تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
15:20، چهارشنبه سی ام آبان 1386
«افرا» يا «روز مي گذرد»

مركز هنرهاي نمايشي اعلام كرد: گروه نمايشي "افرا" با آمادگي كامل از هفته آينده در تالار اصلي مجموعه تئاتر شهر مستقر خواهد شد و از 4 آذر ماه به روي صحنه خواهد رفت.

پی نوشت: نمایشنامه اش که حرف نداشت! فقط کاش این مژده شمسایی بازی نمیکرد..بالاخره هر هنرمندی یک ضعفی داره! و ضعف بیضایی هم استفاده از مژده شمسایی در تمام کارهاشه،اونم فقط چون زنشه...نمیدونم چرا از این خانم هنرپیشه هیچوقت خوشم نیومده،انگار داره با تمام وجود زور میزنه بشه سوسن تسلیمی!

شانتال
0:22، چهارشنبه سی ام آبان 1386
تشابهات دردناک زندگی دوشیزه ((الی لون))

کاش این هفته زودتر تموم شه...فقط تموم شه...زودتر تموم شه...فقط تموم شه...دلم یه هفته ی معمولی می خواد.البته دلم چیزهای زیادی میخواد،مثل یه سبد پر از خرمالو فقط واسه ی خود خودم! چرا توی خونه ی ما تمام خوراکی های مورد علاقه ی من باید مورد حمله ی همه قرار بگیره؟ نمیشد حالا فقط من خرمالو دوست داشتم؟ حکایت خرمالو در منزل ما درست مثل داستان سمنو ست!

فِک کن!!!

شانتال
0:41، سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
بوی تلخ اما خوش ِ فرانسه

 

فکر کنم برایت تعریف کرده بودم که زمانی عاشق بوی ادکلن تند مردانه مخلوط با بوی سیگار بودم. دوست داشتم چشمانم را ببندم و در تاریکی مطلق آن بو را ببلعم و غرق شوم در چیزی شبیه آرامش.گفته بودم که این سعات هرگز نصیبم نشد؟ نمیدانم چرا همیشه چیزی کم بود، یا ادکلن،یا سیگار و یا تاریکی مطلق و آرامش... از آن هوسهای احمقانه ای بود که هیچوقت جرات درخواستش را نداشتم: ((لطفا سیگار بکشید،میدانم سیگاری نیستید اما لطفا سیگار بکشید تا با بوی ادکلنتان مخلوط شود و اگر می شود آن چراغ را خاموش کنید و مقابل من بنشینید...)) خوب که فکر میکنم یادم می آید هیچ وقت آن قدر عاشق نبودم که در تاریکی مطلق از کسی آرامش بخواهم و هیچ کس هم پیدا نشد که آن را کادو پیچ و در کمال تشخص به من تقدیم کند!.دوست داشتن های من دم دستی بود، زود می آمد و می رفت...نه بوی ادکلنی مخلوط با سیگار و نه تاریکی مطلقی که سرشار از آرامش باشد، تنها شیفتگی لحظه ای بود و فرارهای دائمی.این ثابت میکند برای داشتن زندگی پرمشغله ی جوانی لازم نیست زیبا باشی! کمی شیطنت کافیست...

این روزهایم اما پر از آرامش است گیرم کادو پیچ شده نباشد!خوب که چی؟ بوی سیگار هم که فراوان!با آن ادکلنهای تند تند و آن تاریکی دنج گوشه ی کافی شاپ. چشم بستن هم که آسان است.تازه بوی قهوه هم مخلوط شده با تمام این هوسهای قدیمی....هوسهایی که بودنشان دیگر عادت است.

شانتال
17:6، دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
تقدیم به ((خ چ و ا)) عزیز ...با دوستی و محبت فراوان!

