
باران هم آمد...اما نه در مسکو،در سن پترزبورگ.در شهری که یک موزه ی روباز است..در پایتخت فرهنگی اروپا!زیر باران اما قدم نزدم...نشستم و قطره ها را لمس کردم...مه هم بود،در کاخ پترهوف...راستش سن پترزبورگ آن قدر زیبا بود که گاهی زیباییش را می شد با دست لمس کرد.شبهای مسکو در عوض نورانی تر بود،هرچند که مردمانی نژادپرست و فاشیست دارد اما چه خوب که حتی انگلیسی هم نمیفهمند!خنده دار است اما واقعا هیچ روسی، انگلیسی بلد نیست و عجیب تر آنکه به این نفهمی بارزشان افتخار هم می کنند!ما البته یک مترجم داشتیم اما دیدن چهره روسها از اینکه یک خارجی روسی بلد است آن هم بی لهجه خیلی جالب بود!تعجبشان اندازه ما بود وقتی دیدیم حتی نمیدانند can you speak english یعنی چه! از میدان سرخ تا میدان پوشکین... از کلیسای واسیلی تا کاخ کرملین و دفتر کار لنین...از رود مسکو تا خیابان نفسکی و کلیسای خون...از پل ایفل تا کلیسای کازان و ارمیتاژ ...از کاخ فواره ها تا خلیج فنلاند...از آنجا تا اینجا چیزی که ماند دلتنگی غریبی بود برای خودمان که گذشته ی باشکوه ترمان را به بیگانگان هرگز درست نشان ندادیم...


داشته باشم،به رویاهایی که خودمم خوب می دونم به واقعیت پیوستنشون محاله و اگر هم محال نباشه ممکنه عاقبت واقعا خوشی همراه نداشته باشه...ولی خوب هیچ وقت فکر نکردم بال و پر زدن مرغ خیالم کار احمقانه ای باشه...فکر کنم منم مثل هر آدم دیگه ای که محصول این جامعه و فرهنگ تک بعدی باشه خوب مرز بین خیال و واقعیت رو بفهمه...یعنی اصلا اینجا مجال ترکیب این دو نیست: یا در رویاهایت غرق شو و تبدیل شو به یک مالیخولیایی و یا به آنچه وجود داره قانع باش. قطعا وقتی تمام عوامل بیرونی و محیطی مانع راحتی خیال برای رسیدن به رویاها باشه،اگر زندگی موجود رو نپذیری راه سختی در پیش خواهی داشت،راهی که ظرفیت بالایی می طلبه و کم ظرفیت ها ...
وقتی شروع شد که به زندگی و داشته هاش قانع نبود.اون همه درخت و میوه در باغ عدن بود و او تنها هوس سیب را داشت،چون سیب جزو داشته هایش نبود.درحالیکه به نظر من انار خیلی خوش مزه تر از سیبه!(اینو منی میگم که تقریبا از سه سالگی تا ۱۰ سالگی جای شام و نهار سیب خوردما!)میتونست انگور و هلو بخوره.چه دلیلی داشت پا رو از محدوده اش فراتر بذاره و دچار وسوسه شه؟ گاهی ظواهر خیلی خشن و بی رحمند اما در بطن خود یک مفهوم بزرگ دارند.از بهشت رانده شدیم تا طعم بارها و بارها وسوسه شدن رو بچشیم و باز برگردیم به باغی که تعاریف از آن چیزی هست مثل ممنوعات این دنیا: فاحشه خانه ای بزرگ و زیبا و جذاب که در و دیورارش با بارهایی لبالب از مشروب پوشیده شده!اینجا نه،تحمل کن تا بهترش در آن دنیا نصیبت شود!و آخرش که چی؟ از خرسها هم بدتر خواهیم بود در آن دنیا!چون این دنیا بدجوری افسار بسته بودیم و آنجا رم خواهیم کرد!...ببخشید آقا من توی دنیای فانی همش هوس تام کروز و برد پیت می کردم،میشه نمونه ی فابریکشو بهم بدین؟!
