به هیچ عنوان...ابدا...اصلا...هرگز...نباید قدرت باران را دست کم گرفت.نه در شعر ، نه در داستان و نه در فیلم ها...باران جزء لاینفک لحظه هاییست که کلامی نمانده و یا موسیقی قادر به بیانی بهتر نیست...باران یعنی ((آه پاییز آمد))...باران یعنی خط خطی شدن صورت از سرخوردن ریمل. باران یعنی وزوزی شدن مو و چسبیدن لباس ها بر تن...باران یعنی حمامی ناخواسته!
باران...باران...همانی که شیشه ی پنجره را شست، تماشایش لذت بخش است اما تنها از پشت پنجره.
پاییز یعنی آغاز شب های کشدار...شب های تبدار...یعنی یک سال پیرتر شدن من...یک قدم به مرگ نزدیک تر شدن من.
پاییز یعنی سالگرد هزاران مناسبت...سالگرد قولها و وعده ها...ساگرد مرگ عزیزان...سالگرد ریختن برگها...یعنی باز می آید زاد روز من...
من هرگز پاییز را دوست نداشتم...این پاییز غم انگیز چگونه می تواند الهام بخش شاعران و نویسندگان باشد؟چگونه میتوان در عشق عمق شادی را یافت و برای ثبت آن از فصلی غم انگیز ملهم شد؟
من از این نمایش ((ای پاییز فصل محبوب من)) خسته شدم...من از این فصلی که روزهایش فرقی با هم ندارند بیزارم.از روزهای کم آفتاب،از قهوه های اجباری ، از سیگارهای ناگریز از آتش...
من طرفدار سادگی ام...از پیچیدگی پاییز بیزارم.
از آنجا که آن روز من ،خود من آنجا بودم و خود من به آنها کمک کردم تا روی وسایل را با ملحفه های سفید بپوشانند و پرده ها را بکشند،آنچنان دقیق که روزنه ای برای عبور نور نباشد، پس به شما اطمینان می دهم که مرده اید سرورم.همان روزی که بانو برایتان جامی شراب زهر آلود ریخت و شما به سلامتی همسر جدیدتان نوشیدید...متاسفم اما شما قبل از آغاز داستان مرده اید...

من میتوانستم تو را
در یک خط خلاصه کنم
صورتت را
نگاهت را
و آن خشم گره در ابروانت را.
میتوانستم حس خوب هیچ بودن
در آغوش تو را خلاصه کنم
آن هم در یک خط.
کاش شاعر بودم
تا جای تنها یک خط
از تو شعری بسازم...
با این حال من به خلاصه کردنت رضایت ندادم...
من از خلاصه بودن عشقمان بیزار بودم
من تو را به گستردگی یک اقیانوس
می پرستیدم.
بی انصافی بود در حق من
تا تو را
و عشق تو را
و تمام خوبی های تو را
تنها در یک خط خلاصه کنم...
این روزها اما چندان پشیمان نیستم
تو رفتی
یا شاید هم من ترکت کردم...
خلاصه که بعد از تو
واژگان زیادی بود
تا خلاصه کنم
دوست نداشتنی بودنت را
و دزدیده شدن باکرگی روحم را
تو را در چیزی خلاصه نکردم
مگر در روزهایی که
بی تو گذشت
آرام آرام
همچو زهری مهلک
از روح و تنم جدا شدی
پاک شدم
بی تو من دوباره زاده شدم...

دلتنگ آزی که می شوم این چهار خط توی ذهنم رژه می رود...جای خالی اش مدام و مدام حس میشه،مخصوصا وقتی بارها و بارها مینویسم و پاک میکنم..هم فکری اش را سخت نیازمندم...
از سر سه شنبه های موج و کف هر پناهنده یه قایق میخره
ساحل از شکسته های ما پره تا بخواهی صدف های بی سره
عصر چهارشنبه هنوز ، میگه یک بیرق بدوز
بی شناسنامه بسوز ، آدم روز به روز
پی نوشت: عکس فوق تنها برای کم کردن تلخی ماجرا است!!!بیشتر از هر چیزی یک جور رفاقتی که تو ام با همکاری بود رو از دست دادم...

اون زنیست که از آشپزی اصلا خوشش نمی آید؛شاید چون سالهاست دغدغه ی غذا درست کردن دارد...نگاه مامان به قابلمه و بادمجان و اجاق گاز ، نگاه یک خسته ی کلافه است...با این حال مادر من دست پخت خوبی دارد...این را از این جهت نمی گویم که هر فرزندی عاشق طعم غذاهای مادرش است...نگاه من به غذا مثل نگاه انتقادی به یک فیلم جشنواره ایست که میتواند خوب هم باشد!طبق معیارهای سخت پسندانه ی من ، دست پخت او خوب است...با این حال او زنیست که از آشپزی اصلا خوشش نمی آید.
در عوض من عاشق غذا درست کردن هستم...شیفته ی کیک و شیرینی درست کردن...من با قابلمه و ماهیتابه ساعتها حرف می زنم! غذا درست کردن برای من یک فر آیند دلپذیر است که منتهی به رضایت افراد پشت یک میز می شود...رضایتی از سر آسودگی و سیری! با این حال دست پخت من متوسط رو به پایین است، خودمانی ترش همان مزخرف است!
من عاشقم و مادر با تجربه...این نشان می دهد عشق هرگز کار تجربه را نمی کند!
خوبی اش این است هر روز من ایده می دهم و مادرم اجرا می کند!اینگونه او از دغدغه ی ((چی درست کنم)) خلاص میشود و من هم محدوده ی آشپزی خود را فراتر از تخیلم نمی برم و آشپزخانه ی همیشه تر و تمیز مامان را به گند نمی کشم!

