تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
3:53، دوشنبه سی و یکم تیر 1387
دنیایِ آبی ِ آبی...

نصفه شب از خواب پا میشم و خیلی عادی انگار کار هر شبم باشه با لاک پاک کن رنگهای یاسی رنگ رو از روی ناخن هام پاک می کنم و روی هر بیست انگشتم لاک آبی آسمونی می زنم و با خودم فکر میکنم فردا اون شال آبی رنگ رو سرم کنم و اون کیف آبیه رو بردارم...انگشترهام هم اون دوتا فیروزه ای ها باشه...حیف که یه لنگه ی گوشواره ی فیروزه ام گم شده!.بعد میام میشینم پای کامپیوتر و همینجوری عکس های قدیمی رو نگاه می کنم و به این فکر می کنم که مگه فردا قرار دارم؟!حالا قرار هم داشته باشم ،این نصفه شب عین دیوونه ها پا شدم این کارها رو می کنم که چی؟!!... یادم می افته که داشتم یه خواب می دیدم که یکی توش میخوند((آسمون روی خونم آبی نیست،شعله چراغ من آبی نیست،دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نیست،توی جوی کوچکمون آب زلال آبی نیست...ما می خوایم آبی باشیم،ما می خوایم عاشق باشیم...))

حتما یهو از خواب پریدم و فکر کردم کمی رنگ آبی روی بخشی از بدنم می تونه کمکی باشه!

((اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه،اگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی بشه،قلمو بردار و یک عشق بکش...خون رو از نقاشی بردار گلهای آبی بکش...زهو از کمون بکش،زندون رو تو آسمون آبی بکش...زندونو تو آسمون آزاد بکش...))

روی ناخنهای آبی شده دست می کشم،خشک شدن ،باید برم بخوابم،خوابم میاد اما خوابم نمی بره،گاهی هم خوابم نمیاد اما خوابم می بره!...گاهی این جوری،گاهی اون جوری!

شانتال
1:40، یکشنبه سی ام تیر 1387
شنبه را فهمیدم
من فهمیدم کادوی روز پدر خریدن چقدر لذت بخش است و به بهبود روابط کمک می کند.من فهمیدم می شود برای مرگ کسی دو روز گریه کرد بی آنکه هیچ نسبت سببی و نسبی داشت.من فهمیدم خدا نکند روزی برسد که ذره ای محتاج یک آدم خودخواه و بی منطق شوی،دیوانه ات می کند.من فهمیدم می شود در عرض یک روز پشت هم بد آورد و شب همه چیز را فراموش کرد.من فهمیدم  هیچ چیزی درباره ی زندگی کردن نفهمیده بودم...من نفهمیدنم را فهمیدم.

پی نوشت:شنبه ی من بد ِ بد...روز عشق سرسری...گریه های بی خودی...خنده ی بی خبری.

شانتال
17:30، جمعه بیست و هشتم تیر 1387
مردی با سین هایی کشدار و قاب عینک!
سینما لاگ را قصد داشتم با فیلمی دیگر از مرحوم علی حاتمی آپ کنم ،با حاجی واشنگتن!.اما درست همین امروز بهانه ای به دستم آمد که از هامون بنویسم...و به بهانه ی مرگ یک بازیگر سر مهرجویی به خاطر ساختن فیلمی مثل علی سنتوری و یا مهمان مامان غر بزنم.ناگهان حس کنم چه عجیب است که درست همین دیشب به دوستی گفتم من خیلی سال پیش چقدر عاشق خسرو شکیبایی بودم!عاشق تن صدا و نحوه ی دیالوگ گفتنهایش...عاشق راه رفتنهای یلخی و شوریده اش...عاشق نقشهای خارج از عرفش...و ناگهان با خودم فکر کردم من عاشق حمید هامون بودم و او عجب هامونی ساخت...حس عجیبی بود،همین دیشب همینها را به کسی گفتم و همین امروز او مرد.به همین سادگی...

بعد از تحریر اضافه شد: راستی دیدی در چه کسی امیر را کشت چه بی بدیل بازی کرد؟میخواهم اعتراف کنم این یکی بهترین نقشی بود که زندگی حرفه ای اش بازی کرد و البته چه نادیده گرفته شد...چه اجحاف شد.هامون او را بازیگر کرد و چه کسی امیر را کشت از او یک معرکه ساخت...این وسط البته بازی های متوسط یا رو به بد هم داشت،ولی وقتی می میرند فقط خوبیهایشان به چشممان می آید!

شانتال
1:22، پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
و دیگر هیچ!

 

خانم مو خاکستری گفت:قسمت جالبه بیشتر قصه های غم انگیز عشقی اینه که اول جذب استقلال و بی پروایی و شور و اشتیاقت می شن و بعد که خرشون از پل میگذره تمام اون ها رو ازت می گیرن تا مثلا فقط مال خودشون باشی!انگار تا قبل از اون مال تمام عالم و آدم بودی!انگار اصلا قرار نیست اول از همه مال خودت باشی...

خانم مو مشکی جواب داد: جای شکرش باقیه قصه ی غم انگیز من هیچ وقت عاشقانه نبوده!

خانوم مو خاکستری سری تکان داد و گفت: آره...اینجوری هیچ وقت از نابودی هیچ رویایی شوکه نمی شی!

------

فکر کن....................هوای سرد و خنک و خیس و بارونی و برفی و ... دلم روزهای خیلی سرد می خواد!روزهایی که بشه زیر پوششی از لباسهای گرم و نرم مخفی شد.... داره ترسم از بارون می ریزه،من دلم بارون می خواد.توی باغ، هوای بارون زده  و آتیش نیم سوز و گرم،خیس از بارون و گرم از آتیش...و فکر اینکه کسی هست که دوستم دارد و دوستش دارم و دیگر هیچ!!!!!!!

شانتال
3:9، چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
نقطه ته خط.
انگار نمی شد تمام این حرفها را یک جا و در یک پست گنجاند...تکه تکه هایی بود که تکه تکه نگاشته شدند...باید رفت خوابید تا فردا باز یک روز جدید را آغاز کرد...باید خوابید و فراموش کرد.یک خواب طولانی و ابدی ام آرزوست....
شانتال
3:7، چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
زن هزار چهره یا او اشتباهی بود
 او یک کشف احمقانه ی مهم کرد: آدمهای مهم زندگی اش همیشه در موقعیتی اشتباهی و زمانی نادرست و گاهی دیر در این ماراتن اجباری به او می رسند...تمام زندگی اش تبدیل شد به یک اشتباهی ِ(!) بزرگ.

