تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:42، سه شنبه سی ام مهر 1387
تیک تیک ساعت...گذر زمان
به دلایلی شانتال زده تو کار نوستالوژی،نوستالوژی نوار قصه هایی که وقتی نیم وجب بچه بود با عشق و علاقه گوش می کرد و واسه خودش تصویر سازی می کرد...از آقا موش شکمو،سایه و سپیده که مال نسل خودش بود تا شهر قصه که مال زمان مامان جونشه...هر وقت اسم شهر قصه میاد هم یاد عمو بزرگش میفته که اون وقتها، موقع پخش خطبه های نماز جمعه میگفت: جن کجایه؟زیر عبای ملایه!.شانتال هم همینجوری بدون اینکه بفهمه یعنی چی غش غش میخندید! آره دیگه..یه روزهای توی زندگی آدم هست که همینجوری بی دلیل میتونه به همه چی بخنده و دلشو خوش کنه به بستنی عشقیِ ،تو بلوار امام خمینی شهر دماوند! آخه شانتال تمام تابستونهای بچگیشو توی باغ پدربزرگش از دار و درخت بالا می رفت و قاطی پسر عموهاش می رفت توی رودخونه ی دالون بهشت سد درست می کرد و سیبهای درخت های نازنین پدربزرگشو می چید و روی آتیش کباب می کرد ،بعد هم به دو از دست بابا بزرگه در می رفت!...نه که یه دونه دختر بود قاطی یه لشگر پسر ،اینه که اخلاقش اصلا شخصیت و ملاحت نداشت! بعدتر خیلی رو خودش کار کرد که وقتی توی یه جمع می شینه عین خانومها باشه و ولو نشه!یا چاییشو آروم آروم بخوره نه مثل پسرها شتری!... بدبختی شانتال این بود که جزو نوه های بزرگ محسوب می شد و همیشه به دو دلیل همه ی خرابکاریا میفتاد گردنش: اول اینکه بزرگتر بود و فکر میکردند سردسته ی بچه هاست و دوم اینکه خیلی کولی بازی و جیغ جیغ داشت و حکایتش آش نخورده و دهن سوخته بود...بمیرم برات شانتالی که همیشه مغبون واقع شدی!!
اینها رو همینجوری نوشتم...نه که پست قبل بیژن مفید رو با شاپرک خانوم تحویل گرفتم ، گفتم بذار این شهر قصه رو هم  واسه این پست بذارم که هر کسی که مثل شانتال کلی با ((فیله اومد تماشا کنه افتاد و دندونش شکست)) حال می کنه، دانلودش کنه و دچار نوستالوژی بستنی و فالوده خوری بشه و یه آه عمیق بکشه و بگه: جدی جدی بزرگ شدیم!
دانلود شهر قصه  در چهار بخش ۱   ۲   ۳   ۴

شانتال
22:47، دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
شاپرک خانوم
هیچ می دونی شاپرک خانوم بعد از بخشیدن شاخک و بال و تاجش، حالا فقط دلش خوشه به نوازش های آفتاب؟ دیگه کدوم آفتاب؟؟پاییز شده...نمی بینی که حتی خورشید هم نورشو از شاپرک خانوم دریغ می کنه؟دلش گرفت...دلش پوسید... ناسلامتی شاپرک خانومی یه زمانی واسه خودش شاپرکی بوده...گفتم که! به نبودنت عادت نمی کنم،به ندیدنت عادت می کنم...

پی نوشت: شاپرک خانوم کاری از بیژن مفید...با هزار هزار خاطره ی شانتالی!سی دی هایش را کنار آن کاست فروغی که داده بودی گذاشتم...جایش امن امن است...دانلود کامل شاپرک خانوم: بخش اول و دوم

شانتال
15:53، دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
گاهی آدم دلش هوس موسیقی ای میکند مثل این:

Demain Rice - Can't Take My Eyes Off You

P.

شانتال
14:36، دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
در وصف خانم P. به زبان خود خانم P.

بیشتر شده شبیه یه بازی. شانتال من چند هفته پیش یکی از کتابهای دیگر میلان کوندرا که یکی از شخصیت های داستانش شانتال نام داشت را میخواندم! اسم کتاب رو به دلیل مشغله فکری ام فراموش کردم ولی تمام داستان انگار کنار هم داشتیم میخواندیم... داستان زنی که فکر میکرد پیر شده و دیگر مردها به اون توجهی ندارند!

من نه آن خانم دالووی هستم که صبح زود بیدار میشود و گلهایش را خودش میخرد و کیک اش را میپزد... گفتم خانم دالووی یادم افتاد که تنها نویسنده ای را که تا حالا نفهمیده ام و شاید هرگز نفهم ام ویرجینیا ولف بوده! من آن خانم دالووی نیستم.. شاید دقیق تر بخواهم بگویم از آن جایی میشوم خانم دالووی که سوار آسانسور میشود تا برود پیش یکی از محبوب ترین آدمهای زندگی اش و آن دسته گل قاطی و وحشی ای را که تصادفا در گل فروشی بین تمام گلها پیدا کرده را بگذارد توی چند گلدان و بعد هم یک گپ دلنشین بزند و بعد هم یک دعوای مفصل راه بیندازد و بعد هم برود یک جایی خودش را گم و گور کند!

این روزها این شکلی ام! ناخن مانیکور کرده هم ندارم! نمیدانستی گاهی ناخن هایم را میجوم؟ ناخنی که جویده شود مانیکور به چه کارش می آید؟؟ بیشتر شبیه آدمی شده ام که حوصله ندارند ساعت ۵ عصر وقتی آسانسور میرسد طبقه ۵ و کلید را در قفل میچرخاند حتی کفشهایش را بگذارد توی جاکفشی! همان جا دم در ولش میکند به امان خدا و بعد هم با همان لباسها خودم را قایم میکند توی کاناپه جلوی تلوزیون و یک قسمت دیگر از Lost را میبیند و دلش میخواهد که یک بار هم در یک جزیره ای به همین زیبایی و حشتناکی گم بشود! بعد هم شاید میرود کتابهایش را نگاه میکند و یک خط درس میخواند یک خط کتاب غیر درسی و بعد هم دوباره شال و کلاه میکند و میرود مهمانی!نصف شب هم خسته و داغان زده برمیگردد و با تنها توان باقی مانده اش الف. را صدا میزند تا یک لیوان آب با خودش بیاورد تا نصف شب مجبور نشود چشم بسته برود سراغ یخچال!

خانم p. دلش میخواست همان مارسالاد ز.ن.ا.ن.ه. ه.ا باشد یا شاید هم همان صفحه بنفش پرشین لاگ دوست داشتنی اش... نه بیشتر از آن!

P.

شانتال
14:26، دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
نظرها رو باز گذاشتم. با اینکه گفتم آدم نظر پذیری نیستم و نوشته هام در حدی نیست که کسی بخواد براش نظری بذاره ولی به خواننده های شانتال احترام میذارم و نظرها رو باز میذارم.

P.

شانتال
14:25، دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
دیروز وقتی رسیدم خونه داشتم از خستگی نابود میشدم ولی اون تور ختم رفتن رو باید شروع میکردم. ساعت ۶ اولین قرار بود سر خیابان نیایش و باید میرفتیم تا به مریم و مادرش به خاطر مادربزرگ اش تسلیت بگیم. جلوی در خونه مریم دسته جمعی همدیگر رو مسخره میکردیم و میخندیدیم. تا حالا جماعت خودمون رو توی لباسهای مشکی ندیده بودم. با اینکه یک دست بودیم ولی این رنگ و روی این آدمها نمیشه تحمل کرد! توی این آدمهای خل خلی سیاه تقریبا یک چیز حاشیه ای هست...

بعد از مریم باید میرفتیم سراغ ن. رفتیم فرودگاه. وقتی که ن. جلوی مامورهای گمرک ایستاده بود داشت اشک میریخت. بی صدا... مثل اون همیشه هایی که خیلی کم پیش میاد! ف. به شدت عصبی بود و مثل پاندول ساعت از این طرف به اون طرف میرفت و هر از گاهی یک نگاهی به ما میکرد. من هم که در حالت عصب خودم همیشه میخندم. از این خنده های ریتم دار تموم نشدنی که استرس ازش میباره. ن. از گمرک رد شد و بعد هم اولین سوالی که از ما کرد این بود که از سینا چه خبر. هیچ کس جوابی نداشت بده. یا نمیخواستیم دروغ بگیم یا میخواستیم یه جوری بهش بفهمونیم که همه چیز تموم شده ...

بعد هم همگی رفتیم خونه ن. تا حالا توی زندگی ام به صورت مداوم چند ساعته این همه خل و چل بازی در نیاورده بودم و جفنگ نگفته بودم. من و ف. و الف. و الف ح. و الف م. ۵ تا آدمی که به دشت هر چه تمامتر دلقک بازی در می آوردند که بتونن ن. رو پرت کنن به یک دنیای غیر از اینی که قراره جلوی چشماش باشه...

خیلی سخت هست که ناراحتی و عصبی هستی و داری دیوانه میشی و ممکنه سرت رو بکوبی به خاطر همه اینها به اولین دیوار سر راحت و بعد مجبور باشی بخندی....زورکی...

ما دیشب مثل احمق های درجه سه بودیم... آدمهایی که ناراحتی شون رو به خاطر آرامش یکی دیگه مخفی میکنن پشت شوخی های تلخشون... دیشب رو دوست نداشتم و تمام روزهایی که قرار هست ن. به یاد سینا باشه و از درون له بشه.

P.

شانتال
18:2، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
در وصف خانوم P
در وصف خانوم  P همین بس که روزگاری دور حاجی گنجیشکه  معتقد بود که می شد من و خانم P را با هم به یک گاری بست!! در همان روزگاران دور یکی از ما مارمالاد بود و دیگری مارسالاد..زنانه هایی مینوشتیم که از بد روزگار فیل تر شد! صد البته که برای دوستان خارج نشین فیل تر نمی باشد!انصافا هر کی آن را خواند بگوید این وبلاگ چه خط قرمزی را بی ترمز رد کرده بود که فیل تر شد؟غیر از اینکه شناسه اش زنانه ها بود،مشکل دیگری هم داشت؟! زن را باید فیل تر کرد!...خانوم P عزیز کمی شبیه مادام دالووی است!صبح ها که از خواب پا می شود در فکر مهمانی شب است...گل ها را خودش می خرد،کیک را خودش می پزد...او یک میزبان با شکوه است!!! ها ها ها!الان هر کسی که خانوم P را می شناسد از خنده ولو شده است! واقعیت این است که شوهر خانوم P از روز اول ازدواجشان تا به امروز رنگ یک غذای حسابی را به خود ندیده است!! چرا که خانوم P از بوی پیاز داغ گریزان است و می ترسد مانیکور ناخن هایش خراب شود... باز هم ها ها ها ها! چون هر کسی خانوم P را می شناسد هم به این تعریف خواهد خندید! او نه این است و نه آن...خانوم P این روزها بدجوری آسمان دلش بریست...خانوم P عزیز یادت نرود که بادها برای همین آفریده شده اند،برای اینکه ابرها را کنار بزنند و نور خورشید را مهمان ات کنند...

شانتال
10:34، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
یک ظرف زولیبا بامیه گذاشتم جلوم( روز آخر ماه رمضان یک جعبه خریدم مثل این مورچه ها ذخیره کردم برای این مدتی که از بامیه و زولبیا خبری نیست) و دارم با کافی میکس میخورم. خوب برای درک دقیقا مزه تومان این دو خوراکی میتونید یک بار توالت فرنگی رو بغل کنید و بعد یک مقدار کم اش رو امتحان کنید. به هر حال از اون مزه هایی هست که به امتحانش می ارزه!