مگه مهمه که معنی حتی یک کلمه از این شعر رو نمیفهم؟واقعیت چه اهمیتی داره؟ فقط یه ترانه فلکلور عبریه که توی جشن و عروسی هاشون باهاش می رقصند...میچرخند...لذتشو می برند.حقیقتش منم خیلی ازش خوشم میاد...میتونم باهاش ساعتها برقصم،بچرخم...بی اینکه معنیشو بفهمم!HavahNagilah ... جهت دانلود شما دوستان عزیز
راستی توی زبان فارسی یه آهنگ شاد کاملا ایرانی که بی هیچ تاریخ مصرفی پیر و جوون رو به رقص در میاره رو داریم؟ نمیدونم چرا سیستم موسیقی ما همیشه تاریخ مصرف دار بوده...منظورم نه از نظر ارزشی که از نظر محبوبیته(دقیقا کدوم ترانه ایه که ۵۰ سال پیش اجرا شده باشه و همچنان بین ما محبوبیت ۵۰ سال قبل خودشو با همون شدت حفظ کرده باشه؟).لازم نیست خیلی پر مفهوم و کامل و بی نقص باشه...میتونه مثل همین ((هاوانا گیلا)) کارش فقط رقصوندن و چرخوندن آدمها باشه و با این حال صد سالی عمر کنه...نسل ها از پس بگذرند و همچنان حفظش کنند...
Hava nagila הבה נגילה بیاید شادی کنیم
Hava nagila הבה נגילה بیاید شادی کنیم
Hava nagila venis'mecha הבה נגילה ונשמחה بیاید شادی کنیم و خوشحال باشیم
Hava neranenah הבה נרננה بیاید بخونیم
Hava neranenah הבה נרננה بیاید بخونیم
Hava neranenah venis'mecha הבה נרננה ונשמחה بیاید شادی کنیم و خوشحال باشیم
Uru, uru achim! !עורו, עורו אחים بیدار، بیدار، برادران!
Uru achim b'lev sameach עורו אחים בלב שמח برادران بیدار شین با قلبی مسرور
Uru achim, uru achim! !עורו אחים, עורו אחים بیدار، بیدار، برادران!
B'lev sameach בלב שמח با قلبی مسرور
در صورتی که روی عکس فوق کلیک کنید یکی از ورودی های کاخ کاترین در دهکده ی تزارها یا شهر پوشکین رو میبینید. این مجسمه ها در واقع اطلس خدای نگهبان زمین هستند که زمین رو بر پشت دارند...اما نکته در اینجاست که اینها هیچکدوم پا ندارند!میبینید که از کمر به پایین با پارچه پوشانده شدند...اما چرا؟ داستان اینجاست که کاترین کبیر (همسر پطر سوم که فرمان به قتل همسر و زندانی شدن پسر داد و حکومت تزاری رمانفها رو تصاحب کرد) زمان ساخت این کاخ دستور چنین کاری رو داد چون....کاترین خانوم از شکل و ریخت پای مردها بدش میومد!!!از اونجایی که این از درهای اصلی کاخ بود و روزی چند بار ازش عبور میکرده ، چشمش به این مجسمه ها میفته دستور میده اونها رو بی پا بسازنند!.کاترین خصوصیتهای جالبی داشته...این زن به شدت مستبد و بی رحم که حتی به پسرش هم رحم نداشت،بسیار چاق بود.یکی از لباسهای اورجینالش در کاخ بود و کاملا واضح بود یک عدد ماموت خوش قد و هیکل توش جا میشه! برای همین دستور داده بود راه خروجی کاخ رو با شیب سرپایینی بسازند ،تا برای راه رفتن دچار مشکل تنفسی و اینها نشه! معروف بود در روز به اندازه دو قهوه جوش قهوه براش درست می کنند و به اصطلاح تفاله های قهوه رو به جای خود مایع قهوه میخوره.روزی یکی از سرداران خبر خوشی برای ملکه میاره و به عنوان دستخوش و محبت شخصی از طرف ملکه اجازه نوشیدن یک فنجان از اون قهوه رو پیدا میکنه...میگن خورد،مُرد!!!!.
به طور کلی مجموعه ی کاخ کاترین که عکس فوق بخشی از اونه در جنگ جهانی دوم به طور کامل نابود شد،گرچه اثاثیه ی اون مثل بقیه ی موزه ها در جعبه های قیر اندود شده در سیبری پنهان شده بود اما کاخ از بین رفته بود و بعد از جنگ به دست نواده ی سازند ه ی اصلی کاخ که نقشه های اورجینال رو داشت دوباره بازسازی شد...بازی سازی آنچنان دقیقه که به هیچ عنوان اصل و فرع نه تنها قابل مقایسه نیست که حتی این کاخ بدلی به واسطه ی اجرای مو به مو ارزشی بیش از قبلی داره...امروزه بخشهایی از بازسازی هنوز ادامه داره... میراث فرهنگی روسها براشون به شدت باارزش و مهمه...عین ما!!!!!!!!!!
یادته؟یادته اسد؟هزار بار گفتم من نمیام،گفتم تنها برو...اما تو فقط لج کردی،لج کردی اسد.گفتی تنها نمیرم،مینا رو هم می برم.یادته اسد؟بهت گفتم من و مینا یکی هستیم،جدا نیستیم از هم؛ من نمیام. منو کشوندی دادگاه. یه دست مینا رو من کشیدم یه دست دیگه اش رو تو. نزدیک بود بچمون رو نصف کنیم؛نصف مال من،نصف مال تو... تا اینکه به خودم اومدم و دیدم بچه ام داره جیغ میزنه،گریه می کنه. مجبورم کردی اسد...آخه قانون میگه حق تعیین مسکن با مرده،مجبورم کردی.باهات نمیومدم طلاقم می دادی بچمم می بردی. یادته اسد؟ بهت گفتم من بیام اونجا از این هم بدتر میشه.نفهمیدی اسد.هیچ وقت نفهمیدی. نفهمیدی که فهمیدم به هوای ماموریت با مریم میری شمال.نفهمیدی اومدن من دست و پا گیرت بود.اسد تو چقدر نفهم بودی...یه چیزی بگو اسد.