 

شانتال
1:11، شنبه بیست و ششم آبان 1386

سال پیش در چنین روزی، این پست را نوشتم...حالا دارم فکر میکنم خوش به حال کامی جانم،باز یکی هست بعد از سه سال یادش بیفته براش لباس نو بخره!(بگذریم از اینکه از اون زمان تاحالا هر دوماه یک بار ویندوز عوض میکنم بس که از این کار خوشم اومده!) خدا جون،چی می شد یکی میفهمید که منم لباس نو می خوام! نه که بخوام نا شکری کنما!نه... فقط دلم برای یه چیزهایی تنگ شده و از یه چیزهایی هم خسته شده.از این روزهای تکراری دلزده شده،دلش روزهای نو میخواد، روزهای نو هم نشد مهم نیست،تکرار همون روزهای خوب کافیه...این روزها من تبدیل شدم به یک مجسمه ی بلاهت و بی کاری!نه هدفی،نه انگیزه ای، نه حوصله ای! تنها چیزی که برام مونده طلبکاری از زمین و زمانه.اینم تازه تکراری شده!انقدر به جون همه غر زدم که امشب از من تقاضای رسمی شد برای یک هفته فروشگاه غرغرهامو تعطیل کنم!

پی نوشت: آخه چه پی نوشتی؟پی نوشتم کجا بود؟ شما از یک دختر ۲۴ ساله ی گیج که خودشم مونده اصلا واسه چی داره غر میزنه توقع چه پی نوشتی رو دارید؟!

پی نوشت۲: پی نوشت ۲؟ اوکی! غر نمیزنم!من یک خانم با شخصیتم!باور کن...

شانتال
2:19، جمعه بیست و پنجم آبان 1386
برشهای اشک آور

 

عاشق اون آمادگی اولیه ام...اول از همه آرایش چشمها رو پاک میکنم تا بعدتر شکل دیو هفت سر نشم با اون ریمل پخش شده!،حالا نوبت دستهاست،سه بار و هر بار به مدت سه دقیقه میشورمشون.عالی شد...وقتی احساس تمیزی کردم، 6 عدد پیاز گنده را بر میدارم و پوست میگیرم.پیازها رو آب میکشم و خشک میکنم و بعد با چاقو قررررچ از وسط نصف میکنم!همان اول بسم الله آنچنان اشکی میریزم که نگو!از پیاز دوم به بعد همه چیز طبیعی میشه و دیگه اشکی در کار نیست. 6 عدد پیاز(هر کدام به قاعده ی یک توپ هند بال شایدم بسکتبال!) را خرد کردم و عجیب آنکه این روزها آنقدر مهارت پیدا کرده ام که اندازه ی مربعهای خرد شده همه یکسان است...

دو عدد پیاز متوسط هم پوست میگیرم و خلالهای نازکی از آن می برم.

میرسم به بهترین قسمتش! قسمت پیش بند بستن!من عاشق این قسمتم!یک پیش بند سفید و ساده را دور کمرم میبندم و با حس (( سر آشپز یک رستوران عالی)) در تاوه ای روغن میریزم و پیازهای مربعی را در آن با حرارت کم سرخ میکنم...میتوانم برای ساعتها بنشینم و به آن مربعهای در حال جلز ولز کردن نگاه کنم و گهگداری همشان بزنم و طلایی رنگشان کنم...

پیازهای خلالی را در روغنی جداگانه تبدیل میکنم به چیپس پیاز...

اما اینها همه ی داستان نبود...وقتی آن همه سیر را خرد کردم و سیر داغ درست کردم و یا وقتی مشغول تزئین آش رشته ای بودم که سیر داغ و پیاز داغ و پیازهای تزئینی اش را خودم درست کردم، دائم در این فکر بودم صلوت بفرستم یا نفرستم؟خوب ربطی به اعتقاد نداره!واقعا هیچ ربطی به اعتقاد نداره ... حالا که این آش مال سالگرد فوت مادر جونمه و چون مادر جونم به صلوات و نماز و روزه سخت اعتقاد داشته...پس الهم صل علی محمد و آل محمد...

آش رشته با پیاز داغ و نعنا داغ و سیر داغ فراوون یعنی روزهای سرد زمستانی توی خونه باغ دماوند، زیر کرسی...شاپره هایی که دور لامپ مهتابی میچرخیدند و دستهایی که هفت خبیث بازی میکردند و بچه هایی که ما بودیم، سرشار از خنده های کودکانه... دلم هوایی شده،حتی نوستالوژی هم شده!

شانتال
23:43، سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
Once Upon a Time in My Heart

 

از وبلاگ آلوچه خانوم این موزیک (متعلق به بخشی از فیلم روزی روزگاری امریکا) رو کش رفتم و تا الان احتمالا بالغ بر ۵۰۰ بار گوش کردم و هی غرق یه حسی میشم که آدمهای با کمالات و چیز فهم بهش میگن نوستالوژی!

