تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:21، سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
روزی که وسوسه زاده شد

چون تا امروز بچه های خوبی بودین و کامنتهای خوب خوب گذاشتین خاله شانتال باز میخواد براتون قصه بگه!!!!

طبق روال همه ی قصه ها و داستان ها یکی بود و یکی نبود...شایدم بیشتر از یکی بود!کی میدونه؟!شاید به جای یه خدا به اندازه ی تمام خوشحالی ها و ناراحتی های توی دنیا خدا بود و خدایان نشسته بودند روی ابرها...بیاین فرض کنیم اینطوری بود..یعنی توی آسمون، لابه لای ابرهای گنده و پشمکی و خوشگل، خدایان نشسته بودند و از اون بالا ما رو نگاه می کردند و تق تق تخمه می شکستند و آب دهنشون بارون و برف و تگرگ می شد و می ریخت پایین! و تا می رسید به ما دیگه پاییز و زمستون شده بود...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
17:47، دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

یادش به خیر...همیشه شبها وقتی خاموش باش شبانه توی خونه ی ما زده می شد،اون روزها که ۸ یا نه سالم بود،توی تاریکی اتاق،با چشمهایی که دنبال سایه های ول شده ی درخت حیاط توی اتاق بود! زیر لب کار و بار مردم شهر قصه رو زمزمه می کردم...به غیر از قصه ی بیژن مفید کلی قصه برای هرکدومشون می ساختم...

خره خراطی می کرد / شتره نمد مالی می کرد/خرگوشه رزازی می کرد/خاله سوسکه این وسط با مینی ژوپ خودش دل مردم رو می برد/بزه بزازی می کرد/سگه عطاری می کرد/کلاغه خبر چینی می کرد/قاطره نعل بندی می کرد/روی یک درخت بید شونه به سر نشسته بود،سرشو شونه می کرد/ روباهه ملا شده بود،بچه ها رو درس میداد/خرسه رمالی می کرد/خروسه سخن رانی می کرد/طوطیه شعر می گفت،تو مجله چاپ می کرد/ موشه...موشه هیچ کاری نداشت،فقط عاشق شده بود!/قورباغه غواصی می کرد/میمونه رقاصی میکرد...

پی نوشت:با تشکر از ایشون بابت پی دی اف نمایش شهر قصه

شانتال
2:8، دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
من و آقای دارسی!

من یه عادت احمقانه ای دارم اونم اینکه فیلمها رو به روش ((آن مان نوارا دودو اسکاچی!)) برای دیدن انتخاب میکنم! در کل می دونم فیلمهایی که پیش رومه نود درصدشون فیلمهای خوب و جالبیه...برای همینم خودمو زیاد درگیر اینکه حالا کدومشون رو ببینم نمیکنم!همینجوری دست میکنم از توی کیسه ی فیلمها! یکیو در میارم و بدون توجه به مشخصات روی کاورش برای خودم اکران خصوصیش میکنم!...خیلی این کار کیف داره...عین جادوئه...درست نمیدونی الان چی جلو روت سبز میشه!مخصوصا اینکه هیچکدوم از این فیلمها رو خودم نگرفتم و تمامشون رو دوست جان بر طبق ژانرهای مختلف سینما گرفته...خلاصه...تصمیم گرفتم اسم این هفت روز اخیر رو بذارم هفته ی کالین فرث! خیلی سال پیش مینی سریال غرور و تعصب تولید سال ۱۹۹۵ رو که دیدم سخت و به طرز نومیدانه ای عاشق آقای دارسی شدم و در این عشق با الیزابت بنت شریک گشتم!بعد از اون بود که تازه رفتم سراغ غرور و تعصب خوندن یا عقل و احساس...اصلا من جین آستین رو با کالین فرث شناختم!به نظر من بهترین چهره ای که می شد برای آقای دارسی در نظر گرفت همین چهره و تیپ آروم و سرد کالین فرثه...البته بعد از دیدن انواع غرور و تعصبهای سریالی و سینمایی!(ظاهرا یه ورژن هندی هم داره که خدا به سر شاهده ندیدمو قصد دیدنش رو هم ندارم!) بله..همون روزها بود که هی در خلوت خود برای دیدن حتی یک فیلم دیگر از اقای دارسی محبوبم آه می کشیدم و غصه ها! می خوردم...اما دریغ...

تا اینکه بعدتر چندتا فیلم کالین فرثی دیدم و شعله ی آن محبت قدیمی یادآوری شد!حالا خیلی جالبه که طی یک هفته ی اخیر هر وقت در کیسه ی کذایی فیلم دست می برم و فیلم می گذارم هی با کالین فرث مواجه می شم!نمونش همین چند دقیقه پیش که بی خیالِ در خواب ناز بودن بقیه ی اهل خانه ، بلند بلند داد زدم: باز هم آقای دارسی!...

چند نمونه اقای دارسی که چند شب پیش گریبانم را گرفت... The Last Legion ، St. Trinian's ...... و حتی What a Girl Wants!!! البته از بعد هنری اگه بخوایم به قضیه نگاه کنیم در فیلم دختری با گوشواره ی مروارید بسیار بسیار متفاوت بازی کرده...لطفا یکی به کالین فرث بگه تا اطلاغ ثانوی دست از سر من برداره!اون روزی که میخواستمش کجا بود که حالا هی گیر داده خودشو باز تو دل من جا کنهسر پیری و معرکه گیری؟(چه ربطی داشت)

شانتال
16:3، یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ذره بین نوشتاری

میدونید...من این جا لحظاتی رو با شما قسمت می کنم که شاید اگه در نهایت صمیمیت الان کنار دستم نشسته بودید ،ازشون حرف نمیزدنم...انگار این صفحه حکم ذره بینی رو پیدا کرده که بعضی از گم ترین لحظات زندگیمو بزرگ میکنه و به نمایش میذاره...نمی تونم از وبلاگ نوشتن بگذرم،برام همیشه یه جور آرامش به وجود آورده...یه جور تخلیه ی احساسی...حرفهایی که ظاهرا اهمیت چندانی در تعریف ندارند،اما فقط روی کاغذ شیشه ای این دنیا قابل ثبتند نه به کلام..نه به صحبت!درواقع بخشی از ذهن من هستند که فقط خوانندگانم با اونها آشناییت دارند..برای همین هم گاهی که ((او)) وبلاگمو میخونه احساس غریبی میکنه..اینکه یه بخشهاییشو نمیفهمه و بهم اعتراض می کنه که چیزهایی رو دارم ازش مخفی میکنم...در حالیکه اینجا هم بخشی از منه که فقط باید بخونتش...لازم نیست همیشه همه ی حرفها رو به زبان بیارم...گاهی نوشتن راحت تر و آرامش بخش تره...

شانتال
21:58، شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
شاید در این راه اگر با هم بمانیم...وقت رسیدن شعر خوش بختی بخوانیم

هدفونو گذاشته بودم توی گوشم و برای خودم سخت مشغول حرکات موزون و سیر در فضا!چشمها بسته و غرق بی خیالی...یکی ضربه زد روی شونم که وقتی چشمامو باز کردم دیدم مامانه...میگه خوب واسه خودت جشن گرفتی!هدفونو میذارم توی گوشش...گوش میده و می خنده و میگه منم برقصم؟!.هدفونو می کشم بیرون تا صدا از بلندگو پخش بشه...حالا دوتایی دستامونو بردیم بالا و عین بچه ها ورجه وورجه می کنیم...می پرم بغلش،ماچش می کنم...یهو حس می کنم من چقدر عاشقشم...چقدر...با این رقصیدیم و خواندیم و آخرش جیغ زدیم!!..در آغوشش باز بچه شدم...

پی نوشت: کی فکرشو میکرد یه روزی بشه با ترانه ی طلاق هم رقصید!

شانتال
1:5، شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
دختری هستم بیست و پنج ساله دارای شرایط...

جدیدا مد شده عین سی سال پیش خانمهای جوان توی بعضی از روزنامه ها و مجلات آگاهی های درخواست خواستگار! چاپ می کنند...آقایی از آشنایان چند شب پیش که تشریف برده بودند مسجد محلشون،حکم این عمل رو پرسیده بودند که جناب پیش نماز جواب جالبی میده: در نهج البلاغه آمده زمانی که دختری به سن ازدواج رسید اگر خواستگار داشت که هیچ،باید شوهر کند و برود...اما اگر خواستگار نداشت بر پدر آن دختر تکلیف است که بر بام خانه رود و فریاد برآورد که دختری در خانه دارد مهیای ازدواج!!! پس کاری که بعضی از دوشیزگان مبنی بر درج آگهی انجام می دهند خالی از اشکال شرعی است!.

دقیقا نمی دونم حرف این اقای پیش نماز تا چه حد درسته و واقعا چنین چیزی در نهج البلاغه اومده یا نه!اما در صداقت راوی مورد نظر شکی ندارم...حقیقتش ما هر چی فکر کردیم دیدیم برای چاپ اگهی ازدواج هیچ جایی بهتر از پیک برتر نیست!هم عکس تمام رنگی روی کاغذ گلاسه و شیک چاپ میکنی،هم این ور و اون ور پر از تبلیغ آرایشگاه و سالن اپیلاسیون و فروش مبلمان و فست فوده!

