تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
13:39، پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
ودکا یعنی زهرماری تاریخی!

باران هم آمد...اما نه در مسکو،در سن پترزبورگ.در شهری که یک موزه ی روباز است..در پایتخت فرهنگی اروپا!زیر باران اما قدم نزدم...نشستم و قطره ها را لمس کردم...مه هم بود،در کاخ پترهوف...راستش سن پترزبورگ آن قدر زیبا بود که گاهی زیباییش را می شد با دست لمس کرد.شبهای مسکو در عوض نورانی تر بود،هرچند که مردمانی نژادپرست و فاشیست دارد اما چه خوب که حتی انگلیسی هم نمیفهمند!خنده دار است اما واقعا هیچ روسی، انگلیسی بلد نیست و عجیب تر آنکه به این نفهمی بارزشان افتخار هم می کنند!ما البته یک مترجم داشتیم اما دیدن چهره روسها از اینکه یک خارجی روسی بلد است آن هم بی لهجه خیلی جالب بود!تعجبشان اندازه ما بود وقتی دیدیم حتی نمیدانند can you speak english یعنی چه! از میدان سرخ تا میدان پوشکین... از کلیسای واسیلی تا کاخ کرملین و دفتر کار لنین...از رود مسکو تا خیابان نفسکی و کلیسای خون...از پل ایفل تا کلیسای کازان و ارمیتاژ ...از کاخ فواره ها تا خلیج فنلاند...از آنجا تا اینجا چیزی که ماند دلتنگی غریبی بود برای خودمان که گذشته ی باشکوه ترمان را به بیگانگان هرگز درست نشان ندادیم...

شانتال
22:59، یکشنبه بیستم مرداد 1387
شاید...
در برزخی گیر کرده ام ناجور! خود کرده ام که خود کرده را تدبیر نیست...باید بنشینم به تماشا و دعا تا فرجی شود و خطر از سر رفع...چند روزی نیستم،به سفر می روم،به جایی سردِ سرد...در میان مردمی سردتر،به دیدن میدان سرخ و موزه ی ارمیتاژ...کسی چه می داند؟شاید باران ببارد و زیر باران قدم بزنم،و ریه هایم را از هوای شهری پر کنم که هیچ میلی به دیدنش ندارم.شاید ودکای تندشان را بخورم و شاید آن طور که فکر می کنم بد نباشد...با اینحال دچار برزخی گشته ام و نگرانم...آن قدر فنرهای مرا فشرده اند که شک دارم در بازگشتشان صاف و مستقیم بمانند!(چیزی شبیه این را روزی خانوم چشم و ابرویی گفته بود!)

شانتال
20:58، یکشنبه بیستم مرداد 1387

شانتال
23:22، جمعه هجدهم مرداد 1387
فانتزی دنیای آدمهایی که از وسوسه شدن می ترسند
 

فکر می کنم منم مثل هر آدم دیگه ای برای تحمل واقعیت خشن و کسل کننده ی زندگی نیاز به فانتزی داشته باشم،به رویاهایی که خودمم خوب می دونم به واقعیت پیوستنشون محاله و اگر هم محال نباشه ممکنه عاقبت واقعا خوشی همراه نداشته باشه...ولی خوب هیچ وقت فکر نکردم بال و پر زدن مرغ خیالم کار احمقانه ای باشه...فکر کنم منم مثل هر آدم دیگه ای که محصول این جامعه و فرهنگ تک بعدی باشه خوب مرز بین خیال و واقعیت رو بفهمه...یعنی اصلا اینجا مجال ترکیب این دو نیست: یا در رویاهایت غرق شو و تبدیل شو به یک مالیخولیایی و یا به آنچه وجود داره قانع باش. قطعا وقتی تمام عوامل بیرونی و محیطی مانع راحتی خیال برای رسیدن به رویاها باشه،اگر زندگی موجود رو نپذیری راه سختی در پیش خواهی داشت،راهی که ظرفیت بالایی می طلبه و کم ظرفیت ها ...

دقیقا نمی دونم می خواستم چی بنویسم که شد این! ولی اینو خوب می دونم که بدبختی آدمیزاد از وقتی شروع شد که به زندگی و داشته هاش قانع نبود.اون همه درخت و میوه در باغ عدن بود و او تنها هوس سیب را داشت،چون سیب جزو داشته هایش نبود.درحالیکه به نظر من انار خیلی خوش مزه تر از سیبه!(اینو منی میگم که تقریبا از سه سالگی تا ۱۰ سالگی جای شام و نهار سیب خوردما!)میتونست انگور و هلو بخوره.چه دلیلی داشت پا رو از محدوده اش فراتر بذاره و دچار وسوسه شه؟ گاهی ظواهر خیلی خشن و بی رحمند اما در بطن خود یک مفهوم بزرگ دارند.از بهشت رانده شدیم تا طعم بارها و بارها وسوسه شدن رو بچشیم و باز برگردیم به باغی که تعاریف از آن چیزی هست مثل ممنوعات این دنیا: فاحشه خانه ای بزرگ و زیبا و جذاب که در و دیورارش با بارهایی لبالب از مشروب پوشیده شده!اینجا نه،تحمل کن تا بهترش در آن دنیا نصیبت شود!و آخرش که چی؟ از خرسها هم بدتر خواهیم بود در آن دنیا!چون این دنیا بدجوری افسار بسته بودیم و آنجا رم خواهیم کرد!...ببخشید آقا من توی دنیای فانی همش هوس تام کروز و برد پیت می کردم،میشه نمونه ی فابریکشو بهم بدین؟!