P.

شانتال
10:32، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
... ن. امشب میاد. ساعت ۹ همه جلوی خونه من جمع میشن و با هم میریم خونه ن. اصلا نمیخوام مثل یک احمق باشم امشب که نمیدونه باید گریه کنه یا یک نفر رو آروم کنه یا بره یک جایی خودش رو گم و گور کنه.

تور سیاحتی زیارتی ختم امروز را خدایا ختم به خیر کن! صبح تشییع جنازه دایی مامان الف بودم! ( این خیلی هم داده پرت نیست) ۶ عصر باید برم ختم مادربزرگ م. و شب هم که دیگه بماند!

 

پ.ن: از همه کسانی که کامنت هاشون رو تایید نکردم عذر میخوام ولی من آدم کامنت پذیری نیستم. یعنی نوشته هام کلا no Comment هست تا هر چیز دیگه.

P.

شانتال
10:30، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
یکی نوشته به قول رومن گاری:

گیر افتاده ام میان دختر های باکره و ماهی های نحس بوگندو . و خوب می دانم جای من این جا نبوده و نیست .

و چه قدر این منه!

P.

 

شانتال
2:42، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
ما هم یه روز واسه خودمون آدمی بودیم!
دو سال پیش اواخر زمستون بود که چهارنفری رفتیم شمال.سرد بود و خونه به همین راحتی گرم نمی شد،واسه همین هم شب چهارتایی تنگ دل هم خوابیدیم!چقدر تا صبح لرزیدیم و خندیدیم...دم دمای صبح یه شعاع ملایم نور از خواب بیدارم کرد...دیدم همونطور درازکشیده،روی یه دستش تکیه داده و داره با یه لبخند محو نگام میکنه...چشمهای پر از خوابمو بستم و رفتم زیر پتو: به چی نگاه میکنی،خواب نداری؟. دستشو انداخت زیر گردنمو و منو کشید سمت خودش و گفت: خیلی بامزه از خواب پا میشی،کش میای! توی خواب صورتت خیلی آرومه،دوست داشتم الهام خودمو نگاه کنم!.نفهمیدم چه جوری توی بغلش گم شدم و باز به خوابی عمیق فرو رفتم.
حالا فقط دارم سعی میکنم بین اون صبح خنک با اون روزی که گفت الهام تو اینجوری نمیتونی ادامه بدی(یعنی معلوم بود خودش دیگه نمیتونه،میدونست منم دیگه نمیتونم...این وسط یکیمون باید جرات میکرد و حرف آخرو می زد) هیچ فرقی نذارم...که هر دوش بخشی از روزهاییه که دیگه برنمی گرده...که آدمها عوض می شن...عوض هم نشن بالاخره یه روزی خسته میشن،نمیتونن همه ی موانعو از سر بگذرونن،نمیتونن با خانواده هاشون بجنگن...امروز ته دلم خیلی حرصی بود!حس میکردم سه سال بهم دروغ گفته، که واقعا براش هیچی جدی نبوده..که هیچ جنگی به خاطر این عشق در نگرفت!.ولی هرچیو بتونم فراموش کنم،اون نگاه عاشقانه و آروم که پی طعمه نبود رو نمی تونم فراموش کنم..نمیتونم در موردش بی انصاف باشم،خوب ترین مردی بود که شناختم...نمیتونم،نمیتونم یهو غرق روزها و شبهایی نشم که توی این دنیا فقط و فقط مال من بود.مال خودِ خودم...

شانتال
1:35، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
دل تنهایی

واقعا مگه میشه دو نفر توی این دنیا پیدا بشن که همو بدون حساب کتاب ، بدون پیش شرط، بدون شرط و شروط، بدون حسادت ، بدون منفعت نگری ، بدون منفی بافی ، بدون توقع ، بدون هزار و یک آفت کوفت و زهر مار دیگه دوست داشته باشند؟ نه واقعا یه همچین عشق صدرصدی که دوست داشتن به صرف دوست داشتن باشه پیدا میشه؟ نه دیگه...ما که خیلی گشتیم! نه خودمون از این عیوب مبرا بودیم و هستم و خواهیم بود..نه آدمهای رنگارنگی که از این کوچه ی آشتی کنون دل ما گذشتند، عشق و محبتشون خالص ِ خالص بود...اگرم بود نذاشتند ما حسش کنیم،به خیال خودشون شاید گذاشتند اما چه فایده وقتی ازشون خاطره ی تلخی مثل سرخوردگی به جای می مونه؟... حس بدی دارم، تلخم،سرخورده ام...با این حال دلم از چیز دیگری گرفته.دوستانی دارم که در شهر حافظ و شراب و نارنج دل تنهاییشان به خاطر از دست دادن عزیزانشان بدجوری گرفته...

شانتال
0:58، یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
یک کتاب تاثیر گذار
سری پستهای محبوب من در وبلاگستان،پستهاییست که عناوینی مثل ده کتاب تاثیر گذار یا ۵ واقعه ی تغییر دهنده ی زندگیتان و ... دارند که خوندنشان برای من واقعا جالبه...از این جهت که شباهت ها و تفاوتهای خودم رو با نویسنده ی اون وبلاگ از همین طریق پیدا میکنم و تازه خیلی وقتها نکته های جالبی هم یاد میگیرم(داشته باشید تریپ عشق آموزش من را!!) این جور پستها بیشتر مواقع شکل دعوتی و حالتی فراگیر پیدا میکنه اما خیلی وقته باعث شده که من یک( فقط یکی) کتاب موثری که تا به امروز تنها یک بار خوندم (معمولا هر کتابی که خوشم بیاد رو بیشتر از یک بار میخونم) رو از لابه لای این سالها پیدا کنم...و اون کتاب جای خالی سلوچ ،نوشته ی دولت آبادیه.لحظه لحظه ی داستان مرگان رو حس کردم،اولین زنی که در ده بیدار می شد...هنگامی که تنهایی و یک تنه شیرزنی می شد و با تمام مردان ده جَر میکرد تا تکه زمین بایر را از دست ندهد...وقتی چشم انتظاری برای بازگشت سلوچ را در خود خفه می کرد...وقتی غم عباس را میخورد،وقتی ناباورانه میدید که ابروا زمین بایر را برای مالکان شخم می زند..اول فکر می کنی سلوچ که رفت این خانواده بدبخت شد..تو نگو بدبختی باد شومیست که به میان خانه ی روستای زمینج میپیچد،بس که مردمش بددل و خودمحورند...کسی این کتاب را ندارد تا بدهد من یک بار دیگر بخوانم؟!

پی نوشت: ادامه ی مطلب تحلیلی کوچکی از داستان، نوشته ی خانوم زهره مرتجی است.


ادامه‌ي نوشته
شانتال
14:32، شنبه بیست و هفتم مهر 1387
من اینجام!
به اطلاع عموم دوستان و آشنایان میرساند که این جانب شانتال از پست محتوا تا همین پست قبلی،تهران نبودم و داستان این چهار پست این است که خانوم P قرار بود بعد از پستهایش چیز واضحی بنویسد که  مشخص باشد نویسنده  مطلب خانوم P است نه بنده! اما از آن جایی که خانوم P ، خانوم P است و بهش حرجی نیست(!) باعث این سو تفاهم شد که نوشته های قبلی کار من است..که صد البته من هرگز هنر ایشان را در نوشتن نداشته و ندارم! لکن آن کس که کامنتها را تاییدی کرده بود و تایید نکرده بود و پاک کرده بود به جون مامانم من نبودم! من اون موقع کنار آب های نیلگون خلیج فارس داشتم آفتاب می گرفتم!! در عین حال بر خود واجب دانستم از حضور گرم ایشان بابت روشن نگاه داشتن چراغ این وبلاگ طی این چند روز کمال تشکر را به عمل آورم و مصرانه درخواست کنم که نوشتن در این باغچه ی سیب را ترک نکند...

وسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته!!!!!!

شانتال
9:52، شنبه بیست و هفتم مهر 1387
دیشب از اون شبهایی بود که نمیدونستم باید باهاش چی کار کرد. وقتی که برگشتم خونه تا لباس عوض کنم و ف. بیاد تا با هم بریم خونه مادر ن. به خاطر مرگ سینا داشتم به این فکر میکردم که اولین واکنش ما نسبت به عکس العمل ن. وقتی که میرسه ایران و خبر این مرگ رو میشنوه چی هست! اصلا نمیتونم این هفته رو تصور کنم با این همه اتفاق های مختلفی که سر و ته اش به قبرستان ختم میشه!

ف. آمد ولی نرفتیم! من نشستم پشت میزم و شروع کردم به خواندن "پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" و از شخصیت آلن دوباتن خوشم آمد! چند صفحه که خواندم الف. پرسید که چرا نمیای بین ما بشینی! مگه تو مال این جمع نیستی؟

بیشتر از هر چیز بی حوصله بودم. کتاب رو بستم و رفتم مهرم رو پیدا کردم. مهر پیرمردی ام رو که فلزی کوچیک هست و باید به سنجاق قفلی وصل بشه! یک مشت روی کاغذهای جلوی الف. و ف. مهر زدم. دوباره برگشتم توی اتاق خودم.

پیمان آمد و قرار شد بریم پیاده روی جدی! نیم ساعت بعد همه جلوی در خونه ف. بودیم و آماده برای پیاده روی جدی. راهی که رفتیم در واقع پیاده رو های آسفالت و گاهی خاکی و گاهی سنگلاخ و گاهی خیس و گاهی پرگلدون کنار باغها بود. یک ساعت و یک پیاده روی جدی ۶ نفره و نقشه کشیدن برای دزدیدن چند تا گلدون شمعدانی از یکی از همون باغها و آواز خواندن های پیمان و نهایتا رسیدن به یک رستوران بسته!

از این بی برنامگی احمقانه زندگی ام به شدت کلافه ام!

P.

شانتال
9:44، شنبه بیست و هفتم مهر 1387
پیمان کف دستم رو نگاه کرد گفت که موفقیت من حالت دایره نداره. مثلث هست... یعنی یک چیز گسترده. گفت که این قدر عمر میکنم که میشم اسطوره و من رو میکشن دیگه از بس که زیادی دارم زندگی میکنم! و اینکه دو تا بچه خواهم داشت که هر دو خیلی عجیب خواهند بود و تحت نیروهای خاصی هستند!

پیمان چیزهای خوب رو فقط میگه. چیزهای بد رو نگه میداره توی ذهن خودش!

P.

شانتال
13:59، چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
دستای عاشق تو منو از نو تازه ساخت...

صبح ۵ بار این شعر رو گوش کردم و خیلی دلم میخواست که کسی نباشه بشینم یک مقداری زار بزنم. ولی تقریبا دور من ۱۶ نفر آدم هستند که همه هم به سیستم فالگوش و خاله زنکی به شدت معتاد میباشند و همه این عوامل باعث میشه که من یک زار زدن راحت هم نتونم داشته باشم هر وقت که دلم خواست!

