دکی دندون مذکور رو خوب وارسی می کنه و میگه: میدونی سرعت دندودن قروچه در خواب چقدره؟به اندازه ی خیزش یه ببر یا پلنگ روی طعمه! جدیدا استرس زیادی داشتی؟.
با یه لبخند خیلی خیلی از سر باز کنی به دکی نگاه می کنم ، میگه: تمام رفلکسهای عصبی بدن، تمام دردهایی که به دردهای میگرنی تعبیر میشند میتونند از مشکل فک باشند! این فک تو جابه جا شده از بس دندون قروچه کرده،این دندونی که تو زدی شکوندی فقط مال همینه.
دندونمو درست میکنه،عین روز اول...بهم وقت میده برای هفته بعد تا گارد برام قالب گیری کنه و وقت تعیین میکنه برای طب سوزنی...تمام مدت داره با زبون بی زبونی بهم میگه بدترین درد این دنیا هم ارزش این همه خسارت رو نداره.میگه وقتی آرامشت برگشت تازه میفهمی دنیا دست کیه!.
از مطب میام بیرون و یخ می زنم از سرما.به این فکر می کنم که هفته ی دیگه ی هم عروسی دعوتم و هم نامزدی و بعد به اس ام اس بی شرمانه ی دوستم فکر می کنم در باب ازدیادعروسی در فامیل ما!.
نزدیک خونه،مسیرم درست از رو به روی محل کارشه و مجبورم عبور کنم...یک ماه و نیمه ندیدمش و فکر می کنم انقدر قوی هستم که ببینمش و دنیا به یه ورم باشه!!! خیلی تصادفی می بینمش.همون پیرهن چهارخونه ی سورمه ای (همونی که به مناسبت اولین دیدار با مامانم خرید)رو پوشیده...داره با گوشیش حرف می زنه و من خودمو از شر ترافیک خلاص می کنم و میپیچم توی کوچه ی بغلی.فقط وقتی رسیدم خونه و رفتم توی اتاق و خودمو توی آینه دیدم بود که فهمیدم ریملها پخش صورتم شده...

زالکه،زالزالکه
رستم زال ِ زالکه.
مال باغ ونکه
میوه ی قشنگیه ،حیف که بارش کالکه
عیالی گشته نصیبم،همه چیزش کلکه.
بخوری اوف میکنی!!
لبتو جفت میکنی،هستشو تف میکنی
دندونات کند که شد،چاره ی کندیش نمکه
عیالی گشته نصیبم،همه چیزش کلکه.
این کارهم کار نشد
بار من بار نشد، پول ناهار نشد
شب اگه دست خالی خونه برم من، کتکه!
عیالی گشته نصیبم ،همه چیزش کلکه.
گر کنم آرد خمیر
با نون و ماست و پنیر ،نخورد این بی پیر!
میل خانوم به چلو یا به پلوی والکه
عیالی گشته نصیبم همه چیز کلکه...

توضیح عنوان این متن: با توجه به شکل متن،لابد راوی که مدعی وسوسه شدن است؛ وسوسه اش غیر قابل نوشتار است...ها ها!نه خیر!داستان راوی مربوط به ۲۰ سال پیش از اینه...آن روزها راوی و والدینش در منزل پدربزرگ پدری زندگی میکردند و چند وقتی شده بود که راوی ۵ ساله کم غذا شده و مادرش را نگران کرده بود! تا اینکه دیدن صندوق های سیبی که از باغ دماوند می رسه به طرز مرموزی نصف می شند!نه کار کلاغه بود نه کار موشه! یک عدد دختر فسقلی خودش را با سیب خفه کرده بود!سیب های نشسته و خوشمزه...این وسوسه ی معصومانه ای بود از جعبه های چوبی سیب های زرد و خوش بو...

وای چه قدر عصرهای این چنینی کمه این روزها. چه قدر دلم آدمهای جدید میخواد. آدمهایی که باید از اول تجربشون کرد... دوستای جدید... محیط جدید... از هر چیزی که دور و برم هست به شدت دلخور و بیزارم... دلم یه آدمی میخواد که حرف بزنه. فقط حرف بزنه و من سرم رو تکون بدم گاهی که یعنی دارم به حرفهات گوش میکنم... یه آدمی که پر از تیکه های ناشناخته و کشف نشده باشه... من این دو تا صندلی و اون گلدون و حتی اون فنجون رو میخوام...دقیقا همین یه تیکه روی زمین رو
P.