پی نوشت:البته اصلا قصد ندارم با درج این پست پا بکنم تو کفش آنی دالتون!

شانتال
14:27، جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم!

angel

چهار سال پیش جلسه ی دوم یا سوم مبانی فیلم نامه بود که در کانون سینمای جوان برگذار می شد. اون روز رو قشنگ یادمه...روزی که سر آغاز یه دوستی دلپذیر بود...

همینجوری که پا رو پا انداخته بودم و داشتم دخترهای جینگولی مستان جو سینما گرفته رو نگاه می کردم که هر کدومشون اندازه ی یه عروسی بزک دوزک! کرده بودند، نگاهم به یه دختری افتاد که تیپش شامل ته آرایش با مانتوی صورتی چرک و شال رنگارنگ و چشمهای درشت بود...به نظرم شبیه خودم اومد. در حالیکه من از اون هم ساده تر پوشیده بودم...نمی دونم چرا از همون روز اول حس کرده بودم هر چقدر معمولی تر بیام چنین جایی بعدتر به نفعمه!

رفتم طرفمش و بی مقدمه اسممو گفتم و اسمشو پرسیدم،اسمش آزاده بود.اون روزها تازه از دانشگاه انصراف داده بودم و شاید به همین خاطر بود که ازش پرسیدم چی خوندی که باعث شد جذب اینجا شی؟.و وقتی گفت: من دانشگاه نرفتم ، یه لحظه مثل خنگ ها فکر کردم این که قیافش به بچه درس خونها میخوره!. یکی دیگه اومد بغل دستمون ایستاد که سن و سالش کمتر از ما میخورد. نمیدونم چی شد که بعد از من که گفتم من حسابداری بودم اما انصراف دادم، نفر سوم گفت من دارم علمی درس میخونم.حقیقتش نفهمیدم چی میگه! اما یهو دیدم چشمهای آزاده گشاد شد رو به دختره که: تو هم؟!.و من یهو فهمیدم! گفتم: جفتتون بهایی هستین؟!.خودشون هم دچار تعجب زیادی بودند...تاحالا براشون پیش نیومده بود توی یه موقعیت ناشناس و جدید یه هم کیش ببینند!.راستشو بخوام بگم برام جالب شد با این دو نفر دوست بشم!شاید چون همیشه دوست داشتم بفهمم بهاییت از زبان یه بهایی دقیقا چیه و اون طوری که می گن اینها آدمهایی هستند که دائم تو کار زدن مخ دیگران برای جذب هستند یا نه!. بعد از کلاس سه تایی رفتیم یه کافی شاپی همون دورو برها که هنوز طعم اون قهوه ی ترکش زیر زبونمه!عجب قهوه ای بود!

کم کم فهمیدم به قول آزاده شیدا یه بهایی مومنه...یعنی به تک تک چیزهایی که می گفت و تمام اعمال دین بهاییت که شامل روزه و نماز و ... میشه اعتقاد داره و انجامشون میده!.بعد فهمیدم آزاده یکیه بدتر از خود من!.مذهب (حالا هر گونه مذهب و عقیده حتی شیطان پرستی!) براش یه جور قفس محسوب میشه...محدوده ای که اجازه ی تفکر رو می گیره و سر نخ اعمال رو به دست فرد معتقد نمیده!...بعد از چند بار صحبت با شیدا فهمیدم یه جورایی این یکی مرام و مسلک هم مثل باقی دینها می مونه و فقط اسم سر فصلهاش متفاوته...کم کم جور من و آزاده خیلی جور شد...بعد از اون روز یادم نمیاد دیگه بحث دینی کرده باشیم...بحثهای اخلاقی اما تا دلتون بخواد!!!!! تقریبا در تمام زمینه ها شیطنتهای مشابهی کرده بودیم و روشهای لذت بردن یکسانی از زندگی داشتیم...حتی محدودیتهای اخلاقیمون هم شبیه هم بود!

آزاده دختر با استعدادی بود...در زمینه ی داستان نویسی و فیلم نامه کارهای جالبی مینوشت.همیشه دوست داشت معماری بخونه...

از همون موقع هم یادمه که خانواده اش اصرار به رفتن آزی از ایران می کردند و او مقاومت می کرد...تصور شروع یک زندگی از نقطه صفر هرگز آسان نبوده و نیست...تا اینکه یک سال و نیم پیش آزاده رفت...رفت  و حالا داره در یو سی ال ای! معماری میخونه... شاید تنها دوستی که این همه باهاش شباهت فکری و رفتاری داشتم همین یه نفر بوده باشه...انقدر که گاهی اوقات خودمون به شباهتهامون میخندیدیم...به اینکه حتی وقتی دوتایی مست می کردیم هم خدا شناس می شدیم!!!حتی مستیهامونم شبیه هم بود...و خدایی که بهش اعتقاد داشتیم و داریم...

حالا هر وقت اینجا رو میخونم یاد آزی میفتم که به خاطر اعتقاداتی که هر انصاف و قانون درستی تو این دنیا اونو در محدوده ی شخصی و حق مسلم اون فرد می دونه، وادار به ترک وطنش کرده، دلم سخت می گیره و دو برابر برای آزی تنگ میشه...

پی نوشت: چقدر ترانه ی شک میکنم قنبری به این پست می خوره!نه؟!

شانتال
3:25، جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
شکموئانه!

329

این عکس...که از اینجا کش رفتم...واقعا لذت بخش ترین هنر دنیا هنر آشپزیه!اصلا تا وقتی یه غذای خوب و چشم نواز جلو روت نباشه چه جوری میشه از فیلم و موسیقی و کتاب و نقاشی خوب لذت برد؟؟؟!!! اول به مدت ۱۰ دقیقه باید بشینی اون غذاب خوب رو از نظر شکل و شمایل تحسین کنی،بعد آروم و با طمانینه از یه قسمتش شروع کنی به خوردن..طعم و مزه ی هر لقمه رو حس کنی...لذتشو ببری...روح و روانت هم سیر میشه!...اینها همش یعنی کمی بعد از سه صبح گشنم شده!

شانتال
14:46، پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
شک نامه!

وبلاگم داره خیلی مشکوک میشه!قدیما(همون قدیم ندیما!) هر کامنت مشکوکی رو می تونستم به یکی ربط بدم که الان دیگه فکر کنم اون قضیه ی مسخره خیلی وقته تموم شده!ولی باز دوباره کامنتهایی که از اسم نویسنده فقط یه نام مستعار هست بی هیچ آدرس میل و وبلاگی...البته کاری ندارم به نوع کامنتها...بعضیاش خیلی منطقی و جالبند و بعضیاش در جهت جلب توجه و حرفهای بی سر و ته. اما اصلا خوشم نمیاد از این مشکوکیت!از اونجایی که بسیار آدم رک و بی رودربایستی ای هستم اصلا منطق ذهن آدمهایی که خودشون رو پشت نقاب هویت های غیر قابل ردگیری پنهان می کنند رو، نمی فهمم.البته البته البته...اصلا قصد توهین به کسی رو ندارم،فقط حرف دلمو زدم!آدم وقتی خیالش از بابت خودش راحت باشه دل نگران چی میتونه باشه؟!

در کل ما مخلص همه ی کامنترهای عزیز وبلاگمون هستیم!حتی شما دوست عزیز

شانتال
21:8، چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
وجدان درد وودی آلنی!

وودی آلن در mach point داستانی را روایت می کند که در نهایت ختم به پیروزی شر به خیر می شود...زندگی یک بی رحمی بزرگه! در عین حال طنز ظریفی در داستان بود...روح مقتولین بر قاتل ظاهر شده و اخطار می کنند که : تو گیر میفتی!.اما تصادفات مشتی می شود بر دهان روح ها!

ساخته ی ۲۰۰۷ وودی آلن cassandra's dream نیز مانند mach point داستان قتلیست که از سر استیصال و توسط دو برادر صورت می گیرد.یکی از آنها که شلیک کننده بود تا قبل از آن نه تنها قدرت انجام خشونت را نداشت که اصالتا فرد وجدان مداریست...وجدانی که در mach point جایگاهی نداشت، وجدانی که بعد از قتل سبب آشفتگی روحی او می شود و دو برادر را رو در روی هم قرار می دهد.

آلن در تمام فیلمهای خود ، چه آنها که بار طنز بالایی داشتند و چه فیلمهای جدی، به طور ماهرانه و ظریفی وارد روح و افکار شخصیتهای داستانش شده و نهایت میل و آرزوی آنها را بیرون می کشد،آرزوهایی که اغلب اوقات درست و انسانی نیست..مثل میل قتل به کسی که باعث عذاب و ناراحتی ما می شود...دیوانگی های بشری و بی رحمی های پنهان در روح هر کس،همان طور  که در عشق و مرگ  بسیار طنازانه به پوچی های زندگی یک آدم خوب در یک دنیای بد می پردازد و راه حل طنز آمیز ترور ناپلئون بناپارت!