یادته اسد؟همین که پامون رسید اینجا مینا چه تب و لرزی کرد؟یادته چه جوری از اقای مهندس تبدیل شدی به راننده تاکسی؟یادته آرایشگری منو مسخره می کردی؟یادته؟یادت مونده خرج این زندگیو دستهای آرایشگر من می داد؟چقدر بهت گفتم نریم.بهت گفتم من و تو دووم نمیاریم.گفتم جای این کارها یه فکری کن طلبکاراتو راضی کن.گفتم فرار فایده نداره.گوش ندادی اسد...میفهمی چی میگم؟
اینجوری بهم نگاه که می کنی حس می کنم اصلا نمیفهمی من چی میگم،یادت نمیاد چی شد... یادت نمیاد که آدم غربت نبودی،تو از اول هم ذاتت خرده شیشه داشت،اینجوری بودی که اون همه پول مردمو به باد دادی و دِ فرار !اینجا نتونستی ،نه؟! آخه چرا منو به زور آوردی؟ حالا کو مینایی که به خاطرش مجبور شدم بیام؟ دیدی چه راحت ولمون کرد؟خوب بچم اینجا بزرگ شد، واسه خودش زندگی داره،مستقله، فکر میکنه،انتخاب می کنه...مثل مادر بی اراده اش نیست....میفهمی چی میگم؟
من اینجا رو دوست ندارم اسد...من از این همه سرما خسته شدم.من از اینکه باید جای تو هم کار کنم خسته شدم.من از این آزادی هایی که نمیخواستمشون خسته شدم. من میخوام برگردم اسد.
اینجوری بهم زل نزن...اینجوری که نگام می کنی یادم میفته کارد آشپزخونه رو تا دسته فرو کردم تو قلبت.اسد این کارو کردم تا یادت بمونه حق نداشتی با مریم بری شمال، حق نداشتی من رو هم خودت فراری بدی،حق نداشتی بچمو اینجوری ازم جدا کنی، حق نداشتی منو از پیله ی خودم جدا کنی،حق نداشتی خسته ام کنی...خسته ام کردی اسد.
-----
اواخر تابستان ۷۸
عمه بهجت(جهت دلداری به خاطر بهم خوردن خواستگاری): فریده جان غصه نخور،بلاخره هرکسی یه قسمتی داره،اینم قسمت توئه دیگه...
فریده: نه عمه غصه برای چی؟اصلا فردا یه روز جدیده با یه آدم جدید!
عمه: بیخود بیخود!از این فکرها نکنیا،اصلا!!!این یک بار بود برای همیشه!!!
۱- ای خدا من که می دونم همین فریده آخرش با یه مهنِّس خوشت تیپ و پولدار و آس عروسی میکنه و اون آبجی خوشگله میره زن شاگرد نونوایی میشه!! ای خدا یعنی میشه؟؟؟!!!
۲- مامان گفت عوضش ببین چقدر جالب حرف میزنه!از همشون حرفهای قلمبه سلمبه تری میزنه!میگم آره مخصوصا همین خویشتن خویشش! از کتابهای فال و طالع بینی تا روانشناسی همه رو هم معلومه خونده!...مامان گفت آره زمان ما میگفتند دخترها یا خوشگلند یا دانشجو!!! میگم آره ولی الان که دیگه دانشجو شدن مثل اون وقتها یه کار ویژه واسه دخترهای توی خونه نشسته نیست،تازه خود دانشگاه منبع شوهره! الان دیگه دخترها یا خوشگلند یا وبلاگ نویس!!. البته اینو از خودم نمیگما، نادر گفته!
۳- وبلاگم یه تغییری کرده...اگه گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!اون اسپیکرتو روشن کن تا بفهمی! ممنون نسرین جون بابت کد این موسیقی،چقدر هم به این شاخ و برگ وبلاگم میاد!
۴- When marimba rhythms start to play ,Dance with me, make me sway رقصیدن با این واقعا حال میده!!!

بعد از افطار سریال بزنگاه...همه دور هم می شینیم تا بخندیم به: گفتم بله اقاجون بذار دستتو ببوسم،گذاشت؟نه نذاشت...گفتم بله اقاجون بذار دستتو ببوسم،گذاشت؟این بار گذاشت.بخندیم و یاد یکی از اقوام خودمان بیفتیم!...فریده ی طفلی هم که بدتر از من ریخت و قیافه اش ناله است!خواستگار را از ترس رد شدن در آزمون قیافه پسندی رد می کند...با این حال پدرش افتخار می کند: دخترهای من از این چیزها استفاده نمی کنند...هرچند که فریده رژگونه و ماتیک دارد.اما با ماتیک روی مقوا می نویسد بنزین و اصلا بلد نیست از رژگونه اش استفاده کند،هربار فرچه به دست می ماند...این است معیار نجیب و نانجیب بودن فرهنگ ما! چه کسی را گول می زنیم؟ زیباتر شدن جرم است و هرزگی اما زشت بودن یعنی نخواستنی بودن،یعنی ترشیدگی!!.ترشیدگی آن هم در خانواده هایی که باورهای سنتی غلیظ دارند یعنی محکوم به تنهایی.وای اگر فریده را دست من میدادند،اول آن سیبیلها(!) رو بند مینداختم بعد اینه را مهمان صورتش می کردم که: ببین بیچاره...با کمی،فقط کمی توجه هر کسی در حد خود زیبا می شود...بدبخت از چه میترسی؟ از اینکه صورتت را نپسندند؟این ها را به سادگی می شود فریب داد...نهایتش یکی دو عمل جراحی و دو دست ماهر یک ارایشگر...خِلاص! ...باید از چیز دیگری ترسید..از روزی که افکارمان روی صورتمان نقش می بندد!!