 

چی میخواستم بنویسم چی شد!!!

شانتال
5:24، جمعه هجدهم مرداد 1387
یاس فلسفی نیمه شبی من باب عنوان مجازی ام!

 

چرا شانتال؟!خوب معلومه! یه عالم وبلاگ هست که اسم نویسندشون الهامه،اما شانتال چی؟شاید اگر جستجو کنید،بفهمید که زشت ترین زن دنیا اسمش شانتاله! اما هیچ وبلاگ دیگه ای غیر از اینجا پیدا نمی کنید که نویسنده اش شانتال باشه!و اما در باب معنای شانتال:Shantal is a very rare female first name and a very rare surname ..در کل که خود ساکنین دیار کفر هم از این اسم زیاد استفاده نمیکنن!خلاصه دوستانی که تا به حال از من پرسیده اید شانتال یعنی چه،و دوستانی که شانتال را شارلاتان و امثالهم صدا زده اید...باشد که فهمیده باشید این یک اسم ((نایاب و غریب و نادر)) است!فِک کن!!همینجوری محض تک بودن شانتال گشته ایم...و بدجوری ویرمان گرفته در همین وبلاگ چتر ابدی پهن کنیم،تا زمانی که بلاگفا نیز چون پرشینلاگ(خدایش بیامرزد!) بترکد و نیست و نابود گردد!از شانتال بودن دارد کم کم خوشمان می آید!

شانتال
16:53، چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
این می توانست یک داستان باشد

چای هنوز سرد نشده بود که تو رسیدی...هنوز قابل نوشیدن بود.من سرم گیج می رفت و تو خوب می دانستی دلیلش حضور تو نیست،تو خوب می دانستی دلیلش یک بیماری کوچک علاج ناپذیر است،از آنها که هممان داریم. مقابل سیاهی چشمانم یک نور کوچک به چپ و راست می رفت و تو در حالی که چای مرا می خوردی ؛گفتی : تنها راهش چند ساعت خواب در سکوت و تاریکی مطلق است،این مسکن ها را بخور و به چیزی فکر نکن. قرص ویتامین هم خریده بودی و در حالیکه که فنجان مرا بر لب می بردی کیسه ی دارو ها روی میز گذاشتی و نگاه من همچنان بین فنجان بود و لب تو...به صورتم نگاهی می اندازی و می گویی: چه زود ابروهایت پر شد،البته آن دو هشت نازک هم زیبا بود،اما کمی صبر کن تا پر تر شود.من چیزی نمی گویم اما اگر میخواستم حرف بزنم خواهش می کردم که دیگر چای مرا نخوری و دل برایم نسوزانی و دارو برایم نخری و در باره ی ابروانم نظر ندهی...روی همان صندلی راحتی که نشسته بودم،ولو می شوم و در این هرم سوزنده ی روزهای گرم،خود را در پتویی می پیچم و به داستانی فکر می کنم که میخواستم بنویسم.به سبک کسل کننده ای که دارم و به این که خود هرگز داستانهایم را دوست نداشتم.تو از سکوت من خسته می شوی و به سمت پنجره ی باز می روی تا سیگاری بگیرانی.یک روز گفتی که داستان باید ماجرا داشته باشد،یک واقعه،با هیجانی مخلوط از روابط و اتفاقهای انسانی.گفتی لابه لای داستانهایت کمی سکس بگنجان و فهم و شعور بیشتری به شخصیتهایت بده.به نظر تو داستانهای من روایتهای خطی کسل کننده ای بودند که آدمهایش در یک جهت مستقیم بی هیچ تنشی حرکت میکردند و آن قدر کسل کننده بودند که پایان کارشان برای کسی جالب نبود.آن روز را خوب یادم است که به تو گفتم من خودم داستانهایم را دوست ندارم،اما این تنها شیوه ایست که از من بر می آید،این شیوه را در نوشتن بسیار دوست می دارم،این شیوه مال من است...شاید هیچ کس دیگر هم دوست نداشته باشد اما لحظه ای که آن را به کار می بندم برای نوشتم ،حس می کنم دنیایی خلق می کنم با مختصاتی از خودم.گفتی مثل ویرجینیا وولف.من خندیدم و به تو گفتم میدانی چند وقت پیش یکی دیگر هم به من گفته بود شبیه ویرجینیا وولف مینویسی و من گفته بودم از داستانهای ویرجینیا وولف خوشم نمی آید،یا حداقل از نحوه ی روایتش!