حالا نوستالوژی چی؟؟! کمی از هر چی!

شانتال
20:53، دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
لطفا اول اینجا رو ببینید...یه جوریم،بهش میگن هوایی شدن!
شانتال
21:2، شنبه نوزدهم آبان 1386
غرغرهای فیلسوفانه

۱- خیلی سعی میکنم متفاوت باشم،خیلی تلاش میکنم جالب باشم، واقعا خیلی سعی و تلاش میکنم اما جواب نمیده!نمیشه...در ۹۹درصد مواقع همین خریم که همیشه هستم...

۲- درسته که منم عین بیشتر آدمهای مثبت و خوب و دنیا دلم میخواد همه دوستم داشته باشن و ازم راضی باشن،اما اعتراف میکنم که هیچوقت واقعا سعی نکردم آدم راضی کننده ای باشم.با این حال همیشه دوست داشتم همه(حتی شما دوست عزیز!) دوستم داشته باشن و منو آدم مطبوعی بدونن اما نمیشه...در ۹۹درصد مواقع همین خریم که همیشه هستم...

۳- متفاوت و جالب بودن با راضی کننده و خوب بودن خیلی فرق داره و من هیچ کدوم نیستم.حداقل برای خودم نیستم.بیشتر وقتها فکر میکنم همه ی نزدیکانم حقمو خوردن...شما که غریبه نیستید!من آدم تو سری خوری نیستم اما خسته شدم از بس عین طلبکارا حقمو از این و اون گرفتم!بابا جون یه دفعه این حق من بدون زحمت بیاد بیفته توی دامنم!مگه چی میشه؟!

۴- کم بود جن و پری،یکی از دریچه پرید! ربطی داشت؟نمیدونم!فقط میدونم باز این ۵شنبه مهمون داریم!ای خدا...من میخوام خود کشی کنم،یکی یه بند کفش به من بده!

۵- هیچکدوم از غرغرهام فیلسوفانه نبود،فقط خواستم جو بدم!فِک کن!!!

شانتال
1:35، جمعه هجدهم آبان 1386
مراتب نه گانه ی پس از مهمانی

۱- من رکورد شستشوی ۵۰ لیوان و فنجان را در عرض ده دقیقه زدم! به افتخارم سوت و کف مرتب!

۲- همچنان حالم از مهمونی های اجباری فامیلی بهم میخوره

۳- نمیدونم چرا بچه های این دوره و زمونه انقدر دیوانه اند!آخه لوستر هم شد سبد بسکتبال که بهش توپ پرت میکنند؟!

۴- چرا توی خونه ی ما مردها کمک زنها نمیکنند؟

۵-چرا ما این همه فامیل داریم؟

۶- راستی چی شد که ما توی این چند ماه اخیر هی مهمونی گرفتیم و هی ظرف شستیم؟جونمون رو از سر راه آورده بودیم؟

۷- چرا مردم بچشونو تربیت نمیکنند و آموزش نمیدند که بالا رفتن از دیوار خونه ی بقیه کار زشتیه؟!

۸- چرا من جای اینکه بگیرم بخوابم این همه غر میزنم؟

۹- میدونی...من عاشق روزهای معمولی وسط هفته ام! من از آخر هفته ها متنفرم!

این پست چیزی بود مثل ادامه ی این پست

 

شانتال
18:34، چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
اوخ!آخ!وای!

 

هر کسی توی زندگیش ممکنه یه زخم داشته باشه.بعضی از زخمها اصل جنسند!یه زخم حسابی و آبرومندند.میشه اونا رو به همه نشون داد و بهشون افتخار کرد،چون در جای مناسب و قابل قبولی قرار دارند ،یه جای قابل توجیه که لازم نیست اغلب اوقات بپوشونیش و شرم حضور برای نشون دادنش نداری ...اما بعضی از زخمها هستند که فقط مایه ی شرمساریند...نمیشه به کسی نشونشون داد چون هم در جای نامناسب و مایه ی آبروریزی قرار دارند هم علت مگویی دارند.معمولا آدمها یکی از این دو زخم رو دارند و کم پیش میاد کسی اونقدر زخم و زیلی باشه که از هر دو نوعش رو داشته باشه.