دیروز کلی نقشه کشیده بودم که تا رسیدم خونه بی بروبرگرد چند ساعت میخوابم! ولی باید عکسهایی که ن. آورده بود رو برای قاب آماده میکردیم. با امین و امیر شروع کردیم. من ۵ دقیقه توی آوردن و بردن خط کش و پاک کن کمک کردم بعد هم شروع کردم به Lost دیدن. ۳ ساعتی که این دو تا گیر عکسها بودن من با دور تند ۷ قسمت Lost رو دیدم. حالا باید یک بار دیگه همه رو نگاه کنم چون نفهمیدم کی کجا رفت! چی شد اصلا!
بعد هم باید میرفتیم خونه فرناز. آخر شب با یک بشقاب بزرگ پر از خرمالوهای رسیده که امین آورده بود رفتم توی در! چه روزهای خرمالویی ای!
الان هم به شدت خوابم میاد!
P.
به هر حال از درخت خرمالو نمیشه بالا رفت. رو شاخه هاش هم نمیشه نشست. یک معضل دیگه که داره اینه که اگه خرمالو رسیده باشه دیگه واویلنا میشه. چون باید بعدش به مدت ۴ ساعت موهات که چسبناک شده و توش پر مخلفات خرمالو هست رو ... کلا بری تو ماشین لباسشویی یک جورهایی!
به هر حال نرفتیم!
شب قبلش به مناسبت قبولی یکی در دانشگاه یک مهمانی به شدت خانوادگی بودیم که همیشه ختم میشه به چراغهای خاموش و آوازها و دستگاه های شور و بیات و ابوعطا و از این سیستم های خانوادگی که دقیقا همیشه چه اون موقع ها که بچه بودم چه حالا که هنوز هم بچه هستم از این تیکه مهمونی متنفر بودم! چون باید کلی زور بزنی که نخندی. بعد هم کلی سیخ بشینی و به نشانه لذت بردن سرت رو هی تکون بدی و اینکه به هیچ قیمتی هم نمیتونی از زیر این یه تیکه آخر شبهای خانوادگی در بری! ماشالا همه هم خوش صدا... هر کسی یه آواز هم بخواد بخوانه ۲ ساعت طول میکشه!
بلافاصله بعد از این هنرنمایی های بی قید و شرط خانوادگی و اون لباسهای رسمی و مودب نشستن رفتم خونه لباس عوض کردم و دقیقا با یک پیژامه راه راه سفید و سبز و یک دمپایی آبی سرازیر شدم خونه ایمان. لحظه ای که من رسیدم ساعت ۱ شب بود. ساعت ۳.۲۵ دقیقه انگشت کوچک دست چپ من در یک شوخی به شدت وحشیانه بین امین و ایمان به ملکوت اعلا پیوست. نیم ساعت داشتم عر میزدم به خاطر انگشت ام که فکر میکردم دیگه باید برای همیشه فراموشش کنم و خوب خواب بعد از گریه خیلی میچسبه ولی وقتی دورتون پر از آدمهایی هست که قرار نیست بخوابن تا صبح خیلی زجرآور میشه.
به هر حال وقتی خوابیدم ساعت ۵ صبح بود. قرار بود یکی بره کله پاچه بخره که کسی به خودش زحمت نداد و صبحانه ساعت ۱۱ صبح به صرف کیک و شکلات صبحانه و تخم مرغهای آبکی خورده شد و خرمالو چینی که قرار بود ساعت ۹ صبح انجام بشه به فراموشی سپرده شد!
P.
من در اوج این خوشی از نظر دیگران به شدت قوی در اوج ناخوشی به سر میبرم ولی...
P.

من از این سه کنج اتاق بیزارم! بس که اشباح آن جا ظاهر می شوند و نگاه های رقت آمیزشان را پیچ نگاهم می کنند که ((لحظه ای از لحظاتشان را برای همیشه ثبت کنم)).هر چه من خانومی به خرج می دهم و با متانت می گویم که حوصله ی جاودانه ساختنشان را ندارم باز سرسختانه به من می نگرند...با آن نگاه های مات و شیشه ای و دست های کوتاه از دنیا.یک بار زیرلب آن هم با غیض و کینه گفتم: پس این خدا عرضه چیو داره؟یه اینترنت و یه سرویس وبلاگ نویسی واستون راه می نداخت تا دست از سر موهای فرفری من وردارید!!.حرف ِ گفته نشده آرزوی محال اشباح شد...اشباح سه کنج اتاق من وبلاگی می خواهند برای سرگذشتشان!