شانتال
3:1، چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
این آغاز کدامین پایان است؟
در این هرم نفس گیر گرما،در این آتش باران پایتخت...من بسیار سردم است و فکر می کنم چیزی رو به زوال مرا در بر گرفته است.
شانتال
2:56، چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
بوی خوش سبزه ها...
این قدر عاشقش بود که یه روز یادش رفت چرا عاشقش شده بود...فقط می دونست  راستی راستی می تونه واسش بمیره...بعدتر وقتی عاشق کسی نشد فهمید عاشق شدن بی دلیل ترین اتفاق دنیاست...تنها اتفاق می افتاد و رنگش هم احتمالا آبی روشن است با بوی چمن های تازه کوتاه شده.
شانتال
0:16، چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
همه ی دنیا به چشمم با همین یه گل بهار بود..

چرا روی سنگ قبر مرده ها گل می گذارند؟آن ها که نمی فهمند،آن ها که بوی گلها را حس نمی کنند و دستانی برای در آغوش کشیدن رنگهای شاد طبیعت را ندارند.روی سنگ قبرم گل نذار ...هرگز برای من گل نخر...آن زمان که نیاز به بوییدن عطر گلی از دستت داشتم،تو به من حتی یک شیشه عطر بی خاصیت هم ندادی...سنگ سرد سیاه چه تناسبی با گل های رنگین خواهد داشت وقتی او که زیر خاک ها پنهان شده در خوابی بی بازگشت فرو رفته است.... دسته گلت را به یک زنده ی پرامید تقدیم کن...

شانتال
22:47، دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
بذاتی...بدجنس...جنست خرابه!
هممون یه رگه بدجنسی داریم...هممون.بعضیامون مهارش می کنیم و بعضیامون هم ازش نهایت استفاده رو می بریم...هستند بین ما کسانی که رگه بدجنسی نداشته باشند؟ بدجنس بودن هم افتخاره؟
شانتال
4:43، شنبه بیست و دوم تیر 1387
جاده رو برای غربت آفرید...

از قصه ها ی قدیمی خسته شدم،دلم یه قصه ی نو می خواد.این تو،داخل این سرم پر از همهمه است...حس خوبی ندارم.کاش کور بودم،کاش دنیا رو فقط از طریق صدا و لمس می شناختم.چه دنیای صادقانه ای می شد...تصور کن.کاش کر بودم،این جوری فقط لمس کردن برام می موند...این از همش صادقانه تره.هیچ چیز مثل لمس کردن دست کسی نمی تونه بهت نشون بده چقدر به تو و دنیای تو ربط داره...از دست دادن با آدمها خوشم میاد...بعضیا موقع دست دادن انرژی منتقل می کنند،بعضیا پر از شهوت و تجاوزند،نفرت انگیزند.بعضیا خیلی غمگین دست میدند،بعضیا خیلی روشنفکرانه.بعضیا یه جوری دست میدند که معلومه این کار براشون یه جور کلاس گذاشتنه!یه جوری که معلوم میشه دست دادن توی فرهنگ رفتاریشون زیاد نبوده،ولی میخواستند که باشه.بعضیا هم هستند که میگند: نه من معذوریت مذهبی دارم!.

به عکسهای مهمونی پنج شنبه نگاه می کنم،همش سه تا عکسه،اما تو هر سه تاش مصنوعی و احمقانه دارم می خندم.خانم سفید برفی خنده هاش گرمه،من اما موقع انداختن هر سه تا عکس عملا لبهام داشت می لرزید...آخه خنده ام نمیومد.عصبی بودم.این اخرین تولدشه که میتونم بهش کادو بدم و گذر یک سال دیگه رو بشمارم.اگه نمی خندیدم عکسهای بهتری می شد...ولی نمی شه توی جشن توامان فارغ تحصیلی و تولد دوستت نخندی...به قول مامانش قدیمی ترین دوست.تمام مدت شب حس بدی داشتم،توی اون تاریکی و رقص نور و لیزر که بابای چشمام داشت در میومد،گیج چند پیک مشروب چسبیده بودم توی بغل ع و به رقصیدن بقیه نگاه می کردم.اولین باری بود که از خوردن مشروب پشیمون شده بودم،حالم بد شده بود،تمام درزها و پنجره ها بسته و کیپ بود تا صدا بیرون نره،گرمم شده بود...یه جاهاییش داشت اشکم در میومد...رقصیدنم دست و پا زدنی بود تا غرق نشم.تمام فکرهای مزخرف ممکنه توی سرم وول می زد.انگاری رفتن خانم سفید برفی بهانه ای شده بود تا از همه چیز متنفر شم.

راستی تا آخرین روز با چند نفر دیگر باید وداع کنم؟کار سختی بود...حتی با اینکه پیش در آمد خداحافظی بود.هنوز تا رفتنش شش ماهی وقت هست...

 

شانتال
1:44، شنبه بیست و دوم تیر 1387
یک بازی،یک بهانه

تاحالا Sims بازی کردین؟ برادر فسقلیمان بهانه شد این بازی را ابتیاع  و نصب کنیم و کمی با آن ور برویم ،چم و خمش را یاد بگیریم تا به فسقلی فندقی آموزش دهیم!...بگذریم از اینکه خونه ی اول و آخرش یه زبان ابتدایی باید بلد باشه تا بتونه سیمزهاشو زنده نگه داره و ... اما مانع بزرگتر روابط عشقولانه بی پرده این بازیه که فکر نمی کنم مناسب یک پسر بچه تازه ده ساله باشه!