 

P

شانتال
13:54، چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

جلوی در آسانسور که رسیدم تازه داشت در بسته میشد تا سه طبقه رو بره پایین، پله نوری رو ترجیح دادم. توی راه وسط پله ها داشتم به این فکر میکردم که 90% آدمهای اطرافم که اصلا تعداد کمی هم نیستند آدمهایی هستند که فقط قسمت های سیاه و تاریکشون و خصوصیات مزخرف و منفی شون توی ذهن من هست. در واقع چیز خوبی ندارن که بشه اون سیاهی رو با اون چیز خوب یک جوری لاپوشونی کرد. ( اصلا همچین کلمه ای داریم؟ لاپوشانی؟ ) به هر حال، دقیقا داشتم به همین نکته فکر میکردم که وسط آفتاب داغ و مستقیم خارج از ساختمون قرار گفتم و سعی کردم کور نشم! ف. توی ماشین نشسته بود. با عینک آفتابی. خیالش راحت از اینکه کور نمیشه و من سعی میکردم که خیالم راحت باشه که دستام جلوی چشمام هست و کور نمیشم! از روزی که عینک ام به گ... رفت سعی میکنم از دستم به عنوان سایه بون استفاده کنم!

 جمع پول توی کیف من و ف. میشد 3 هزار تومان. به خاطر اینکه ف. رفته بود عطر بنتون خریده بود برای تولد دوستش قبل از اینکه بیاد پیش من و من هم رفته بودم یک کوله بار کتاب خریده بود. با 3 هزار تومان و دو تا آدم گرسته تنها راه چاره رستوران بالای استخر هست! با این حال سرازیر شدیم به طرف اولین عابر بانک که قبل از من یک پسر ابله خنگ تازه بعد از هزار بار رمز اشتباه زدن دست کرده توی کیفش و پاکت کارت اش رو درآورده و بازش کرده و رمز رو نگاه کرده و دلم میخواست بکوبم توی سرش! چون تا رمز رو وارد کرد دستگاه خراب شد و در کمال حیرت من و ف. سرازیر شدیم به طرف رستوران بالای استخر!

البته من توی راه 1000 تومان دیگه هم پیدا کردم از توی جیب کیفم!

به هر حال دوپرس  چلوخورشت سبزی که این حرفها رو نداره! دقیقا از لحظه ای که نشستیم من در مورد هر چیزی که توی ذهنم بود حرف میزدم و ف. هم در مورد هر چیزی که توی ذهنش بود. یعنی حرفهای من نه در جواب ف. بود و نه ربطی به حرفهای اون داشت و حرفهای ف. هم این چنین!

بعد دوتایی زدیم زیر خنده. انگار کسی به حرف کسی گوش نمیکنه فقط میخوایم حرف بزنیم!

ولی یک ساعت وقت کافی بود برای اون همه خبر و اتفاق و چیزهایی که فقط توی ذهنت جاهای بزرگ رو اشغال میکنند و تو خودت رو بکشی هم نمیتونی بیرونشون کنی به این سرعت! مثل قضیه اون دندون پزشک تفاله ای که چند ساله گیر سه پیچ هست به ش. و با همه اینها دست از خانم بازی هاش بر نمیداره یا کثافت کاری های م. از این طرف یا دو تا خبرنگار عزیزی که ذکر خیرشان بود یا س. که توی کما هست یا ن. که قاطی کرده دوباره یا...

یعنی الان مغزم داره منفجر میشه از این همه اتفاقهای مختلف.

 

P.

شانتال
3:7، چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
محتوا!

از چارلي چاپلين مي پرسند خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله بین اين بدبختي تا بدبختي بعديه!
این چند روزی که من نیستم از این خوشبختی نهایت استفاده رو ببرید!..البته زیاد هم خوش حال نباشید چون بالاخره همه از مسافرت برمیگردند سر خونه و وبلاگشون! واسه اینکه محتوای پست بره بالا(آخه من رسما دق می کنم اگه هر شب حداقل یه پست پرمحتوا نزنم!!) اینو میذارم واسه دانلود...پست از شدت محتوا ترکید!!

شانتال
19:33، سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

بشنو اکنون قصه ای شیرین
قصه ی دریاچه ی رنگی
قصه ی دریاچه و خورشید

شازده کوچولو، قبل از رفتنت بیا منو تا خود خورشید ببر.من سردم است...و در روزهای بی برقی چراغ های رابطه برای همیشه خاموش گشته اند!


 

شانتال
6:14، سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
از نظرهایمان دفاع می کنیم!
قصد داشتم مطلبی بنویسم در مذمت این قرارهای پرشین بلاگی که تحت عنوان مسابقات گل و بلبل برگزار می شود (که در نهایت برای پدر جد تمام بلاگرها هم دعوت نامه می فرستند و از آنها به عنوان وبلاگ برگزیده یاد میکنند حتی من دوست عزیز!) و باز از خودم نظریات عجیب غریب بدم بیرون تا یه وقت کسی توی این دنیا نباشه که نفهمه من چقدر واسه اون پرشین بلاگ 5 سال پیش دل تنگ شدم! اما قصدم رو به دلایل بهتری عوض کردم...اول اینکه اصلا به من چه!خوب یه عده دوست دارند میرن جشن و همایش دوم اینکه بازم به من چه! حالا من یاس فلسفی وبلاگی گرفتم که دلیل درست بودن حرفهام نیست...خلاصه که من خودم خواننده ی ثابت وبلاگهای خشنگ خشنگ می باشم و از همین جا دست ماهشون رو به خاطر تایپ مطالب خواندنیشون می بوسم!اما یه دلیل مهمتر خوندن کامنت پری سا ی عزیز در باره ی پست ماست ترش حاتمی کیا بود...
اینگونه شد که از نظرهای گهربارمان دفاع می کنیم(!):
قبل از هر چیزی دوست دارم  توجه پری سا رو به قسمت اول  متن جلب کنم که من به علاقه مندان دیدن این فیلم توصیه کردم مطلب من رو نخونند و خودشون برند فیلمو ببینند (که یک مخاطب عزیز  که چندان موافق من نبود نوشت مطلبت رو خوندم اما این فیلم رو میبینم، انگار من کمپین آنتی حاتمی کیا راه انداختم!)  و البته در خطوط بعدی ذکر کردم که من نه منتقدم نه نوشته ام حالت انتقادی داره!نظرمو گفتم...دیگه نظر گفتن که جرم نیست عزیز من( باور کن من تن و بدنم از شنیدن اسم منتقد می لرزه!)
اول اینکه من هم مثل شما خوب میدونم فیلساز مولف چیه...خوب که متن رو میخوندی میدیدی که نوشتم او کسی است که زاویه  و نقطه نظرات خاصی از خود در فیلم سازی (به خصوص در ژانر دفاع مقدس) به جا گذاشته...که البته همین واژه ی فیلم ساز مولف من رو یاد دوستی میندازه که خریدن مجله ی فیلم رو سالها پیش به این علت قطع کرد چون که روند مجله زده بود توی خط مولف و مولف بازی و ... بگذریم.
اما در مورد سریال ساز بودن حاتمی کیا من همچنان مصر هستم که او سریال ساز نیست...خیلی ساده اگر فراموش نکرده باشی در تمام مصاحبه ها و مطالبی که از زبان فیلم ساز و بازیگران بعد از خاک سرخ  مکتوب و یا در تلویزیون به جای مانده، بارها و بارها تاکید شده که این سریال در فرمت یک فیلم سینمایی تهیه شده نه شکل سریال.البته اگر در نظر کسی همین که فیلمی تایمی بالا داشته باشه و هر هفته بخشی از اون نمایش داده بشه اسمش میشه سریال، من دستانم رو به شکل تسلیم بالا می برم!خوب است همینجا یاد آوری کنم که همین خاک سرخ بیشترین موفقیتش رو مدیون تبحر و احاطه فیلمساز به ژانر جنگ و دفاع مقدس است.در زمینه ی سریال هم اگر نخواهم دچار جو وبلاگستان(این روزها همه لاست و فرندز تماشا میکنند و کافه پیانو میخوانند، شما چه طور؟!) بشم خیلی راحت میتونم سریال قوی و خوب پرستاران رو که هر سه شنبه با کلی سانسور از شبکه یک پخش میشه معرفی کنم...فکر کنم نزدیک ده ساله که این سریال استرالیایی داره ساخته میشه و حتی برای محض نمونه یک قسمتش نبوده که باعث خاریدن بخشهایی از بدن من و سر رفتن حوصلم بشه!متاسفانه حلقه ی سبز خیلی مزخرف بود...حقیقت هرچند تلخ است اما باید پذیرفت!(البته من بیش از نیم ساعت..تقریبا تمام سریال رو دیدم،چون بسیار کنجکاو بودم که یک جمع بندی خارج از عرف ببینم که ظاهرا این هم مویسر نشد.)
من به عنوان یک مخاطب اولین ایراد فیلم دعوت رو روی خانوم چیستا یثربی میذارم...شکل روایت و ذوق زدگی ایشون در پایان بندی عجولانه ی فیلم نامه به این کار بزرگترین صدمه رو زده...کاراکترهای تک بعدی با دیالوگهایی آبکی و بعد انتخاب ناهمگون بازیگران(و البته برای فهمیدن اینکه چرا بارداری یک زن مسن خنده دار است کافیست خیلی بی منظور از چهارنفری که این فیلم رو ندیدند بپرسیم اگه مامان ۵۰ ساله ات حامله بشه به اولین چیزی که فکر میکنی چیه؟!نتیجه ی تحقیقات من همونی بود که توی اون پست نوشتم! باز هم باید تکرار کنم که اینجا وبلاگ من است و محل نظر های من است نه وبلاگ یک منتقد؟!)در مورد فیلم ارتفاع پست هم فراموش نکنید که شخصیت های اصلی داستان جنگ زده هایی بودند که می شد خیلی ساده این روزهای آن ها را به دیروز آسیب دیدشون وصل کرد و فیلم ساز نشان داده است که از این منظر داستان هم بر می آید مثل آژانس شیشه ای و یا روبان قرمز...آسیبی که مسببش جنگ بوده.فیلم به رنگ ارغوان رو هم متاسفانه ندیدم و نظری ندارم.

به عقیده ی من تعصب آفت پیشرفته...حاتمی کیا فیلم ساز خوبیست..آن قدر خوب که شوق خرید بلیط و زل زدن به پرده ی نقره ای را در آدم زنده می کند.حیف است اینگونه پسرفت کند و سینمای ما مهجورتر از قبل شود. باید قبول کنیم صرف مهر یک فیلمساز ارزشی به کل محصول نمی دهد و هر فیلم خود بیانگر ارزش حقیقی اش است (همانطور که سگ کشی با آن تدوین طول و دراز و خسته کننده در شان  فیلمساز و تدوینگری چون بیضایی که فیلمهای دیگران را آن همه دقیق مثله میکرد!، نبود) و  هنر واقعی یعنی جذب مخاطب عام به اضافه ی حفظ ارزشهای هنری فیلم... حاتمی کیا هیچوقت یک فیلم ساز جشنواره ای با مخاطبین صرفا خاص نبوده که بخواهد امروز متحول گشته و تغییر رویه دهد،منی که این نظرات را مینویسم همیشه یکی از مخاطبین عام سینما بوده و با افتخار خواهم ماند(در عام بودن لذتیست که در خاص بودن نیست!) و از همین جایگاه عوامانه ام اعلام می کنم که فیلم ساز محبوبم بدجوری به خاکی زده،فیلم کسل کننده و بی روح می سازد...همیشه سعی کردم سطحی نگر و جانب دار نباشم(هرچند که سینمای کیمیایی به سختی محلی برای عادل بودنم می ذاره!) و به نظرات مخاطبانم به شدت احترام گذاشتم و می گذارم(مثل این پست که صرفا برای رفع سوتفاهامت نوشته شد)...توقع زیادی نیست اگر بخواهم حالا که مرا می خوانید کمی با دقت تر بخوانید!

