. کلی عکس نگاه میکنم از عکاسهای مختلف. گاهی چند تا نقاشی save میکنم. با نارسیس برمیگردم خونه. جلوی شرکت محمد پیاده میشم و با امین بقیه راه رو میرم. رسیدم خونه میخوابم. ساعت ۷ نهار میخورم. سریال Lost نگاه میکنم. هر شب تقریبا ۲ قسمت و نیم. میرم بیرون با دوستام. برای چایی و بستنی همه برمیگردیم خونه من. چایی ام را تا نصفه میخورم. فرناز معمولا آب پرتقال سفارش میده از منوی من! نیلوفر چایی کم رنگ میخوره. امین ترجیحا بستنی میخوره و امیرحسین توی اون ماگ گربه ای من کافی میکس میخوره. من از همه خدا حافظی میکنم و میرم میخوابم. بچه ها ساعت ۱۲ اینها میرن. شاید حدود ۲ بیدار بشم و کتاب بخوانم. تا هر موقع که دوباره خوابم ببره.

حوصله نه خودم و نه هیچ احد الناسی رو هم ندارم.

P.

شانتال
13:8، دوشنبه ششم آبان 1387
الان چند روزه که به شدت درگیر Pet Society هستم. یک بازی فلش که به صورت آن لاین در Facebook هست و باید یک حیوون رو تر و خشک کنی و ببری این طرف اون طرف و حتی توی مسابقه های ورزشی  شرکت اش بدی و بهش غذا بدی و برای خونه اش وسایل خونه بخری و باهاش بازی کنی و از این سیستم های خنده دار لوس! ولی به شدت دوست داشتنی... بعد از Mafia War که هنوز نتونستم یک ماشین ۴۰۰۰۰۰۰ دلاری بخرم و نا امید شدم این یک Turning Point بود برای کسب انرژی مضاعف

: )

خیلی دارم بی ربط زندگی میکنم. میدونم!

 

P.

شانتال
13:4، دوشنبه ششم آبان 1387
دلم به شدت هوس ایوون خونه مامانی رو داره. با نمای اون درخت انجیر پیر و نهایتا دالفک که هیچ وقت خدا تا رو به رویش دقیقا قرار نگیری پیدا نیست... از بودنم در این مکانی که حالا هستم در این لحظه به شدت ناراضی هستم.

P.

شانتال
17:42، یکشنبه پنجم آبان 1387

رویاها غیر واقعی اند : یک قلب کوچک به دنبال یک قصر با آبنماهای بزرگ،رویایی که تبدیل می شود به یک کلبه روستایی بدون حمام .

شانتال
23:38، شنبه چهارم آبان 1387
دنیای مردمان قضا قدری
یکی از بچه هایی که دوره ی بازیگری را پیش او گذرانده بود می گفت: او به هر کسی که برای ارائه ی کار می رفت میگفت تو باغ آلبالو را خوانده ای؟ که اگر خوانده بود خوش به حالش!اجازه ی ارائه می گرفت و اگر نه که باید می رفت چند بار با دقت میخواند...
با این حال آدمهای نمایشنامه های چخوف همیشه حرص مرا در می آوردند!!...همه شان در چند خاصیت بی بو و خاصیت اشتراک داشتند: نه شکست می خوردند و نه از خود دفاع می کردند.نه مشکلاتشان را حل میکردند و نه مبارزه می کردند...موجوداتی قضا قدری که در انتظار حادثه می نشینند و تقدیر آن ها را به هر سو براند با شکیبایی تحمل می کنند...منتها صبر و شکیباییشان نه یک فضیلت که نشانی از نیروی اراده ی فلج شده شان است.با این حال امپرسیونیستم چخوف در آخرین نمیشنامه اش  یعنی باغ آلبالو نفی کننده ی زندگی نیست.بلکه امیدیست به آینده ای سرشار...مرثیه ایست بر پایان دوران با شکوه تزارها و مژده ایست به فردایی بهتر..فردایی که نشای از هر انقلاب و تغییریست.هرچند که در پایان همان رخ میدهد که از آغاز رخ داده بود.تغییری حس نمی شود و قدرت  از دست قدرتمند دیروز(بانو رانوسکی) می رسد به تازه به دوران رسیده ی امروزی(لوپاخین)..باغ نمادی از مام وطن است و جالب اینکه چخوف از زبان تروفیموف ((روزهای خوش آینده)) را پیش بینی می کند و به نوعی شنونده ی صدای پای انقلاب روسیه است و احتمالا اهمیت این نمایشنامه نیز به خاطر این پیش بینی است.