به هر حال بهانه ای بود تا بازی رو یاد بگیرم،چیزی که خیلی زود توجهم رو جلب کرد این بود که حتی توی زندگی Sims هم نشدم!شما خیلی راحت می تونید با یه کد تقلب سیمزتون رو پولدار کنید اما برای اون پول همه چیز نیست...میز غذای رنگین و یخچال پر و امکانات رفاهی ای از قبیل استخر و سونا و جکوزی و بادی بیلدینگ و تلویزیون و کامپیوتر و ضبط و ماهواره و ... اصلا برای زنده ماندن سیمز کافی نیست.بنا بر شخصیتی که داره به روابط اجتماعی،عشق و رابطه جنسی، بچه دار شدن،دوستان و معاشرین،کتاب خواندن ،نوشتن ، بحث و گفتگو ، تماشای آثار هنری و طبیعی و حتی طلاق و جدایی بین دو زوج ناسازگار هم نیازمنده...وگرنه خیلی زود فاتحه مع الصلوات!چون عزرائیل بالا سرش سبز میشه و یه قبر خوشگل براش درست می کنه!

واقعا این بازی نشان از فرهنگ و نحوه ی زندگی مردمان موطن سازندگانش داره...غربی های خاک تو سری که همشون می رن جهنم! میفهمند که زندگی یه فرصت دست نیافتنی و باارزشه...باید ازش استفاده کرد،لذت برد...باید براش تلاش کرد و از اون تلاش هم لذت برد...واقعا خاک عالم تو سر من یکی که همیشه بهانه ای برای غر زدن و حروم کردن فرصتهام دارم...اگه Sims بودم تاحالا ۵۰۰ تا قبر برام درست شده بود...

شانتال
1:20، شنبه بیست و دوم تیر 1387
بی منت و همیشگی
یادم باشد نگویم وبلاگ،نام درستش نوشتگاه است...یادم باشد دوست داشتن یک دوست هیچ تاریخ مصرفی ندارد...یادم باشد فاصله ها دست ها را دور می کند نه قلب ها را...یادم باشد دوست زیباترین واژه ی انسانیست...یادم باشد...یادم باشد جای تو را در این قلب سرخ پر طپش به هیچ کس ندهم...یادم باشد...یادم که نمی رود!گفتم که تکرار مکرر دوستی شود...

شانتال
18:47، جمعه بیست و یکم تیر 1387
کار سخت آخر!

مردن هم کار سختیه ها...باید حواست باشه کسی ازت دلخور نباشه..حق کسی به گردنت نباشه...حقت به گردن کسی نباشه(این یکی اتفاقا خیلی مهمه)...دل بسته کسی یا چیزی نباشه...و همه ی وجودت طالب رفتن باشه...خلاصه همش با هم نمیشه!خیلی سخته!

شانتال
19:49، چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
یادگاری...
هیچ متوجه شدی که دیگه بهت گیر نمی دم؟دیگه بحث نمی کنم؟دیگه اصرار نمی کنم؟...هیچ فهمیدی که چقدر نسب به هر دو طرف قضیه بی تفاوت شدم؟یه جورایی شدم مثل یه برگ در مسیر باد،هر سمت و سو که بکشونه باهاش می رم...راستش چاره ای هم ندارم!دیگه بدتر از اینکه نمی شه...این روزها هم می گذره،فقط خدا کنه بعدش انزجاری بزرگ برام به یادگار نمونه!

شانتال
23:17، سه شنبه هجدهم تیر 1387
گاهی خنده

          گاهی گریه

                     آخه این چه کاریه؟

                                      سرم از غم تو گریبون

                                                           این چه روزگاریه؟

                                                                            بعد تو این دل رسوا.........

 

شانتال
23:52، دوشنبه هفدهم تیر 1387
ارزش بخش نظر گذاری یک وبلاگ به روایت یک آدم تعارفی!
من خواندن وبلاگ را خیلی دوست دارم.راستش خیلی!با این کار خود را جزو آدم های زنده حس می کنم،پشت نقاب های رنگین دیگران را می بینم و به یاد می آورم که من هم در اینجا نقابی را کنار می گذارم...وبلاگهای زیادی هست که می خوانم و کامنت نمی گذارم...به دلایل زیاد که  یکی از آنها این می تواند باشد که حرفی در برابر حرفها ندارم...اما به خواندن آنها عادت کردم.مثل این نوشته های طنزآلودی که پدری برای فرزندی که چند ماه دیگر متولد می شود،می نویسد و یا هر سه وبلاگ ایام بی شوهری نسترن رها...وبلاگ هایی هم هست که مرتب برای آن ها کامنت می گذارم چون در برابر هر کلام آن ها احتیاج به حرف زدن دارم...نه برای اینکه ارتباطمان دو طرفه است،بیشتر برای دل خودم نظری در نظرخواهی ثبت می کنم،وبلاگ هایی که مرا به حرف زدن وا می دارد...که تقریبا شامل تمام کامنت گذاران عزیز وبلاگ خودم هستند...و این برایم مساله شده! همانطور که برای چند وبلاگ دیگر به طور مستمر کامنت می گذارم و توقع ندارم آن ها هم حتما وبلاگم را بخوانند و بکامنتند! دوست ندارم که کسی فکر کند کامنت دانی وبلاگ من جایی برای پس دادن دید و باز دید است!دوست ندارم حتی به شوخی بشنوم که ((تو برای کسی کامنت می گذاری تا کامنت برایت بگذارند!)) . حقیقتش من از نظرات دیگران خیلی هم می ترسم!نمی دانم چرا ولی مهر سکوت را بیشتر دوست دارم...با این حال تک تک نظراتی که برای پستهایم گذاشته می شود را به شدت علاقه مند می باشم!یعنی چه کسی هست که دوست نداشته باشد؟!ولی خوب گاهی ترس هم دارد...نظر دیگران همیشه برای من ترسناک بوده!

با خودم گفتم می بندمش آقا!اینجوری نه کسی از سر رودرواسی برای من کامنت می ذاره و منم هر جا چیزی نوشتم این حس بهم دست نمی ده که: مبادا فکر کنه این یه بازی کامنتیه!.اما راستش دیدم نمیتونم عین sunjoon که اندازه موهای سرش وبلاگ داره اما محض رضای خدا یه کامنت دونی باز توی هیچ کدومشون نیست باشم.میدونید...کامنت دونی چراغ وبلاگه!اگه روشن نباشه در و دیوار نوشته ها رو تار عنکبوت میگیره...حالا نمیدونم ببندم...نبندم...با خودمم تعارف دارم!!