یه زخمهایی هم هست که به قول صادق هدایت روح رو میخوره...خلاصه زخم انواع و اقسام داره و نمیشه کسی توی زندگیش نداشته باشه(حتی محض افه!) ولی تجربه( من یک مجربم!) نشون داده اکثر زخمی هایی که از زخمهاشون می نالند بیشتر از چند خراش جزئی رنج می برند... زخمهای بزرگ و کشنده انقدر عمیقند که مجالی برای ناله و  گریه پیش هر کسی رو نمیذارند(و البته از ظاهر اون افراد بیشتر وقار و متانت خونده میشه تا رنج و درد)....البته همیشه چند استثنا هم هست..

.

.

.

میدونم! من یک روشنفکرم!

شانتال
0:56، سه شنبه پانزدهم آبان 1386

 

من و تو کم خواندیم

من و تو وا ماندیم

من و تو کم دیدیم

من و تو کم چیدیم

من و تو  کم گفتیم

                        وقت بیداری فریاد

                                              چه سنگین خفتیم

 

شانتال
15:9، دوشنبه چهاردهم آبان 1386
!
((موضوع سر این نیست که همچین جایی رو نمیتونی پیدا کنی. برعکس ... چند ده کیلومتری از شهر خارج بشی به یه همچین جایی میرسی.
مشکل سر تنها نبودن و سئوالهای جانبیشه: کجا داری میری؟ چرا داری میری؟ چی شده؟ چرا داد میزنی؟
مشکل سر اینه که نمیذارن تنها بری یا تنها بمونی. اگه هم بذارند تنها باشی بعدش که برگشتی (یا برگشتند) سئوالها شروع میشه: کجا بودی؟ چطور بود؟ کی ها بودند؟ چند تا داد زدی؟ چرا داد زدی؟ چرا ده بار داد زدی؟ چت شده؟ ))

از گفتارهای خانم چشم و ابرویی در پاسخ به این پست

----

پی نوشت: دقیقا!

شانتال
23:26، یکشنبه سیزدهم آبان 1386
به قول خارجیا : just for me!

 

بالاخره روی این کره ی خاکی، یه جایی(کوهی ،دشتی،صحرایی...) پیدا میشه که فقط مال خود خود خود من باشه.طلوع و غروب خورشیدش فقط برای من باشه...بتونم توش داد بزنم،یا ساعتها ساکت باشم...یه جایی که هیچ کجا نبود هم مهم نیست!مهم اینه که فقط برای من باشه!

شانتال
1:4، یکشنبه سیزدهم آبان 1386
متفاوت ترین پست وبلاگ من!دادادام!

الان چند روزه وبلاگ بنده آماج حملات تبلیغی وبلاگها و وبسایتهایی شده که برای دین بهاییت تبلیغ میکنند.خواهش میکنم نکنید این کارو! ما را با هیچ کدام از این ادیان نسبتی دوستانه نیست!حتی شما دوست بهایی عزیز!

چه اشکالی داره فقط به عنوان یک انسان فارغ از هرگونه مذهبی حرف بزنید و یکسان باشید با دیگران، بی هیچ گونه برتری! شخصا هیچ فرقی بین یک مسلمان،مسیحی، یهودی،زرتشتی،بهایی ،بودایی و ...نمیبینم!دین چیزی نیست جز قفسی برای محدود کردن افکار انسانها و دیکته کردن روشهایی که قرنها پیش تست شده و اغلب اوقات هیچ سنخیتی با زندگی روزمره آدمها نداره!سعی کنیم فقط آدم خوبی باشیم،در قالب خودمان و فارغ از حالات کلیشه ای مذهب شناسنامه ایمون انسان باشیم!به نظر من همین کافیه...

بحث هم نداریم! موسی به کیش،عیسی به دین خویش...شایستی هم بلعکس!

شانتال
16:20، شنبه دوازدهم آبان 1386
هزار بار تولد یکسان

 

خطاهایی کرده ام که شاید برخی از آنها بزرگ و غیر قابل بخشش باشد،گناه هایی نیز مرتکب شدم و البته مثل اغلب مردم ترجیح ندادم تقصیر را به گردن شرایط بیندازم و همیشه به یاد دارم تمام آن لغزشها را به میل و اختیار خود انجام دادم. شاید رنج بیشتری ببرم از پذیرش مستقیم و اعتراف به اشتباه، اما هرگز پشیمان نشدم....طعم تمام آن سیبهای خوشرنگ ممنوع را دوست داشتم و اگر صد بار دیگر متولد شوم باز همان گونه زندگی خواهم کرد که یک بار از سر گذرانده ام. باز چندین بار تصور میکنم عاشق شده ام و از آن احساس، لذت میبرم و برای از دست دادنش رنج می کشم و در آخر میفهمم چه خوب شد که خلاص شدم و این دایره ی رنج آور را با عجیب ترین آدمها تکرار میکنم تا همچنان دختری باشم که پله پله زن شد نه با سقوطی ناگهانی از نردبان  اجبار.