نیم ساعتی بعد از تحریر: به طور غیر ارادی چرت می نویسم چون عملا چیزی برای نوشتن ندارم!ته کشیده ام...فعلا!

گفته بودم که عاشق عکس هستم... و صد البته دچار خود س.ا.ن.س.و.ر.ی چون الان باید یک جمله ای بنویسم که با نوشتن اش ممکنه هویت این P. های بی چاره بره زیر سوال...
For lovely Shantal and her kindness
P.
اول که The kill.
دوم که الان متوجه شدم که خیلی راحت میشه از روی حرفهای دیگران در موردشون قضاوت کرد. البته این رو قبل از این هم میدونستم ولی خوب الان مطمئن هستم که آدمها رو نه تنها در یک نگاه به ظاهرشون میشه قضاوت کرد و به سیخ کشید بلکه با یک جمله نوشته یا حرف زدنشون میشه اونها رو تقریبا لجن مال کرد! حس بدی نیست. میشه یک بار تجربه اش کنی؟ مثل وقتی میمونه که داری روی ناخن هات رو با ظرافت هر چه تمامتر لاک قرمز میزنی و برای این کار هم فقط ۴ دقیقه وقت داری و یکی رد میشه و نه تنها پاش رو میذاره روی ناخن های تو بلکه شیشه لاک رو هم میشکونه!
سوم اینکه من دیروز واقعا توی لحظاتی که اون پست خونه مامانی رو مینوشتم در اوج بی نوایی به سر میبردم. یعنی تنها چیزی که از ته دل واقعا خواستمش همون بود که نوشتم ولی حیف که یک جاروی جادویی ندارم که مثل ماری پاپینز سوارش بشم و خودم رو برسونم به جایی که باید!
چهارم اینکه دهنم مزه زهرمار میده یک جورهایی.
پنجم اینکه دیروز به من ثابت شد که هنوز توانایی به شدت ارزنده ای در بردن آبروی خودم و دیگران دارم! و البته اطرافیان من نیز! یعنی آنها را همان طور شده است که مرا شده است! نمیتونم لحظه ای که ن. رفت روی صندلی کافه وافی ایستاد و جلوی چشمان از حدقه در آمده جناب نمازی از ما که مثل دلقک ها در حال ریسه رفتن روی میز بودیم عکس بگیره رو فراموش کنم... این نقطه اوج این سفر ن. بود.
ششم اینکه خیلی خوبه که کلی دوست داری که میشه برای یک روز مرخصی استعلاجی باهاشون یک گپ مختصر بزنی...
هفتم اینکه ... امشب همه به صرف شب نشینی میان خونه من. نمیدونم دقیقا چند تا عکس خواهم گرفت و چه اتفاقاتی خواهد افتاد و چه تلفاتی خواهیم داد و مواردی از این قبیل ولی حتما شنبه صبح یکی از عکسها رو اینجا میذارم...
کتاب " پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" فقط ۲۰ صفحه اش مونده! به خیلی ها باید این کتاب رو توصیه کنم. اولینش مارمالاد! حاج علی هم که بهتره بره همون فیلم های مستهجن اش رو نگاه کنه تا بخواد وسط شارترز و بورگ و آمی ین و روئن و حتی راسکین و شاید هم موزه ریکس هلند قدم بزنه!
میدونم دیوونه ام...
P.