 

بی ربط نوشت: تماشای پاریس،تقدیم به رضا

شانتال
17:57، یکشنبه شانزدهم تیر 1387
یک توصیه غیر مغرضانه برای...

بدون شک این امکان هست کسی بی آنکه نویسنده باشد در روی یکی از سیاره های کهکشانها زندگی پر ارزشی داشته باشد...اگر نمی توانی ،خیلی ساده رویاهایت را تغییر بده...رویایی نو از برای خود بساز.

شانتال
20:11، شنبه پانزدهم تیر 1387
برای مهربانو،چیهیلک ،فرشته و برای تمام مادرانی که می نویسند...

جایی،فرزندی به جا مانده که ((مادر)) را ابدی کرده.آینه هم کشف وحشتناکی است .همیشه ، بعد از اتفاقی تکراری -که روی صفحه روزگار عادی شده - چهره ها در آینه فرو می ریزند.کمی آب و نفسی عمیق که بیشتر آه است تا نفس، نقاشی ها را از روی صورت پاک می کند.در آینه چهره پوست می اندازد.زیر آن رنگ های جذاب،پشت آن لبخند پر مخاطب، در آینه یک ((مادر)) زندگی می کند و مادر خودش را می شناسد:((آهای، حواست کجاست؟ یک دفعه دیوانه نشوی و به یاد بیاوری که مادری...)) جایی فرزندی به جا مانده که مادر را برای خودش ابدی کرده و این هم رنجیست!

پی نوشت: این مطلب نوشته ی من نیست،جایی خوانده بودم و لحظه ی خواندنش درگیر تمام مادرانی که می شناختم شدم...از مادر نازنین خودم تا ...

توضیح: دوستی گفت این متن در باب وحشت مادریه نه مدحش...درسته.هر مادری در عمق وجودش از این همه عشق و محبت و مسئولیت می ترسه و رنج می بره...وحشت دوری و هرگز ندیدن کودکت چیز کمی نیست...

شانتال
1:4، شنبه پانزدهم تیر 1387
چوب معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

 

همینجوری که بچه ها حرف می زنن و می لرزن و می خندن و می گرین و حرف می زنن و می خندن و ... منم نشستم تماشا می کنم گریه می کنم!اون صدا معروفه که هممون یکی یه دونه ازش تو سرمون داریم،همونی که شبها قبل از خواب برامون فیلمهای در طول روز رو اکران می کنه یا وقتی با کسی حرفی نداری بزنی میاد سراغت دوتایی غیبت همه رو می کنین یا ...خلاصه همون صدائه اومد نشست بغل دستم:داری واسه چی آبغوره می گیری؟.طبق همون عادت مزخرف و بدم اشکامو با آستینم پاک می کنم و لبخند می زنم: یادته؟وقتی ۵ یا ۶ سالمون بود دایی ما رو برد سینما این فیلمو ببینیم.ابرو کج می کنه: بردت دیگه؟یا بردمون؟.حواسم کاملا از فیلم پرت شده: نه تو اون روزها نبودی،من بر عکس بقیه ی بچه ها وقتی بزرگ شدم دوست خیالی پیدا کردم،اون موقع ها همبازی زیاد داشتم؛آره وقتی ۵ یا ۶ سالم بود منو برد مشق شب کیارستمی ببینم!.میزنه زیر خنده و میگه: دروغ میگی!چیزی هم با اون سن از این فیلم فهمیدی؟.دراز می کشم و میگم: هیچی!ولی یادمه منو برد،اون موقع ها دانشجو بود،از شیراز که میومد اولین کارش سینما بردن من بود!فرقی هم نداشت چی باشه...من خیلی چیزها بهش مدیونم،کتاب خون شدنم،سینما دوست شدنم...چقدر دوستش داشتم.میگه: مگه دیگه نداری؟.میگم: معلومه که دوسش دارم!ولی اون موقع ها خیلی دوسش داشتم،تا قبل از اینکه عروسی کنه بهترین دایی دنیا بود!ولی خوب اخلاق های زن داییو که میشناسی،نه با ما که با هیچکی رفت و آمد نمی کنه،اینه که داییو دیگه از ۷ سالگی به بعدم زیاد ندیدم،معمولا هر ۶ ماه یه بار.

اونم میاد بغل دستم دراز به دراز میفته و سقف نگاه میکنه و میگه: خوب حالا چرا گریه می کردی؟یاد دایی جانت افتادی؟.تصحیح می کنم براش: دایی جانمون!نه بابا!این بچه ها همشون نهایتا ۵ سال از من بزرگتر بوده باشند،دیگه نه بیشتر...دیدی چه راحت از تنبیه والدین و معلمها به خاطر مشق ننوشتن حرف می زدن؟دیدی حتی از ترس این تنبیه ها میگفتن مشقو به کارتون ترجیح می دیم؟دیدی چقدر عصبی بودند؟میدونی من چقدر عصبی بودم؟میدونی چقدر از مامان می ترسیدم؟بابا که از هفت دولت آزاد،همه چیو انداخته بود گردن مامان؛مامان هم که معلم نبود!یعنی پدر مادرها که معلم نیستند...مامان یه جور دیگه بلد بود معلم یه جور دیگه می گفت...کلاس چهارم بودم که روز اول مدرسه معلممون گفت تا فردا از ۱ تا ۴۰۰۰ بنویسیم..فرداش دفتر مدرسه قیامتی بود از مادرها!خنده دارش اینجاست که زنیکه خودش می گفت من همینجوری مشقو دادم ببینم کی اعتراض نمیکنه!میخواست میزان بره بودنو بسنجه!از هممون یه مشت ربات مقلد ساختند،تنها ساعت آرامش من زنگ انشا بود،زمانی که میتونستم کلماتو اینقدر قشنگ پشت هم ردیف کنم که حسابی خودنماییم کامل شه!سر امتحان نهایی پنجم اول برای بغل دستیم انشا نوشتم بعد توی نیم ساعت آخر برای خودم...تنها بیست کارنامه.کلاس اول دبستان بعد از سه ماه معلممون رفت،بچه ها رو تقسیم کردند تو کلاسهای دیگه،چقدر گریه کردیم که خانوم نظری داره میره،بس که مهربون بود.من از شانس بدم افتادم کلاس روانی ترین آدم دنیا!باورت میشه وقتی یه سوال ریاضی ازش پرسیدم و جوابشو که گفت و نفهمیدم ؛ بهم گفت میخوای یه چک بزنم تو صورتت!وقتی به مامان گفتم رفت مدرسه پشت روی معلمه رو یکی کرد!از معدود دفعاتی که مامان ازم دفاع کرد...همیشه میگفت خودم باید دفاع کنم.فکر کنم فقط سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی بود که دیگه تا یه مشکلی با معلم داشتم بغضم نمی ترکید...شاگرد خوبی بودم سالهای دبیرستان،نمراتم زیر ۱۸ نمیومد ولی از معلمهامون متنفر بودم...جز ساعتهای آزمایشگاه شیمی و زیست و فیزیک حالم از تمام درسها بهم میخورد،زیست ژنتیک آشغال ترین درس دنیا رو آخر ترم شدم ۱۹،حالم از معلم بی منطقش که به خاطر تاخیر سر کلاس ۵ نمره های خیلی ها رو نداده بود و باعث افتادنشون تو سال پیش دانشگاهی شده بود بهم میخورد...البته اون سالها خیلی بهتر شده بود ولی دیگه حتما یادته وقتی دوم راهنمایی بودم.یادته چون اون سالها تو دیگه بودی...من و دو نفر دیگه از بچه ها رو معلم فارسی جریمه کرد!رو نویسی هامونو ناقص نوشته بودیم...شب قبلش عروسی بودم،مجبورمون کرد بریم گوشه کلاس با اون مانتوهای سورمه ای بشینیم رو زمین کثیف از گچ های تخته و مشق بنویسیم!در حالی که بقیه زل زده بودند بهمون...حالم از مشق شب بهم می خورد،حالم از اینکه باهوش بودن به هیچ دردی نمی خورد و ربات مشق نویس بودن بهتر بود ،بهم می خورد...