من خواب بودم که تو رفتی.و تو هر روز آمدی کمی حرف زدی،سیگاری گیراندی و من هر بار زمان رفتنت خواب بودم.سرم گیج می رفت و نه تو و نه هیچ کس دیگر دلیلش نبود.تو که می رفتی پاکت سیگارت را جا می گذاشتی و من به جای کیسه ی داروها،آن را خالی میکردم ...تا اینکه یک روز تو دیگر نیامدی و من اولین خط را نوشتم.همیشه آغاز نوشتن سخت بوده،سخت از داستانی که هیچ گاه همان لحظه ی آغاز تصمیمی مشخص برای ساختنش نداشتم.اما نمی دانم چه سرّی بود در جملات اول که مرا سوق می داد به خط های بعدی.به تو گفته بودم هیچ اهمیتی ندارد که کسی داستانهایم را دوست ندارد،حتی خودم...مهم این است که من با نوشتن نفس می کشم و روزهایی که نمی نویسم پیچیده در پتویی دودهای حلقه حلقه و ممتد را به سوی سقف فوت می کنم.تو که باشی من قفل خواهم کرد اما راستش به این قفل زنگ زده ی قدیمی گاهی نیاز دارم...برای سر درد گرفتن،برای منزوی شدن،برای خسته شدن از انزوا و دوباره پرواز کردن.

شانتال
3:52، چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
آمینی در نیمه های شب...
آدم از خودش دور میشه و فکر می کنه بعضی ها از زن بودن می نالن و بعضی دیگر در درون خود یک زن به حصار کشیده شده دارند...دو سال پیش یه وبلاگی میخوندم در همین مایه ها با عنوان: مثل پروانه ای در مشت...خدایا،ای که پادشاه آسمان و زمینی...ما را از شر کوته بینان،احمقان،خود محوران،خودخواهان،انعطاف ناپذیران،لودگان...ما را از شر آنها راحت نکن! این خصایص را از ما دور نگه دار...آمین!

غرض اینکه نصفه شبی پا شدم شبهای هاوانا دیدم بلکه حالم بهتر شه...افاقه نکرد!فهمیدم چی شده...من باید با آدمهای جدید دوست بشم..باید دنیامو رفرش کنم...من باید خودمو نو کنم...بدجوری فرسوده شدم در این نقش قدیمی!از تمام چیزی که اینجا هستم،از همه ی چیزی که خارج از اینجا هستم...از تمام کسانی که دوستشان داشتم...از تمام اینها خسته شدم...من بدجوری نیاز به رفتن و رفتن و رفتن دارم...یعنی بدجوری دارم قاطی می کنم...این احساس رکود و درجا زدگی،و این آدمهایی که هرگز چیزی اضافه تر نخواهند داشت و حال مرا بهتر نخواهند کرد...

باید یادم بمونه که من برای پوسیدن زندگی نمی کنم،من باید جاری و روان باشم...حتی به قیمت رفتن و رفتن و رفتن...

باز هم آمین!

شانتال
1:13، چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
شخصیت هم خوب چیزیه!

یه چیزهای انگار اپیدمیه!انگار یه چیزی قاطی آب خونه ی وبلاگ نویس ها کردند که یهو و خیلی اتفاقی یه سری از مسائل برای چند نفر پیش میاد...مثلا هر وقت اومدم از شنا بنویسم یه چندجای دیگه هم درست همون موقعی که من داشتم پست میزدم در مورد همین موضوع زدن و مثال های دیگه... نمیدونم خوبه!نمیدونم بده!ولی اینو فهمیدم که اغلب ما درد مشترکیم!!!

یه مهمونی فامیلی 60 نفری بود توی باغ بود(از اونها که تمام عموها و زن عموها و بچه هاشون،به اضافه عمه خانوم و تمام پسرها و عروسها و دختر ها و دامادهاش و صد البته نوه هاش دعوت داشتند) و من گرم چیدمان وسایل ناهار و کمک کردن و ((من یک دختر خاکی و کاری هستم!)) بودم که بحث جنسیت نی نی به دنیا نیامده ی زن پسر عموم شد.اتفاقا اسم اونم الهامه و الان چندماهی هست که یک عدد نی نی به را به دل می کشه! فعلا چندین جوان از خانواده پدری و مادری من در حال بهره برداری از ازدواج هایشان هستند! بیشتر خانمها جوان نشسته بودند و ناخنهای مانیکور کردشون رو می پاییدند و عمرا به روی مبارک نمی آوردند که یه تکونی ،کمکی..نا سلامتی گاردن پارتیه!نه ضیافت تاج گذاری اعلا حضرت!....در این بین بحث بین آنها در این مورد داغ بود که: ایشالا بچت پسر بشه!وای رنگ و رخت که میگه پسره! اصلا نه پفی نه لکی...پسره خیالت تخت! وای راست می گه ها،نترس حتما پسره! ...خلاصه من نفهمیدم الهام دوست داره پسر باشه یا دختر،شایدم دوست داره فقط سالم باشه...با ده انگشت دست و ده انگشت پا! ولی منم جای اون بیچاره بودم فکر میکردم اگه دختر بود دیگه وا مصیبتا! خلاصه وسط رتق و فتق امور یهو شور حسینی منو گرفت که : شماها نه که همتون یکی یه دونه بچه دارید اونم از دم پسر،نمیدونید چه مزه ای داره بچه ی اول دختر باشه!پسر پسر قند عسل؟! اون روز که یکی یه دونه هاتون پا کوبیدن زمین که ما سربازی نمیریم،ما سرمایه میخوایم کار کنیم،ما در عنفوان جوانی زن میخوایم!،زن هم که گرفتیم خرجمونو شما بدین و ... بهتون میگم دختر بهتره یا پسر! تازه مسئولیت پذیری و دلسوز بودن و کمک حال بودن دختر کجا و بارهایی که یه پسر به زندگی اضافه میکنه کجا!...خلاصه هی گفتم هی گفتم...همینجوری هی گفتم!آخرش هم دختر عموئه پرو پرو برگشته میگه : دختر بشه که عین ما بد بخت بشه؟!.و من فهمیدم خانه از پای بست ویران است!