پی نوشت: داشتم فکر می کردم برای این پست چه عنوانی بذارم که به یهودی خوش فکر رسیدم.بعد فکر کردم این دو حالت داره!اول اینکه اساسا یهودیان فیلمساز و بازیگر، عمدتا خوش فکر هستند و هنرمند!دوم اینکه چه تقارنی داره با شصتمین ساگرد اشغال فلسطین! در حالیکه وودی آلن سال ۱۹۷۵ با ظرافت و طنز تمام نشان می دهد که جنگ چیزی نیست جز شطرنج قدرتها و قربانی شدن مهره های بی اهمیت،چه احمقانه است که ... بی خیال! آلبرت انیشتن هم یهودی بود!

شانتال
4:49، چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
عاشقانه ی نا متعارف فاسبیندر

کلا در زمینه ی کتاب،فیلم و موسیقی معتقدم باید همه چیو خورد!قورت داد!یعنی روح و روان آدم به انواع ژانرها و سبکها نیاز داره...و اما در زمینه ی بینشی! برای اینکه نشون بدم منم بلدم فیلمهای با کلاس ببینم و یه جورایی دارم هی توی چشم همه می کنم که ببینید من چقدر فیلم می بینم...:

He Was a Quiet Man : کارمند دون پایه ی  آروم و سر به زیری که در یک کمپانی بزرگ مشغول به کاره،در در اثر تحمل فشار،توهین و تحقیرهای موجود در محل کار تصمیم به  قتل چند نفر از افراد مورد تنفر خود میگیره که تصادفا به جای جنایت ،در حادثه ای که شبیه حادثه ی برنامه ریزی شده ی خودش بود ، جان یکی از اعضای شرکت را نجات میده و تبدیل به یک قهرمان میشه...پایان تکان دهنده ای که وارونه ی زمانی داره بسیار جالبه...همچنین واخوردگی های بعد از قهرمانی.

Angst essen Seele auf : محصول ذهن و هنر فاسبیندر فیلم ساز آلمانی،یکی از بهترین عاشقانه های سینما... با داستانی محکم و سرراست.در عین حال بازی های ماشینی و خشک بازیگران به جای پس زدگی نوعی جاذبه ایجاد کرده... امی زن ۵۰ ساله است که بیشتر عمر خودش رو کارگری و نظافت کرده  در کافه ی مخصوص عربها با علی کارگر عرب اشنا شده.علی بیش از ۲۰ سال از امی کوچیکتره ،با این حال بین آنها عشق ایجاد شد و ازدواج می کنند.بعد از رد کردن سختی های ایجاد شده توسط فرزندان امی،همسایه ها و مغازه داران نژاد پرست نوبت علی می شود که از همخوابی و زندگی با زنی ۵۰ ساله خسته شده و برای مدتی به زنانی جوان از فرهنگ و کشور خود بازگردد...هرچند که در پایان امی از علی میخواهد بعد از شیطنت به سوی او بازگردد و خود را یک مرد آزاد بداند ولی امی را رها نکند..در عین حال علی این بار کاملا به امی وابسته شده و محبتشان برای همه ی رنگ طبیعی میگیره...

Music Within : داستان زندگی ریچارد پیمنتل سخنران ماهر، که بعد از مجروح شدن در جنگ ویتنام و از دست دادن بخش اعظمی از شنوایی خود به مدت ۲۰ سال سمینارها،سخنرانی ها برگذار کرده تا معلولین در جامعه امریکایی همچون شهروندان عادی زندگی کنند و در تمامی مشاغل به راحتی پذیرفته شوند...

 

شانتال
19:19، سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

یهو چشماتو باز کنی و ببینی مدت زیادی از وقت بطالتت رو(برای من این روزها یعنی تمام اوقاتم!) که می تونستی خیلی بهتر صرف کنی (مثلا بشینی فیلم ببینی یا ویرجیانا وولف و بورخس بخونی!) رو گذاشتی پای وقت گذرونی تو جایی که هیچ وقت چیزی بیشتر از یک هم نشینی و هم صحبتی با آدمها ی خود محور ،خود رای و کم سطح نبوده...اون وقت میرسه زمانی که به خودت بگی ف ا ک یو با این تفریحت! حالا شایدم نگی! جایی که آدم حسابی های قابل احترامش کمتر از تعداد انگشتان دو دست بوده و تازه می فهمی در تمام این چند سال چقدر به خودت ،شعورت، حد و اندازه ی فهمت توهین کردی...و بخندی به این که میخواستی چیزهایی رو ثابت کنی که اصلا در نظر اونها از همون ریشه غلط محسوب میشه و تو هم از بس اصرار بی جا کردی داری تبدیل میشی به یکی از اونجا ،هر چند از جهت مخالفشون!

کلا این یه پست وبلاگی نبود... یه مانیفست خیلی خیلی احساساتی بود!از اونجایی که من آدم فوق العاده احساساتی ای هستم ، دو سوم حرفهای زندگیم رو از روی احساسات آنی می زنم و همیشه هم گند می زنم به لحظات بعدی!ولی اگه همون حرفهای احساساتی رو نزنم صرفا احساس می کنم دارم خفه می شم! شکر خدا که به خفه نشدن و زنده موندن خودم، خیلی بیشتر از حرف مردم اهمیت می دم!مردم خیلی زود فراموش می کنند اما دل خودم همیشه از یه چیزهایی چرکین می مونه...پس باید بنویسم،بگویم، بنویسم، بگویم...

شانتال
14:57، سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
یه روز یه...

با توجه به خبر درج شده در اینجا مبنی بر ساختن جوکهای صیهونیستی! و تبدیل فرهنگ جوک سازی علیه قومیتها به جوک سازی علیه اسرائیل! طبق پیشنهاد برادرم از اونجایی هر دوی این کارها بسیار زشت و ناپسنده! زین پس به جای گفتن: یه روز یه ترکه..یه روز که رشتیه..یه روز یه اصفهانیه و ... بگوییم: یه روز یه وبلاگ نویسه! 

حالا دلیلش رو شما بگید چرا؟! البته من از همین تریبون استفاده کرده و اعلام میکنم شخصا یکی از وبلاگ نویسهای بسیار پشت کامپیوتر نشینم و خود نیز در زمره ی آن جوک ها قرار میگیرم!یاد اون روزها به خیر که هفته ای هفت روز با دایی جان کوچیکه(که این روزها در حال خرید و رتق و فتق امروز عروسی اش است) در انواع قرار های وبلاگی شرکت میجستیم و هر آدم علافی که در خیابان می دیدیم دایی جان لطف می کردند و میگفتند: لابد اینم وبلاگ نویسه!

شانتال
20:40، دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
و باز هم روزهای شانزده سالگی...

نه سال...و هر بار در کنار هم روزهای نوجوانی را تکرار میکنیم...یادش به خیر اون سال ۱۶ سالگی که با جارو دستی  من گیتار می زدم و تو جای کامران میخوندی و یکی هم بالاخره پیدا می شد که ازمون فیلم بگیره!یا عکس...یا اون سال که تصمیم گرفتیم حریم نامحرم آرایش را بشکنیم و اولین رژ را زدیم!...در کنار بچه هایی که هرکدام پی دنیای خود رفتند من و تو دوستی روزهای نوجوانیمان را حفظ کردیم..هر بار هم با هم به آن روزها بازگشتیم و باز خواهیم گشت و البته خانم سفید برفی تو، همین روزها خواهی رفت و مرا تنها خواهی گذاشت...و با هم تحمل کردیم غم از دست دادن ضلع سوم را ...و تحمل خواهیم کرد روزهای دور از هم بودن را...و امروز مثل آن سالها باز دو دختر ۱۶ ساله شدیم و تو کمد لباسهای مرا خالی کردی و در برابر دوربینم ژست گرفتی و با هم کیف پیراهن های پشت باز و ماکسی و کوتاه و چینی را بردیم!و یادت باشد...ما هرگز با هم مثل دو خانم بزرگسال رفتار نخواهیم کرد!ما با هم غرق روزهای شانزده سالگی شدیم...

شانتال
23:40، یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
گوش داریم تا گوش!

داستان ذیل یک داستان واقعیست و تنها نام افراد تغییر داده شده!(ثبت شده با اجازه ی ولی دم)

روز-خارجی- تراس یک خانه در یکی از محله های تهران

دو عاقله مرد همراه با پسری روی چند صندلی نشسته اند.یکی از مردها سیگاری روشن و شروع به کشیدن می کند.پسر جوان که درواقع برادرزاده ی مرد است و چند روزیست که از خارجه! برای دیدن عمویش همراه با پدر به ایران آمده با دیدن صحنه ی سیگار کشیدن عمو بلند میشود و به سوی او می رود:

برادرزاده - امیر (عمویش رابا نام کوچک صدا میزند) می خوام یه چیزی بهت بگم.

امیر- بگو می شنوم.

برادرزاده در حالیکه کارتی از جیب خود در می آورد میگوید- من توی این موسسه ی ترک اعتیاد کامپیوتر تونستم بالاخره اعتیاد خودمو نسبت به کامپیوتر ترک کنم و با اینکه پدر خودم و پدرم و مادرم رو درآوردم اما موفق شدم.حالا که من تونستم کامپیوتر رو ترک کنم تو هم حتما می تونی سیگار رو ترک کنی...