خم میشه رو صورتم و میگه: روز معلم کادو هم می دادی؟.بلند می شم و می نشینم: آره خوب..دبستان که بودیم یادمه معلمها تاکسی پر میکردند می رفتند!دبیرستان فقط به خانوم غلامی که معلم عربی و دینی و این بساط ها بود...جوون بود،عین خودمون خل بود!سر کلاس داستان های دختران بر سر دوراهی تعریف می کرد! راهنمایی هم یه بار و فقط به همون معلمی که منو نشوند گوشه کلاس...یه خود نویس مارک دار،میبینی چقدر خوب یادمه!کادو رو گذاشتم سر میزش و گفتم ممنون خانوم فاضلی که اینقدر به فکرمونید!میدونی یه بار نزدیک بود واسه خاطر زبون درازی اخراج شم!فکر کن!من بی دست و پا تو روی یکی از معلم ها در اومدم و از بغل دستیم دفاع کردم!.ولی دوران دبیرستان نه...یعنی جز خانم سفید برفی بقیه بچه ها به نظرم یه مشت دختر لوس و ننر پسر باز بودند که کیف خوشی هاشون مال خودشون بود،دردسرهایی که درست می کردند برای بقیه کلاس!یه بار زیر آب خانم سفید برفیو زدم!!!وای طفلی هنوز یادش که میفته میخواد یه گلدون پرت کنه طرفم!شایدم میزی...صندلی ای...

بغلم میکنه و میگه: بگیر بخواب...اون سیستم آموزشی ازت یه دیوونه تمام عیار ساخته!.میخندم: تو هم خوب فرصت طلب هستیا!ولی آره...یکی از هزار دلیل پرخاش جو بودن و گوشه گیریام می تونه همین باشه...حداقل خوبه داریم ریشه یابی می کنیم!

شانتال
17:49، جمعه چهاردهم تیر 1387
بی قید و شرط
دوستت نداشتم،نه خودت را، نه حرفهایت را، نه صدایت را، نه داستانهایت را.دوست داشتم کسی مرا دوست داشته باشد و با تو فهمیدم دوست ندارم کسی که دوستش ندارم،من را دوست داشته باشد...راستش تو هم مرا دوست نداشتی،تو هم دوست داشتی کسی تو را دوست داشته باشد و هر دو فریب هم را خوردیم،اما آگاهانه نبود...از سر اتفاق بود.من هنوز یک زندگی طولانی در پیش داشتم و تو پایان راه بودی.من شور خوشبختی داشتم و تو مغموم بودی و بدبین.من جوان بودم و تو...

ما حتی دوستان خوبی هم نبودیم.ما هیچ چیز نداشتیم جز توقعات بی جا.تو میخواستی جوانیم را از  آن خود کنی و من میخواستم زیر سایه ی رفیع شهرتت خودنمایی کنم...که نه این شد و نه آن!

اما میدانی؟وقتی که رفتم دلم برایت تنگ شد،دلم برایت می سوخت،و همان روز فهمیدم که تمام محبتی که داشتم ترحمی احمقانه بود،ترحمی که داشت زندگیم را بر باد می داد و از همان روز،درست همان روز با خودم عهد کردم به هیچ کس ترحم نکنم ، دلسوزی بیجا نکنم...سعی کنم حقیقتا دوست بدارم و عشق بورزم، بی منت...بی شرط... از سر هیچ ترحمی تنها برای دل خودم.

 

شانتال
20:45، پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
کاش من شهرزاد بودم...

هزار و یک شب من فقط برای تو بود

شانتال
3:20، چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
تمام نا تمام من با تو تمام می شود
یک نفر اعتراض می کند،دیگری تحسین می کند،یکی هم هست که تایید می کند و پیدا می شود کسی که انتقاد هم بکند...اما او که می نویسد تنها می نویسد.تنها بخش کوچکی از خودش را می نویسد.تمامیت او در چند خط نوشته اش تمام نمی شود.او خود را تکه تکه می نویسد.تکه ای امشب،تکه ای فردا شب...می نویسد تا خالی شود،گاهی بچه شود ،خسته شود،شاد شود،زنده شود،مرده شود...می نویسد چون تمام ناتمامش با نوشتن تمام می شود...با تو که می خوانی تمام می شود.
شانتال
3:29، سه شنبه یازدهم تیر 1387
بچه های سالهای آغازین بازی های مدرن

نمیدونم شماها هم سالها قبل اهل سگا بازی کردن و میکرو و این بسازها بودین یا نه...قبلتر از اینکه سری پلی استیشن ها بیاد ،چقدر سوپر ماریو ،فوتبالهای ذغالی! و مورتال کمبت بازی میکردیم!اینو که دیروز دیدم واقعا نیم ساعت میخندیدم!دقیقا عین شخصیت های بازی مورتال کمبت درست کردند... 