بعد از غذا هم به بهانه ی تولد یکی از پسرعموها با داداشه فلنگو بستم سمت تهران که زمینه برای غیبت و صفحه گذاری پشت سر من حسابی مهیا باشد: وای دیدین چه رویی داره؟!ببین مامان باباش چی از دستش می کشن! خدا براش خواسته و ساخته مگه بهش بد میگذره که شکایت هم داشته باشه؟!...اون وقت من میگم تو روح این فامیل شما میگین: یه ذره تربیت داشته باش دختر جون!!!

شانتال
0:48، چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
میزان محبت فی مابین!
اون یکی به این یکی گفت: میام می دزمت ها!.این یکی جواب داد: به خاطر پول؟! بیچاره اینها بفهمن منو دزدی ازت تشکر هم میکنن!پول که نمیدن هیچی،تهدیدت می کنن اگه برم گردونی تحویل پلیست میدن!

شانتال
14:52، سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
چراغها...
دکتر ازم پرسید: استرس هم داری؟هیجان بیش از حد و مشکلات فکری؟.یه لحظه به سرم می زنه بهش بگم آره! بعد نه که مامانم بغل دستم بود،فکر می کنم واقعا آره؟.خوب راستش واقعا آره!ولی چراشو درست نمی دونم!پس می گم نه...دکتر میگه: فعلا این قرصها رو بخور تا وضعیت جسمی بدنت نرمال شه،بعد آزمایشها رو شروع میکنیم.با خودم میگم نزدیک ۴ ساعت الاف(علاف؟) شدن توی اتاق انتظار انگار بی نتیجه هم نبوده!وقتی قرصها رو از داروخانه میگیرم یه جوری میشم!واقعا من برای گرفتن قرصهایی که بدون نسخه و تجویز و با رجوع به عقل ناقص خودم هم میتونستم تهیه کنم ،باید این همه توی مطب مینشستم؟ البته بعد از معاینات ظاهرا کمی مشکوک زده ام!خدا کنه با همین دو سری قرص تموم شه بره پی کارش...هیچ حوصله ی درمان دراز مدت ندارم...دایی کوچیکه از سفر ماه عسل یه روان نویس برام اورده که روش حک شده: همیشه در قلب ما جا داری...حسام و نرگس.هی نگاش می کنم ذوق می کنم! به قول علی عین آدمهای محبت ندیده!.راستش نمیدونم چرا نسبت به سفری که هفته ی دیگه داریم اصلا نظر خوشی ندارم...اولش خیلی خوشحال بودم که یهو این سفر غیر منتظره پیش اومد ولی الان ترجیح می دم توی سکوت بشینم و فقط چشمامو ببندم.حالم خوبه ولی نیاز به آرامش دارم...به قول دوستان حالا که سینما نمیام،بهتره تک و تنها برم یه مدت رو برای خودم بگذرونم...ولی مگه میشه؟!!اسمش اینه زندگی مجردی و آزادنه  رو دارم،عملا همیشه دستم به جایی باید بند باشه و همیشه فکر دیگران(از والدین  بگیر تا بقیه)...خلاصه بدجوری حس کلاریس بهم دست داده در داستان: چراغها را من خاموش می کنم!

شانتال
0:19، سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
خسته و گشنه و خواب آلود
۱- خودمونو چشم نزنم این هفته اصلا برقمون نرفته!یعنی داشت بگیر نگیر پیدا میکرد که رفع شد!عوضش نوبت بقیه است که اندازه دو هفته قبل ما بی برقی بکشن!واقعا آدم در کف این مدل از شهر نشینی می مونه!پول آب را بدهیم،پول گاز را بدهیم...پول برق جدا!اون وقت به مدت دو هفته و هر هفته ۳۵ ساعت برق نداشته باشی! آی توماس،کجایی که برقتو کشتن!

۲- باز دوباره در امر بخور بخور دارم می زنم رو دست تریلی و تانکر و ...رضا زاده!(این آخری رو فقط از جهت ابعاد مشکوکش گفتم...نه که اون دو تای اولی رو از جهت دیگه ای گفتم) خوبیش اینه که فقط ویار می کنیم،اونم ویار چیزهایی که به دست آوردنشون زحمت داره و همینجوری حاضر و آماده دم دست نیست،و در حد ویار باقی می مونه!ولی آی گشنه ام این روزها!از عصری تاحالا هم عجب هوس شارما (یا طبق گفته ی دوستان شاورما!ولی خداییش اون کسی که اصل اصلشو درست میکرد همینجوری شارما بدون واو میگفتا!) کردم!نه که هی خیابونها رو طی طریق کردیم و اینها...اینه که همچنان گشنه می زنیم با وجود آن همه شامی که میل نمودیم!