این بر میگرده به خیلی وقت پیش...احتمالا 5 سال قبل.شاید هم چهار سال...برای آدمی مثل من دیروز یعنی قرنها پیش!.اون روزها هر جمعه با دوستم که دوست ترین آدم این دنیا بود، همراه بقیه ی بچه های گروه نیک اندیشان می رفتیم پیک نیک...همینه دیگه؟پیک نیک؟کوهی،دشتی..دمنی! منو همین دوستم برده بود قاطی این گروه.اون سالها خیلی برام خاطره انگیزه.ساعت 8 صبح هر هفته تا رسیدن به جاده چالوس ، آبعلی یا فشم یک ساعتی سلن دیون گوش میکردیم یا ترانه ی
helloرو..همونی که لیونل ریچی خونده. تکرار خوبی بود هر هفته...سکوت میکردیم تا برسیم به مقصد. من که توی حال و هوای خودم بودم،اون هم واسه خودش دنده عوض می کرد و سکوت خوبی بود اول صبحی.توی زندگیم با سه تا مرداد ماهی خوب آشنا شدم که عجیب شبیه هم بودند! اولش زمزم (خانوم سفید برفی!) دومیش همین ایمان و سومی هم علی... انقدر شباهت اخلاقی بینشون میدیدم که دیگه تاثیر ستاره و ماه رو روی شخصیت افراد باور کردم! خلاصه وقتی این پست مهربانو رو خوندم و رسیدم به لیونل ریچی یاد هر صبح جمعه hello گوش کردنها افتادم... چقدر خوبه ادم وقتی سر برمیگردونه و گذشته رو نگاه میکنه خاطرات خوب یادش بیاد...دوست های خوب...پی نوشت: میگن مرداد ماهی شیر صفت با آبان ماهی عقرب نشان زیاد جور نیستند...اشتباه گفتند! من که با این سه شیر بیشه خوب رفاقتی داشتم! حیف که دست روزگار فاصله ها رو زیاد می کنه.گروه نیک اندیشان هم اون سالها تازه پا گرفته بود( بحثهای هر هفته فقط سر تنظیم اساس نامه و مرامنامه بود! با اعضایی کمتر از ده نفر،قطعا امروز گسترده شده )...مدتهاست از همه، از ایمان ،سینا ،بردیا ،پویا ،سپیده ، مریم ...خلاصه از همشون بی خبرم ولی تاثیر خوبی روی من داشتند و اس ام اس تبریک تولدی که بردیا برام فرستاد منو با خودش برد به شبهایی که با بچه های
full moon night میرفتیم کافه مولوی دربند...هر ماه یک شب تمام به تماشای ماه کامل...صبح میرم سر کار. تمام مدت دارم به Pet Society میرسم و کارهام رو در کنارش انجام میدم. شارژ گوشی ام هر روز بلا استثنا تموم میشه تا ظهر. نهار نمیخورم. در طول ۸ ساعت ممکنه دو تا نون سوخاری عسل مالی شده بخورم. روی مقاله ام کار میکنم. گاهی چند ورق کتابی که توی کیفم هست رو میخوانم. آهنگ میریزم روی آی پاد ام و گوش نمیکنم. کلی عکس نگاه میکنم از عکاسهای مختلف. گاهی چند تا نقاشی save میکنم. با نارسیس برمیگردم خونه. جلوی شرکت محمد پیاده میشم و با امین بقیه راه رو میرم. رسیدم خونه میخوابم. ساعت ۷ نهار میخورم. سریال Lost نگاه میکنم. هر شب تقریبا ۲ قسمت و نیم. میرم بیرون با دوستام. برای چایی و بستنی همه برمیگردیم خونه من. چایی ام را تا نصفه میخورم. فرناز معمولا آب پرتقال سفارش میده از منوی من! نیلوفر چایی کم رنگ میخوره. امین ترجیحا بستنی میخوره و امیرحسین توی اون ماگ گربه ای من کافی میکس میخوره. من از همه خدا حافظی میکنم و میرم میخوابم. بچه ها ساعت ۱۲ اینها میرن. شاید حدود ۲ بیدار بشم و کتاب بخوانم. تا هر موقع که دوباره خوابم ببره.
حوصله نه خودم و نه هیچ احد الناسی رو هم ندارم.
P.
: )
خیلی دارم بی ربط زندگی میکنم. میدونم!
P.
P.

رویاها غیر واقعی اند : یک قلب کوچک به دنبال یک قصر با آبنماهای بزرگ،رویایی که تبدیل می شود به یک کلبه روستایی بدون حمام .