شانتال
23:25، دوشنبه دهم تیر 1387
سهراب سپهری یعنی روزگاری قورباغه ها هم عاشق می شدند!

ولی نشد

که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

شانتال
1:0، دوشنبه دهم تیر 1387
بی بی دی با بی دی بو
مگه چی می شد ما هم یه فرشته ی آرزوهایی،فرشته ی مهربونی...چیزی داشتیم؟! مخصوصا این روزها...این روزها که در عروسی دایی کوچیکه یک رل اساسی در دید زدن بقیه داریم و باید خیلی به خودمون برسیم!هیچ حوصله ندارم برای عروسی پاشم برم آرایشگاه مو درست کنم،بعد هم آرایشگر با چند قلم لواز آرایش بشینه نقاشیم کنه و اندازه خون باباش! ازم پول بگیره که چی؟! ((من که گفتم بودم ما همه لوازمامون مال گریمه،خودمم دوره گریم سینمایی دیدم))اون وقت من باید هی خودمو کنترل کنم که برو کاسه کوزتو جمع! همچین میگی لواز آرایشامون لوازم گریمه انگار واقعا هم هست!خدا رو شکر که لوازم واقعی گریم دو زار به درد آرایش نمی خورن! تازه اگه شما ربط دوره گریم سینمایی به گریم زیبایی رو فهمیدین به منم بگید!...خلاصه اینکه آقا ما زورمون میاد!خیلی لج داره ۵۰ تا ۷۰ تومن پول آرایش صورت بدیم و در همین اندازه پول چیتان پیتان کردن مو!...نکردیم تا حالا!دستمون به این پولها نمیره خوب!...اگه فرشته های آرزوهای سیندرلا رو دیدین بگین تا سه هفته دیگه خودشو برسونه منزل ما که مشتاق حرکت دوار و ناگهانی چوبش هستیم و وردِ بی بی دی با بی دی بو !

شانتال
19:5، یکشنبه نهم تیر 1387
شرح اتاق پسر:((
وارد اتاقش که شدم خشکم زد!این همه بهم ریختگیو یه جا ندیده بودم...شلوارک ها و زیر پیراهنی ها یه طرف مچاله شده بود،جین ها یه طرف دیگه ولو بود.چند تی شرت به جالباسی اویزون بود و ما بقی کف اتاق پهن...خوب این فقط جمع و جور می خواد ولی اون قطر زیاد گرد و خاکی که روی میز و صندلی و آینه و ساعت و تخت و ... نشسته بود چی؟!کارش یه گرد گیریه..پایین تخت پر از آشغال های خوراکی های خورده شده بود و اندازه یه ماشین ظرف شویی لیوان های چای و نسکافه بود....بدتر از همه بوی مونده ی سیگاری بود که داشت حالمو بد می کرد.آکواریومش خالی و کثیف بود،تمام طرح هایی که کشیده بود روی میز به طرز خیلی بدی دسته شده بود،با خودم گفتم الانه که پام بره روی یه چیزی، سر بخورم با سر برم تو شیشه میز و نقشه هاش پاره شه!!! دور اندیشیمو عشقه!!!!

دیدم اصلا از پس تمیز کردن بر نمیام،پنجره رو باز کردم تا بوی مونده بره بیرون،همونجا نشستم و یه سیگار روشن کردم که چشمم افتاد به زیر تخت....

عمرا من این زباله دونیو تمیز کنم! اگه خودش کمی،فقط کمی نظم و ترتیب حالیش نیست به من چه؟!...فقط بیچاره زنش!!!!

شانتال
15:4، شنبه هشتم تیر 1387
بی طرف یک بی شرف قلمداد خواهد شد!

کیشلوفسکی قبل از ساختن فیلم پایانی نیست با وکیل جوان دادگستری به نام پیه سیه ویچ که بعدتر فیلمنامه نویس ثابت کارهایش می شود، آشنا شد و تصمیم میگیرند مستندی بر اساس دادگاه های جرائم سیاسی لهستان که در آن سالهای دهه ۸۰ یکی از رعب آور ترین دادگاه ها بود ، بسازند...اما خیلی زود متوجه می شوند زمانی که برای گرفتن فیلم در دادگاهی مستقر می شوند قاضی ها از صدور احکام ناعادلانه خودداری می کنند ،از این رو تا حد امکان بارها به بهانه ساختن مستند با دوربین فاقد فیلم وارد دادگاه های بسیاری شدند و ...با این حال این خود مقدمه ای بود برای ساختن فیلم Bez konca یا پایانی نیست، که از آن استقبال خوبی هم نشد...فیلمی تماما سیاسی انتقادی که در سینماهای پرت نمایش داده شدکه روزنامه ها تاریخ نمایش آن را به اشتباه چاپ کردند...همینطور کلیسا به صحنه های اروتیک و خودکشی در فیلم خرده گرفته و حتی مخالفان چپگرا لهستانی که فیلم درباره ی آنها بود هم از آن رو که در پایان پیروز نشان داده نشدند،فیلم را دوست نداشتند...این فیلم پایان فیلمهای سیاسی محور کیشلوفسکی بود...گویا وقتی بخواهی در نهایت صداقت داستانی را تعریف کنی و طرف هیچ کس را نگیری به انزوا محکوم می شوی،چیزی که بعدتر در بیشتر فیلم های او نمود داشت:همیشه ناگریز از جانبداری خواهی شد...

شانتال
0:37، جمعه هفتم تیر 1387
که چه دورند و بهم نزدیکند...

نگاه نخستین - جهان درون یعنی غریزه، رویا، تقدیر و عشق. یعنی درک آدمی از مفاهیمی چون زندگی،مرگ و البته خداوند.یعنی پاسخ به این پرسش که چرا هر روز صبح باید بیدار شد؟
نگاه میانه  - تمام زندگی یک توهم زود گذر است،هیچ چیز پایدار نیست؛حتی آگاهی!
نگاه پایانی - مرا رها کن از این فکر تنهایی ...
.