در همین حین عمو که قریب ۵۰ سال است که سیگاریست بلند می شود و از صحنه(تراس) خارج می شود.برادرزاده با تعجب و خشم رو به آن یکی مرد - ای بابا .این که از این گوش میگیره از اون گوش میده!

----

پی نوشت ۱: چرا ما اینجا از این مراکز ترک اعتیاد کامپیوتر نداریم؟!

پی نوشت۲: از بحث پستهای قبلی کلا کشیدم بیرون! ما رو چه به این حرفها!

شانتال
17:6، یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
بی سانسور

فکر می کنم ما(در کل ما!) آدمهای سرسختی هستیم که با خودمون صداقت نداریم و اگر هم داشته باشیم از ترس قضاوت دیگران همیشه نقش کس دیگری رو بازی می کنیم.یک فرد بهتر...فردی مطابق با استاندارهای تعریف شده که البته غلط یا درست بودنشان هم با وجود نسبی بودن همیشه مطلق در نظر گرفته می شده...

در رابطه با پست قبل دارم به این نتیجه می رسم که هنوز بیان یک سری از افکار زوده...که اگه من بخوام بگم به نظر من س ک س بزرگترین سلاح یک زنه ممکنه دقیقا اون برداشت مورد نظر من رو نداشته باشید... و تازه اون زن لازم نیست پاملا اندرسون و شرلی مک لین باشه!کلام و شیوه ی make love در کنار هم اون سلاح موثرند و به نظر من  گفتن این حرف نه خجالت داره نه شرم آوره نه ضد فمینیسته و نه در جهت اهداف یک جامعه ی مرد سالار! در واقع برای یک مادر خوب بودن،یک زن تاجر خوب بودن، یک زن دانشمند خوب بودن...و به طور کلی یک زن برای خوب بودن باید زن بودن خودش رو باور کنه و ازش لذت ببره...و البته می دونم باز باید این لذت بردن رو توضیح بدم که منظورم هرزگی نیست!در واقع تا وقتی که فکر کنیم نشان دادن بدن یک زن در یک  فیلم به منظور استفاده ی ابزاریه داریم به طور کاملا فراموش می کنیم این لذت یک چیز کاملا دو طرفه است و بدن پارتنر اون زن هم میتونه مشمول همون استفاده ی ابزاری بشه!(که البته من باز هم اشکال بیان واقعیتها رو نمیدونم چیه!واقعیت اینجاست که رابطه ی جنسی کاملا واجب،مهم و دوست داشتنیه!)

این وسط یه نکته ی مهم میمونه که شاید منظور شما از زن بودن با منظور من فرق داشته باشه!ولی منظور من در اینجا به طور واضح یک زن زمینی با نیازها و احتیاجات زمینیه...بی هیچ احساسی از اینکه تا به حال مورد سواستفاده قرار گرفته شده باشه...

شانتال
3:18، یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
زنان بی رحم دوست داشتنی...

بعد از فیلمهای موزیکال و shall we dance وار! اینجانب می میرم برای فیلمهایی که نقش اولش یه خانم جذاب و خشن بزن بهادر باشه!مثل Charlie's Angels ، La Femme Nikita ... یا حتی Chek law dak gung ! علتش البته بزن بزن و کشت و کشتارهای متفاوت این فیلمها نیست...که یکی هنرهای رزمیه و دیگری اسلحه های مدرن! بیشتر داستانهای جذابی دارند...زنان قاتل یا آدم کش یا اجیر شده برای کشتن یا هر چیزی که اسمش رو بذارید، تنها قاتل نیستند!هنرمندند...از زنانگی شان کمال استفاده رو برای رام کردن قربانی  میکنند.نوعی خوی وحشی گری! به نظرتون باید برم با روانشناس مشورت کنم؟! از کسی که عاشق فیلمهای موزیکاله توقع وحشی بازی نداشته باشید!نه من وحشی بازی رو دوست ندارم...زیرکی موجود در این فیلمها رو دوست دارم.مردان فیلم های این چنینی عمدتا یک قاتل باهوش ،زیرک با نقشه های مبتکرانه اند،اما در نهایت همه قاتلند!خشن..بی رحم بی هیچ حس عطوفتی.آدمهای بدی که سرنوشت بد آخر فیلم به نظر حقشان است!حتی اگر چندان بد نباشند!در حالیکه زنان مهاجم در اوج خشونت رگه های شفقت آمیزی دارند...آنها هر چقدر هم که خشن باشند، ظریف ،زیبا و جذاب جلوه می کنند.کسانی که دنیا رو زیباتر میکنند!حتی به عنوان پوستری بر دیوار!این قصه در باره ی زنان سارق و دزد هم صادقه! یادش به خیر...قبلترها...عاشق داستان اگر فردا بیاید سیدنی شلون بودم و چقدر در به در پیدا کردن فیلمش...آخرش هم یافت می نشد!اصولا داستانهای سیدنی شلدون بر اساس زندگی زنانی بود که به ناچار وارد دنیای سخت مردانه می شوند و خیلی زود جوهره ی سنگ شدن را در خود پیدا می کنند!برای همینم به جای دانیل استیل، نوجوانی من پر از سیدنی شلدون بود!

حقیقتش برای خودمم عجیبه چرا! ذاتا آدم صلح گرا و مهربانی هستم(تعریفو داشتین؟!) اصلا اسم دزد که بیاد سر تا پام می لرزه!تحمل دیدن کوچکترین صحنه از فیلمهای ترسناک و خونین و مالین رو ندارم! ولی نمی دونم چرا نسبت به فیلمهای فوق این همه گرایش دارم!

شما چی فکر می کنید؟!آرزوی پنهان قلبی؟!!!؟؟!!! نیاز به مطرح و ثابت شدن؟!؟؟!!! لذت تماشای قدرتهای پنهان یک زن؟همان قدرتهایی که مردها در تمام طول تاریخ از ترس بروز آن به سرکوب زنان و پایین آوردنشان در حد جنس دوم کردند؟قدرت زن بودن که آن قدر فراموش شده است که نمی دانیم درست چه قدرتیست!قدرتی حبس شده کنج آشپزخانه ی تاریخ!

هر دلیلی که داشته باشه...تماشای این فیلمها جالب و جذابه!حتی و اصلا مخصوصا برای آقایون! اون وقت باز فکر می کنید چرا؟!

پی نوشت: این قضیه رو تو یه فضای خنده و شوخی داشتم برای علی می گفتم که گفت: پس یادم باشه از این به بعد فیلمهایی بگیرم برات که کلا هنرپیشه مرد نداشته باشه!.گفتم: نه بابا لازمن! پس صحنه های س ک س ی که زنه میخواد ترتیب روح و روان مرده رو بده و به روش خودش یارو رو بکشه چی میشه؟!قطعا لازمه!!

 

 

شانتال
23:40، جمعه بیستم اردیبهشت 1387
دانه های گم شده

۱- خيابان به خاطر اتفاقي مثل من و تو بند نمي آيد! ... یک همذات پنداری دیگر با نیمه ی له شده ی شیرازی عزیز من!

۲- گردنبندی از سنگهای ریز و درشت فیروزه داشتم که سنگهایش همه در اندازه با هم تفاوت داشتند. بعضی ها زیادی درشت و بعضی دیگر زیادی ریز...ترتیب چیدمان منظمی هم نداشتند...انگاری تکه های درشت فیروزه رو با چکش تکه تکه کرده و به نخ کشیده باشی...آنقدر بلند بود که پنج دور، دور دستانم می پیچیدم یا حداقل یک دور بلند ، دور گردنم...آن روز که نخ گردنبند پر سنگم پاره شد یک لحظه انگار بند دلم پاره شد...سنگهای ریز و درشت یکی دوتا با سرعت کف اتاق پخش شدند و نگاه من را با خود به گوشه های اتاق،زیر تخت و  میز کشاندند...به گمانم تمام سنگها را پیدا کردم...همانطور نا منظم به نخ کشیدم...اما هنوز دو سر بند پاره است و گردنبند بلا استفاده.نخ آن با من سر سازش ندارد! دست چپم چند روزیست هوای دستبند خاطره انگیزش را کرده...دست راستم دلداریش می دهد که ساعت را جای آن تحمل کن!

۳-دوست دارید برای فرزندتون یه تولد خاطره انگیز و منحصر به فرد بگیرید؟! یه تولد پر از رقص و شادی و بازی هایی مثل بولینگ،قطار تفریحی ،اتاق پر از توپ و ...؟ امکانش هست! مجموعه ی سرزمین عجایب واقع در ساختمان تیراژه با مایه تیله ی حداقل دو و نیم میلیون تومان امکان گرفتن چنین جشن تولدی رو برای فرزند شما فراهم می کند و درواقع شما با اجاره ی دو تا چند ساعت از وقت سرزمین عجایب یک تولد خاطره انگیز برای فرزندتان می گیرید...!! لطفا اگه چیزی ته جیبتون موند هم یه سر به روانشناس بزنید تا بفهمید علت این ول خرجی احمقانه چی میتونه باشه؟!و البته پولتون رو کم کم ذخیره کنید که اگه پس فردا بچه ازتون جت یا کشتی تفریحی خواست شرمنده و خجل نشید!