۳- تو بد شانس نیستی...فقط این روزها در حال پس دادن امتحان تحملی!البته سعی کن زیاد بیرون نری که میگن تا سه نشه بازی نشه،و تو هنوز اندازه ی یک بلای دیگه جا داری!همچنان سر جات بشین و کاریو بکن که مدتهاست میخوای انجام بدی..مثلا اون کتابی که قصد داشتی رو بنویس یا یه رژیم غذایی تازه رو شروع کن یا...(این جملات آخر از فیلم گارفیلد دو بود!)

شانتال
4:19، دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
هنر نخبه پسند اینجا جیز است!

کافیه یک مخاطب خیلی معمولی برای سینما باشید(مثل من) تا حداقل اسمهایی نظیر فلینی،پازولینی،روسلینی،آنتونیونی و حتما برتولوچی را بشناسید...اگر بشناسید هم گاهی ممکن است این اسمها از دهانتان در برود! و آن وقت همه فکر می کنند شما که تمام فیلم های اینها را دیده اید باید خیلی از ساختار سینمای ایتالیا سر در بیاورید!اینجاست که عامی گری دیگران جهل شما را تبدیل به دانش می کند!در حالیکه اینها فقط یک سری اسمند و فیلمهایشان ممکن است گاهی خیلی کسل کننده به نظر برسند.با اینحال عدم فهم من و شما از سینمای آنها و خستگی و خمیازه های کشدارمان موقع دیدن فیلم هایشان دلیل بر عدم شناخت هنر آنهاست نه بلند مرتبه بودن ما در عالم فیلم شناسی!راستش اگر میخواهید فیلم های آنتونیونی را درک کنید اول باید موج سینمای نئو رئالیسم را بشناسید و این مثل این است که شما برای خوردن باقالی پلو باید حتما طرز تهیه ی آن را هم بلد باشید!گاهی درک بعضی از ملزومات سخت است...پس من و شمای نوعی از سینمای نئورئالیسم او لذت نخواهیم برد...!!

یک بار جایی خوانده بودم که آنتونیونی در باب سینمای موج نوی آن زمان(۱۹۳۸) نوشته بود:
عامه مردم از این سینما خسته شدند چرا که فیلم ها حالتی گوشه گیرانه و انزوا جویانه دارد.این نوع از سینما دقت بسیار و تیزبینانه ای می طلبد و در عین حال ظرافت غیر معمول و هوشی سرشار برای درک آن لازم است.

خوب پس مشکل حل شد!سینما گاهی یک تفریح در حد آدامس جویدن و اتلاف وقت نیست...آن زمان که خیلی خیلی جدی می شود تازه مرد معرکه را پیدا می کند،وگرنه همه از فیلمی مثل دون خوآن دی مارکو لذت می برند آن هم از نوع بسیار بصری اش!

کاش محیط وبلاگستان جایی بود برای یاد گرفتن...ما اینجا جاهلانی هستیم که جهل خود را با فخر فروشی قسمت می کنیم و طبلهایمان را بلند بلند به صدا در می آوریم چون می دانیم که کسی از تو خالی بودن آن زیاد سر در نمی آورد و آنکه خبر دارد، به نادانی ما می خندد و سکوت می کند!

شانتال
3:1، یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
چه حسی؟
می پرسه این قطعه چه حسی بهت می ده؟. بهش گفتم یادت نیست؟ وقتی ژولی برای اولین بار با الیور هم بستر میشه تا فراموش کنه شوهرش مرده ،دختر کوچولوش مرده،خوشحالی هاش مرده...غمگین ترین چیزیه که شنیدم.اما خوب...مثل یه فاینال دوست داشتنیه،یعنی هم غمگینت می کنه و هم میگه همیشه امیدی هست.

شانتال
2:30، یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
من از شیرجه زدن می ترسم
نه من هیچ وقت در برابر نا ملایمات دختر مقاومی نبودم...نه من بلد نیستم تحمل کنم.لطفا هر چه که هست زودتر بگذرد...من دوست ندارم شنا کردن یاد بگیرم،همین که بدانم جلیقه ی نجاتی که پوشیدم سوراخ نیست، برایم بس است!
شانتال
23:27، شنبه دوازدهم مرداد 1387
قهرمان پاپتی

رقص تند انگشتانش روی کلاویه ها چیزی بود مثل پایان دنیایی که پایان ناپذیر می نمود. آن نوایی که از زیر دستانش به گوش می رسید یاد آور چارلی چاپلین بود و حرکات تند موزون برای نجات یک پسر بچه از روی یک شیروانی داغ ِ داغ...پایان فداکاری هایی که این روزها نامش حماقت است.