شاید،به خاطر آن طی طریق بود که امروز آرامم،خوشحالم و بی اضطراب... شاید بخندی اما دوست دارم فکر کنم بعضی از روزها،و در بعضی از ساعات،زنی هستم سرشار از نور!

.

.

دیشب خواب خوبی دیدم...خواب دیدم مادر شدم! زیباترین دختر دنیا مال من بود...

شانتال
2:12، جمعه یازدهم آبان 1386
غرغرهای معمولِ پس از مهمانی!

نه که فکر کنید من یه آدم غیر اجتماعی و منزوی و گوشه گیرم که از مهمونی گرفتن بدم میاد!من اصلا عاشق رفت و آمد با فامیل و دوستان و مهمونی دادن و بریز بپاش و ... هستم!اصلا کیه که بدش بیاد؟...ولی یه وقتهایی یه مسائلی پیش میاد که هی تصمیم میگیرم از این همه اجتماعی بودن استعفا بدم!والا به خدا!!!

یه مهمونی فامیلی جمع و جور که تعداد مهمونها و صاحبخانه فوقش باشه ۱۰ نفر،یعنی وقتی مهمونها میان بعد از یه پذیرایی مختصر ، بری سراغ اخرین مراحل آماده کردن شام.بعد بشینی ور دل مهمونت هی گل بگی گل بشنفی ، البته گل که نه!چون باید پاشی فنجونهای خالی رو ببری آشپرخونه آب بکشی وسطش هم بپرسی کسی چایی نمیخواد؟ دوباره یه دور چایی بیاری...بعد تا میای عین آدم بقیه حرفاتو بزنی ساعت میرسه به شام.حالا اون بخش کشیدن شام یه طرف ، اون چیدمانش یه طرف دیگه! بعد که میزو چیدی بعد از دو بار تعارف کردن ظرف سی تا چهل دقیقه حاصل دسترنج یه ظهر(شایدم صبح) تا شبت ناپدید میشه!توی اون فاصله هم اگه مثل من مازوخیزم داشته باشی حتما پا می شید ظرف های میوه ی قبل از شام رو جمع می کنید آب می کشید خشک می کنید،میوه ها و شیرینی ها رو هم مرتب میکنید برای بعد از شام.بعد بر میگردید سر صندلی مبارکتون تا از خودتون پذیرایی کنید البته با سرعتی کمی بیشتر از بقیه.شام که تموم شد ، بعد از جمع کردن ظرفها، یهو اون رگ ((من زن خانه داری هستم)) میزنه بالا و شروع میکنی به شستن ظرفهای شام(البته شاید با کمک یکی از خانمهای مهمان،اونهایی که نگران خراب شدن لاک ناخنشون نیستند.)خلاصه چای و میوه و شیرینی بعد از شام و همون داستان ((کسی چایی نمیخواد؟)) و  ظرفهای تخمه و بستنی و ... بدبختی مال درست لحظه ایه که مهمانها تشریف میبرند میبرون!وقتی میبینی باید با اون خستگی جمع آوری کنی و ظرف بشوری، مرتب کنی...

پی نوشت:

۱- حدسش سخت نیست که من الان تبدیل شدم به خاله غرغرو!

۲- خداییش اینم شد مهمونی گرفتن که بین اغلب زنهای ایرانی رسمه؟اون وقت میگن چرا رفت و آمدها کم شده!

شانتال
23:10، چهارشنبه نهم آبان 1386
خوشحالم!

در کمال مسرت اعلام میدارم:

۱- همچنان چشم و ابرویش پر از مهربانی بود

۲- آب پرتقالش خاطره انگیز بود

۳- حرفهایمان سرخوشانه و دوستانه بود

۴- وسعت دلتنگی برای این دیدار به حد نهایت بود

و ...

میدونم که الان همه فهمیدن من بعد از مدتها در یک قرار دوست جانی حضور بهم رسانیدم و الان کلی شارژم!