پی نوشت: ممنون پری سا جون که هرچند وقت یه بار حضورتو مهمان وبلاگم میکنی.

 

شانتال
21:27، دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
تیز و سرد

قندیل یخ جون میده واسه انجام بی عیب و نقص ترین قتل ممکن ،بدون باقی گذاشتن هیچ مدرک جرمی... قندیل یخ! که چه ظاهر معصومانه و زیبایی داره. میشه باهاش تا عمق قلب کسی رو سوراخ کرد و بعد انداختش دور...خودش آب میشه!

شانتال
17:40، دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
سرم سنگین است
گفته بودم بعضی چیزها را باید بچشی تا بفهمی چیست...مثل توامانِ باهم بودن و بی هم بودن.سنگینی سر از شراب دیشب...خوب و بد.همین که حتی این روزها هم مواظب من است...شد یک هفته!

همین حسی که دارم
حتی وقتی از تو دورم
تلخ و بیمارم
چقدر خوبه
.
همین بس که می دونم خوبِ خوبی، خوابِ خوابی
من که بیدارم
چقدر خوبه
.
همین بغضی که دارم
همین ساز شکسته
دلیل از تو مردن، از تو رفتن
تا تو برگشتن
چقدر خوبه
.
همین اشکی که غلتید
همین دستی که لرزید
همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من
چقدر خوبه
.
چقدر خوبه که هستی
اگه حتی بعد من
اگه حتی غریبه مثل سایه پا به پای من
چقدر خوبه
.
چه بی نوره ستاره، همین که تو بخندی
چه بی رنگه اقاقی، پیش لبهات وقته شکفتن
چقدر خوبه
.
همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه، از تو پر باشه
چقدر خوبه
همین وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه، از تو پر باشه
چقدر خوبه

 

پی نوشت: ما می میردیم برای ترانه های شهیار قنبری...((با تو خواهم رقصید،با تو خواهم خندید...همه شعرم را به تو خواهم بخشید...))

شانتال
3:48، دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
ترافیک
 ترافیک داستان زنیست که یک شب کاملا غیر بارانی شبحش را بر من در سه کنج اتاق نشان داد!آخرش..آخرش اگر من یک روز واقعا داستان نویس نشدم!حالا ببینید!اگر خواستید در ادامه ی مطلب بخوانید...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
21:17، یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
این روزها...

چیزهای زیادیست که مرا آزار می دهد...چیزهایی که باید تجربه کرد تا میزان دردش را فهمید...اینکه به هرحال زمان باعث رسیدن روزی می شود که او دیگر مرا دوست نخواهد داشت،که من بخشی از گذشته اش خواهم شد...درد بدیست که آدم هر کسی را برای دوست داشتن انتخاب کند به نحوی از دست بدهد...با مرگ،جدایی و یا عشق یک طرفه.
من خوبم اما تا وقتی که دنیای اطرافم پر از مشغولیات باشد.گاهی که دیگر هیچ چیز،مطلقا هیچ چیز نیست که مرا مشغول نگه دارد به این فکر می کنم که شاید الان نه اما سال دیگر او باز پشت میزی در کافی شاپی نشسته و بوی قهوه ی فرانسه ای که ترکش نخواهد کرد فضای اطرافش را احاطه کرده و احتمالا مشغول کشیدن سیگاریست،رو به رویش هم زنی دیگر است که اگر سیگاری باشد به او خواهد گفت: چه خوبه که آدم سیگاری دوست دخترش هم سیگاری باشه،اینجوری تمام سیگارهایی که اون براش روشن میکنه طعم رژ لب داره!.راستی آن یکی زن هم مثل من از این حرف خواهد خندید؟و فکر کن که چقدر بحث خواهند سر اینکه نقطه ی عطف فلان فیلم کدام بوده...برای او هم هر ماه مجله نسیم خواهد خرید؟ یا کتاب و فیلم؟ او را همانگونه دوست خواهد داشت که مرا؟ و ویژگی های کوچک و اما مهم او را همان گونه خواهد شناخت که روزی از من شناخت؟
سر من پر از وزوزهای کر کننده ی حسادت است!به زنی که نمیدانم چه کسی خواهد بود...

شانتال
18:25، یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
انتخاب

انتخاب می کنی ،تاواناشو میدی...باز انتخاب میکنی و باز تاوانشو میدی...بین خوب و بد،بین خوب و خوب تر،بین بد و بدتر...از صبح تا ظهر ، از ظهر تا عصر و از عصر تا نیمه شب...تا زمانی که باید چشمانتو برای خواب ببندی ناچار از انتخاب هستی...بین چیزهایی به انتخاب می نشینی که روزگاری هیچ منافاتی بین آنها نمیدیدی...از انتخاب کردن دائمی که خسته شوی تازه فکر میکنی چرا باید انتخاب کنم؟...و خیلی زود میفهمی چون که مجبوری...چون که نهانی ترین آرزوها و امیالت وادار کننده ی تو هستند،حتی منطقی که ناخودآگاه در وجودت زندگی میکنه...انتخاب می کنی چون برای انتخاب کردن انتخاب و به زمین فرستاده شدی.همان روزی که مادر جد خردمندت بین سیب و بهشت، یکی را انتخاب کرد؛تنها به خاطر غریزه ی کنجکاوی!

پی نوشت:بی ربط است اما این هم نوعی انتخاب است: ((پیشبینی نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده از زبان یک گنجیشک! ))

شانتال
18:14، شنبه بیستم مهر 1387
روبنده
اگر خیال کردید داستانی که در ادامه ی مطلب آورده ام داستان است،اشتباه کرده اید! من کجا و داستان نویسی کجا...این ها همه تمرین است!!!!... خلاصه کم و کاست دراماتیک آن را به بزرگی خود ببخشید که نویسنده ی این وبلاگ خودش هم نمی داند ،کی پیچ و مهره های ذهنش سفت خواهد شد.


ادامه‌ي نوشته
شانتال
0:1، شنبه بیستم مهر 1387
آقای عزیز، روی صورتتون جای ماتیکه!

ماها،هممون...آدمیم! اقتضای طبیعتمون اینه که فکر کنیم خیلی مهمیم...ناراحتی هامون،خوشحالی هامون...در کل یه حس اشرف مخلوقاتی در ما هست که باعث میشه باور داشته باشیم: این دردی که من میکشم عمرن کسی نکشیده و نمی کشه و نخواهد کشید! یا مثلا اینی که باهاش آشنا شدم با بقیه فرق داره... چون ما نیاز داریم که ویژه باشیم،تک باشیم...به هر حال باید روی یه چیزمون یه اعتماد به نفس خیلی کاذب داشته باشیم.روی تیپ و قیافه و جذابیتمون نشد، روی شخصیت دست نیافتنیمون...روی اینم نشد روی یه چیز دیگه!کار ما اینه که روی یه چیزی یه جوری بخوابیم (!)که فقط مال خودمون باشه،تصاحبش کنیم...خیلی خوبه آدم از یه مقطعی به این نتیجه برسه که اصلا موجود مهمی توی این دنیا نیست...نه افکار خیلی خاصی داره،نه ریخت قیافش تک تکه،نه شخصیتش برجسته است...نه لباسهایی که میپوشه،یا مدل موهاش اونو خاص میکنه و اصلا هم خیلی خوب نیست یه چیزی فقط واسه خود خودش باشه!... چند تا آدم به شدت بی ادعا دیدم که مصداق این تعاریف بودند،یه آرامشی در این آدمها موج می زد که فقط همنشینی با اون ها منو وارد فاز دو یا سوم خلسه میکرد!!!برای خود من هنوز خیلی زوده...هنوز که هنوزه برام مهمه سر ماه ریشه های موهامو رنگ کنم تا کسی نبینه توی این سن نصف بیشتر موهام سفیده یا اگه اون خط چشم کج و کوله و رژلبی که ظرف سه سوت با سیگار و هزار و یک کوفت زهرمار دیگه(!) از روی لبام پاک میشه رو نزنم اصلا پا نمیده از خونه بیام بیرون و با دوستام برم سینما! من اگه بخوام از این ظواهر بگذرم و باور کنم واقعا هیچ فرقی نمی کنه ریخت و قیافم در نظر فلانی چیه یا شان و موقعیت خانوادگیم یا ادب اجباری (در برابر کسی که عملا احترامی براش قائل نیستم) چه امتیازی میتونه برام باشه، خیلی ساده تر از این حرفها نسبت به نظر کل عالم بی تفاوت و خونسرد میشم...آخه من تازه دارم می فهمم چقدر عمرمو به خاطر نظر و حرف مردم به فاک فنا دادم! یه ذره بی ادبی شد ولی خوب اینم یه وجه شانتاله دیگه! آقای عزیز اصلا اشکال نداره که روی صورت و یقه ی لباستون جای ماتیکه!اینم بخشی از مهمانیست...پاکش نکن.به هرحال بقیه در مورد تو فکرهای بد بد خواهند کرد!

شانتال
18:49، جمعه نوزدهم مهر 1387
داری توی خیابون قدم میزنی،راه میری...آدمهای زیادی از کنارت رد میشن،بعضیا منتظر تاکسیند، بعضیا عین تو یهو به جای تاکسی گرفتن اندازه هزارتا خیابون رو پیاده میرن...به اون آدمها نگاه کن تا بفهمی بعضی از اون ها اصلا واقعی نیستند..توهمند!خیالند...مترسکهایی هستند که دنیا رو شلوغ کرده،آدمهایی که فقط تو میبینشون.بچه گیات اونقدر شعور داشتی که وقتی میبینشون بگی: این دوست خیالی منه!..برو جلو نترس،اون خانومه اصلا واقعی نیست،برو دم گوشش جیغ بزن!یه جیغ بنفش...بهت لبخند می زنه،تو فکر می کنی کره؟که نمیشنوه؟لابد به خاطر سمعکش...نه بابا اون اصلا وجود نداره که بخواد کر باشه،اون فقط توی ذهن توئه...میگی نه؟چشماتو ببند و باز کن تا بیبینی نیست...نه که همون لحظه تاکسی گرفته باشه و بره...نه! اون غیب شده.باور نداری؟برو امتحان کن تا ببینی بیشتر آدمهای این دنیا واقعی نیستند..تو خلقشون کردی،توی ذهنت،تا فقط این تو نباشی که نفس هاتو همراه با استرس و رنج می کشی...
شانتال
0:50، جمعه نوزدهم مهر 1387
روزنگاری برای وقتیست که کسی از روزهایت نمی پرسد
آخرین بار سینما آزادی رو با فیلم روز فرشته تجربه کردم...خوب یادمه اول فیلم مریم و میتیل رو توی سینما کانون کودک و نوجوان که اون روزها رو به روی سینما آزادی بود دیدیم و بعد روز فرشته...اول سهم من و برادرم و بعد سهم مامان و بابا. فیلم مادر حاتمی رو هم همونجا دیدم...البته این یکیو واقعا چیزی از خود فیلم در سینما یادم نمیاد...در همین حد یادمه که دختر عمو بزرگه و دختر عمه بزرگه که اون روزها حتما ۱۵ سال هم نداشتند ( و به نظر من خیلی بزرگ به نظر میرسیدند!) همراهمون بودند و در لژ مخصوص، فیلم رو دیدیم...یادش به خیر.میدانید...سینما آزادی رو امروز نشناختم.برای من آخرین خاطره از اونجا شلوغی ،صف طولانی و بازار سیاه فیلم روز فرشته بود!دروغ چرا،اصلا نفهمیدم چه طوری خودمو رسوندم اونجا...یک ساعتی پرسه زدم،توی آرژانتین،دورو بر کانون سینما،کافی شاپی که با آزی می رفتم...انقدر گیج بودم که وقتی از سالن سینما اومدیم بیرون، بپرسم: ما الان کجا هستیم!. با این حال باز هم زود رسیدم اما نه زودتر از یک دوست نادیده!...هنوز امید گنجیشکه و بقیه نیومده بودند و خیلی زود فهمیدم خانومی که کمی اونور تر از من تنها نشسته هم باید یکی از دوستانی باشه که امروز باهم قرار داریم،خیلی طول کشید برم طرفش و بپرسم شما سوماپا هستین؟با این حال قبل از رسیدن کسی خودم کشفش کردم!و در جواب تعجبش چیزی گفتم که در این مقال نمی گنجد!چه کنیم دیگر..در شناختن وبلاگ نویسان متبحر شده ایم!..فیلم کنعان رو دیدیم و نمیخوام دروغ بگم اما واقعا بیشتر مدت فیلم رو از روی پرده ی نقره ای ندیدم...بیشتر چشمامو بستم و گوش کردم.اما یه جاشو خوب یادمه.مینا در جواب اینکه چرا طلاق میخواد به همسرش گفت: تو چرا نمیفهمی؟من میخوام وقتی صبح از خواب پا میشم با کسی حرف نزنم،وقتی میرم بیرون کسی منتظر برگشتنم نباشه،کسی دلش برام تنگ نشه و دوستم نداشته باشه.من اما میفهمیدمش.این دقیقا احساس من توی این سه سال اخیر بود.بیشتر مواقع از این همه تعهد و عشق و دوستی و نگرانی و ..خسته می شدم.میفهمیدم لزوم یه رابطه ی دو طرفه همین چیزهاست...گاهی با تمام وجود میخواستم که این رابطه نباشه،با این حال امروز که نیست تازه دارم میفهمم که چقدر خوشی زده بود زیر دلم!چقدر دلم برای اون همه تعهد و نگرانی تنگ شده...از شما چه پنهان همین یه دیالوگ انقدر منو برد به فضا که آخر فیلم رو درست ندیدم!برای همینم از بچه ها پرسیدم: آخرش چی شد؟...فعلا دارم عادت می کنم به اینکه هر یک ساعت یک بار کسی بهم زنگ نزنه و حالمو نپرسه،یا وقتی می رم بیرون بهم نگه خبر بده و وقتی از سالن سینما خارج میشم موبایلمو روشن نکنم و بهش خبر بدم که: دارم میام خونه...