بریدا رو زمانی برای اولین بار خوندم که یک دختر دبیرستانی بودم... شوق عرفانی ساده که نیازی به طی مراحل سخت نداشت افرادی زیادی را جذب کرده بود...مکتبی به نام عشق.عشق به کائنات،هستی،موجودات و ... منتها بعد از چندین و چندبار خواندنش هرگز نفهمیدم مفهوم شب تاریک چیست و چرا برای یافتن قدرت درون باید اول مفهوم شب تاریک را فهمید.شب تاریک که در تضاد و مکمل روز روشن است،بدیهیاتی بودند که مفهومشان را نمی گرفتم. آن قدر آن داستان را خواندم تا کتاب ورق ورق شد...چند روز قبل مشغول گردگیری کتابهایی بودم که سالها بود از یاد برده بودمشان،کتابهایی که شاید آنها مرا از یاد برده بودند.بریدای بی شیرازه را برداشتم و ورق زدم.این بار اما در همان لحظه فهمیدم شب تاریک یعنی چه.فهمیدم چرا برای فهمیدن مفهوم پل میان جهان مرئی و نامرئی باید شب تاریک را باور کرد...شب تاریک یعنی بپذیری که در تاریکی، چشمانت توانایی دیدن دنیای پیرامونت را ندارد،این اشکال از دنیای اطراف نیست...تنها از تاریکی و بی نوری ای می آید که چشانم را ناتوان ساخته و دنیای اطراف را سیاه کرده و در خلائی رعب آنگیز فرو برده...مفهوم شب تاریک یعنی اینکه بپذیرم چیزهای زیادی هست که از محدوده و توان درک من خارج است، با این حال هست...چه من ببینم چه نبینم و از من کاری نمی آید که ایمان داشته باشم و مطلقا خود را بسپارم به دستان شبی که برای من درک ناپذیر است و احساس امنیت کنم از اینکه شاید من نمیفهمم چیست چون چیزی هست فراتر از قدرت بینایی من ...شب تاریک یعنی پلی میان دنیای مرئی و نامرئی ، که در زمان قرون وسطی به آن جادو میگفتند و در زمان من ایمان به چیزی برتر از توجیحات رنگارنگ به اصطلاح مذهبی بشری...ایمان به چیزی که زمانی تو را به خاطر آن در آتش میسوزاندند و امروزه اگر چه آتشی برای ساحره ها نیست ،مسمویت رفتارهای انعطاف ناپذیران تا عمق افکارشان رسوخ کرده و آتشی در دل دارند...شب تاریک یعنی ایمان.یعنی هراسی که در سرآغاز هرکاری با ماست...
پی نوشت: باید فراتر قدم بردارم...نهراسم،عبور کنم و از کنایه ی بدخواهان نرنجم...فرصتی نیست باید شب تاریک را باور کرد.سالها گذشت تا اینکه قلبم با مفهموم شکسته شدن و التیام یافتن بارها و بارها آشنا شد و ایمان آورد که عشق جریان دارد در پیرامونمان.چه بخواهیم،چه نخواهیم...سالها گذشت تا دریابم شب تاریک یعنی ایمان به چیزی برتر اما دوست داشتنی...با این حال خسته تر از روزهای پانزده سالگی هستم..از آن روزها ده سال گذشته است و دغدغه های من آبستن ِ شوق یک ایمان نیست...باید دوباره باور کنم.دوباره نهراسم از جهلی که مارا به نابودی می کشاند...
پی نوشت شانتالانه: شانتال نام شخصیت اول کتاب شیطان و دوشیزه پریم می باشد!شانتال پریم..زنی که سه شب را میان سه وسوسه ی بشری گذراند و در نهایت انتخاب کرد،آگاهانه،می ترسید اما انتخاب کرد...
در دهه هفتاد میلادی،یعنی زمانی که خیلی مونده بود به تولد من،سریالی مثل ترانه ی مادری ، نرگس یا حتی لاست(!!) تب شدیدی ساخته بود،این سریال که نام Peyton Place داشت حداقل در ایران بیشتر به واسطه ی بازیگر نقش جوان اول فیلم یعنی رایان اونیل در نقش رادنی پرطرفدار بود.داستان قابل حدسی داشت که شامل مجموعه ای از روابط عشقی و خانوادگی بود.با این حال برای من که متولد ۱۹۸۳ هستم بیشتر از هر چیزی رایان اونیل یعنی دو سی دی بی کیفیت از فیلم Love Story ،یک درام عاشقانه که در سال ۱۹۷۱ برای رایان اونیل جایزه ی اسکار نقش اول مرد را به دست آورد. (به اضافه ی ۶ اسکار دیگر برای فیلم)... داستانی سر راست از ماجرای عاشقانه پسر طرد شده ی یک خانواده ی ثروتمند با دختری موزیسین که فقیر است...داستان ازدواج پرفراز و نشیبشان و گذر از موانع(بیش از هر چیزی عیبهای نفهته در هر انسان مخصوصا یک عاشق!) و در نهایت مرگ دختر در آغاز روزهایی که آرامش بر رابطه و ازدواجشان حاکم شده است. خیلی راحت این داستان میتوانست به ورطه ی ابتذال کشیده شود و کار فیلمنامه نویس مثل راه رفتن بر روی یک نخ نازک بود.بازی های حساب شده ای هم داشت...اما نقطه ی اوج فیلم ترانه ی Where Do I Begin با صدای اندی ویلیامز بود که بارها و بارها گوش کردنش همچنان یک سکوت جانانه می طلبد!