شانتال
1:23، چهارشنبه نهم آبان 1386
اندر حکایت سمنو!

یکی از خاص ترین خوراکی ها سمنوئه.طبق شواهد و تجربیات من( به عنوان یک سمنو خور قهار) واکنش افراد نسبت به این خوراکی دو دسته است: کسانی که عاشق سمنو هستند و کسانی که از سمنو متنفرند.البته این وسط استثناهایی هم پیدا میشه که نه بدشون و نه خوششون میاد اما انقدر تعدادشون کمه که اصلا شمرده نمیشند!.این نسبت تنفر و عشق هم کاملا پنجاه پنجاهه!.یعنی دقیقا به تعداد آدمهایی که عاشق سمنو هستند،آدمهایی هستند که حالشون ازش بهم میخوره.از مزه تا رنگ و بوش.

در  خانه ی ما تا قبل از تولد فندقی این نسبت فیفتی فیفتی کاملا بر قرار بود ،من و پدرم در صف مشتاقان قاشق به دستی که منتظر دیگ سمنوی عمه ، زن عموی خدا بیامرز بابام، خاله ی مامانم و ... بودند،بودیم و مامان و محمد در آن طرف خط با شعار: نه مرسی حالمون داره بهم میخوره!.

مادرجون خدا بیامرزم همیشه هرجا که سمنو پزون بود یه سطل گنده(!) مخصوص من و بابام میذاشت کنار...اینه که یک سالی هست با رفتن مادر جون،بابام که به سمنوهای فروشی از قبیل عمه لیلا!، خاله زهرا!،آبجی مریم! و ... محل نمیده، هر چندماه یک بار به یکی از دوستهای محلاتیش سفارش سمنو میده!تا اینجای کار حله!ما دوتا آدم بزرگیم که عین قحطی زده های ندید بدید با کله میریم توی ظرف،اما از وقتی فندقی خان 8 ساله هم طعم خوش این خوراکی خوشمزه رو کشف کردند دیگه اصلا روی آسایش و یه دل راحت سمنو خوردن رو ندیدم که ندیدم!باورکنید به دلم مونده در یخچال رو باز کنم و ظرف ناگهان خالی شده از سمنو رو که همونجوری ول شده توی یخچال(که صد البته کار خود فسقلیشه!) رو نبینم!.

یکی از هزاران شروط من(!!!) برای ازدواج، عدم وجود هرگونه علاقه ی همسر آتی نسبت به سمنوئه!.دلم میخواد در آینده با طیب خاطر  هی انگشت بزنم توی ظرف سمنو و هی عذاب وجدان نگیرم:آخه بقیه هم میخوان ازش بخورن!.دلم میخواد بی هیچ رقیبی ظرف سمنو رو با دل راحت ول کنم تونی یخچال و هی دست و دلم نلرزه که: غارت شد!...

شانتال
0:23، چهارشنبه نهم آبان 1386
پایان سفر

...از نگاه شخص سوم او موجودی خودخواه دیده میشد،البته این باز به نگاه آن شخص سوم بستگی داشت...همه ی اینها نشان میدهد انسانها در شرایط عبور از خط قرمز و عرفهای جامعه تا چه حد میتوانند متفاوت از آنچه که فکر میکردند هستند،عمل کنند و آنچه که قطعیت دارد این است که هیچ ترازوی سنجش و عدالتی نیست که بتواند انسانها را حقیتا عادلانه محاکمه کند...

 

شانتال
18:41، سه شنبه هشتم آبان 1386
جف و مسیو برل

نه جف،تو تنها نیستی

این جور گریه کردن جلوی همه را بس کن

نه جف،تو تنها نیستی

من خجالت میکشم میبینم این جور بی شرمانه جلوی همه گریه میکنی

چون یه روسپی سه ربعی از زندگیت زده بیرون

 

واقعا چه کاری ارزشمند تر از خوندن ترانه های ژاک برل؟! دقیقا نمیدونم چه چیزی اونو از یک شاعر- ترانه سرای وطنی متمایز میکنه،فرانسوی بودن خودش و اشعارش یا ایرانی نبودنش! آل احمد خوش میگفت: غرب زدگی همچون وبا زدگی!

شانتال
14:59، دوشنبه هفتم آبان 1386
حرفهای یک مرتد!