.

.

.

مهم نیست، او هم مرد!

شانتال
17:3، چهارشنبه پنجم تیر 1387
نشانه هایی برای باور

بسیاری از سمبل ها آنچنان از اصل و منشا خود دور افتاده اند که اگر در روزگار خود ،صاحبان آنها می فهمیدند ابزار و نشانه هایشان به چه روزی می افتد بسیار تعجب میکردند!...مانند صلیب مقدس مسیحیان که ابزار شکنجه ی رومی ها بود و یا شمع دان هفت شاخه ی یهودیان menorah که امروزه نشانی از قوم سرگشته ی یهود است و در اصل معرف شکست قوم یهود در مقابل امپراطوری روم بود...سمبل ها بیشتر مواقغ تداعی کننده ی دوران شمایل پرستی هستند،چرا که اصل و منشا آنها اغلب اوقات نادیده گرفته می شود و به نیت یک خدای پاک مورد ستایش قرار می گیرند...در واقع در میان مذاهب تک خدایی هیچ مذهب خالی از شرکی یافت نمی شود ...انسان امروزی همچون اجداد ماه و ستاره و آتش پرست دیروزیش،نیازمند تقدیس چیزی قابل دیدن است تا خدای نا دیده را آسان تر درک کند....

شانتال
20:40، سه شنبه چهارم تیر 1387
Dancing Queen

تو، تو که پاهای رقصنده ام را می شناسی مرا به ساحل کوپاکابانا ببر تا برای دریا سامبا برقصم...من خواهم رقصید و در پیچ و تاب هایم دوباره زاده خواهم شد...شک مکن!

شانتال
16:1، سه شنبه چهارم تیر 1387

من یک دوستی دارم که امروز...درست امروز،روز مادر... تبدیل به یک مادر شد!

مادر یک عدد پسر تپل مپلی خوردنی!

بعد از تحریر: به تمام مادران ایرانی...که از خود گذشته ترین و رنج دیده ترین مادران دنیا هستند...

 

شانتال
3:31، سه شنبه چهارم تیر 1387
این مردگان مرگ ندارند!

افریقا حقیقتا سرزمین عجایب است..سرزمین مردمانی که در کنار تمام مذاهب الهی و غیر الهی خود ،ارواح را ستایش می کنند.se're'res اقوام سیاه پوست افریقای غربی که غالبا در سنگال زندگی می کنند،شیوه ی غریبی برای دفن مردگانشان داشتند...وقتی یکی از روسای قبیله ی سرر ها از دنیا می رفت، او در حجره ای میگذاشتند که متعلق به بام خانه ی متوفا بود و پس طی شدن زمانی معین،عده ای از قریه مجاور برای ساختن تپه ای روی قبر می آمدند و روی آن نخل ویژه ای با چوبی فاسد نشدنی می کاشتند...بعد ها وقتی سرر ها به آیین کاتولیک گرویدند تپه های خود را به صورت تپه های صدفی ساختند و در این تپه خوراکی های مورد نیاز مرده را برای سفری طولانی تا رسیدن به ((شهر نیاکان)) یا همان بهشت پنهان میکردند...بسیار شبیه مصریان!...اما کارهای عجیب آن ها به تقلید از مصریان پایان نیافت...قسمت جالب این ماجرا:درواقع ماجرا این گونه شروع می شود که جسد رییس قبیله را در پوست گاو میپیچند و جنازه را به حالت ایستاده در تابوت در عمق سه متری خاک در یک چاه قرار میدهند و بعد با یک تابوت خالی مراسم کفن و دفن مسیحیان را اجرا می کنند!کاملا وفادار به سنتهای اجدادی و ظاهرا اجرا کننده ی آیین های دینی و کلیسایی!!...در حالی که همه میدانند این تابوت خالیست و جسد در جایی نا معلوم مخفی شده تا تغییر شکل خود را به صورت یک موجود جاودان آغاز کند...همان جاودانگی تاریخی که بشر دو پا در هیچ رسم و مذهب و آینی دست از او بر نمی دارد!

پس از اینکه چند سالی از مرگ متوفا گذشت،خانواده ی او به دنبال نشانی هستند که انتظارشان پایان یافته...انتظار برای آغاز زندگی جدید مرده!نه این داستان تناسخ نیست...ماجرا این است که بیماری یکی از اعضای خانواده یا دعوای شدید یکی از زوج های نزدیک فامیل و یا به هر صورت یک اتفاق واقعا ناخوش آیند برای خانواده به این معناست که ((او)) بازگشته و اعلام موجودیت می کند...پس به سراغ محل اختفایش می روند و او را که گوشت های بدنش جدا شده و از بند جسم رهایی یافته برای ((آموزش مرده)) آماده میکنند!جمجمه ی متوفا را در می آوردند و با یک گیاه تمیز کننده می شویند و مرغی را قربانی کرده و خونش را روی جمجمه می ریزند و مرغ را به دو قسمت کرده: برای مرده و خانواده اش...نام این کار ((آموزش مرده)) است!با این کار اسراری جدید به متوفا آموخته اند و مثل یک جوان بر او لباس سفید می پوشانند و بازگشتش را تبریک می گویند!

سنت های افریقای برای بیشتر مردم دنیا شبیه کابوسی درک نشدنی با بخش های از یک فیلم ترسناک است!...البته اگر درک شوند،فلسفه ای فاخر دارند،اگر درک شوند...

اما قسمت دوم تشیع جنازه مانده...جمجمعه ی لباس پوشیده را با نیمه مرغ در یک کیسه می گذارند و در اتاقک مرده آویزان می کنند و برای آنکه تنها نباشد هم زمان با آخرین تشریفات به میان زندگان باز می گردد! در این مرحله چند خانواده با جمجمه ی مرده ای در سبد،گرد هم می آیند و همه را در ((خانه ی عمومی نیکان)) که اغلب همان خانه رییس قبیله است می گذارند  و در نهایت جمجمه را می شویند و لباس می پوشانند و در کوزه های مخصوص می گذارند و بعد مثل نوزادی تازه تولد یافته در سرتاسر قریحه به گردش در می آورند و به اهالی معرفی می کنند!