Where do i begin
To tell the story
Of how greatful love can be
The sweet love story
That is older than the sea
That sings the truth about the love she brings to me
Where do i start


کاش همه چیز مثل برداشتن ابرو بود! بالاخره ابروهام پر شد...پهن و به قول علی، اودری هپبورنی!کاش همه چیز مثل ابرو برداشتن بود که کمی به فاصله ی یکی دوماه وقت کافی باشد برای دوباره مثل قبل شدن و فرصتی برای تصمیم جدید!کاش می شد برای هر چیزی فرصت دوباره داشت،و زمان مثل بازگشت سادگی و بی آلایشی یک صورت بود نه گرد فراموشی روی غم ها یا حس افسوس برای از دست دادن فرصت ها...
پی نوشت: تو این دوره زمونی لاکردار که ابرهای پسرها نازک تر از دخترها شده،این پست رو حتما آقایون هم درک می کنند!!!والا![]()

This time your story had better be good
Or I may leave you like I know I should
You say you've missed me while you've been away
Where'd you go? and who with
that's what I'd like to know
You have the nerve to run off like you do
You don't deserve all the love I give you
Fool am I! what a poor little fool am I
Oh why can't I be strong enough - long enough
To say that we're through
Fool am I ! Just a poor little fool am I
But I can't get it understood
You're no good
What can I do
I can't stop loving you
Tell me you love me - take me and show me
Make me forgive you again
Fool am I! what a poor little fool am I
But I can't get it understood, You're no good
What can I do
I can't stop loving you
Oh, tell me - you love me
Take me and show me
Make me forgive you again
Fool am I! what a poor little fool am I
Oh why can't I be strong enough - long enough
To say that we're through
Fool am I! Just a poor little fool am I
But I can't get it understood
You're no good
What can I do
بعد از جریان این پست به اون دوستی که به دو پست وبلاگم گفته بود مبتذل مسیج زدم که: من همین الان یه پست جدید می زنم تا کسی نره کامنتهای قبلی رو بخونه شر درست شه!.جواب داد: اما من همیشه کامنتهای یک پست قبل رو میخونم،ممکنه بقیه هم اینطور باشند: somebody like me!.اما منطق من این بود: Some Like It Hot!...این دو like دوست داشتنی(!) وسوسه ی هزارباره خوانی فیلمنامه ی بعضی ها داغشو دوست دارند رو به جونم انداخت...شاید من از معدود دیوانگانی باشم که فیلمنامه های اشتراکی وایلدر با دیگران رو کمی بیش از فیلمهاش دوست دارم!مرض بخوان بخوانه دیگه!یک بخش از فیلمنامه:

در دوباره باز می شود و جو سراسیمه برمیگردد.جری تلو خوران و نفس زنان با جعبه های ساز در دست وارد می شود و در را پشت سرش با پا میبندد.
جری: عجب!پیر سگ مزخرف!
با انزجار جعبه های ساز را روی تخت می اندازد.
جو: چی شده؟
جری: تو اسانسور نیشگونم گرفت!
جو: خوب حالا دستگیرت شد نصف دیگه ی مردم چه جوری زندگی می کنند.
جری: (در آینه نگاه می کند) ناسلامتی خوشگل هم نیستم!
جو: اهمیتی نمیدن.کافیه فقط دامن پات باشه.مث تکون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاو!
جری: از پارچه ی قرمز بودن خسته شدم.میخوام دوباره گاو باشم!
پی نوشت: از سر بی کاری و خود وبلاگ دوستی(!) خوردم به سه پستی که بعد از مرگ مادربزگم در این وبلاگ درج شد: نوشته ی علی در وبلاگم یک روز بعد از مرگ مادری...بی پایان نامه ای که هنوز پایان نیافته ... و غافلگیرمان کردی... باز آن روزها زنده شد...دلتنگ شدم درست مثل ماه های اولی که ناخودآگاه میخواستیم تلفن را برداریم تا حالش را بپرسیم یا دعوتش کنیم برای یک مهمانی کوچک خانوادگی...
ای خدا چرا اون سال به خصوص، هر چی آدم خل و چل بود با من رفیق می کردی؟!من الان نوستالوژی گرفتما! دوست مذکور این روزها عروسیشه. بلاخره به آرزوش رسید...حالا هی بره حساب دخل و خرج کنه!به من چه...باز اون حداقل میدونست میخواد به چی برسه،خل بود اما هدف داشت!.به من گفت بچه سوسول...باید میگفت ترسو و محتاط!
اون گوشه ی وبلاگمو ببینید لطفا! زیر عبارت درباره وبلاگ...بله بله همونجا! بخشی از یکی از ترانه های زیبایی که توسط ABBA اجرا شده...من عاشق این ترانه ام.یه جورایی لطیف تر و زیباترین از این موزیک و ترانه با صدای Agnetha Faltskog ندیدم... واقعا حیفه که شما رو بهش مهمون نکنم!تماشاکنید و بشنوید و لذت ببرید...