با این حال آدمهای نمایشنامه های چخوف همیشه حرص مرا در می آوردند!!...همه شان در چند خاصیت بی بو و خاصیت اشتراک داشتند: نه شکست می خوردند و نه از خود دفاع می کردند.نه مشکلاتشان را حل میکردند و نه مبارزه می کردند...موجوداتی قضا قدری که در انتظار حادثه می نشینند و تقدیر آن ها را به هر سو براند با شکیبایی تحمل می کنند...منتها صبر و شکیباییشان نه یک فضیلت که نشانی از نیروی اراده ی فلج شده شان است.با این حال امپرسیونیستم چخوف در آخرین نمیشنامه اش یعنی باغ آلبالو نفی کننده ی زندگی نیست.بلکه امیدیست به آینده ای سرشار...مرثیه ایست بر پایان دوران با شکوه تزارها و مژده ایست به فردایی بهتر..فردایی که نشای از هر انقلاب و تغییریست.هرچند که در پایان همان رخ میدهد که از آغاز رخ داده بود.تغییری حس نمی شود و قدرت از دست قدرتمند دیروز(بانو رانوسکی) می رسد به تازه به دوران رسیده ی امروزی(لوپاخین)..باغ نمادی از مام وطن است و جالب اینکه چخوف از زبان تروفیموف ((روزهای خوش آینده)) را پیش بینی می کند و به نوعی شنونده ی صدای پای انقلاب روسیه است و احتمالا اهمیت این نمایشنامه نیز به خاطر این پیش بینی است.

خلاصه اینکه یکشنبه ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه شب از شبکه ی چهار، یکی از اقتباسهای خوب سینمایی که از این نمایشنامه صورت گرفته ( به کارگردانی Mihalis Kakogiannis ) را تماشا کنید...راه دوری نمی رود!
دلم میخواد بشینم پشت رل و بعد از مدتها رانندگی کنم..همینجوری برم و برم.توی یه جاده ی خلوت و آسفالته،یه جاده ی کسل کننده وسط کویر.از همه دور بشم...از اتاقم ، از خانواده ام ، از دوستانم ..نمیخوام جایی توقف کنم،فقط تو فکر رفتنم.رفتن به دل یک سکوت بی شکست. جاده ای بی انتها که دغدغه هایی مثل قضاوت و خوشایند دیگران درش بی معنی باشه،خود باشم و خودم.جای هر کیف و چمدونی هم فقط گالن های بنزین داشته باشم... از این شهر،از این آدمها و از این فضای سنگینی که سادگی های کودکانه ی من رو تاب نیاورده دور بشم و برم...و شاید روزی که بنزین تموم کردم برسم به جایی که هیچکس منو نشناسه و به شناختنم اهمیتی نده. خسته شدم از این تغییر دائمی،از این تغییر ِ تغییر ناپذیر... از اینکه خودم با من به هیچ کجا نمیاد و بدنم بی من به همه جا میره...من همین روزها چیزی در درونم گم کردم که انگیزه ی خنده های واقعیم بود...از این کوکی بودن خسته شدم و بدجوری احساس طفیلی بودن می کنم...همه ی دردم هم این بود که این آخری رو بگم!چه حس بدیه حس نخواستنی بودن...
باید بند انداخت
رخ تنهایی را
و سرمه کشید
چشمان بی فروغ را.
سرخاب نمی خواهد
صورت خود را با سیلی سرخ کن...

وای که مردیم از خوشی! قرار بود با تنی چند از دوستان به زیارت یکی دیگر از فیلم های درپیت این بدنه ی زخم خورده ی سینمای وطنی رویم، که به جای آن با کیک تفلدی مواجه شدیم دیدنی! جیغی نیز کشیدیم و تتمه ی آبروی نداشته ی خود را نیز بر باد دادیم!
این عکس با دستان گنجشکک! دستکاری گشته است و ما اصلا این همه شکل مرده ی گور نمی باشیم با یک عدد لب به رنگ دوا گلی!! شمع سی و شش را که دیدیم مرزهای انفجار را در نوردیده و جیغی بکشیدیم تاریخی!باشد که روزی این همه لطف دوستان را با شمع های ۷۰ و ۸۰ تلافی نموده و برایشان دندان مصنوعی کادوی تولد ببریم!!عکس دسته جمعی را هم به علت اختلاف بین دوستان نمیگذاریم و از صورت هیچ کس پرده برداری نمی نماییم!چرا که می خواهیم خودمان سلبریتی باقی بمانیم!!
با تشکر از پروشات بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی و خواهریِ دسته گلش...تلخون این دختر استثنایی ...و مرد فیزیکدان مجی! که همراه پگاه جانم این کیک خوشگل را ابتیاع کرده و یکی دیگه که اصلا نمیخوام بگم شمع 36 رو ابتکار زده!
کمی بعد از تحریر: دیدیم بد نیست حداقل عسک خود این گنجشکه رو بذاریم تا دوستان بفهمند سبیل یعنی چه!