خلاصه اینکه یکشنبه ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه شب از شبکه ی چهار، یکی از اقتباسهای خوب سینمایی که از این نمایشنامه  صورت گرفته ( به کارگردانی Mihalis Kakogiannis ) را تماشا کنید...راه دوری نمی رود!

شانتال
23:30، جمعه سوم آبان 1387
زخمی که درست جوش نمی خورد

دلم میخواد بشینم پشت رل و بعد از مدتها رانندگی کنم..همینجوری برم و برم.توی یه جاده ی خلوت و آسفالته،یه جاده ی کسل کننده وسط کویر.از همه دور بشم...از اتاقم ، از خانواده ام ، از دوستانم ..نمیخوام جایی توقف کنم،فقط تو فکر رفتنم.رفتن به دل یک سکوت بی شکست. جاده ای بی انتها که دغدغه هایی مثل قضاوت و خوشایند دیگران درش بی معنی باشه،خود باشم و خودم.جای هر کیف و چمدونی هم فقط گالن های بنزین داشته باشم... از این شهر،از این آدمها و از این فضای سنگینی که سادگی های کودکانه ی من رو تاب نیاورده دور بشم و برم...و شاید روزی که بنزین تموم کردم برسم به جایی که هیچکس منو نشناسه و به شناختنم اهمیتی نده. خسته شدم از این تغییر دائمی،از این تغییر ِ تغییر ناپذیر... از اینکه خودم با من به هیچ کجا نمیاد و بدنم بی من به همه جا میره...من همین روزها چیزی در درونم گم کردم که انگیزه ی خنده های واقعیم بود...از این کوکی بودن خسته شدم و بدجوری احساس طفیلی بودن می کنم...همه ی دردم هم این بود که این آخری رو بگم!چه حس بدیه حس نخواستنی بودن...

شانتال
17:30، جمعه سوم آبان 1387

باید بند انداخت
رخ تنهایی را
و سرمه کشید
چشمان بی فروغ را.
سرخاب نمی خواهد
صورت خود را با سیلی سرخ کن...

شانتال
23:22، پنجشنبه دوم آبان 1387
اندر احوالات یک تولد دیگر

وای که مردیم از خوشی! قرار بود با تنی چند از دوستان به زیارت یکی دیگر از فیلم های درپیت این بدنه ی زخم خورده ی سینمای وطنی رویم، که به جای آن با کیک تفلدی مواجه شدیم دیدنی! جیغی نیز کشیدیم و تتمه ی آبروی نداشته ی خود را نیز بر باد دادیم!
این عکس با دستان گنجشکک! دستکاری گشته است و ما اصلا این همه شکل مرده ی گور نمی باشیم با یک عدد لب به رنگ دوا گلی!! شمع سی و شش را که دیدیم مرزهای انفجار را در نوردیده و جیغی بکشیدیم تاریخی!باشد که روزی این همه لطف دوستان را با شمع های ۷۰ و ۸۰ تلافی نموده و برایشان دندان مصنوعی کادوی تولد ببریم!!عکس دسته جمعی را هم به علت اختلاف بین دوستان نمیگذاریم و از صورت هیچ کس پرده برداری نمی نماییم!چرا که می خواهیم خودمان سلبریتی باقی بمانیم!!

با تشکر از پروشات بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی و  خواهریِ دسته گلش...تلخون این دختر استثنایی ...و مرد فیزیکدان مجی! که همراه پگاه جانم این کیک خوشگل را ابتیاع کرده و یکی دیگه که اصلا نمیخوام بگم شمع 36 رو ابتکار زده!