I would bring you flowers in the morning
Wild roses as the sun begins to shine
Sweet perfume in tiny jeweled caskets
If I thought you'd ever change your mind
I would take you where the music's sweetest
And feed you winter fruits and summer wine
Show you things you've only read in story books
If I thought you'd ever change your mind
I would bring you happiness
Wrapped up in a box and tied with a yellow bow
I would bring you summer rain
And rainbow skies to make your garden grow
And in the winter snow, my songs would keep you from the cold
But what use of flowers in the morning
When the garden they should grow in is not mine
And what use is sunshine if I'm crying
And my falling tears are mingled with the wine
I would bring you happiness
Wrapped up in a box and tied with a yellow bow
I would bring you rainbow skies
And summer rain to make your garden grow
And in the winter snow, my songs would keep you from the cold
I would bring you flowers in the morning
Wild roses when the sun begins to shine
Winter fruits and summer wine
Sweet perfume and columbine
If I thought you'd ever change your mind
If I thought you'd ever change your mind
پی نوشت خاله زنکی: توجه بشه که چقدر نسبت به عکسی گذاشتم پیر شده!ولی صداش ذره ای تکون نخورده(چرا صداها هیچ وقت عوض نمیشن؟دوبلورها رو دیدین؟نود و بوقی سن دارن اما جای جوون ۳۰ ساله حرف میزنن!)

یه دوستی نصفه شب مسیج زد:اوج مبتذل نویسیه این مطالب اخیرت.اونقدر شوهر شوهر کن تا هر (...) که میاد صفحتو می بینه با خودش بگه: یافتم!.من البته بابت این کلمات نقطه چین شده معذرت میخوامها!خوانندگان من در هر سطح فکر و شعوری که باشند باز هم برای من محترمند،تازه این دوست من استعداد شلوغ کردنش بالائه! ولی خوب جواب من یکیه!همونی که بهش گفتم: خوب بگه، به یه ورم!وب خودمه!...
نمیدونم چرا بقیه میان از این چیزها مینویسن طنز نویس و جالب محسوب میشن کلی هم آمار وبلاگشون میره بالا!من که مینویسم میشه مبتذل نویسی؟! اون وقت بیام بنویسم : آه عشق من ،در آغوش تو دنیا چه زیباست!منو ول نکنی با مخ برم تو دیوار...میشه نوشته عاشقانه؟؟ اصلا چه طوره از کارتون کونگ فو پاندا بگم که همون نصفه شب داشتم می دیدم و میخندیدم!نمیدونم چرا هی با پاندای بدبخت احساس همذات پنداریم می شد! منم یه جورایی خیلی شانسکی و تصادفی یه زندگی با موقعیت خوب دارم که خیلی وقته دارم فکر می کنم اصلا لیاقتشو دارم یا نه!
بهش میگم امسال ماه رمضون ناهارها رو میری خونه؟.میگه یعنی سی روز اصلا همو نبینیم؟! خوب یه قابلمه غذا بگیر دستت بیا مغازه!. همین یه کارم هم مونده واقعا!بعدا عمری آبرو داری و عزت داشتن یه قابلمه دم پختک بذارم روی سرم چادرمم محکم ببندم دورم،هلک هلک پاشم برم مغازه ی آقامون!! حالا شاید اگه این کارها رو بکنم بیاد بگیرتم!نه؟!
پی نوشت: از بی سوژگی داره کم کم وبلاگم میشه کَعَندَهو وبلاگ آنی دالتون! فکر کنم دچار ترشیدگی زودرس شدم!!!!
پی نوشت: واقعا تهدید رو حال کردینا!اگه با من عروسی نکنی توی وبلاگم ازت بد مینویسم!همینه همینجوری موندم رو دست بابام و دارم به این وضعیت میرسم!!تازه من اصلا نمیدونم دقیقا چرا باید ازدواج کنیم!فقط میدونم اگه ازدواج کنیم خیلی بهتره که ازدواج نکنیم!! واقعا این نشون میده من به شعور و آگاهی بالایی برای تشکیل زندگی مشترک رسیدم!!
از داستان کوتاه تو گرو بذار،من پس می گیرم نوشته ی شرمن الکسی

زن داشت اسپانیایی می خواند. واژه هایی نامفهوم که آهنگ غریب و زیبایی داشت. نور آتش به نیمی از صورتش تابیده می شد ، خم شد و کمی از فلاسک جیبی نوشید.من هم خم شدم و به آتش دقیق دم.او هم کمی به من دقیق شد و باز به خواندن ادامه داد.نوای بسیار غم انگیزی بود...دستها را ته جیبم فرو کردم و صورتم را برگرداندم تا نبیند مخاطب شرقی اش در آستانه ی گریه کردن است!...باد با موهایم بازی می کرد و سوز بدی داشت.دو هفته ای طول کشید تا فکر کنم چرا اصلا اسپانیایی میخواند در کشوری که جز روسی تنها فرانسوی میفهمند؟!
روزهایم مثل صدای زنیست که نیمه شب کنار رود نوا گیتار می زد و میخواند و به هیچ چیزی دقیق نگاه نمی کرد مگر به فلاسک جیبی...بدجوری گیج می زنم این روزها،به عمق آتش که نگاه کردم فهمیدم اصلا به آتش نگاه نمی کنم،به دنبال دیدن چیزی بودم که می دانستم دیدنش محال است...

دست تو رو گرفتن آی چه حال خوبی داره
یواشکی بوسیدن آی چه حال خوبی داره
پیاده روها همه شون پشت قباله ی تو
کنار تو ترس من آی چه حال خوبی داره
نبض تو را شمردن آی چه حال خوبی داره
قفل قفس شکستن آی چه حال خوبی داره
بذار که از پچ پچ ما خبرچینا کر بشن
رهایی مرد و زن آی چه حال خوبی داره
لرزش دست من و تو آی که چه حالی داره
بوسه های پیاده رو آی که چه حالی داره
آقای قنبری شاید شما خودتان از اجرای ترانه هایتان توسط گوگوش و مهرداد (به خصوص موسیقی های ساخته شده توسط مهرداد) راضی نباشید و اما راستش من یکی که عاشق ترانه های قنبری هستم با اجرای گوگوش و مهرداد!باید به دل من مینشست که نشست!شما زیاد سخت نگیر! این فقط یک تفاوت سلیقه است...مثلا خود من هرگز داستانهایم را دوست نداشتم!!!!!!چه ربطی داشت؟!!بگذریم...!