 

سؤال: نقطه ی مقابل ایمان چیست؟

نه. جواب بی ایمانی نیست. چرا كه بی ایمانی بیش از اندازه قاطع، بسته و مسلم است. بی ایمانی خود گونه ای ایمان است.

شك.

این خمیره ی انسان است. اما فرشتگان چگونه اند؟ آنان كه در نیمه ی راه میان الله خدا و انسان اندیشمند [homosap] قرار گرفته اند. آیا فرشتگان نیز تا به حال گرفتار شك گشته اند؟ بله. آن ها روزی برخلاف خواست خدا غرولندكنان زیر اورنگ الهی پنهان شدند و با جسارت از آنچه ممنوع بود پرسیدند. پرسششان ضد پرسش بود: آیا درست است كه، آیا نمی توان استدلال كرد كه. آزادی، آن ضد پرسش قدیمی. البته خداوند كه در مدیریت ماهر است و در كاربرد اصول آن شیوه ای مخصوص به خود دارد، فرشتگان را آرام كرد. ابتدا دلخوشیشان داد كه: شما ابزار اراده ی من بر روی زمین و راهگشای بخشایش- لعنت انسان خواهید بود، و بقیه ی حرف های معمول و غیره. و یكباره اَجی مَجی، پایان اعتراض. بازهم هاله های نورانی به دُور سرها و رسیدگی به كارها. فرشتگان به آسانی آرام می شوند. كافی است آنان را به شكل ابزار و آلات در آوری تا آهنگت را چون چنگ بنوازند. انسان ها دیوانه های پُرطاقت تری هستند كه به همه چیز شك می كنند و حتی شهادت چشمان خود را نمی پذیرند. و آنچه در پشت چشمانشان می گذرد، و آنچه را كه هنگامی كه با پلك های سنگین به خواب می روند بر پشت چشمان بسته شان نفوذ می كند... فرشته ها، خُب آن ها چندان اراده ای ندارند. اراده كردن یعنی موافقت نكردن، یعنی تن ندادن، تسلیم نشدن.

می دانم. این گفته ها شیطانی است. این شیطان است كه مانع جبرئیل می شود.

ایات شیطانی-سلمان رشدی

شانتال
1:12، دوشنبه هفتم آبان 1386
 

اصلا حوصله ی کش دادن و توی خماری موندن رو ندارم!وقتی از یه داستانی خوشم میاد باید همشو یه جا قورت بدم یه آبم روش!فِک کن! خیلی کیف میده...خلاصه اینکه مطالعه ی تاکهای عاشق کمی تا قسمتی زیاد جذاب بود،مخصوصا فضای بی طرف سیاسیش نسبت به کلیه ی اپوزوسیونها ،حرکتها و انقلابها...البته بی طرف بی طرف هم که نه!( عدم بی طرفی در برابر ج ا ا یک پز روشنفکریست!) قسمت رمانسش هم یه جوری بود...نسبت به کاراکتر پرستو یک همذات پنداری وحشتناکی الان دارم که بعید نیست تا ۲۴ ساعت آتی دست به یه حرکت محیرالعقول بزنم!

پی نوشت: به طرز غم انگیزی این روزها هوس ادبیات عامه پسند هیجان انگیز عاشقانه ی بی دغدغه ی خوشمزه ی چرب و چیلی(تو مایه های فهیمه رحیمی و نازی صفوی) کردم!ولی...ولی!پس تا اطلاع ثانوی باید با همین داستانهای درست حسابی ِخوش ادبیات ،خوش تکنیک روزگار بگذرونم و دم نزنم که یه وقت نکنه بقیه بفهمن من چه خالتوریم!

شانتال
16:43، یکشنبه ششم آبان 1386

ایمان مالکی

شانتال
1:32، یکشنبه ششم آبان 1386
جرمی برت،شرلوک هلمز هم زمانی عاشق بود!

فردی،پسرک عاشق پیشه ی بانوی زیبای من

شرلوک هلمز ، مشهورترین کارآگاه رمانهای پلیسی

 

 

شانتال
15:55، شنبه پنجم آبان 1386
فِک کن!