شانتال
1:35، شنبه دوازدهم مرداد 1387
هرزگی مقدس
در آغوشت حس هرزه ای شهر آشوب دارم
حس خوبیست اما!
و لم می دهم به دیواره ی سیمانی
و نگاه می کنم به چرخ و فلکی که سوارش نمی شوم
و گوش می دهم صدای جیغ های دیگران را
و نمیفهمم چرا...
چرا سوار میشوند تا جیغ بزنند؟
و فکر می کنم همان حس هرزگی را بیشتر دوست دارم
بی گمان در روزگارانی دور
من فاحشه ای غریب بودم
که زندگی ام خالی از عشق
و بغضی مداوم در انتهای گلویم
مرا در وسوسه ی دائمی باریدن قرار می داد

و می دانم که روزی خواهم رفت
و دور خواهم شد از همه
و خود را با آبی مقدس تطهیر خواهم کرد
و توبه خواهم کرد از تمام افکار نا امیدانه ام
و روشن تر از قبل ادامه خواهم داد
و خواهم خندید به تمام اصول بی فایده ی مقدس
و دستانم را نذر در آغوش کشیدن می کنم
در آغوش کشیدن آنانکه که کسی در آغوششان نمی کشد
و خود را حل خواهم کرد در آن چیزی که روزی،از من دریغ شد
آن عشق بی منت

 

 

شانتال
18:0، پنجشنبه دهم مرداد 1387
باز هم آن کار بزرگ
قبلترها شاعر بودم...شعر نمی گفتم اما زندگی ام شعر گونه بود...قلبم شعر گونه می طپید(یا شاید هم تپید) و شعر گونه تر به دنیای اطرافم نگاه می کردم و دوستانم را شعر گونه دوست داشتم و آن قدر صادقانه عاشق می شدم که عاشقانه ترین اشعار هم گویای حالم نبود...حال یک شخصیت گم و گیج در تریلری شده ام که ناگهان فهمیده است در دام یک داستان نویس ناپیدا گرفتار شده است...کمی شبیه این فیلم! زمان که میگذرد...نه که بی اجازه می گذرد و ما را هم اجبارا با خودش می برد،در کنار خوب و بد هایش، آهسته آهسته از شور نوجوانی ات و کم کم از هیجان روزهای بیست و یک سالگیت می کاهد و تو بزرگ می شوی و خوب که  نگاه می کنی میبینی کار چندان مهمی نکرده ای...کاری واقعا مهم که به زندگی ات مفهومی دوباره ببخشد..یک کار انسانی بزرگ...
شانتال
23:54، سه شنبه هشتم مرداد 1387
پیش فرض یا آگاهی؟!
محتویان ایت پست بسیار گهربار حذف شد!به دلایلی!!!

شانتال
15:23، سه شنبه هشتم مرداد 1387
داد زد: نازی مرد

چندم شهریور متولد شده؟کسی نمی داند..مثل بسیاری از هم نسلانش زادروزش به درستی ثبت نشده و عجیب آنکه حتی کسی نمی داند چندم مرداد مرده! مردی که روز تولد و مرگش را کسی دقیقا نمی داند!شناسنامه اش می گفت سال 1335؛اما DNA شناسی بعد از مرگش نشان داد که سال 1339 متولد شده...با این حال در سال 1383 مرد.البته کسی نمی داند چهاردهم مرداد بود یا هفدهم...جواز رسمی دفن برای هفدهم صادر شد و روی سنگ گورش هم هفدهم مرداد نقش بست اما تا قبل از پیدا کردن جسدش،او چند روزی بود که مرده بود...کسی دقیقا نمی داند وقتی مرد در چه حالی بود و چه حرفی زد...خواب بود یا فقط برای رفع خستگی دراز کشیده بود...او کسی بود که چهار سال پیش حدودا در یکی از همین روزها مرده است.

و راستی عجیب تر آنکه روزی خودش شعری گفت:

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما می پرسند
((معذرت میخواهم،چندم مرداد است؟))
و نگفتم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.

لهجه ی کهگیلویه و بویر احمدی اش را دوست داشتم.و آن موهای مشخصا رنگ شده اش را.با آن نگاه نافذ که چیزی شبیه صدای نی چوپان ها از اعمقاش به بیرون می تراوید و سادگی شعرهای محلی ای که می خواند: ای زمین ای آسمون...

بی بی یون را خیلی دوست داشتم، و فیلم سایه ی خیال را... باقی کارهایش چیزی بود شبیه حل شدن در نقش بقیه، و جان دادن به بازی دیگران..مثل عضوی موثر در بدن که بدون آن زندگی میسر نیست و با این حال در ظاهر درخشش دیگر عضوها را ندارد.

وقتی در بی بی یون ، رستم شیرین عقل که پاک عاشق خانم معلم سپاه دانشی شده بود می گفت:می خوای هیزماتو بیارم...اون فریدون نامزد گلناره ها...داره هیزم های گلنار رو می بره...یه چیزی بپرسم...دلتون می خواد یکی هیزم های شما رو می برد....هر دختری باید شوهر کنه...من خیلی دلم میخواد پشته ی هیزم شما رو ببرم،مثل فریدون....

نفسش از هیجان می گرفت و ملتمسانه خیره می شد و در ذهن من بیننده هم التهاب این بود که بپذیر خانوم معلم!بگذار هیزمهایت را او بیاورد...

جسین پناهی با وجود کج بودن صورت و لهجه اش بدجوری دلنشین بود...بدجوری به دل می نشست...
مثل صدای سوت دار شکیبایی که آن هم بدجوری به دل می نشست...
و هر کس به دل ما می نشیند چه زود می رود...چه زود...