شانتال
19:37، چهارشنبه هفدهم مهر 1387
مهر از نیمه گذشت...
وقتی شب میشه نمیتونم بخوابم چون در نهایت صداقت با خودم حرف می زنم...پیش خودم اعتراف می کنم که این آرامش نصفه نیمه به این خاطره که من اصلا باور نکردم بالاخره روزی رسید که برای من هم این اتفاق افتاد...بیشتر فکر می کنم این داستان یکی دیگه است...وبلاگمو می خونم و خنده ام می گیره که واقعا از روز نیمه مهر به بعد این حال و روز من بوده...امروز عصر دیدم اگه بیشتر از این توی چهاردیواری اتاقم بشینم، حتما دیوانه خواهم شد...زدم به کوچه و ناخودآگاه راهمو سمت کتاب فروشی کج کردم.نگاهم به کتاب ها بود اما ذهنم داشت داستان می ساخت.بالاخره فهمیدم هیچ کدام از سوژه های تخیلی ام به خوبی خودم نیستند...اینکه زنی برای دوباره برخواستن لا به لای کتاب ها قدم بزنه احتمالا مثل پناه بردن به یک آغوش بی دغدغه است.کتاب ها دوستانی هستند که هرگز ترکت نمی کنند و هرگز ترکشان نخواهی کرد...کتابی برداشتم و باز بی هدف به خیابان زدم...مقابل لوازم آرایش فروشی که رسیدم نمیدونم چی شد که یه تیوپ رنگ موی مشکی خریدم...مدتها از مشکی رنگ بودن موهام می گذره و الان که دارم روزنگاری می کنم باز مو مشکی شدم!...قبل از رسیدن به خانه یادم افتاد این کتاب رو سه سال پیش خونده ام و فهمیدم گیج ترین لحظه عمرمو توی کتاب فروشی گذروندم..منی که دقیقا می دونم اولین کتابی که مادرم دست داده بود چی بوده ، چه طور چنین فراموش کار شدم؟.داستان کتاب رو اما واقعا دوست دارم...از خریدنش پشیمون نیستم چون هیچ وقت یک نسخه اش رو نداشتم و سه سال قبل هم از کتابخانه ی دیگری قرض گرفته بودم.((استخوان های دوست داشتنی)) داستان دختر بچه ای که کشته میشه و از بهشت شاهد زندگی خانواده اش بدون حضور خودشه...کمی شبیه من،که می دونم باید بعدتر شاهد زندگی او باشم بدون حضور خودم...به هرحال خانه و محل کارش بسیار نزدیک منزل ماست. احساس عجیبی دارم،احساس می کنم دستی مرا محکم گرفته و اجازه نمیده غرق بشم...روزی ۵۰۰ بار میام کامنتها رو می خونم و به ازای هر بار،حس خوبی بهم دست می ده...
شانتال
13:36، چهارشنبه هفدهم مهر 1387
یادمه وقتی برای اولین بار توی استخر شیرجه زدم،یهو ترس منو فلج کرد.طبیعیه که آخرش اومدم روی آب...هرچند که تمام مدت فقط ترسیده بودم...مربی با خونسردی منو نگاه می کرد و من ناگهان یک کشف بزرگ کردم! فهمیدم این شیرجه زدن نیست که باعث خفگی در آب میشه،بلکه زیر آب موندنه.باید یاد گرفت از عمق آب به سطح رسید،به جایی که هوایی برای تنفس است.در عمق خاطراتم دست و پا می زنم،بیشتر اوقات تقلای بیهوده می کنم و کمی هم درست و به جا خود را به سوی بالا هدایت می کنم.باید تا قبل از غرق شدن یاد بگیرم که تمام حرکاتم رو فقط به سوی بالا هماهنگ کنم...وگرنه چه فایده از خراب کردن پلهای پشت سر؟این کار رو کردم چون مطمئن بودم فردای بهتری بدون او در انتظارم است...یکی از آن حرکات درست این اعترافات است.هرچند که خوندن جملات آخر ذره ذره منو میسوزونه اما ترجیح می دم با تلخترین بخش واقعیت همین امروز رو به رو بشم تا فردا...یا مثلا پس فردا...

شانتال
20:20، سه شنبه شانزدهم مهر 1387
زندگی مرغ ماهی خوار است

نمیدونم کدومش بدتره..اینکه دیگه توی زندگی هم نیستیم و دیگه هیچ آینده ی مشترکی نداریم یا قبول اینکه بالاخره روزی می رسه که زنی مناسب تر از من توی زندگی تو پا میذاره...نمیدونم کدومش این همه داره دلمو میسوزونه...اینکه تو هم دیگه خسته شده بودی یا اینکه توقع و فشارهایی که بهت آوردم بیش از چیزی بود که تو بتونی تحمل کنی... دارم باورش می کنم،این که واقعا امروز اولین روزی بود که بعد از سالها بی تو گذشت،اینکه باید روزها همیشه بدون تو بگذره...دیروز فکر می کردم امروز بدون تو خواهم مرد،نمردم...گرچه فعلا یک زنده ی نصفه نیمه ام...کج و کوله ام... داغونم...نمیشه هیچکدوم از اینها رو تلفنی بهت بگم،میدونی که بغضم دنبال بهانه است و اشک های من تو رو بدجوری اذیت می کنه...کاش یه روزی بیای اینها رو بخونی...برام مهمه که بدونی زیباترین اتفاق زندگیم بودی و اینکه هیچ وقت واقعا فکر نمی کردم یه همچین روزی برسه،تاسف و افسوس من حد نداره،از دست دادن تو برای من مثل دوری حاصل از مرگه...میخوام دیگه از این فاز بیام بیرون.میخوام منم عین تو فقط بریزم توی خودم. میخوام یه بار هم که شده بزرگ شم،مثل آدم بزرگ ها...قوی باشم،تحمل کنم...به خودم زمان بدم و باور کنم که وقتی بهم قول دادی حالت خوب میمونه واقعا به قولت عمل می کنی،من به قولت اطمینان کردم...ما دو تا ماهی بودیم... ممنون که با منید،سرشار از عشقی هستم که از شما دریافت می کنم.

شانتال
15:28، سه شنبه شانزدهم مهر 1387
داستان آن شب

همه چیز  شبیه شب های قبل بود.مسواک را برداشت و ته مانده ی خمیر دندان را روی آن کشید، به تیوپ آن نگاه کرد و دید چیزی باقی نمانده...خواست آن را دور بیاندازد اما این کار را نکرد.مسواک زد،دوبار،سه بار...ده بار روی هر دندان.قرص خوابی بالا انداخت و دراز کشید. پاییز سرد فرا رسیده بود و او با خود فکر می کرد امسال چه پیشگویی ای کرده بود((من از پاییز زرد رنگ متنفرم))...عجیب از این پاییز همیشه دوست داشتنی که از اواخر تابستان نوید ِ تلخی می داد.مقدر بود که دوست داشتنی ترین روز زندگیش بعد از سال ها تبدیل شود به غم انگیز ترین.به صبح فکر کرد، به اینکه ذهن پیشگویش چیزی به آن نزدیکی را ندیده بود...که مثل هر روز برخاست،مو شانه کرد،مسواک زد، آرایش ملایمی کرد، لباس پوشید و به خیابان زد...مقابل هم ،همان کافی شاپ همیشگی...او کافه اوله،و دیگری قهوه فرانسه.یادش آمد که مثل همیشه در دلش غر می زد که کمی شیر بریز،این همه شکر نریز،ضرر دارد... از مقابل روسری فروشی نگذشته بودند که دیگری برایش دو شال خرید...چه می دانست آن آخرین یادگاریش خواهد شد.همه چیز از یک گفتگوی منطقی شروع شد و به پایانی تلخ تر از تمام اسپرسوهای تاریخ ختم شد...نه مرافعه و بحثی..نه دلخوری...چیزی که ماند احترامی عمیق بود..عشق؟ دوست ندارم از عشق بگویم،بس که دستمالیش کرده اند...اما اگر این از خودگذشتگی عشق نبود، پس چی بود؟

حال پیچیده در پتو فکر می کرد که فردا صبح ، روزش را با چی شروع کند؟ به که زنگ بزند و اولین صبح به خیرش را بگوید؟

شانتال
16:48، دوشنبه پانزدهم مهر 1387

خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خَستَم

شانتال
1:33، دوشنبه پانزدهم مهر 1387
مردان حسود،زنان ترسو

اما مرد حسود با چنین پاسخی* آرام نمی گیرد.مردان نه برای آن حسودند که دلیلی می بینند،بلکه برای آن که ذاتا حسودند.حسد دیویست که از خود مایه می گذارد و از خود می زاید.
نمایشنامه ی اتللو
(شکسپیر)

کدام پاسخ بود که دزدمونا را خیال جمع میکرد از این که اتللو حسادت نخواهد کرد؟این که دست آویزی تاکنون به او نداده است، و یا اینکه هیچ گناهی نکرده؟...دزدمونا یا خنگ بود یا بیش از حد خوش بین... زنان نمایشنامه های شکسپیر، زنان منفعل و به درد نخوری هستند...و اگر به کار آیند هم مانند مادر هملت،شوهرشان را می کشند...روزگاری می رسد که شاهکارها چندان شاهکار به نظر نمی رسند...تک بعدی و مردسالارانه؛هرچند سرشار از مفاهیمی عمیق از عیوب بزرگ انسانی،اما تنها در دیالگوهایی سخت سخت! بی هیچ حرکت مثبتی از زنان زیبا روی!