۴- چشم و دلت که سیر باشه دیگه یه کاری نمی کنی که مردم پشت سرت تو رو با صفت ندید بدید بشناسن! مناعت طبع هم خوب چیزیه!در ضمن یه ذره ذوق زدگی و تعجبت رو  پنهان کن!کمی...فقط کمی خودت رو  بی اعتنا نشون بده!..ای بابا!یکم با شخصیت جلوه کن! (مخاطب داشت!)

۵- کاش یک روزی بین این روزها پیدا شود که با هم ،فقط خودمان ..من و تو... توی آن کوچه باغ منتهی به قبرستان قدیمی قدم بزنیم...کاش زندگی این همه با سرعت ما را با خود نمی برد...کاش کمی وقت پیدا کنیم

 

 

شانتال
1:47، جمعه بیستم اردیبهشت 1387
جلف

 

اصلا نمی خوام بهش فکر کنم! 

 سرای برنج فروش ها رو به روی پله های نوروز خان...من با یه مانتوی کوتاه اما نه تنگ و یه شلوار دمپا پاکتی و یه روسری فسقلی سیاه و سفید با اون عینک آفتابی پت و پهن همراه با دایی کوچیکه و زن دایی جان کوچیکه ... به اشاره ی دایی جان کوچیکه عینکمو بر می دارم و روسریمو میکشم جلو و وضع خنده داری پیش میاد!درسته جلوی سرم پوشیده شده اما دمب اسبی موهام کاملا زده بیرون!

وارد حجره ی حاج اقا می شیم و مدتها...قرنها...سالها...نه فقط یک ساعت! منتظر تموم شدن کار دایی جان کوچیکه میشیم تا بعد بریم برای خرید لوازم آرایشی بهداشتی عروس خانوم!...من نقش بدل خواهر شوهر یا بزرگتر این دو  نفرو قراره بازی کنم!

به زن دایی جان اشاره می کنم که جاتو با من عوض کن تا من پشت به پنجره باشم...هر کی از جلوی حجره ی بابا بزرگ رد می شه یه نگاهی به ما می ندازه! خودمون هم می دونیم وجود دو زن توی این سرا چقدر عجیبه!...چرا بهم نگفتن تا حداقل یه مانتوی بلندتر می پوشیدم!

وقتی از سرا می زنیم بیرون همه ی پیرمردها ما رو با نگاهشون بدرقه می کنند...کدومشون عروست بود کدومشون نوه ات؟!

برای اولین بار در زندگیم احساس جلفی بهم دست داد...با اینکه تنها آرایش روی صورتم رژی کم رنگ بود...

شانتال
17:34، چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
توانستن!

عاقبت تو را دیدم

و به این انتظار طولانی پایان دادم

من،خود من...

آنچنان توانا و قادر

همچون خدایی که دیگران می پرستند،

تو را یافتم...تو را ساختم.

تو را از بین هزاران هزار یافتم

من خدای زندگی خود شدم.

دستانم پلی می زند به دستان تو

و در آغوش می گیرد این همه خوشحالی را.

من می توانم

بی هیچ قافیه و وزنی

شعر خوشبختی بسرایم...

و بی اعتنا باشم به نقد منتقدان

و دلخوش باشم به خوشحالی تو

از شنیدن این کلام...

 

 

شانتال
22:8، سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
عشق است!

طاقت و صبر و قرارم

دلم و یار و دیارم

همه چی رفته زد دستم

من زدم به سیم آخر

اگه تا صبح قیامت

بزنی بازم می رقصم

---------

۱-یکی بیاد به من بگه چرا از صبح کلید کردم روی این؟!!!یعنی زدم به سیم آخر؟!جدی جدی خل شدم؟بعد چرا هی دارم با این ترانه می رقصم؟! نوستالوژی داره برام؟!!نه بابا! چیزیو از دست دادم؟...نه!یعنی آره!ای بابا!نه دیگه...(اینها گفتگوهای ذهنی یک آدم مشتاق یک روز پر از شادی و رقص بود!)

۲- دیشب هم تا صبح بیدار نشستم و رفتم اینجا گل گلدون گوش دادم.

۳- دچار یک حس بی اعتنایی فجیح شدم که مشخصه کاملا مقطعیه!...انگار روحم نیاز به بی تفاوتی داره...برای ترمیم..برای بازگشت...

شانتال
20:4، دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
کامیون یعنی من تنهایی را دوست دارم!

یه دختریو می شناسم که توی مراسم خواستگاری میگه وقتی بچه بودم دوست داشتم راننده کامیون بشم!...یا در جواب سوال ((شما در چه زمینه ای مینویسید)) میگه: ژانر اجتماعی...بیشتر زنان مطلقه و آزار دیده!چون به نظرم جامعه نیاز به آگاهی داره!...یه دختر هست که که از بازی کردن با کلمات خیلی خوشش میاد!و راستش هیچی رو جدی نمی گیره...چون اگه بخواد جدی بگیره فقط باید بشینه غصه بخوره!...اون دختری که من می شناسم زده فاز بی خیالی! عالمی داره دیوانگی....

شانتال
23:25، یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
روزی پر از تماشا!

اجتناب ناپذیره! وقتی هیچ کاری توی این دنیا نداشته باشی بکنی و سرت پر از فکرهای احمقانه باشی و جلو روت یه کیسه پر از دی وی دی...یه عالمه!... داشتم میگفتم اجتناب ناپذیره...واقعا هم همینطوره.در چنین شرایطی که می دونی اگه روزی ۱۰ تا فیلم هم ببینی باز تا اخر ماه میتونی هر روز بشینی ده تا فیلم دیگه ببینی...پس نمیشه یهو ذوق نکرد و با سر شیرجه نزد تو فیلمها!

 

بهترین فیلم خارجی زبان اسکار ۲۰۰۸ Fälscher, Die : داستان ماهرترین جاعل اسناد و پول که در دوران جنگ جهانی دوم به جرم یهودی و جاعل! بودن دستگیر میشه و  تا پایان جنگ پوند و دلار برای نازی ها چاپ میکرده

Senso '45 : به علت داشتن صحنه های غیر اخلاقی بی مورد! (توضیحش میشه اینکه برای نشون دادن بعضی از مفاهیم س ک س در سینما لزوم داره اما گاهی در حد مستهجن بودن پیش میره و مشخصا کارکرد هنری خودش رو از دست میده و بی مورد میشه...شاید روزی مبحث کارکرد س ک س در سینما رو توضح بدم) داستان خوب فیلم در حد احمقانه ای لوث شده...ولی داستان خوبی بود.همسر یکی از سران فاشیست با نازی خوش قیافه و مکش مرگمایی(در ضمن خائن به حزب نازی) رابطه ی عاشقانه بر قرار می کنه و در نهایت متوجه ی سو استفاده ی معشوق شده و به طرز بی رحمانه ای انتقام میگیره...(از اون فیلمهاست که نشون میده یه زن عاشق وقتی دلش بشکنه تا چه حد میتونه خطر ناک بشه!)

Feast of Love : داستان آدمهایی که هر کدام به شیوه ی خود عاشق می شوند ، خیانت میکنند و خیانت میبینند تا در نهایت راه درست را پیدا کنند!مورگان فریمنش باحال بود!!

 Niñas Mal : یه فیلم کاملا تین ایجری با مفاهیم اخلاقی! دختر یک سناتور مکزیکی از نظر آداب اجتماعی با موقعیت پدرش در تضاد کامله و بدین منظور به کلاس آداب معاشرت بانوان جوان فرستاده میشه! خوبی این فیلم اینه که در نهایت هپیلی اور افتر خیلی لوسی نداره! خوب تموم میشه اما نه دختره تغییری میکنه و نه پدره در انتخابات برنده میشه!

27 Dresses : محصول ۲۰۰۸...کاملا خستگی در کن! دختری که ساقدوش بیست و هفت عروس بوده تا اینکه خودش عروس میشه! عشق حقیقی!لحظه ی پیوند خوردن...! کاملا مناسب خانمهایی که مثل من حس میکنند ترشیدند سرشار از امیدواری!!!!!!

When Nietzsche Wept : لو سالومه زنی که نیچه عاشقش شد از دکتر ژوزف بروئر درخواست میکند تا مانع ناامیدی و خودکشی نیچه شود...دکتر بروئه که خود سخت درگیر توهمات فکری است در راه کمک به نیچه و هم فکری با دوست روانشناس جوان خود یعنی زیگموند فروید به شیوه ی درمانی خاصی میرسد که بنابر آن بعد ها شیوه ی گفتگوی مداوم با بیمار تا مرحله ی شفا پایه گذاری میشود...