 

 

شانتال
16:21، دوشنبه هفتم مرداد 1387
می خوام این جا برای دل خودم بخونم!
به نظر من خیلی طبیعیه که ما خشمگین،عاصی و افسرده باشیم!تفریحات که نداریم!ممنوعیات هم که تا دلتون بخواد!هم از طرف قانون هم از طرف عرف جامعه...همیشه هم که بیشتر از توانایی و سن و سالمون ازمون توقع داشتند،در سنین آغاز جوانی و زندگی هم به جای هر کاری فقط یه کله نشستیم برای ورود به دانشگاهی درس خوندیم که قبولیمون بیشتر از تواناییهامون منوط به سهمیه بندیه ها و شانس و ...بوده،و تازه وقتی وارد دانشگاه شدیم به میزان حماقتی که مرتکب شدیم  پی می بریم!چون آنجا جاییست برای هر کاری جز درس خواندن!.والدین عزیزمون هم که اگه ۵۰ سالمون هم بشه نه ما رو باور می کنند نه دوست دارند که باور کنند و نه خودمون می ذاریم که باور کنند.همچنان تفریحات درست و درمونی هم که نداریم...زندگیمون رسما شده یه پروسه ی ت خ م ا ت ی ک که جز غر زدن هیچی برامون نذاشته!تازه یه عدمون اونقدر دیوونه هستیم که فکر می کنیم مهاجرت دردی ازمون دوا می کنه!هنوز  برامون جا نیفتاده یک مهاجر در سرزمین بیگانه تا ابد مهاجر می مونه..مخصوصا که مهاجرین سخت کوش ترین و تحصیل کرده ترین افراد محسوب میشن و همیشه بغض و کینه ی ساکنین اصلی رو در زمینه ((ربایش فرصت ها)) پشت سرشون دارند...ما کلا نمی دونیم چه کار کنیم که وضعیت بهتر شه!فقط می دونیم اینی که هست خوب نیست!تازه اگه غم نان نداشته باشی به این میرسی که اینی که هست خوب نیست!وقتی غم نان باشه به هر کوفتی راضی می شی...اعصابم تعطیله،روزهام مزخرفه،احساس بی فایدگی می کنم و اینکه زندگی ماشینی احمقانه ای دارم...هممون هم داریم فقط به خاطر حرف بقیه زندگی می کنیم!تازه این بقیه مگه کیا هستند؟یه مشت خل و چل خاله زنک که جز سرک کشیدن به زندگی بقیه کاری ندارن...آی دلم از همه جا و همه کس پره ها!

شانتال
1:6، دوشنبه هفتم مرداد 1387

 هر دروغی که گفت ، باور کردم...حتی الان هم باور می کنم.دروغ هایت را باور می کنم ، تو فقط با من حرف بزن...من با تو خود را خنجر می زنم و تکه تکه می شوم در رویاهای مرده ام...

شانتال
3:30، یکشنبه ششم مرداد 1387
خِلاص!
میدونید...خیلی بده بقیه به اسم محبت و دوست داشتن زندگیتو انگشت کنن!یه چیزهایی بگن که بار اول و دوم زیاد از شنیدنش ناراحت نمیشی اما بار سوم تحریک میشی به جواب دادن و اون وقته که نه تنها بهشون بر می خوره که دیگه ا ح م د ی ن ژ ا د بیار و باقالی بار کن!برای همین چیزهاست که زیاد از رفت و آمد با فامیل خوشم نمیاد...به نظر خودم هیچ اشکال نداره عمو و خاله و عمه رو سالی یک یا دو بار بیشتر نبینم و عوضش اعصابم راحت باشه،چون اگه بعد ۵۰ سال زندگی هنوز نفهمیدن هر کسی شرایط زندگی خودشو داره و نمیشه نسخه زندگی خودتو برای بقیه بپیچی، قطعا الان دیگه نخواهند فهمید!نمیگم فک و فامیلو دوست ندارم! داستان اینجاست که ظرفیت حرف و نقل رو ندارم،آدم صبور و سر به زیری هم نیستم و ناخودآگاه جواب تمام نیش و متلکها رو در جا می دم و این همیشه باعث دردسر میشه...پس از نظر خودم هیچ اشکالی نداره که روی باقی حرفهایی که پشت سرم می زنن یه ((غیر اجتماعی)) هم اضافه شه و در عوض فکر و روح خودم در آرامش به سر ببره و سرم گرم همون دو سه نفری از اقوام باشه که سرشون به کار خودشونه و متلک اندازی و دوستی خاله خرسه توی سیستم رفتاریشون نیست!.......................البته این داستان سر دراز داره ولی خوب،کو تا باز من این فامیل رو ببینم!

شانتال
17:34، شنبه پنجم مرداد 1387
امان از حرف مردم!
۱- و من فهمیدم اگر خودم،خودم را بزک می کردم! امکان نداشت این همه شکل هیولا شوم!و اینگونه شد که بار اول و آخرمان شد که صورت و مو را به دست مشاطه گر سپردیم!