پی نوشت: تصویر ،لحظه ایست که اتللو دزدمونا را به جرم خیانت به قتل می رساند...

 

شانتال
0:37، یکشنبه چهاردهم مهر 1387
ماست ترش حاتمی کیا!

قبل نوشت: اون دسته از دوستانی که قصد دیدن فیلم دعوت حاتمی کیا رو دارند ،بدانند و آگاه باشند که این نوشته داستان را لو میدهد...

راستش  انتقاد کردن را دیگر دوست ندارم.به گواه این جمله: منتقدان مثل خواجگان حرمسرا هستند..میدانند چگونه انجام می شود اما نمیتوانند انجام دهند! لاجرم از مذمت آن حرف می زنند و ایراد میگیرند!.پس من تنها میتوانم بگویم که سنتوری در شان مهرجویی نبود و به نام پدر در حد حاتمی کیا...اما این تنها یک بار معنی پیدا میکند آن برای فیلم سازی که شاید سالی یک بار هم فیلمی نسازد.سقوط هنری؟نه خیلی کلیشه ای و دست مالی شده است...به هر حال هر چیزی که هست،به نام پدر به وضوح پایان شم سینمایی حاتمی کیا محسوب می شود.این را از این جهت می گویم که  در فیلم دعوت از معیارها و استداندارهایی که در فیلم هایی نظیر آژانس شیشه ای،برج مینو،خاکستر سبز،دیده بان ،بوی پیراهن یوسف ،روبان قرمز،ارتفاع پست، .. رعایت شده بود،چیزی باقی نمانده است. این با این یاد آوری است که بسیاری از این فیلم ها به قلم خود حاتمی کیا نوشته شده است و میتوان او را فیلم سازی مولف به حساب آورد که نگاه و زوایای ویژه ای از خود در ساخت فیلم به جای گذاشته است. دریچه ای که او به سینما گشوه بود تا قبل از خروج از ژانر دفاع مقدس قابل تامل و تعمق بود و می شد گفت این فیلم ساز بلد است فیلم بسازد( چیزی که بین فیلم سازان ما کم است) با این حال بعد از فیلم به نام پدر و ساختن سریال حلقه ی سبز ، و خروج او از محدوده ی قبلی چیزی جز شکست هنری برایش به ارمغان نیاورد.می شد گفت که به هر حال او نمیتواند یک سریال ساز باشد و این ربطی به عدم توانایی او در دسترسی به ژانر های متفاوت ندارد.اما فیلم دعوت در خوش بینانه ترین حالت یک فیلم متوسط است. دعوت داستان زندگی چند زن است که ناخواسته باردار می شوند و تصمیم به سقط جنین میگیرند و تنها چیزی که این حلقه ها را وصل می کند مطلب دکتر زنان و کلینیک سقط جنین است.فیلم نامه نوشته ی چیستا یثربی و ابراهیم حاتمی کیاست.راستش دروغ چرا؟!ما که تا قبل از نشستن روی صندلی سینما و خواندن تیتراژ نمیدانستیم خانوم یثربی هم نویسنده ی این فیلم نامه است،وگرنه از همان اول وقت و پول را هدر نمیدادیم!بگذریم...در این فیلم اپیزودیک با بازی های یخ و لوس و خارج از هرگونه جذابیت (بازی مهناز افشار و مریلا زارعی در حد مرگ فاجعه بود!)اما یک نکته ی جالب هم داشت! در یکی از این داستانها،زنی پنجاه و چند ساله با بازی گوهر خیر اندیش که صاحب چهار دختر است-یکی دم بخت و یکی دیگر باردار- متوجه می شود که در سفری که همراه حاج آقا به کربلا رفته حامله شده!بگذریم از اینکه بیش از هر چیزی صدای قهقه ی تماشاچی ها نشان میداد که چقدر این داستان برای ما طنزه...همانطور که خنده و حرص خوردن های دخترانش و پوزخند خانوم دکتر هم نشان از مسخرگی زیاد این اتفاق داشت!تنها فرد خوشحال ماجرا حاج آقا بود: بذار دنیا که اومد میارمش پارک تا همه ببینن این بچه ی فابریک و سالم مال خودمه!که بفهمند من هنوز آقا هستم!!! اما همه به چی میخندیدند؟به بچه دار شدن؟به بچه؟به ویار حاج خانوم که یواشکی می رفت سر کوزه ی ترشی؟نه...خیلی ساده آن ها از تصور اینکه زنی در چنین سن و سالی هنوز رابطه ی جنسی فعال دارد خنده شان میگرفت..نمیدانم شاید حرصشان میگرفت!!این در حالیست که در بسیاری از نقاط این کره خاکی زنان در این سن بی هیچ ناامیدی ای تازه تصمیم به مادر شدن میگیرند...واقعیتش این است که تا وقتی که یک زن از شر درد هر ماه خلاص نشده میتواند به تعداد فرزندانش بیفزاید و این اصلا خنده دار نیست...به هر حال دیدن فیلم بعد از نیم ساعت اول برای من خیلی کسل کننده شده بود،شاید شما ببینید و خوشتان بیاید...اما راستی، فیلم هوانورد را دیدید؟هاوارد هیوز بعد از اکران خصوصی فیلم به فیلم ساز گفت: این فیلم ده دقیقه اش اضافیه.فیلم ساز گفت از کجا فهمیدین؟ گفت چون ده دقیقه آخرش رو خوابم برد و ندیدم!.

پی نوشت: در باره ی بخش آخر مطلب و ده دقیقه اضافه ی فیلم یه دوستی لطف کردند اصل مطلب رو برام کامنت خصوصی گذاشتند:فیلم که تموم میشه به کارگردان میگه 11 دقیقه و 20 ثانیه اش اضافه است و در جواب اینکه حالا چرا رسمن ۱۱ دقیقه و 20 ثانیه چرا حالا 12 یا 11 دقیقه نه میگه چون دقیقن از 11 دقیقه و 20 ثانیه قبل از اتمام فیلم من ماتحتم خارید ... با تشکر از ایشون و اینکه معتقدند: شاید فکر کنی حالا این یا بی ناموسیه یا اصلن چه اهمیت داره و مهم جان مطلبه..اما مسئله اینجاست که ما داریم توی نت فارسی تولید محتوا میکنیم پس اگه اینو
بپذیریم که باید هم بپذیریم باید مسئولانه برخورد کنیم درباره اطلاعاتی که به خواننده میدیم . خواننده ای که ای بسا خودش روزی این اطلاعات رو در جای دیگری میخواد خرج کنه و وجدانن روا نیست ما مایه آبروریزیش باشیم
...با تشکر از امید گنجیشکه!!!

شانتال
4:7، شنبه سیزدهم مهر 1387
آدمها خسته نشدند از اینکه دلشان برای دوست هایشان تنگ می شود در حالی که دل دوستان برای آن ها تنگ نمی شود؟سوال سختی نیست...فقط احمقانه است،حالا هی گنجیشکه بیاد بگه هندی می نویسی!تو که نمیدانی...چیزی نوشته بودم که می شد کمی روی آن فکر کرد ولی دلم به شور افتاد،دلم تنگ شد...طاقت دیدن این سیب گوشه ی وبلاگ را دیگر ندارم...از خوردن گندم از درخت سیب خسته شدم،من دلم کمی انار و زیتون می خواهد...کمی ،فقط کمی از چیزی که ممنوع نیست...من در این نباید ها دیوانه شدم،ساعتها،این ساعتهای لعنتی گذرشان طاقت فرسا شده...الان بریم بخوابیم؟باشه اما بعدش چی؟ساعت های بعد..بعدتر...می شود مثل همیشه لبخند زد و تمامش را ماست مالی کرد!می شود نقابی بهتر به چهره زد..من اما می ترسم از از ساعتهایی که به سوی مقصدی ناشناخته می روند.

شانتال
18:3، پنجشنبه یازدهم مهر 1387
6 track شانتالی!

۱- ترانه ی Something Stupid با اجرای فرانک و نانسی سیناترا رو دوست دارم...چون هیچ خاطره ای رو برام زنده نمیکنه!خیلی مهمه که چیزی باشه که هم قدیمی باشه هم زنده کننده ی هیچ خوشحالی و ناراحتی خاصی نباشه...میفهمی؟ همین که اجرای خوبی داره برام کافیه...

۲- Parlanno یاد آور خاطرات دوران مدرسه ی راهنمایی گلشن فروتن است! من بودمو  اوقاتی که می شد در اتاق فیلم مدرسه ،ساعتها و ساعتها فیلم بچه های خیابان رو دید...فیلمی خشن برای دختر ۱۳ یا ۱۴ ساله،پر از پسران دارالتادیبی معتاد که یا به مرگ طبیعی میمردند یا کشته می شدند...

۳- Shape Of My Heart  هم که گفتن نداره! فیلم لئون با اون ناتالی پورتمن که هنوز ناتالی پورتمن نشده بود... این ترانه برای من بیش از هر چیزی یاد آور آخرین مرد ساکت روی زمین است،ساکت و مرموز...لئون!

۴- فیلم پرل هاربر فیلم جالبی نیست..یا حداقل به دل من هرگز ننشست اما There You'll Be را دوست داشتم و دارم.

۵- گفته بودم که اندی ویلیامز چقدر زیبا ترانه ی where do I begin  را در فیلم LoveStory اجرا کرده بود؟و اینکه من چقدر از بارها و بارها شنیدن این ترانه و موسیقی احساس خوبی پیدا میکنم...

۶- BeingLonely مال همان روزهاییست که من و خانوم سفید برفی دبیرستانی بودیم..همان روزهایی که  Back street boys عشق تمام دختران زیر ۱۸ سال بود!

پی نوشت: یکی دیروز بهم گفت خیلی سلیقت خزه! راست میگفت!!راست میگفت؟؟!حالا اگه ایرانی هایی که گوش میکنم رو بشنوه چی میگه!!!در ضمن حجم همشون رو کم کردم تا راحتر بتونم آپلود کنم تا شماها دانلود کنید!بچه های خوبی باشید و دانلود کنید و با شنیدنشون یاد من بیفتید!!یکی ندونه فکر میکنه اینها رو من ساختم و خوندم! 