کمی بعد از تحریر: دیدیم بد نیست حداقل عسک خود این گنجشکه رو بذاریم تا دوستان بفهمند سبیل یعنی چه!

شانتال
22:10، چهارشنبه یکم آبان 1387
uncut
امروز که لوئیس جانمان ما را زنگ زد و گفت ای دوست تولدت مبارک،ناگهان بغض ما همی ترکیدی و گفتندی که ای دوست!دانستندی که تا بدین لحظه بنی بشری در منزل به روی مبارکش نیاورده زادروز این یگانه گوهر عالم ادب و هنر است؟!.او در پاسخ بگفت: غصه نخور!حتما شب میخوان غافلگیرت کنن!.بچه یه چیزی می دونست دیگه! آخه من یه جوری غافلگیر شدم که هنوز مزه اش زیر زبونمه!! مادر و پدر گرام که رفته بودند عیادت مریض و پس از آن مجلس ختم،با رویی بسیار گشاده و دلی فرخنده از این همه انرژی ای که دریافت کرده بودند با سری پر درد از ترافیک و دود و صدا ،به منزل بازگشتندی با یک عدد جعبه ی مشکوک به کیک! ما برای خودمان سوت زنان هی از این اتاق رد می شدیم به آن اتاق و هی ذوق می کردیم که آخ جون امسال یادشون مونده!! اما طعم این غافلگیری آن جا خودنمایی کرد که فهمیدیم به جای یک عدد ۲ و یک عدد ۵ به مناسبت گذران یک ربع قرن ، یک عدد ۲ با یک عدد ۶ گرفته اند! ما را می گویید؟!اولش مبهوت ماندیم! از عمد این کار را کردند؟میخواستند روز تولدمان ما را خون به جگر کنند؟ یا نکند یادشان رفته؟؟ خشمگین شده و شمع ۶ را بالا برده و با بغضی دل آشوب کننده(!): این چیه؟؟!.نگاهی عاقل اندر سفیه به ما کردند و گفتند: شمع!.ما با بغضی مضاعف گفتیم: فکر کردم دوچرخه است! این چرا ۶ می باشد؟.مادر به ناگاه صیحه ای کشید و صورتش را خنج زد که: مگه بیست و هفت سالت میشه؟!. ما هم دیگر نشستیم کف زمین و های های گریه سر دادیم...در اخر ماجرا با رو کردن شناسنامه ی بنده ختم به خیر و شمع ۶ به قعر نیستی فرستاده شد! اما خواهش میکنم شما با دخترکان دم بخت رو به ترشیده ی خود اینگونه رفتار نکنید که والدین من کردند!!....پس از آن مادر عزیز فرمودند که ای طفل برو دستی به موهایت بکش و کمی شبیه آدمیزاده شو تا بتوان از تو عکسی در کنار این کیک انداخت!ما نیز که خود را در آینه ای تمام قد می پاییدیم گفتیم: مگه من چیم از گلشیفته فراهانی کمتره؟چه طور اون با موهای فر و وزوزی میتونه از روی فرش قرمز رد شه و عالم آدم توی مجلات مد و فشن بهش نمره ی ۲۰ میدند، اون وقت به من که رسید آسمون طپید؟!نه!نه همین موی زیبا نشان آدمیت!!من همینجوریشم خوشگلم!!!!.که دیدم مادرمان از فرط خنده روی زمین نشسته و بریده بریده میگوید: خو..ش..گ..ل..ی؟!!.ما که اصلا بهمان برنخورد! و کلی هم عکس هشل هفتی از خودمان گرفتیم! آن هم با خوش سلیقه ترین عکاس عالم یعنی فندقی!و تازه اعلام کردیم که در راستای سلبریتی شدن آن را در وبلاگمان هم قرار خواهیم داد!و مادرمان فهمید گلشیفته فراهانی بد آموزی دارد و دیدن فیلم میم مثل مادر را در شب های جمعه بر ما ممنوع کرد! و ما هم برای آنکه سنگ تمام گذاشته باشیم آن چنان وحشیانه و دور از تمدن کیکمان را پاره(!) کردیم که خودمان هم متحیر ماندیم از این همه ذوق زدگی! و پدرمان گفتند که تو این عکسها در وبلاگ خود مگذار که می ترسیم تا ابد وبال گردنمان باشی و کسی پیدا نشود تو را بگیرد!.ما هم لبخندی زهر آگین زدیم و کیک را خورده نخورده این مطلب را نوشتیم تا همگان بدانند که شانتال بانو ملقب به بانوی شمع و گل و پروانه(!) روز اول آبان سنه ی ۲۵ سال پیش متولد شدند...تولدشان مبارک باشد...! و از تمام دوستان و آشنایانی که به وسیله ی کامنت های مهربانانه و SMS ما را دلشاد نمودند کمال تشکر را به جای آورده و در حیرت بمانیم از این همه صبر و متانت شما در خواندن چرت و پرت های شانتالی!