Prime : زن ۳۷ ساله ای بعد از طلاق و ناکامی از یک ازدواج بد، عاشق پسر ۲۳ ساله ای میشود و این عشق دو طرفه را با روانشناس خود در میان می گذارد.خانم رواشناس او را به این رابطه تشویق می کند چون هر قلبی نیاز به دلیل برای تپیدن دارد...خیلی زود مشخص میشود که مادر این پسر ۲۳ ساله کسی نیست جز خانم رواشناس!...او که بیمارش را به این رابطه تشویق میکرده وقتی میفهمد پسرش با زنی بسیار بزرگتر و غیر یهودی دوست شده به شدت جبهه میگیرد...پایان واقع گرایانه با یه عالمه تالاپ تولوپ قلبی رومانتیک!

 

مهمترین دلیل این معرفی: اگه من اینجا فیلمی رو معرفی میکنم برای اینه که دوست دارم دوستانم رو با لحظاتم شریک کنم و احیانا اگر قصد خرید فیلم و لذت بردن از لحظاتشون رو داشتند یاد من بیفتند و یکی از فیلمهای پیشنهادی من رو ابتیاع کنند...معرفی کردم تا بعدتر سوتفاهمات این چنینی  نداشته باشم!!!

 

 

شانتال
0:58، یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
گاه نامه!

گاهی که فکر می کنم نوشتن بعضی از دلشوره ها آرومم میکنه،میبینم که نتیجه ی کاملا معکوس داره! عادت کردم به زبان استعاره!...نه زبان رمز...یه جورایی به یه زبونی بنویسم که فقط خودم ازش سر در بیارم.حتی اینجا هم خودمو لابه لای کلمات مخفی می کنم و تازه به خودم کلی افتخار می کنم که یه جایی هست که اون جا نهایت صداقت رو دارم به خرج میدم...اما بعد وقتی علی بهم میگه من وقتی وبلاگتو می خونم بدتر گیج می شم که مثلا فلان موضوع چی بود و مربوط به چه داستانی بود و این گیجی اذیتم می کنه یا مثلا یه دوستی که همیشه به طرز طلبکارانه ای توقع دارم درکم کنه اما یه کامنت عجیب و کاملا در جهت مخالف اون حرفهای من میزنه، می فهمم راه رو خطا رفتم.

شاید باید اول از همه مشخص کنم من واقعا برای چی هر شب وبلاگمو آپ میکنم!نکنه می خوام خودمو مرموز تر از اون چیزی که هستم به علی یا هر کسی که خارج از این شهر شیشه ای می شناسه نشون بدم!یه جور خودنمایی؟! یا نه...فقط حرفهایی هست که بعضی وقتهایی نوشتنشون راحت تر از گفتنشونه! مثلا بعضی از حریم ها مانع از بلند بلند گفتنشون میشه اما درشت درشت نوشتنشون سخت نیست!...فکر کنم بهتره که دلیلش رو اصلا مشخص نکنم!چون نه تنها ممکنه کار به جاهای باریک بکشه که امکانش هست سخت من رو از خودم بترسونه!!!

پی نوشت: سردرگمم کردی...با اینکه این همه با هم خوب حرف زدیم و مثبت بودیم و خندیدیم اما بیشتر سردرگم شدم...کاش زودتر این دوشنبه ی منحوس بیاید و برود...کاش زودتر زندگی روال عادی خود را باز یابد...مغز من کشش ماجراهای این چنینی را ندارد!!!!هیچ حوصله ی هیجانات کاذب را ندارم.تازه دیگه حتی دلمم یه مسافرت دور ِ دور یا فرار از این شهر جهنمی رو نمی خواد!فقط یه روز معمولی میخوام بی هیچ فکر فردا...

شانتال
0:33، شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
عادت می کنیم

یکی از دوستان ما که از دانشجویان یکی از دانشگاه های قم است، این عکس را برای ما تحفه آورده! انصافا چیزی نمیتونم بگم!فکر کنید شما یه آخر هفته با خانواده تشریف می برید پارک و پارک رو براتون زنونه مردونه کردند! دقیقا عین همون چیزی که رییس جمهورکمون سال قبل ما رو تهدید به آن کرد!و مثلا اگه شما به طور مجردی برید پارک..استغفرالله!این حرفها چیه من می زنم!خانوادگی رفتنش هم کلی حرف و حدیث داره!

برای بهتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید!دست بر قضا من چندین دوست در این شهر دارم...دوستهایی که بعضی از آنها هیچ ربطی به این بافت فرهنگی ندارند...داشتم فکر میکردم زندگی کردن در چنین شرایطی وقتی این همه از آن فاصله داری چقدر باید سخت باشد ...

و آدمها همیشه عادت می کنند

شانتال
14:35، جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
یک معامله ی آبرومند

خیلی از این پست این وبلاگ خوشم اومد!اصلا حرف دلم بود!!!!

 فک کن، واست خواستگار پیدا میکنن، بعد در جواب تعجب و هرهر خنده ی تو میگن واااااا پسر به این خوبی! و تازه ناراحتم میشن که قبول نکردی، خب حتمن انتظار دارن قبول کنی دیگه، ظاهرن طبیعیش اینه دیگه...

آخه این چه رسم مزخرفی که برای ازدواج بین ایرانی ها جاریه؟! یکی معرفی بعد پسره میره برای دیدن و پسندیدن...عین معامله است!

 

چندین ساعت بعد از تحریر: به این لینک مراجعه کنید...تا حدی به حرفهای این پست مرتبطه!معامله است دیگر...گیرم که بخواهی زرنگ باشی!از فرط زرنگی کلاهی بر سرت رود به چه گشادی!

شانتال
1:29، جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
شبی که فیدل کاسترو شدم!

در احوالات خودمان نشسته بودیم و از سکوت خانه لذت می بردیم که برادرمان از در وارد شدندی و در باب کیفور کردن خواهر جانشان و برای رفع ندید بدیدیمان! یک عدد سیگار برگ از کیف مبارک در آوردندی و همی گفت: بیا سیگار برگ بکش!

ما هم عینهو خر سلیمان(خر داشت؟هدد داشت؟) کیفور گشتیم و بسان این فیلمهای بلاد کفر با دندان(همون خر داشت جناب سلیمان که ما بسان خرشیم!) سر سیگار را کندیم و با فندکی سیگار را گیراندیم و هی ادای فیلمها رو در میاوردیم و دود از خودمان در فشانی میکردیم که در جا دیدیم نه تنها فضای اطرافمان را دود گرفته که سرمان هم عین چی! گیج میرود و سر جمع شبیه این خودروهای دیزلی گشته ایم!

رو کردیم به برادر جان و گفتیم: حس می کنم خوش رکاب شدم!.برادرمان هم گفت: سالار بیا و بشو خوش غیرت!

پیدا کنید ربط سیگار برگ و خوش رکاب و توبه ی ما را از غلطی به نام سیگار برگ!

شانتال
2:7، پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
بدون دخترش هرگز!
ثبت این مطلب بیشتر جنبه ی ثبت حافظه داره...دوست دارم بعد تر که فیلم بدون دختر هرگز رو دیدم دوباره نظرات جدیدم رو با این نظریات اولیه مقایسه کنم...( بعد از مدتها تونستم خودمو راضی کنم تا این فیلمو ببینم!)

 


ادامه‌ي نوشته
شانتال
14:49، چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
:(

واقعا نمی دونم چرا این اشک من سر راه افتاده!فکر کنم تاحالا یه بیست باری هم اینو نوشتم!

خوشحال میشم ،گریه می کنم! ناراحت میشم...خوب طبیعتا گریه می کنم! عصبانی میشم،گریه می کنم! هیجان زده میشم،گریه می کنم...اصلا همش دارم گریه می کنم!حالا هی سهراب سپهری یا نمیدونم یه شاعر دیگه بیاد بگه اشک آینه زلال پاکی هاست و این حرفها!خداییش خیلی کارم زشته!یعنی چی که نمیتونم با این سن و سالم خودمو جلوی بقیه کنترل کنم؟!

حالا از خوشحالی گریه کردن خیلی هم بد نیست!فوقش میگن ببین چه ذوقی کرده،ولی امان از اون روزی که لحظه ای که کم میارم یا نارحت میشم،میشینم به اشک ریزون!بار اول طرفم دلش از گریه من میگیره و حتی پا به پای من گریه میکنه!بار دوم از مواضع خودش کوتاه میاد به خاطر اینکه اشکمو نمیتونه ببینه! بار سوم هی نازمو میکشه که گریه نکنم!بار چهارم...خسته میشه میگه:چقدر تو گریه(گاهی هم واژه ی زر زر) میکنی!بذار حرفمو بزنم!

از من به شما نصیحت نذارید کسی زیاد گریه کردنتونو ببینه وگرنه قدر و قیمت اشکتون همچین توی بازار بورس دل طرف میاد پایین که نگو! به هرحال اونها هم حق دارند،صبر و تحمل آدمها هم حدی داره مضاف بر اینکه واقعا وقتی گریه از روی ناراحتی باشه برای دیگران اعصاب خرد کن میشه...

منم که جدیدا همش دارم سعی و تلاش می کنم آدم بهتری باشم! و کمتر سگ بشم و کمتر پاچه بگیرم و کمتر اعصاب خرد کن باشم و زیادتر از همیشه دوست داشتنی باشم!!(قابل توجه فرناز!اعتماد به نفسو داشتی؟!)