نوازادان مرده...

و بعد جمجمه ی مذکور را یک بار برای همیشه در یک گور مخفی به خاک می سپارند تا اصطلاحا به زورق نشسته و رهسپار دریا شوند!

مهمترین دلیل حفظ این آداب سنن در قرن حاضر برای مردمانی که جوانانی امروزی دارند، یادآوری این نکته است که افریقا بدون نیاکانش نمی تواند زندگی کند،چرا که ارواج پشتیبان و نگهدار زندگانند و مردم سیاه رنگ افریقا معتقدند که سفیدها ( به خصوص آن سفید سفیدهای اروپایی!) چیزی از نگهبانی نیاکانانشان نمیدانند و تنهای تنها هستند...

این مردگان مرگ ندارند...و من از سفر به افریقا می ترسم!

شانتال
3:10، دوشنبه سوم تیر 1387
تشریفاتی فراتر از ظاهر...

در فیلم Niñas Mal آدلا به ماکا گفت:من از چای متنفرم،چیزی نیست جز آب داغ و علف.ماکا گفت: من هم از چای متنفر بودم تا اینکه یک روز فهمیدم یک فنجان چای بهانه ی خوبیست برای یافتن یک دوست تازه،و ابراز علاقه از طریق یک نوشیدنی گرم...

راستش من هم چندان ((چایی خور)) نیستم،اصطلاحی کاملا مختص به ما ایرانی ها..در هیچ کشور و فرهنگی با این شدت و حدتی که مردمان سرزمین من چای سیاه میخورند ،چای صرف نمی کنند...چای برای ما یک اعتیاد مزمن است تا لذتی روزانه و با این حال ،چای نوشیدنی فرهنگی و تاریخی سرزمین ما نیست..یک محصول کاملا وارداتی از کشور لوتوس نشینان! و تحفه ای برای استثمار گران انگلیسی و همسایگان غربی ای چون ما...اگر روسیه به ودکا ،ژاپن به ساکی و هند به چای معروف است،ما هم ((عرق کیشمیش ۵۵)) را داریم!!! 

با این حال شاید هیچ کجای دنیا این نوشیدنی تلخ مزه تاثیری انسان ساز نداشته باشد که در مراسم صرف چای ژاپنی...مراسمی که بالغ بر دو ساعت تمام طول می کشد تا میزبان با چایی از میهمانانش پذیرایی کند.این مراسم که امروزه به صورتی شغلی نمایشی در آمده،همچنان بر پایه های اصول ذن برگذار می شود.ذن در اصل یعنی فرو رفتن در چنان سکوت و نیستی مطلقی که فارغ شدن از تمام هستهای به نیست رسیده است. در آغاز این مراسم میهمانان گرد میز چای می نشینند تا میزبان در حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقا با دو نوع پارچه ی خیس و خشک قوری را تمیز کند...این کار با چنان تمرکز و فراغت بالی انجام می شود که اغلب اوقات میهمان از گذر زمان هیچ نمی فهمد که به نوعی ایجاد تمرکز اولیه برای ذن است.پس از آن گرد سبز تیره ی چای سبز در قوری ریخته شده و آب سرد اضافه می گردد و روی حرارت مخلوط را با قاشقکی ظریف از نی آن قدر هم می زنند تا موقع جوش آمدن کف کند...در این مرحله چای در دو مرحله تلخ(با کف) و سپس شیرین( بدون کف) صرف می شود...تصور کنید برای صرف یک چای دو ساعت زمان صرف کرد،تقریبا بعد از گذر ساعت اول ،از میهمان با شیرینی های سنتی پذیرایی و من باب مراسم صحبت می شود.رخداد عجیب این عمل در عشقیست که توسط میزبان از طریق نوشیدنی به رگ های میهمان تزریق می شود،مثل طعم تمام گیاهانی کوهستانی که در یک فنجان ساده جمع شده باشد و سکوتی بی دغدغه به بهانه ی فنجانی نوشیدنی گرم که با فرهنگی هزار ساله  توسط مردمانی چشم تنگ و با لباسهایی رنگارنگ،به نقش شکوفه های گیلاس، با افتخار حفظ می شود...

 

شانتال
16:26، یکشنبه دوم تیر 1387
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

Om Mani Padme Houng

شانتال
0:38، شنبه یکم تیر 1387
روابط نارنجی!

۱-یک عدد آب نبات پرتقالی در دست چپ و نگاه خیره به مانیتور...همینطور مشغول خوندن و خوندن یک عدد ebook...چشمم میفته به آینه کنار مانتیور و لبامو با آب نبات نارنجی رنگ می کنم،زبون هم نارنجی شده...زبونو میارم بیرون و ادای ستاره های بد بد فیلم های دیار کفر رو در میارم...بعد از همون جا که نشستم نیم رخ می شم و با آب نبات ژست سیگار می گیرم...آب نباتو می کنم توی دهنم و چشمامو خمار می کنم...یاد بچگیا به خیر که با گیلاس گوشواره می ساختیم و با گلبرگهای قرمز لبهای خوش رنگ!...بازی های بچگی وقتی به بزرگ سالی بخوره بدجوری مستهجن میشه!

۲- میگه: امروز دکتر هولاکویی یه چیز خیلی جالب گفت،در مورد صکز قبل از ازدواج.میگم: خوب؟!.میگه: گفتش این حرفی که می زنم امریکا و اروپا و ایران نداره...در کل صکز قبل از ازدواج اشتباهه!.گفتم: جدی اینو گفت؟.گفت: آره،گفت رابطه جنسی میوه ی عشق و محبته،و عشق مثل یک درختیه که اولش نهاله ،باید رشد کنه،قوی شه تا میوه بده؛اگه بخواد همون اول ماجرا که یه نهال نازک و شکننده است بار بده،هر آن ممکنه بشکنه...چه رابطه هایی که می تونست زیبا و با شکوه بمونه و با صکز زود هنگام خراب شده. میدونید....خیلی حرفه دوست پسر آدم بیاد یه همچین چیزی بگه!اونم تو این دوره و زمونه ی کثیف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳- رمانتیک ترین ساز دنیا...فلوته! 

شانتال