می بردی کیسه ی دارو ها روی میز گذاشتی و نگاه من همچنان بین فنجان بود و لب تو...به صورتم نگاهی می اندازی و می گویی: چه زود ابروهایت پر شد،البته آن دو هشت نازک هم زیبا بود،اما کمی صبر کن تا پر تر شود.من چیزی نمی گویم اما اگر میخواستم حرف بزنم خواهش می کردم که دیگر چای مرا نخوری و دل برایم نسوزانی و دارو برایم نخری و در باره ی ابروانم نظر ندهی...روی همان صندلی راحتی که نشسته بودم،ولو می شوم و در این هرم سوزنده ی روزهای گرم،خود را در پتویی می پیچم و به داستانی فکر می کنم که میخواستم بنویسم.به سبک کسل کننده ای که دارم و به این که خود هرگز داستانهایم را دوست نداشتم.تو از سکوت من خسته می شوی و به سمت پنجره ی باز می روی تا سیگاری بگیرانی.یک روز گفتی که داستان باید ماجرا داشته باشد،یک واقعه،با هیجانی مخلوط از روابط و اتفاقهای انسانی.گفتی لابه لای داستانهایت کمی سکس بگنجان و فهم و شعور بیشتری به شخصیتهایت بده.به نظر تو داستانهای من روایتهای خطی کسل کننده ای بودند که آدمهایش در یک جهت مستقیم بی هیچ تنشی حرکت میکردند و آن قدر کسل کننده بودند که پایان کارشان برای کسی جالب نبود.آن روز را خوب یادم است که به تو گفتم من خودم داستانهایم را دوست ندارم،اما این تنها شیوه ایست که از من بر می آید،این شیوه را در نوشتن بسیار دوست می دارم،این شیوه مال من است...شاید هیچ کس دیگر هم دوست نداشته باشد اما لحظه ای که آن را به کار می بندم برای نوشتم ،حس می کنم دنیایی خلق می کنم با مختصاتی از خودم.گفتی مثل ویرجینیا وولف.من خندیدم و به تو گفتم میدانی چند وقت پیش یکی دیگر هم به من گفته بود شبیه ویرجینیا وولف مینویسی و من گفته بودم از داستانهای ویرجینیا وولف خوشم نمی آید،یا حداقل از نحوه ی روایتش!
خواب بودم.سرم گیج می رفت و نه تو و نه هیچ کس دیگر دلیلش نبود.تو که می رفتی پاکت سیگارت را جا می گذاشتی و من به جای کیسه ی داروها،آن را خالی میکردم ...تا اینکه یک روز تو دیگر نیامدی و من اولین خط را نوشتم.همیشه آغاز نوشتن سخت بوده،سخت از داستانی که هیچ گاه همان لحظه ی آغاز تصمیمی مشخص برای ساختنش نداشتم.اما نمی دانم چه سرّی بود در جملات اول که مرا سوق می داد به خط های بعدی.به تو گفته بودم هیچ اهمیتی ندارد که کسی داستانهایم را دوست ندارد،حتی خودم...مهم این است که من با نوشتن نفس می کشم و روزهایی که نمی نویسم پیچیده در پتویی دودهای حلقه حلقه و ممتد را به سوی سقف فوت می کنم.تو که باشی من قفل خواهم کرد اما راستش به این قفل زنگ زده ی قدیمی گاهی نیاز دارم...برای سر درد گرفتن،برای منزوی شدن،برای خسته شدن از انزوا و دوباره پرواز کردن.
نشده و عجیب آنکه حتی کسی نمی داند چندم مرداد مرده! مردی که روز تولد و مرگش را کسی دقیقا نمی داند!شناسنامه اش می گفت سال 1335؛اما 

پرش به سمت بالا یه بحران یا حادثه اتفاق میفته که بهش میگن بحران اول و اینجاست که داستان شکل میگیره و بستری برای بیان خیلی از اتفاقات ریز و درشت دیگه درست میشه و بعد در یک نقطه دیگه منحنی سقوط میکنه که باز به این نقطه میگن بحران ،البته بحران دوم،چون قراره بحران اول رو سر و سامون بده و تمام بحران های فرعی رو رفع و رجوع کنه و بعدش هم که یه خط صاف میشه و ...به قول معروف
گشایی دوم این همه وقت و انرژی نگیره!خوب البته آرزو بر جوانان عیب نیست...ولی زیر بار این همه ندونم کاریم ،دارم خفه میشم!یه جورایی بدمم نمیاد طبق روال تمام این فیلم نامه ها یهو دستی از غیب،یه دوستی نجات دهنده ..خلاصه یه شخصی یا چیزی برای دست آویز پیدا کنم و با اطمینان بیشتر قدم بردارم....البته عاقلانه اش اینه که بی نیاز از دیگران خودم به خودم اعتماد کنم و برم جلو...ولی راستش سخته!یه جورایی اگه تمام عمرت به این و اون تکیه کرده باشی،ناگهان مستقل شدن خیلی سخته!