شانتال
18:52، سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
آدمی تنهای تنها می شود

یه وقتهایی فکر می کنم تخیل بشریت از اینکه همه چیز مطابق پیش بینی ها انجام نشده در رنج و عذابه!یه زمانی بود که میگفتند سال ۲۰۰۰ که بیاد دیگه دنیای علم آنچنان غنی و لبریز میشه و که این دانش به مرز آسیب می رسه و به جای فایده، دنیای انسانها رو به ...فنا میده!یا مثلا سال ۲۰۰۰ که بیاد دوره ی آخرالزمان شروع میشه و ...اما هیچ کدوم از این اتفاقات نیفتاد!درواقع برای هیچ انسان معمولی ای که نه قدرتی داره نه ثروتی آنچنانی هیچ اتفاق خوب یاد بد نیفتاد!ما همانی هستیم که سال ۱۹۹۹ بودیم...با نابودی برج های دوقلو هم امریکا نترکید!فقط افغانها اسارات بعد از طالبان را با اسارتی دیگر عوض کردند...حالا چرا فکر می کنم بشریت از اینکه هیچ حادثه ای رخ نداده در عذابه؟!...معمولا سینمای امریکا نه فقط محصولی سرگرم کننده برای امریکایی ها که نماینده ی ذائقه ی عمومی بخش زیادی از مردم دنیاست.عمده ی فیلمهایی ساخته در سال نشان دهنده ی خط  فکری افرادیست که با توجه به مسائل روان شناختی و جامعه شناسی به کنه امیال و آرزوهای افراد دست پیدا می کنند و فیلمنامه هایی مینویسند که در نهایت مخاطب را راضی به دادن پول خرید بلیط فیلم و دی وی دی کنه!چون اساسا سینمای امریکا یک سینمای هنری نیست...بخش عظیمی از آن تجاریست.

از سالها پیش تولیدات زیادی را میتوان مثال زد که در رابطه با نابودی کره زمین،زنده ماندن یک نفر...حمله ی زامبی ها و کلا آغاز نابودی تمدن هزاران ساله ی بشری به دست خود بشر،است.ترسی دیرینه از شیوع بیماری واگیر دار که نوع بشر را به نابودی بکشاند و آنها که زنده مانده اند ناچار به کشتار عزیزانشان گردند.ذر زمینه ی ادبیات هم البته مثالهای قابل توجهی هست که به نظر من رمان  اوریکس و کریک نوشته مارگارت اتوود یکی از مثالهای خوبه.

واقعا آدمها برای سرگرم شدن چه نیازی به دیدن فیلمهایی دارند که نابودی تمدن بشری رو نشون میده؟نکنه حوصلشون از این زندگی روتین هزارساله  سررفته؟!از اینکه به دنیا بیان،بزرگ شن،ازدواج کنن،بچه دار شن و بمیرن...شاید دوست داشته باشند که همه چیز نابود شه تا آدم دوباره همراه حوا از بهشت هبوط کنه و این بار به فرزندانش یاد بده اشتباهات قبلی رو نکنند؟یا شاید هم فکر میکنه این بار ممکنه حتی آدم هم بهشت رانده نشه و زندگی بی هیچ دردی در بهشت آغاز بشه!

در سال ۲۰۰۷ صنعت هالیوود دو فیلم جالب با این مضمون تولید کرده:

۱-من افسانه ام  در  سالهای اولیه ی ۲۰۰۰ زمانی که انسان قادر به مهار تمام بیماریها و مخصوصا انواع سرطان میشه،ناگهان بی هیچ پیش زمینه ای سراسر کره ی زمین را بیماری عجیبی فرا میگیره که از انسانها زامبیانی ترسناک میسازه که از نور گریزانند و از آدمهای آدمهای سالم تغذیه میکنند! تنها یک نفر در نیویورک زنده میمونه که امکان داره تنها بازمانده ی نسل بشریت باشه در حالیکه سخت مشغول پیدا کردن راهی برای مهار این بیمارانه...

2- بیست و هشت هفته بعد بیماری آدم زامبی کن!(این بار شب و روز هم حالیشون نیست!) سرتاسر بریتانیا را فرا میگیرد و چندین ماه پاکسازی به دست ارتش امریکا صورت میگیرد که ۲۸ هفته بعد از پاکسازی به بازماندگانی که در معرض خطر نبودند اجازه ی بازگشت داده میشود تا انگلستان را از نو بسازند...خیلی زود چند بیمار بازمانده پیدا میشوند و ...هدف نجات دادن خواهر و برادری است که نسبت به این بیماری مصونند(برای آزمایشات!)

قطعا از این دست فیلمها در سال اخیر کم نبوده اما چرا؟...چرا؟چرا آدمها انقدر می ترسند که یه روزی واقعا چنین اتفاقاتی بیفته؟و چرا توی این فیلمها باید نهایت خشونت رو ببینیم: پدر زامبی شده به پسر کوچولوش حمله میکنه و دختر بزرگتر پدر رو میکشه!...این خودش به تنهایی ترسناک ترین فکر ممکنه!نیازی به زامبی شدن نیست!دوست دارم اون جمله ی مسخره ی کلیشه ای شده ی نخ نما رو بگم: به کجا خواهیم رسید؟!!!

فک کن!

شانتال
1:27، سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

اینم یه عکس مادر زن پسند برای مهربانو جانم

در مثبت ترین حالت ممکنه!با لبخندی ملیح...

پی نوشت: به علت شکایت برخی از دوستان قالب را عوض کرده و همین قالب ساده بلاگفا را انتخاب میکنیم که...نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!!!

شانتال
17:12، دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
روزهای 16 سالگی
خانم سفید برفی اگر برود(که خواهد رفت) دل من برای دیدنش سخت تنگ می شود...۹ سال پیش که ما دو دختر دبیرستانی متفاوت بودیم( چون تنها دخترهای مدرسه بودیم که بویی از بوی فرند داشتن نبرده بودند و موقع بیرون آمدن از مدرسه خط چشم و رژ در بساط نداشتیم!) یه روز ۵ شنبه بود که زنگ آخر عربی داشتیم و خانم غلامی هی حرف میزد و ما هی چرت می زدیم که ناظممان در کلاس رو زد و وارد شد: خانم غلامی اجازه میدید رحیمی(یعنی بنده) یه نیم ساعت زودتر بره،پدرش اومده دنبالش!من خودم مقدار بسیار زیاد متعجب شدم... خانم سفید برفی منو با تعجب نگاه کرد...سابقه نداشت ناظممون از این بذل و بخشش ها کنه!.دبیرمان البته گفت: خیر!.ناظم جان یک لبخند بسیار ملیحی به ما زد که ما یقین کردیم به خاطر نجابت بیش از حد ما (به خاطر ناخن بلند نکردن لاک نزدن ابرو برنداشتن و ...!) ما رو میخواد برای پسرش خواستگاری کنه و الان جای بابا حتما شازده پسرش منتظره!!!! توهم دخترونه رو داشته باشید فقط!

خلاصه زنگ خورد و من و خانم سفید برفی از مدرسه زدیم بیرون که دیدیم در کمال تعجب پدر و عمو کوچیکه وایسادن دم در مدرسه و بابا تا ما رو دیدی به خانم سفید برفی گفت: زمزم خانم می دونی الهام داداش دار شده؟!.دوزاری افتاد!پس نی نی جان ما امروز متولد شده!خانم سفید برفی با خوشحالی تبریک گفت و ما بسان فیلمهای هندی وسط خیابان حیا را قورت دادیم و جیغ زدیم:نه!!!!!مگه دختر نبود؟!چرا دختر نیست؟! چرا پسره!.و عمو و بابا و زمزم به ما هی خندیدند!هی خندیدند!و حال ما بسیار گرفته بود...نه مادرمان خواهر داشت و نه خودمان خواهر دار شدیم..و بدین سان نسل خاله در خانواده ی ما ور افتاد و در عوض ما فندقی دار شدیم! و یک ساعت بعد از آن ماجرا همین که بچه را دیدیم اندازه یک دنیا عاجقش شدیم و کلا یادمان رفت چقدر دلمان یک عدد دختر میخواست که هی براش لباسهای عروسکی بخریم و ناخنهایش را لاک بزنیم و ...

امروز همان روز است!تولد علی فندقیمان است...و خانم سفید برفی هم به زودی از ایران و از پیش ما میرود و دل تنهایی ما تا ابد میگیرد...

شانتال
19:13، شنبه هفتم اردیبهشت 1387
تریلوژی غرغرانه!
۱- تا اطلاع ثانوی هر کی ما را دوست دارد ما را یک عدد انسان الاف بی کار و بی عار بیش نمی داند!و آن قدر به ما گفته شده که این امر حتی به خود ما هم مشتبه شده!هی روزگار...یه کاری میکنند که عین دخترهای صفحات زرد بر سر دوراهی احساس بدبختی و اضافی بودن بکنیم!بعد که یک روز ما رفتیم گم شدیم و دلتان برایمان تنگ شد حالیتان می شود که شانتالتان چقدر در زندگیتان کم است...خیلی هم زندگیمان پر از دلخوشیست و خیلی هم حالمان خوب است و همش تمارض می کردیم که یکی بیاید نازمان را بکشد!