 

شانتال
14:47، چهارشنبه یکم آبان 1387
حسن جغجغه فامیلمونه!
اینجا،این وبلاگ ، عین خونه ی علی بی غمه! پاها ولو...سفره پهن...جلوی هر کسی هم یه دونه دیزی سنگی! یکی با مشت میزنه فرق پیاز تا شیرین شه!اون یکی نون خرد میکنه واسه تریت(تلیت!!!)...یه بابای موقشنگی هم میزنه زیر آواز: اقا خودش خوب میدونه/که ما اونو از رودخونه/ درش اوردیم/بیرون آوردیم/آوردیمش توی خونه!.میگین نه؟همین خانوم پ داشت خودشو توی زاینده رود غرق میکرد که ما کشیدمش بیرون اوردیمش اینجا یه دیزی سنگی مشتی هم گذاشتیم جلوش گفتیم بزن تو رگ عشقی!!!!.اصلا مشکل خود خانوم پ این بود که وبلاگ خودش زیاده با کلاسه!نمیتونه اینجوری که اینجا به قول خودش خل خلکی اونجا ولو شه!  ما اینجا آدمها رو شانتال درمانی میکنیم!این از قالبمون که باغچه ی سیبه اینم از مطالبمون که جفنگیات یک ذهن خوشحاله!

شانتال
9:34، چهارشنبه یکم آبان 1387
الان من هستیم و Kanye West- Love Lockdown و کلی حس های خوب خل خلی که میدونی آخرش قراره به هیچی های بزرگ و توخالی ختم بشه!

So you never know
Never, never know
Never know enough
Til it’s over love
Til we lose control
System overload
Screamin no no no no no

....

P.

شانتال
9:31، چهارشنبه یکم آبان 1387
من گاهی حس این جمله فیلم کنعان رو دارم:

میخوام برم چون نمیوام کسی نگران ام باشه. نمیخوام وقتی برمیگردم خونه کسی منتظرم باشه...

 

فیلم کنعان رو دوست نداشتم. تنها چیزی اش رو که دوس داشتم فضاسازی خونه محمدرضا فروتن بود! این که یک خونه خلوت و سرد داشته باشی...با رنگهای سفید و خاکستری... فکر کن وسط این سفیدی یک هو یک کاناپه گنده سبز داغ ( سبزی که خیلی توی چشم هست) بذاری... لذت بخشه...

چه همه پرت ام من!

P.

شانتال
9:29، چهارشنبه یکم آبان 1387
باید لیست لاتاری رو بفرستم برای امیرحسین و ۴ تا مجله عربی توی لیست امروزم هست برای کار کردن و سه تا فیلم هست که باید برم امروز بگیرم: climate و lower city و Landscape in the mist و چند تا نکته ای که امروز صبح در کتاب "پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" رو یادداشت کنم همین دور و برها و اینکه یادم بمونه:

" آدمهایی که به پستی شان معترفند هزار شرف دارند به پست فطرت هایی که ادعای پاکیشون ک.و.ن فلک رو پاره میکنه"

P.

شانتال