نمی بینی گیج شده ام و سرشار از سوال؟این دوستی را بعد از این همه سال توی صورتم تف نکن لعنتی..این کار را با من نکن.
روزی که اولین وبلاگم رو ساختم فقط به خاطر هیجان داشتن جایی بود که هیچ یک از آدمهایی که مرا می شناختند بهش دسترسی نداشتند...چیزی که الان کاملا برعکسه!عملا خودم آدرس اینجا رو به چند دوست و فامیل دادم و نیازم به نوشتن تبدیل به یک نیاز واقعی شده. مطمئنا حرفهای خیلی مهمی نمی زنم و چیزهای باارزشی نمی نویسم...به قول آزاده جان فقط تکه های از پازل زندگی ام را کنار هم میچینم.... تازه اون هم به شیوه ی نه چندان بسیار ادبی و زیبا...خیلی محاوره و عامیانه.اینجا فقط یک نوشتگاه است و بس...به قول یک دوست شدیدا عزیز البته ( دوستی که این قالب رو طراحی کرد و چند وقتی هست ازش بی خبرم و سایه ی مهربانی های این چند سال دوستی اش با من تا همیشه بر زندگی ام در این شهر شیشه ای گسترده خواهد بود.) ....

امسال در روسیه سال خانواده است!مثل اینجا که یه سال اعظمه یه سال اکرم! از این رو بیشترین تعداد عروسی ها دائم در حال رخدادنه و توی روز شنبه خودم با همین دو تا چشمام سه تا عروس توی سه تا لیموزین دیدم...اینقدر عجیب بود!! خارجی ها ازدواج می کنن و ناموس سرشون میشه!!! از اون عجیب تر دیدن عروس سیگاری بود!در واقع از اون عجیب تر حجم سیگاری های روس بود!طبق تخمین سر انگشتی من نود و نه در صد روسها سیگاری هستند و اون یه درصد هم زیر ده سالند!چون خودم باز با همین دو تا چشمهای خودم بچه های هم سن و سال فندقی رو دیدیم که از ماما و پاپا آتیش میگرفتند برای روشن کردن سیگارشون!!! الان بیشتر دنیا کشیدن سیگار در معابر عمومی داره ممنوع میشه اون وقت پیر و جوون و با حدت و شدت دارن از هوای پاکیزه شهر استفاده می کنند(دو سوم مسکو جنگله) و دود راه میندازن! خلاصه بابای عروس سیگاری دم کلیسا یه طعنه به بچه اش زد و اونم سیگارو انداخت زمین...ترسیدم بهم حمله کنن( واقعا ازشون بعید نبود یه جورایی نگاهاشون وحشی بود اصلا!) وگرنه عکس میگرفتم براتون!
جونم براتون بگه همچینی که با برادرم(مترجم رسمی ما!) تکیه داده بودم به دیوار و محض هم رنگ شدن با جماعت یه نخ روشن کرده بودم،اومدم یه پامو بلند کنم تکیه بدمش به دیوار که گفت: نکنیا! وگرنه فکر می کنن کاسبی میان بهت قیمت میدن!اینجا نشونش اینه مخصوصا برای همجنس بازها!.خلاصه از خطر جستیم......
نمیدونم اینها با پلیسهای راهنمایی رانندگی چه پدرکشتگی ای دارند که هر چی ما ( مای نوعی! وگرنه اصلا به من چه!!!) واسه اقوام محترم ایرانی جوک میسازیم،اونها واسه پلیسهاشون میسازند! یه روزی یه پلیس راهنمایی رانندگی....!
یه حرکتی هم اونجا کردم که باعث شد عین دو ساعت و نیم رو همش به یاد مهربانو و عسلکش باشم!رفتم سالن کنسرواتور سن پترزبورگ دیدن نمایش باله ی دریاچه قو با اشعاری از پوشکین و موسیقی ای که چایکوفسکی نوشته...آی من حالشو بردم!اینقدر هم احساس لذت سمعی و بصری کردم....ولی چشمتون روز بد نبینه!جز من و دو نفر دیگه بقیه ی ایرانی هایی که اومده بودند خوابیدند! یعنی رسما صدای خر و پف پیچیده بود!!!! من هی بهشون میگفتم پولتونو هدر می دینا!ولی فکر میکردند می خوام تنهایی برم کیف کنم! خلاصه من که کیفشو کردم(چون اساسا با هرگونه رقصی حال می کنم!اینو دیگه هر که وبلاگمو میخونه فهمیده...فهمیدین؟!)...
یه چیز جالب اینکه وقتی داشتیم توی ارمتیاژ قدم می زدیم و همینجوری از فرهنگها و آثار هنری هنرمندان مختلف لذت می بردیم ،ناغافل دیدیم یه دسته ای که لیدرشون به عنوان نشان لیدری یه پرچم شیر و خورشید ایران دستشه، داره از مقابل میاد! یعنی تابلو بود از ایران نیومدند ولی ایرانی هستند...ما هم بی خیالشون همینجوری به نقاشی ای از داوینچی که مریم مقدس رو در حال شیر دادن به مسیح نشان می داد نگاه می کردیم و به زبان فصیح فارسی واسه مادرمون تابلو رو بر اساس نوشته های زیرش توضیح می دادیم که یه خانومی با یه لهجه ی مکش مرگمای غلیظ (از اونها که فقط گوینده های برنامه های آهنگهای درخواستی شب خیز دارند) پرسید: اوه مای گاد شما ایرانی هستید؟از ایران اومدید؟. من هم یه لبخند پت و پهن زدم که: بله شما از کجا اومدید؟. گفت: ما از امریکا اومدیم،خیلی جالبه مگه از ایران هم میشه تور روسیه رو گرفت؟. دیگه اینجا بود که اون رگ شانتالی من زد بالا و خنده خنده گفتم: کجاشو دیدین! ما تو تهرون نه تنها آب لوله کشی داریم که یه شب درمیون برق هم داریم!تازگیا میمون ها رو از روی درختها هم جمع کردیم فرستادیم باغ وحش!. خلاصه معلوم شد قبل از انقلاب از ایران رفته و هنوز که هنوز توی توهمه که سفر خارج از کشور برای مردم عادی میسر نیست و تازه باشه هم ایرانی ها شعورشون بیشتر از سوریه و ترکیه نیست...