شانتال
16:6، پنجشنبه یازدهم مهر 1387
گستاخی یا صداقت
تا حالا چند بار توی زندگیت گفتی ((به تو چه؟))همینجور راحت و صریح و بی پرده؟چندبارش رو به کسی گفتی که برات عزیزه؟یا به اونی که براش احترام قائل بودی...
چه فرقی هست؟همون ((بشین و بفرما و بتمرگ)) ...مودبانه به طرف حالی کنی که تو در هر حال کار خودت رو میکنی یا  نه، توی چشماش نگاه کنی و بگی: به تو ربطی نداره،دخالت نکن.
در هر دو حال وقتی نظر اون شخص علی السویه باشه و عملا بی ارزش؛چه فرقی میکنه با شخصیت جلوه کنی و مثلا بگی: بله میدونم،حق با شماست ولی من ترجیح میدم امروز این راه رو امتحان کنم. و یا نه،توی چشماش نگاه کنی و بگی: به تو ربطی نداره،دخالت نکن.
به نظر من که حالت اول هم کاملا نا محترمانه است...دومی صداقت بیشتری دارد.هر چند که هیچ وقت جرات نکردم صداقت نامحترمانه ی دوم رو امتحان کنم و همیشه چسبیدم به اون ظاهر با تشخص اما از درون کاملا بی تفاوت و خودرای... راستش اینقدر این ((درون)) وضعش خرابه که بزک های ظاهری فقط برای سه دقیقه اولش کفایت میکنه!
شانتال
19:39، چهارشنبه دهم مهر 1387
غرغرهایی که باید نوشت
به یه یارویی میگن تو که روزه نمیگیری واسه چی سحری میخوری؟میگه نماز که نمیخونم،روزه که نمیگیرم، میگی سحری هم نخورم؟یعنی من اینقدر کافرم؟!..شده داستان من و اینجا.لینک دوستامو که اون گوشه نمیذارم،توی بازی های وبلاگی  هم که شرکت نمی کنم...یعنی میگین این چهارتا غرغر هم ننویسم؟حداقل بذارید یه چیزم به وبلاگ نویسها بخوره!در ضمن پایان ماه گشنگی اجباری در محل کار و تشنگی مجبوری در خیابان ها مبارک...چند روز پیش تلویزیون داشت یه گزارش نشون میداد درباره ی ((آیا روزه خواری در ملا عام گناه است؟زشت است؟چی است؟!)) همه متفق القول میگفتند زشت است و باید به روزه داران احترام گذاشت حتی آن چند آقایی که پشت به دوربین و یا مقابل دوربین با صورت شظرنجی نشسته بودند و سیگار می کشیدند!! یک شطرنجی میگم یک شطرنجی می خونید!انگاری اصغر قاتل بود!روزه خواری در ملا عام؟وای وای چه جرمی! من که آخرش نفهمیدم روزه برای خدا میگیرن یا برای خودنمایی...بماند که دلم این روزها از ترک دیوار هم پر است چه برسد به چیزهایی که فی ذاته حرص در آر است!

شانتال
4:2، چهارشنبه دهم مهر 1387
بره ای در لباس چوپان
کتاب میخوانیم و فلسفه می بافیم.عاشق که باشیم شعر هم میگوییم.افسرده که باشیم ،خودکشی می کنیم با قهوه و سیگار و چای.بی کار که باشیم مست می کنیم و می رقصیم و س ک س می کنیم. در مذمت ایمان می گوییم و پنهانی شمعی روشن می کنیم در سقاخانه...شب ها برهنه میخوابیم تا اگر مردیم همان گونه بازگردیم که متولد شده ایم.روزها اما می دانیم که نخواهیم مرد،روزها مغروریم به چیزهایی که نداریم و دیگران فکر می کنند داریم.موزیک لایت گوش می دهیم و وودکای تند می نوشیم.کنت چهار می کشیم ، دودش سبک است. عشق را نرم نرم در خودمان می کشیم،کلاس شاعرانه اش بیشتر است...فیلم های اسپیلبرگی می بینیم و همه جا حرف از کوبریک می زنیم...ما خداوندگار تظاهریم.

پی نوشت: وبلاگمان را تند تند به روز می کنیم تا فراموش کنیم دیروز چی نوشتیم و به چی فکر می کردیم!پاراگراف بالا را هم قویا تکذیب میکنیم...

شانتال
1:51، سه شنبه نهم مهر 1387
مصاحبه
یادش به خیر..آن روز زمستانی، پارک ساعی،چند ساعتی بعد از کلاس بود و هوا حسابی تاریک...من و آزی خوش خوشان پشت یک درخت روی چمن های خیس از باران و تگرگ دو ساعت پیش نشسته بودیم و مسابقه ی سیگار پشت سیگار گذاشته بودیم! درواقع سیگارها را روشن می کردیم و تند تند تمامشان می کردیم و هی حرف می زدیم!مردم رو نگاه می کردیم و داستان زندگیشان را تعریف می کردیم.یکی من، یکی آزی...گفتم بلند شو دختر هوا تاریکه،پارک امن نیست.گفت بیا یه چیزی در مورد پارک بنویسیم...آن شب هر دو سرمای سختی خوردیم از نشستن روی چمن های خیس و ولگردی در هوای سرد!سرماخوردن همان و فراموشی قرار همان...این فیلم نامه ی کوتاه یادگار قراری فراموش شده است...
ادامه‌ي نوشته
شانتال
1:25، دوشنبه هشتم مهر 1387
پایانی که نمی رسد...

می توانستم یک راهبه باشم،مبحوس در دیری کهنه با دستانی که به جز تسبیح تقدس هیچ عشق دیگری را در لمس نکرده است،در انتظار بخششی نامعلوم.
می توانستم یک پرستار باشم ،در میانه ی جنگی دهشتناک، عرق ریزان پاک کنم زخم چرکین سربازی بی نام و نشان را.
می توانستم یک معلم باشم، با بخششی بی حد و حصر بیش از آنچه که می گیرم، دنیای پیرامون را بشناسانم به کودکانی که مقنعه های صورتی پوشیده اند.
می توانستم یک پزشک باشم، در میانه ی شب گیج و خواب آلود برای نجات زندگی مردی ناشناس به بیمارستانی فراخوانده شوم.
می توانستم یک فاحشه باشم، بی هیچ تردیدی جسم خود را بفروشم تا خیابان های شهرم برای زنان دیگر جایی امن تر باشد.
می توانستم یک مادر باشم، یک همسر باشم، یک معشوقه باشم...میتوانستم زنی باشم که قدم هایش را بی هیچ حس گناهی بر می دارد..حتی اگر آن قدم ها در نظر دیگران سرشار از خیره سری و اشتباه بود...می توانستم آدمی دیگر باشم...
با این حال این منم، پر از تردید، پر از انتظار، سرشار از حسرت برای چیزهایی که میتوانستم باشم اما نیستم... زنی نصفه نیمه از راهبه ای ترسو، فاحشه ای گناهکار، پرستاری بی منت،پزشکی برای بازبخشیدن آرامش روح، معلمی پر بخشش...و نیمی دیگر چشم به راه روزهایی بهتر... نیازمند صدایی آشنا تا بگوید نترس؛همه چیز درست می شود،این روزها  روزی تمام می شود...

شانتال
1:5، یکشنبه هفتم مهر 1387
بریک مرد،مگی گربه!

یکی اون فیلمو از من بلند کرد!اصطلاح محترمانه تری براش پیدا نکردم...دقیق ِ دقیق یادم نیست که کی اون فیلم ناپدید شد اما می دونم یکی برش داشته و بعدتر پس نیاورده...من از آرشیو فیلمهای قدیمیم مثل چشمام مراقبت می کنم!...خوب حالا یکم چاخان کردم ولی واقعا از اون بخش از فیلمها که متعلق به دهه ی قبل از هفتاد هستند و کیفیت خوبی دارند(هم در دوبله که نشان از هنر دوبلورهای قدیمیمون داره هم اینکه بی سانسور و کامل هستند) با یه علاقه خاصی مراقبت می کنم!!!... امشب که این خبر رو شنیدم باز یاد گم شدن اون فیلم افتادم..خود اون وی اچ اس قدیمی برام خیلی ارزش داشت...گربه روی شیروانی داغ  از محبوب ترین و زیباترین فیلمهایی بود که من از پل نیومن دیده بودم.ترکیب بازیگران خوبی داشت به اضافه ی دیالوگهای موندگار و زیبا...داستان جالبی هم داشت...خبر این بود: پل نیومن در گذشت. پل نیومن بوچ کاسیدی و سانداس کید (تنها وسترنی که دوست داشتم) در گذشت...پل نیومن فیلم نیش در گذشت...مثل باقی آدمهای دنیا...مثل مارلون براندو و ویوین لی...مثل خسرو شکیبایی و پرویز فنی زاده...مثل خیلی های دیگر...این ها اما ثبت شده اند بر حافظه ی تاریخ هنر.

توضیح عنوان: مگی نام شخصیت تیلور در فیلم گربه روی شیروانی داغ بود که به خاطر فرم نگاه و چشمانش او را مگی گربه صدا میزدند و بریک (همسر مگی که در جدال سختی بودند ) با بازی پل نیومن.

اضافه شده بعد از تحریر: درگذشت پل نیومن...

شانتال
1:45، شنبه ششم مهر 1387
خطبه ی بی شرمانه!

آخر شب ، خطبه های نماز جمعه امروز از تلویزیون پخش می شد و از شما چه پنهان من هر هفته ببینده اش هستم! شما هم ببینید...علاوه بر خنده ای مبسوط،به نکات جالبی هم می رسید...امروز ناطق نوری چیزی در خطبه های نماز جمعه گفت و از رسانه ی ملی پخش شد که شخصا نیم ساعت از خنده ویبره می زدم!

ناطق نوری گفت: در دنیای غرب در هالیوود که مهد تولید فیلم های فاسد،خشن، و سکسی است...دیگه از اینجا به بعدشو نشنیدم!!! آنچنان این واژه ی س ک س رو غلیظ و شدید و جالب گفت، که اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میخونید!صرف نظر از حماقت بی پایان این قابلمه به سرها که یادشون میره محصولات همین هالیوود کثیف و نفرت انگیز(!)بسیار متنوع تر از این حرفهاست! نکته ی جالب این جا بود که بردن واژه ی س ک س در تریبون نماز جمعه باعث فریاد بلند و شورانگیز نمازگذاران مبنی بر : الله اکبر خامنه ای رهبر میشه! ولی نوشتنش در وبلاگها و وبسایتها باعث یه ف ی ل ت ر اساسی! تازه من اگه بنویسم سکسی نه کسی حالت صورتمو میبینه نه شدت و حدتی که در صورتم ممکنه موج بزنه!!نه اصلا اون وقاحت موجودی که احیانا فکر می کنند هست، نشون داده میشه...ولی این آقا تابو ها را شکست...بدجوری هم شکست!!! یکی بره این بابا رو ف ی ل ت ر کنه!تبعیض تا کجا؟؟؟؟!

شانتال
23:23، جمعه پنجم مهر 1387
به سلامتی همه کس! الا رفیق ناکس!

لیدر گفت: این شهر محل زندگی یه دانشمند بزرگه...اگه گفتین کی؟
زن عموی من که دبیر شیمیه و همیشه و همه جا هم سفریم ،گفت: مندلیف.
لیدر یه ذره سرشو خاروند و گفت بله اما کسی میدونه بزرگترین کار مندلیف چی بود؟
به زن عمو گفتم: طناز این با دسته کورها طرفه؟ .به لیدر گفتم: خوب معلومه طراحی جدول مندلیف!
لیدر گفت: اون که واضحه،منظور من یه کار خیلی مهمتره!
یه کار خیلی مهمتر..مهمتر از جدول دسته بندی مواد آلی و گازها و ... زن عمو گفت: یه عنصر هم کشف کرده!
لیدر گفت: بله مندلیف چندین عنصر کشف کرده!. طناز یه لبخند کج به من زد،من بهش چشمک زدم...لیدر به این بانمکی ندیده بودیم!مامان زد به جفتمون که بذارید بنده خدا حرفشو بزنه! ما هم ساکت شدیم...
لیدر گفت: خوب کسی نمیدونه روسها چرا برای مندلیف ارزش زیادی قائلند؟؟...مهمترین کاری که مندلیف کرد این بود که کشف کرد و تشخیص داد بهترین درصد الکل موجود در وودکا ، 41 درصده ،بیشتر و کمتر از اون درصد قابل قبولی نیست!!!در واقع روسها مندلیف رو بیش از هر چیزی به این مطلب میشناسن!
از اتوبوس که پیاده شدیم به طناز گفتم: حالا برو هی به بچه های مردم سر کلاس جدول و موازنه یاد بده!!!خود این روسها اسم مندلیف میاد مست و پاتیل میشن،یادشون میره اصلا این بنده خدا شیمیست بود نه bartender!!
طناز هم گفت: اگه ما هم ده درصد درآمد دولتمون از فروش وودکا بود ،که اسم مندلیفو میذاشتیم سرکیس عرخ فروش!!!