 

دست خودم نیست!اگه ولم کنن تا شب از این اسمایلها ردیف میکنم واسه این پست!حالا چرا؟خودمم نمیدونم!تازه به قول پرپرو این حال تمام الان من نیست!درواقع حال تمام الان من ترس از زیاده روی در خوردن شیرینی جات،غذاهای چرب و خوش مزه، دسرهای رنگی و قهوه های پر شکره! به طرز زننده ای این روزها دارم پرخوری میکنم...خدا کنه چاق نشم که اصلا حوصله ی رژیم گرفتن ندارم!آخه تاحالا رژیم نگرفتم...خدایا ،ای رب العالمین...این اشتهای من رو به حالت عادی برگردون!آمین (این وبلاگ بالاخره کمی مذهبی هم شد!فِک کن!)

 

شانتال
2:21، جمعه چهارم آبان 1386
۱-...

۲ جنگ چيزى جز نوعى كسب و كار در خدمت مصالح عده‏اى خاص نيست؛ قهرمان‏بودن هم شغلى است مانند همه مشاغل ديگر ـــ نجار، پينه‏دوز، قابله، نانوا، رياضيدان ــــ كه چون براى خدمات آنها تقاضا وجود دارد لاجرم عرضه‏اى نيز در كار خواهد بود.((برشت))

۳-...

۴-...

۵-...

۶-...

۷- فرق ما با برشت در چیست؟

۸- نمیدونم دقیقا بر چه منوالیه،همین که من از شر این یه خط شعر نمیتونم خودمو خلاص کنم!نمیدونم اون همش میاد سراغ من تا حال منو بگیره یا من همش میرم سراغش تا حالم گرفته بشه!...((آن شه موزون جهان عاشق موزون طرب است))...در باب حالگیری همین بس که : دیوان شمس و باخ/داوود آزاد...تکرار گذشته ی ناموزون!

 

 

شانتال
19:23، چهارشنبه دوم آبان 1386
و این بار شاسخین!

 

 

کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم!دیشب بعد از دیدن چهار خونه همش با خودم میگفتم کاش منم یه شاسخین داشتم،فِک کن!!

البته داشتم منتها اسمش ((گنده بک پشمالوی سفید احمق)) بود، بعد نمیدونم چی شد که محمد(برادرم) ازم گرفت و گذاشتش بالای جالباسیش! جالب اینجاست که اون سوغاتی ای بود که خودش برام آورده بود!خلاصه اینکه به تلافی قاپ زدن ((گنده بک پشمالوی سفید احمق)) با یک روز تاخیر بهم کادوی تولد شاسخین داد و فندقی هم با حسودی تمام این یکی گنده بک رو هم زد زیر بغلشو عکس گرفت ! گنده است نه؟! منم از خدا خواسته اسمشو گذاشتم شاسخین.نمیدونم چه سری در این روابط خواهر و برادرانه ی ما دوتاست که من از برادرم  کادو یا سوغاتی فقط عروسک میگیرم اونم چه عروسکهایی! یکیش همین بی ناموس اردک معروف! همونطور که بارها گفتم دلیل این اسم گذاری شل و ول بودن بیش از اندازه ی اردک جانه و هر جوری از بالا ولش کنی بندازیش پایین یه وری و یلخی و بی ناموس وار میفته پایین!

شانتال
22:50، سه شنبه یکم آبان 1386
از اون پستها!
چه فایده وقتی بارون نمی باره و برگهای رنگی رنگی پاییزی رو سرم نمی ریزه؟ تازه نه کیک داشتم نه کسی توی خونه بهم تبریک گفت!اصلا خوشم نیومد از این تولد!!!ولی چرا! خوشم اومد از sms های خانم چشم و ابرویی و امان و تلفن زمزم...یه کادوی شیک هم از علی گرفتم که فقط منتظرم یکی مهمونی بگیره بپوشم و چشم فامیلو در بیارم! فِک کن!!...یه چیز دیگه هم هست که نمیدونم چیه!شاید یکم لوس به نظر بیاد یا یه توهم فانتزی! اما یکی از عموهام دو شب پیش به بابام زنگ زد و گفت خواب دیده مادر جون داره به الهام ۲۰۰ هزار تومن پول کادو میده! خبریه؟!.الهی قربون اون صوت مهربون و موهای سفید و چشمهای عسلیش بشم که وقتی هم نیست باز یه جوری دلمو شاد میکنه! فقط الان دلم بغلشو میخواد،ببخشید شما نمیدونید یه بغل مادر بزرگانه ی گرم و مهربون کجا پیدا میشه...

شانتال