در کل این بود بخش پایانی گزارش شانتال از سفرش به دیار مردم سالادها و بیف استرگانوف! دیگه هر چی فکر کردم دیدم مگه یه هفته سفر چقدر ماجرا داره که بخوام بنویسم؟!همین هاش هم خود به خدایی یادم موند!
هم را لمس نمی کنیم،و اندوه هم را حس نمی کنیم...می کنیم؟ نمی دانم.گاهی حس می کنم هیچ چیز نمی دانم.نمی دانم در کجا نشسته ام و بر سطح کدامین زمین قدم می زنم و در چنبره ی کدامین اندوه گرفتار آمده ام.نمی دانم انتظار چه چیز را می کشم و چرا فکر می کنم تو پایان انتظار خواهی بود... بغضی دارم و نگاهی پر آب. دیگر حتی به در هم خیره نمی شوم و بی علاقه پک می زنم به سیگارهایی که بسته های خالی اش نشان از نزدیکی بیشتر به نبودن است. می نویسم و پاره می کنم و تو حتی نمی دانی که من گاهی چقدر می لرزم و تنهایم. تو اندوهگین بودی و من سعی کردم مهربانترین برایت باشم اما تو مرا نخواستی و خوابیدی...من که غمگین می شوم هم همیشه سکوت می خواهم و نبودن تو و هیچ کس دیگر را... ما تنهایی را دوست داریم یا جز آن چاره ای نداریم؟ ما به انتظار کدامین روز لحظه هایی که خنجرمان می زنند را تحمل می کنیم؟ درد مثل گردویی راه گلویمان را می بندد و در تمام این سال ها هرگز برای هم کمکی نبودیم... میبینی؟ خسته شدم... من خسته شدم. کاش از این واضح تر می شد گفت و کاش می شد واقعا گفت...تو هم خسته شدی...ما از تمام چیزهایی که بردوشمان گذاشتند خسته شدیم و اگر بگوییم خسته شدیم دنیا زیر و رو می شود...
نمی دانم در رویا دیدم یا واقعا یک بار زیر گوشم سهراب را زمزمه کردی...کنار دریا بودیم ،یادت هست دریا رفتنمان را؟! غبار زمان بر همه چیزمان در حال نشستن است...نمی دانم این را واقعا برایم خواندی یا نه:
سرچشمه ی رویش هایی،دریایی،پایان تماشایی.
تو تراویدی : باغ جهان تر شد، دیگر شد
صبحی سر زد،مرغی پر زد ، یک شاخه شکست : خاموشی هست.
خوابم بر بود، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب.
این سو تاریکی مرگ ، آن سو زیبایی مرگ.
اینها چه،آنها چیست؟انبوه زمان ها چیست؟
این می شکفد، ترس تماشا دارد.
آن می گذرد، وحشت دریا دارد.
پرتو محرابی،می تابی. من هیچم: پیچک خوابی.
بر نرده ی اندوه تو می پیچم.
تاریکی پروازی،رویای بی آغازی ، بی موجی ، بی رنگی، دریای هم آهنگی...
سن پترزبورگ اما در زیبایی چیزی بود مثل لمس نور! طبیعتا بیشتر موزه ها و اماکن تاریخی عکس گرفتن ممنوعه و بیشتر ایرانی ها هم این ممنوعیت ها رو به هیچ ورش حساب نمیکنند!اما من تصمیم گرفتم شخصیت به خرج بدم و به جای عکس برداری تماشا کنم تا یه وقت فکر نکنن همه ی ایرانی ها فقط قانون شکنی بلدند! اما آنهایی که ثبت شد: مجسمه ابولهول در کنار رود نوا هدیه مصری ها به پتر کبیر- کلیسای اسحاق - صومعه ی الیزابت پترونا - کلیسای خون محل قتل نیکلای اول بود که دستور آزادی تمام رعایای روس را داده بود و کمی بعد به دست خانواده های وابسته به سلطنت بالای شیروانی طلایی به قتل رسید...شهر تزارها معروف به شهر پوشکین پر بود از کاخ هایی که به دستور کاترین کبیر ساخته شده بود به اضافه ی خلوتگاه یا ارمتیاژ الیزابت دختر پتر کبیر ...نمایی از ورودی آن در مه صبح ، ورودی کاخ اول و استخر رو به روی حمام!!! مجموعه ی پترهوف کاخ هایی بود که در زمان پتر کبیر ساخته شده بود کاخ فواره ها باشکوه ترینشان بود نمایی از بالا و سمت غربی .این هم مجسمه آدم در سمت غربی پارک پارهوف که دست به آسمون برده و میگه خدا جون زودتر حوا رو برام بفرست پایین!
اینها بخشی از گشت و گذارهای فرهنگی ما بوده است!بخشهای غیر فرهنگیشو باشه وقتی بگم که مجلس خودمونی تر شد!!!!