شانتال
3:50، جمعه پنجم مهر 1387
نه می سازم نه می سوزم ، نظاره می کنم این روز ها را

گذشته ام را به دوش می کشم مثل حیوانی بارکش.آن را با خود به هر سو می برم...قلبم که مدتها پیش برای همیشه تکه تکه شده بود،همان روزها که آن را در مشتم گرفته بودم تا هوایی بخورد و بی قفس پر بکشد...قلب تکه تکه شده ام روی زمین افتاد و خاکی شد، دیگر خود نیز از این قلب نخواستنی بیزارم. حریص شروعی دوباره ام اما نمی دانم به کدام سو. لبخند روی صورتم دارم که مفهوم هیچ چیز نیست...نه از سر خوشحالیست نه از برای مخفی کردن رازی درد آلود...لبخندیست برای پر کردن عریضه.نیازی به دلداری ندارم..نه حتی کمی نصیحت. این فقط زندگی من نیست که همچو پازلی در هم ریخته عاقبت به تکه های گم شده می رسد...این می تواند داستان تو هم باشد.

پی نوشت: میدونم بعدا از گذاشتن این پست پشیمون میشم و یادم نرفته که یه دوست عزیزی دیشب ازم خواست بعد از این برندارم فرداش (که الان باشه!) یه مطلب هندی دیگه بذارم!!!این پی نوشت رو نوشتم تا وقتی باز تبدیل شدم به زنی که نسبت به همه چیز قانع و صبوره ناگهان از شرم و ترس خونده شدنش توسط ((او که نباید)) پاکش نکنم... واقعیت اینجاست که من نه تنها قاطر بارکش اشتباهات گذشته ،بلکه حمال خوبی هستم برای به دوش گرفتن تمام اتفاقات بدی که در دنیای پیرامونم رخ میده..خواه تقصیر من باشه خواه نباشه...البته این نیز می تواند داستان تو هم باشد!!

شانتال
4:8، پنجشنبه چهارم مهر 1387
فاصله ها
خاک هر کسی براش عزیزه...شک دارم برای کسی این طور نباشه...این هفته، هفته ی دفاع مقدس بود،نبود؟ برنامه های تلویزون که حاکی از این موضوع بود...بعد نیمه شب بود که شبکه یک ،ویژه برنامه ای تهیه ی استان کرمانشاه به مناسبت عملیات مرصاد ساخته شده بود رو پخش کرد.اینجور که من فهمیدم سازمان مجاهدین خلق با کمک نیروهای عراق تا مرز کرمانشاه شروع به پیشروی میکنه که در نهایت داستان توسط ارتش و بسیج ختم به خیر میشه و ظاهرا کمی بعد هم جنگ تموم میشه...میدونید،واقعا حس عجیبی به آدم دست میده...یعنی امیدوارم حس خاصی به همه دست بده...جنگ ایران و عراق بیش از هر چیزی به صورت یک جنگ عقیدتی مطرح بود تا دفاع از میهن و خاک و ...شاید به همین خاطره که خاطره ی کشته شدگان،جانبازان و بقیه ی صدمه خورگان این جنگ هرگز بین عامه ی امروزی مردم چندان محترم نبوده(من که هر چه گشتم نگاه توام با احترام و قدرشناسی ندیدم)...اما چی شد به اینجا رسیدم یهویی!!! شهر سن پترز بورگ به مدت چهار سال در خلال جنگ جهانی در برابر ارتش آلمان با کمک نیروهای مردمی مقاومت کرد...موزه ی جنگ درست روبه روی هتل محل اقامت ما بود و البته این موزه که در زیر میدان ساخته شد بود درست در نقطه ای بود که روسها برای ۴ سال تمام نگذاشتند آلمانها بیش از اون مرز،وارد شهر شوند...داستان بسیار شنیدنی ای داره این جنگ...سربازان پشت سنگرها بودند و مردم غذا را جیره بندی کردند...اوایل جنگ به هر کسی سهیمه ی قابل تحملی می رسید...بعد از کشتن تمام حیوانات و موجودات قابل خوردن و پشتیبانی از سربازان جیره بندی مردم شهر به روزی ۱۲۵ گرم خمیر خشک شده ی نان رسید...یکی از این قطعات ۱۲۵ گرمی در موزه وجود داشت...این تازه روز خوب بود چون روزی رسید که جز جسد کشته شدگان چیز دیگه ای برای زنده ماندن نبود...مردم به هر ضرب و زوری بود خودشون رو زنده نگه داشتند و مقاومت کردند..در عرض ۴ سال جمعیت شهر سن پترز بورگ حدود یک چهارم شد...اماکن تاریخی زیادی رو از دست دادند...به پست ترین کارها نظیر مرده خواری افتادند اما شهر رو حفظ کردند...قسمت تراژدی ماجرا این جاست: بعد از جنگ دولت اعلام کرد تمام کسانی که مرده خواری کردند به تدریج مبتلا به بیماری ای خواهند شد که میل به تغذیه از همنوع نام داره و این افراد برای جامعه خطرناک خواهند شد(قطعا چیزی که حد نداره حماقته و این حماقت و خریت اون زمان ظاهرا پذیرفته شده بود ) و دستور تبعید مرده خوارها رو به سیبری دادند...این دستور نبود چون تمام اون افراد که با این کارشون زنده موندند و شهر رو حفظ کرده بودند داوطلبانه خودشون رو معرفی کردند و به سیبری رفتند...بزرگترین افتخار روس ها در همین مقاومتهاییست که در زمان حمله ی ناپلئون (مثل تخلیه ی شهرها روستاها و آتش زدنشان تا ارتش گرسنه و خسته ی فرانسه چیزی برای خوردن و زنده ماندن نداشته باشه، که البته کارساز هم شد) یا در جنگ دوم جهانی داشتند هست...ما چقدر افتخار به حفظ مرزها و کشورمان می کنیم؟بگذریم از اینکه نزدیک بیست سال از جنگ ایران و عراق گذشته و شهرهای مرزی هنوز به شکل قبل برنگشتند در حالی که شهری مثل سن پترزبورگ شکوه و زیبایی دوران تزارها رو به طرز اعجاب انگیزی (بعد از صدمات جنگ و انقلاب بلشویکها) به دست آورده...شاید مشکل اینجاست که نگاه آن ها به مقاومت یعنی محیا کردن شرایط برای بهتر شدن...بهتر ساختن...نه مثل اینجا که فقط شعار باز پس گیری داده میشه،البته با کمترین حد قدر شناسی ما برای آن ها که گوشت دم توپ بودند...مشکل از این واژه ی ((شهید راه اسلام)) است!!!چیزی برای ملی گرایی باقی نمی گذارد...مقاوت انحصار یافته است...

 

شانتال
1:49، چهارشنبه سوم مهر 1387
من او بودم؟

داستان عاشقانه ای  است که نمیدانم واقعا اتفاق افتاده یا فقط من دیدمش...آن را دیدم...نمی دانم کجا اما مطمئنم روزی این داستان را از نزدیک دیدم...از چه زاویه و دریچه ای اما نمی دانم.
درست به خاطر ندارم دخترک چه بود یا چه کاره بود.هر چه بود متعلق به سرزمینی آزاد بود ، آزاد به دنیا آمده بود و آزاد زندگی می کرد...تنها چیزی که از گذشته اش خوب به خاطر دارم این است که روزی مجبور به فرار از دست کسانی شد...داشت از خرابه های دیواری بالا می رفت که گیر افتاد.آنها دختر جوان را پیش رییس قبلیه ای بدوی بردند و احتمالا به قیمتی گزاف فروختند.
از اینجا به بعد را خوب به خاطر دارم...در اتاق رییس دو مرد نشسته بودند.رییس مردی بود با صورتی سرد،خشن و بی احساس...در نگاهش چیزی بود که تمام ترس حاصل از ظاهرش را زایل می کرد،به نوعی در دل دختر ترحمی ژرف حاصل شد.در کنار رییس مردی نشسته بود که چهره ای جذاب داشت،نگاهی مهربان و پرطلب داشت ودخترک را آن چنان نرم به آغوش خود می خواند که گویی این صحنه ی تجاوز عده ای زورگو به دختری اسیر نیست!
خوب به یاد دارم که از این جای داستان را درست از دریچه ی چشمان دختر دیدم.میدانستم من آن دختر نیستم ...مطئن بودم من در زندگی صحنه ای چنین عذاب آور تجربه نکرده ام...با این حال از دید باقی آنها آن دختر من بودم...ترسی به دلم افتاد که هنوز هم پس از یاد آوری اش چیزی به دلم خنج می کشد...مرد جذاب برخاست و از اتاق خارج شد...نگاه مرا هم با خود برد،احساس خوبی به او داشتم. حس میکردم او با من بد نخواهد بود...البته احساس غلطی می کردم،او دوباره وارد شد ...با چند زن مشاطه گر.زنان مرا در اتاقی مقابل آینه ای نشاندند،خود را که که در آینه دیدم ،بهت زده شدم...چشمانم مورب و مشکی بود...ابروانم  کم پشت،موهایم صاف و بافته شده.پیشانیم کوتاه بود...من دختری بودم از سرزمین اژدها...زیبا بودم..البته اگر من واقعا او بودم.میدانستم که من تنها او را از دریچه ی چشمانش می بینم...زنان دوره ام کرده بودند و من آرام شده بودم.حس می کردم دخترک مسئولیت جسم خود را به من سپرده است.وارد خوابگاه رییس شدیم و من نمی دانستم باید چه کنم...هرگز این همه خود را بی فایده حس نکرده بودم که ناگهان حس کردم دیگر در چشمانش لانه ندارم...من از جایی که نمیدانم کجا بود مشغول تماشای مردی بودم با ظاهری خشن که چشمانی تر داشت و دختری که در لباس حریرش بی حرکت بر روی زمینی نشسته بود...
صحنه از مقابل چشمانم محو شد و پیر مردی را دیدم که دختران و پسران کوچک را کتک می زد و تنشان را معاینه میکرد..هرکدام که سالم بودند را به مردی می سپارد و در مقابلش دسته ای اسکناس می گرفت...او بچه ها را می فروخت.
دوست داشتم پیش رییس بازگردم و دختر چینی...اما بعد از آن فقط یک چیز دیدم...دختر چینی یکی از آن پسرهای کتک خورده را در آغوش گرفته بود و به سینه می فشرد، با کلماتی از سرزمین بیگانه آرامش می کرد...به چشمان کودک که خوب نگاه کردم همان تر شدگی را دیدم..همانی که در دل دختر داستان ترحم را برانگیخته بود...
من این داستان را بارها دیدم...نمیدانم از کدامین دریچه...کدامین بعد زمان...اما هر بار در انتظار دیدن عمق تر چشمان رییسی هستم که روزگاری خود یک برده بود...میدانید،این اصلا داستان نیست...قسم می خورم من این واقعه را هزار بار از نزدیک دیده ام و هزار بار بغضی گلویم را در هم فشرده است...

شانتال