ذوق می کردیم که آخ جون امسال یادشون مونده!! اما طعم این غافلگیری آن جا خودنمایی کرد که فهمیدیم به جای یک عدد ۲ و یک عدد ۵ به مناسبت گذران یک ربع قرن ، یک عدد ۲ با یک عدد ۶ گرفته اند! ما را می گویید؟!اولش مبهوت ماندیم! از عمد این کار را کردند؟میخواستند روز تولدمان ما را خون به جگر کنند؟ یا نکند یادشان رفته؟؟ خشمگین شده و شمع ۶ را بالا برده و با بغضی دل آشوب کننده(!): این چیه؟؟!.نگاهی عاقل اندر سفیه به ما کردند و گفتند: شمع!.ما با بغضی مضاعف گفتیم: فکر کردم دوچرخه است! این چرا ۶ می باشد؟.مادر به ناگاه صیحه ای کشید و صورتش را خنج زد که: مگه بیست و هفت سالت میشه؟!. ما هم دیگر نشستیم کف زمین و های های گریه سر دادیم...در اخر ماجرا با رو کردن شناسنامه ی بنده ختم به خیر و شمع ۶ به قعر نیستی فرستاده شد! اما خواهش میکنم شما با دخترکان دم بخت رو به ترشیده ی خود اینگونه رفتار نکنید که والدین من کردند!!....پس از آن مادر عزیز فرمودند که ای طفل برو دستی به موهایت بکش و کمی شبیه آدمیزاده شو تا بتوان از تو عکسی در کنار این کیک انداخت!ما نیز که خود را در آینه ای تمام قد می پاییدیم گفتیم: مگه من چیم از گلشیفته فراهانی کمتره؟چه طور اون با موهای فر و وزوزی میتونه از روی فرش قرمز رد شه و عالم آدم توی مجلات مد و فشن بهش نمره ی ۲۰ میدند، اون
وقت به من که رسید آسمون طپید؟!نه!نه همین موی زیبا نشان آدمیت!!من همینجوریشم خوشگلم!!!!.که دیدم مادرمان از فرط خنده روی زمین نشسته و بریده بریده میگوید: خو..ش..گ..ل..ی؟!!.ما که اصلا بهمان برنخورد! و کلی هم عکس هشل هفتی از خودمان گرفتیم! آن هم با خوش سلیقه ترین عکاس عالم یعنی فندقی!و تازه اعلام کردیم که در راستای سلبریتی شدن آن را در وبلاگمان هم قرار خواهیم داد!و مادرمان فهمید گلشیفته فراهانی بد آموزی دارد و دیدن فیلم میم مثل مادر را در شب های جمعه بر ما ممنوع کرد! و ما هم برای آنکه سنگ تمام گذاشته باشیم آن چنان وحشیانه و دور از تمدن کیکمان را پاره(!) کردیم که خودمان هم متحیر ماندیم از این همه ذوق زدگی! و پدرمان گفتند که تو این عکسها در وبلاگ خود مگذار که می ترسیم تا ابد وبال گردنمان باشی و کسی پیدا نشود تو را بگیرد!.ما هم لبخندی زهر آگین زدیم و کیک را خورده نخورده این مطلب را نوشتیم تا همگان بدانند که شانتال بانو ملقب به بانوی شمع و گل و پروانه(!) روز اول آبان سنه ی ۲۵ سال پیش متولد شدند...تولدشان مبارک باشد...! و از تمام دوستان و آشنایانی که به وسیله ی کامنت های مهربانانه و SMS ما را دلشاد نمودند کمال تشکر را به جای آورده و در حیرت بمانیم از این همه صبر و متانت شما در خواندن چرت و پرت های شانتالی!

So you never know
Never, never know
Never know enough
Til it’s over love
Til we lose control
System overload
Screamin no no no no no
....
P.
میخوام برم چون نمیوام کسی نگران ام باشه. نمیخوام وقتی برمیگردم خونه کسی منتظرم باشه...
فیلم کنعان رو دوست نداشتم. تنها چیزی اش رو که دوس داشتم فضاسازی خونه محمدرضا فروتن بود! این که یک خونه خلوت و سرد داشته باشی...با رنگهای سفید و خاکستری... فکر کن وسط این سفیدی یک هو یک کاناپه گنده سبز داغ ( سبزی که خیلی توی چشم هست) بذاری... لذت بخشه...
چه همه پرت ام من!
P.
" آدمهایی که به پستی شان معترفند هزار شرف دارند به پست فطرت هایی که ادعای پاکیشون ک.و.ن فلک رو پاره میکنه"
P.