۲- عروسمان شکل عروسک شده بود و ما هم بد جوری حس خواهر شوهری گرفته بودمان!البته یک عدد خواهر شوهر مهربان!هی راه می رفتیم مجلس گرم می کردیم!لی لی لی میکردیم!عروس رفته گل بچینه می گفتیم!این سرویس طلا از طرف پدر داماد و این ساعت از طرف پدر عروس میگفتیم!همینجوری هی از همه ((ایشالاه عروسی خودت)) می شنیدیم و هی لبخند ملیح میزدیم و میگفتیم ایشالاه!!!!!و مادرمان هی چشم غره میرفت: دختر حیا کن!

۳- شب عروسی عجب بارونی اومد تو این گرما!

۴- خسته ام...فکر و جسمم با هم خسته است...کاش دل و زبون آدمها یکی بود،اینجوری آدم تکلیف خودشو می دونست...

شانتال
18:23، چهارشنبه دوم مرداد 1387
احساس بریجیت باردویی!

پیام مسیج میزنه: دیشب خواب دیدم کارت عروسیتو برامون آوردی!خبریه؟امسال روز پدرو بهم تبریک نگفتی!.جوابشو میدم: تعبریش همین فردا شبه که عروسی دایی کوچیکس،میخواستی توی خواب کارتو باز کنی ببینی کارت عروسی اونه!با تاخیر روزت مبارک!.

چقدر زود گذشت...اون روزها که لادن و پیام هنوز عروسی نکرده بودند و دایی کوچیکه پای ثابت تمام ولگردی های ما بود...حالا پیام و لادن یه بچه هم دارند! و دایی کوچیکه دیگه خیلی وقته با من ولگردی نمیاد!خودمم دیگه خیلی خانوم و سر به زیر شدم!اون داره عروسی میکنه و به این مناسبت ابروهامو از مدل آدری هپبورنی به بریجیت باردو در آوردم!نازک نازک...قیافم عوض شده و این داره سرگرمم می کنه و کمی از چیزی که این چند وقت بودم دورم کرده،فعلا سوژه ی روز عروسی دایی است که از خواهر زاده اش ۲ سال کوچکتر است!...این گونه است که ناگهان احساس ترشیدگی می کنیم:))

 

شانتال
1:32، سه شنبه یکم مرداد 1387
وقتی هر زندگی یک فرمول فیلمنامه ای دارد....

 

به طور معمول یه فیلمنامه با روش کلاسیک یه سبک تغییر ناپذیر داره که البته در نوع مدرنش کاملا شکسته میشه و تمام توالی ها در هم میریزه که اصلا شبیه زندگی عادی خودمون نیست...پس روش کلاسیک همچنان بیشترین جذب مخاطب و گیشه رو داره، که شامل 99 درصد فیلمهای داخلی و خارجی ای میشه که میبینیم.اون یک در صد هم مربوط به سینمای خاصه که اگه فیلم نامه ی کاملی داشته باشه هیچ ربطی به این چیزی که میخوام بگم نداره!

اما اون نوع کلاسیک چیه؟ یه منحنی که اولش یه خط صافه که هیچ حادثه ای نیست و نا گهان با یک پرش به سمت بالا یه بحران یا حادثه اتفاق میفته که بهش میگن بحران اول و اینجاست که داستان شکل میگیره و بستری برای بیان خیلی از اتفاقات ریز و درشت دیگه درست میشه و بعد در یک نقطه دیگه منحنی سقوط میکنه که باز به این نقطه میگن بحران ،البته بحران دوم،چون قراره بحران اول رو سر و سامون بده و تمام بحران های فرعی رو رفع و رجوع کنه و بعدش هم که یه خط صاف میشه و ...به قول معروف : به خوبی و خوشی...

اگه بخوام شرایط خودمو در نظر بگیرم الان بحران اولیه رو رد کردم و در بستر اون دارم فراز و نشیب ها رو میبینم و سخت منتظر دومیه هستم تا به اون خط صاف برسم...تقریبا امشب از فرط عصبانیت هر مزخرفی که توی دلم بود  رو بهش گفتم و البته اون به جای جدی گرفتنم ازم خواست در آرامش فکر کنم و تصمیمم رو اعلام کنم!این همه منطقی بودنش کشنده است!ولی خوب میدونم که یا باید از نو شروع کنیم یا همه چیز رو فراموش کنیم...یه چیزهایی از اول ناقص بود و باید اعتراف کنم از طرف من اون نقصها بوده و هست.باید به نتیجه گیری برسم، و سخت احساس تنها بودن و بلا تکلیفی می کنم.بیشتر وقتها آرزو میکردم داستان من یه منحنی مدرن داشته باشه،قسمت دومش ناگهان به پایان ختم بشه و گره گشایی دوم این همه وقت و انرژی نگیره!خوب البته آرزو بر جوانان عیب نیست...ولی زیر بار این همه ندونم کاریم ،دارم خفه میشم!یه جورایی بدمم نمیاد طبق روال تمام این فیلم نامه ها یهو دستی از غیب،یه دوستی نجات دهنده ..خلاصه یه شخصی یا چیزی برای دست آویز پیدا کنم و با اطمینان بیشتر قدم بردارم....البته عاقلانه اش اینه که بی نیاز از دیگران خودم به خودم اعتماد کنم و برم جلو...ولی راستش سخته!یه جورایی اگه تمام عمرت به این و اون تکیه کرده باشی،ناگهان مستقل شدن خیلی سخته!

 

شانتال