۲-هر بار وقتی حس می کنیم حرفمان درست درک نمی شه عین سگ هار پاچه طرفمونو میگیریم! انگار همه وظیفشونه ما رو درک کنند!تنها کسی گه توسط ما پاچه اش گرفته نمی شود کسی نیست جز علی!هزار الله اکبر انقدر جذبه از خودش در میکنه که ما اصلا جرات پاچه گیری نداریم!تازه او همش به ما می گوید که بدجوری پاچه اش را می گیریم و ما همش میگوییم ما آنطور که بلا نسبت عین سگ به بقیه می پریم عمرا به تو نمیپریم و او قبول نمی کند و ما هی اصرار میکنیم...در راستای این شماره باید نوشت: هاپ هاپ واق واق!

۳-دل تنهاییمان که می گیرد حس می کنیم بدبخت ترین آدم روی زمینیم!جنبه ی ناراحتی دیدن نداریم دیگر!اثرات لای پر قوی احساس بزرگ شدن است!خدایا...می شود که یه روزی بیاید که واقعا بزرگ شویم؟!

شانتال
1:58، شنبه هفتم اردیبهشت 1387
چاره

چاره ای نیست...باید دل خوش باشیم به دلخوشی های کوچک زندگی
چاره ای نیست...دل خوش میکنم به فردا که تو خواهی آمد و مرا خواهی برد
چاره ای نیست...می پذیرم هر بار که دلم از دلشوره می لرزد
باید دل خوشی های کوچک را  یاد آورم

شانتال
1:26، پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
زند مرغ دل بال و پر

نمی تونستم...باور کن نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. حالم هیچ خوب نبود.درد اون جراحی لعنتی تمام سرمو پر کرده بود.نشستم پای دستگاه همینجوری یکی از فیلمها رو گذاشتم...بهش گفتم خوب می شم،موسیقی همیشه حالمو خوب میکنه.برام مثل شوق پرتاب شدن به بهشته!.فردی هایمور رو می شناسین؟همونی که توی چارلی و کارخانه ی شکلات بازی کرده بود، یا یک سال خوب و یا در جستجوی نورلند...این بچه،انقدر زیبا بازی می کنه...به قدری جذاب در نقشش فرو میره ، که اصلا نفهمیدم چی شد فیلم تموم شد...و چقدر زیبا بود تمام لحظاتی که سرشار از موسیقی بود و دیالوگهایی مثل این: (( موسیقی در تمام اطراف ما جاریه،کافیه بهش گوش بدیم)) . برای اولین بار از صدای آلودگی های صوتی خوشم اومد! هارمونی زیبایی دارند اگر با دقت گوش کنیم!... فیلم آگوست راش به نظر من یکی از بهترین فیلمهای سال ۲۰۰۷ هست.شاید فیلم به نظر خیلی ها هیچ نقطه قوت و برتری نسبت به باقی تولیدات این سال هالیوود نداشته باشه، اما اگه فقط یه ذره،اندازه ی یه ذره! شنیدن نوای موسیقی ، که بی نیاز از کلام و تصویر دل رو می لرزونه و اشک رو به چشم جاری میکنه، شادتون می کنه و حتی یک ثانیه از زندگیتون رو معنی می کنه...پس شما هم با من موافق خواهید بود که این فیلم بسیار زیبا و گیرائه...

پی نوشت: واقعا هیچ دردی حس نمی کنم...یه چیزی توی ذهنم گفت مال این ژلوفن هاییه که داری تند تند میخوری!بهش گفتم :my heart will be blessed wiht the sound of music

شانتال
0:22، چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
سارکوزی زیقی!

چند وقت پیش بود که تلویزیون تظاهرات مردم فرانسه رو بر ضد سیاستهای سارکوزی نشون میداد؛ اون روز ظهر توی آشپزخونه بودم پیاز خرد میکردم و داشتم اخبار رو از همون جا گوش میکردم که صدای سر و صدا اومد و به مامان که توی اتاق بود گفتم اینها چی گفتند توی تظاهراتشون؟شبیه تظاهراتهای ما بود؟! نگفتن مرگ بر آمریکایی اسرائیلی جایی؟.مامان گفت: نه من خیلی با دقت گوش کردم گفتند: ژیقاژیقو ژیقاقی،ژولوژیقا ساکوزیق!.میگم یعنی دارن به سارکوزی میگن زیقی؟!.مامان میگه: زیقی یعنی چی؟!!


من واقعا به چنین مادر با دقتی افتخار میکنم که از بین اون داد و بیداد ها تونسته یه همچین عبارتی رو تفکیک کنه! جدیدا هم هر وقت یه فیلمی به زبان فرانسه می ذاریم ببینیم میگه آخ جون ژیقا ژوقو!اومدم!
خداییش خیلی این زبان و گویش فرانسوی باحاله!عین ترنم موسیقیه!

پی نوشت: احساس کوزت بودن بهم دست داد!من می شینم پیاز خرد می کنم خانم تناردیه میشینه تی وی می بینه! بس که من و مامان با هم نداریم!!!!!!

-----

تصویر گوگل به مناسبت روز جهانی زمین:

Earth Day

 

شانتال
16:31، سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
اگه این راست باشه که تو زندگیت هر بدی ای که در حق کسی کرده باشی،حتما تاوانش رو پس می دی...اگه این راست باشه...پس من حتما در روزهای دور کار خیلی بدی کردم که امروز در حال پس دادن تاوانم...حتما یه روزی یه کار خیلی بدی کردم!حتما...شایدم هیچ کار بدی نکرده باشم و اینها همه نتیجه ی خریتهای خودم باشه!

امضا یک خر بارکش

پی نوشت: این نوشته برای من کاملا ما به ازای بیرون دارد اما عجالتا همچنان صورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم تا دگران به خوشبختی ما غبطه بخورند!

شانتال
3:17، سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
با من بی رحم نشو...

یه چیز خاص توی چهره ی این خانومه...فکر کنم اون چیز خاص نداشتن دهانه!یعنی یه خانوم بدون دهان میشه؟!یعنی خانومی توی این دنیا پیدا می شه که نخواد حرف بزنه؟!...مگه نمی دونید؟!خانمها همه ی درونشون رو با حرف زدن به شما آقایون نشون میدند...اونها نیاز به حرف زدن دارند!اونها از توضیح دادن خودشون برای شما لذت می برند...این لذت رو ازشون دریغ نکنید!بی رحم نباشید...

شانتال
22:56، یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
نوه کو ندارد نشان از مادر بزرگ!

آدمها وقتی یه قیافه ی معمولی داشته باشند از زشتی توی پیری نمی ترسند، از اینکه صورت و دستهاشون چروک بشه و پوستشون حسابی لک بیفته!یا حداقل من که این طوریم...اصلا بد قیافه شدن منو نمی ترسونه...قبل ترها توی کلاس های گریم اولین داوطلب گریمهای عجیب و سنگین که معمولا قیافه رو خیلی زشت و ناجور می کرد من بودم!همیشه دوست داشتم ببینم مرز بدقیافه شدن تا کجاست!...در واقع اون چیزی که منو از پیری می ترسونه بیماری هایی مثل آلزایمر یا ناتوانی و زمین گیریه...می ترسم از اینکه یه روزی بیاد که حافظه و شخصیتم رو از دست بدم، واقعا برام عذاب آوره تصور روزهایی که برای زندگی کردن محتاج کمک یکی بشم...خیلی دوست دارم مثل مادر جونم بمیرم.درست قبل از شدت گرفتن بیماری و زمین گیری...
با این حال...با این وجود ...من زندگی رو سخت دوست دارم و دلم میخواد تا زمانی که جا داره زنده بمونم و زندگی کنم!! مادر جونم هم خیلی زندگی کردن رو دوست داشت... با اینکه اون اواخر مریضیش شدت گرفته بود اما باز هم برای تمام روزهایی که پیش رو داشت برنامه می ریخت و سعی می کرد از روزهای باقی موندش لذت ببره... زندگی لذت بردن از ثانیه هاست...لبخند زدن به تمام خوشحالی های کوچک...

شانتال
21:24، یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

 

 جوان که باشی دریچه ی قلبت به روی عشق باز است...عشق در فضا جاریست و به دنبال یک دریچه ی باز است... جوان که باشی سر به روی شانه اش می گذاری و به صدای باد گوش می دهی و فکر می کنی که فردا هم این همه زیبا و فریبنده است...جوان که باشی چشمهایت را می بندی تا او برایت زمزمه کند و دلت برود...برود...برود...جوان که باشی به راحتی عاشق می شوی...عاشق می شوی... جوان بودن چه خوب است...چه خوب بود...چه خوب است...

ببستی چشم یعنی وقت خوابست       نه خوابست آن حریفان را جوابست
تو می دانی که ما چندان نپاییم          ولیکن چشم مستت را شتابست
جفا میکن جفایت جمله لطفست       خطا می کن خطای تو صوابست
تو چشم آتشین در خواب میکن           که ما را چشم و دل باری کبابست


شانتال