تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
4:16، دوشنبه سی ام مهر 1386
قوانین لجنی یا ((وقتی کلاه شرعی یک سوژه ی داغ وبلاگیست))

اجازه ی ازداوج مجدد مردها ((با یا بدون)) اذن و اجازه ی همسر اول نه ظلمی در حق زنها که ریشخند کردن مردهاست! چرا که یک مرد عاقل هیچ گاه یک اشتباه را دو بار تکرار نمیکند!!و برای داشتن فانتزی جنسی و روابط متعدد خود را گرفتار تعهدات ازدواج نمیکند...این جملات البته توهینی به زنها نیست بلکه گوشزد کردن میزان خریت مردانیست که دو زنه و یا حتی سه زنه هستند.در عوض از آنجا که زنها شامل چنین قوانینی نمیشوند و اجازه ی چند همسری بودن ندارند،و البته آنها نیز مثل مردان ممکن است از رابطه ی جنسی با یک فرد تکراری خسته شده باشند، در صورت دلخواه میتوانند بدون فکر کردن به راه کردهای قانونی (نظیر ازدواج مجدد و چند شوهری شدن و قبول مسئولیت دو خانواده!) به روابط دلخواه خود برسند!

پی نوشت۱- از این نوشته ی بوی لجن میاد!خودمم میدونم.البته نه به خاطر دادن مجوز های لازم جهت روابط غیر اخلاقی غیر قانونی،بلکه جهت تکرار قوانین مذهبی بسیار مفیدی که دین مبین اسلام جهت رفع نیازهای سیری ناپذیر زیر شکمی مردها طراحی کرده!!!!این قوانین دینی زایده ی تخیل کیست؟!

پینوشت۲- قوانین ازدواج مجدد را خدای مردان نوشته،خدای زنان آن زمان حتما سرش گرم کاری بوده...شاید هم زنها خدایی ندارند و خدای مردها را شریکند...

شانتال
0:47، یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
این شکمو بازی نیست!نوستالوژی روزهای از دست رفته است...

این روزها زندگی من در یک چیز خلاصه می شود: خوردن!

خوردن ازگیل، انار، گردو

گردوهای درختهای ته باغ برای خود عالمی دارند...سفید، چرب ، خوش طعم.درست مثل روزهای 12 سالگی...مثل آن روزها که به شاخه هایش تابی بستیم و کوچکترین عمو محض هنرنمایی ایستاده تاب خورد و تاوانش را با پرت شدن و شکستگی دست راستش داد، هنوز امضاهایی احمقانه ی روی گچ دستش را به یاد دارم.

ازگیل ها مال درخت های بالای باغ است، درختهایی که شاخه هایشان به بیرون از باغ کشیده شده است و میزبان رهگذارنی هستند که یک روز نیمه سرد پاییزی هوس قدم زدن در کوچه باغ ((دالون بهشت)) به سرشان میزند...

انارها اما از همین تهران پر دود خریده شدند و هیچ به یاد ندارم در باغ دماوند درخت اناری داشته باشیم. در عوض تا دلتان بخواهد آنجا سرشار از خاطرات روزهای است که مرا با موهای کوتاه و شلواری با زانوهای پاره شده و دستانی خاکی به یاد دارد...پاییز یعنی آن روزها که همگی برای ((گردو زنی)) به باغ زرد رنگی میرفتیم که تابستانش سبز بود و بهارش صورتی از غنچه های گیلاس. پاییز هم پاییز قدیما!

شانتال
1:2، شنبه بیست و هشتم مهر 1386
اندر احوالات خانم چشم و ابرویی
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 17:5۳ توسط:مجی

سوال کنکور هنر سال 87 رشته ی زیبایی شناسی:
خانوم چشم ابرویی یعنی چه؟
1.یعنی زیاد چشم و ابرو و عشوه میاد.
2.زیاد با چشم و ابروش ور میره .
3.چشم ابروش تو ذوق میزنه.
4.چشم و ابروش تکه.

-------------------

پاسخ: خانم چشم و ابرویی آنچنان که از نامش پیداست ، در وهله ی اول یک زن است،پس خیال خام کج اندیشان باطل شد!. چشم و ابرویی دارد به غایت مهربان،آنچنان که پیشترها نامش را خانم چشم مهربان گذاشته بودم و البته این نه در جواب او که مرا صدا می زد: الی لون. علت این نام گذاری چشمان مهربانش بود که درست در لحظه ی سکوتش با مخاطب حرف میزد،صحبت می کرد و راز ها میگفت...گویی رفاقت و صداقت از جزء جزء صورتش می بارید...اما چرا فعل ماضی؟ زیرا الی لون مدتهاست او را ندیده و این البته از سر تنبلی وی و پر مشغله بودن ((خ چ و ا ب)) است،با این حال بارها به الی لون ثابت شده دوستی نه به فاصله ی کوتاه تماسهاست و نه به دیدارهای هر روزه...دوستی یعنی طعم خوش لحظاتی که در کنار یک رفیق می نشینی و اگر او را تنها سالی یک بار هم ببینی باز برای دیدنش بی تاب باشی و  از همان لحظات کوتاه کنار هم نشستن و چای خوردن و حرف زدن آرامشی به دست می آوری که مدتهاست گم کرده ای...آری!خانم چشم و ابرویی من این چنین دوستی است...

شانتال
1:18، چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
سیاه سوخته ی کوچک مهربان من...

پسرک قازقلنگ است!یعنی دراز  و لاغر است و بدقواره،لباس به تنش زار میزند،و البته لباسهایش همه مارک دار و خارجی! فردا ۱۱ ساله میشود، و قرار است دسته جمعی در تولدش قر مبسوطی بدهیم! و اگر پا داد دمی به خمره بزنیم و او را سر دست بلند کنیم و جیغ بزنیم تولد مبارک ((کسرا)). با این حال پسرک شیرینیست...مهربان و خوش خنده است، عاشق تکنو زدن وسط ماسه های ساحلیست و کافیست یک بار تو را ببیند تا عین میمون از سر و کله ات بالا برود! فرزند نذر و نیاز است، پدرش در اوج نداری از لباس اسپایدر من ۱۰۰ هزار تومنی اش کم نگذاشت و مادرش از همان دو ماهگی هر حادثه ای اعم از افتادن برگ درخت تا وقوع فاجعه هیروشیما را با دلیل منطق و استدلال برایش توضیح داد! اگر از مدرسه،مدیر و همکلاسی اش خوشش نیاید(یا چیز بدی ببیند) ظرف چند روز مدرسه اش عوض میشود و هیچ وقت نشد مادرش به او حرف زشتی(از قبیل: بتمرگ بچه خفم کردی!)بزند.روح لطیف پسرکش حالا حالا وقت دارد برای خشن شدن... ((کسرا)) یکی از نمونه های فرزند سالاریست.از آن نمونه ها که وقتی بزرگ می شوند نمیفهمند چرا دیگران این همه سر هم داد میزنند و چرا برای خرید لباس و کفش و اودکلن چانه میزنند و چرا به جای توضیح دادن مسائل هم را تکه تکه میکنند و چرا باید زیر بار حرف زور رییس رفت...

چقدر سخته بچه بزرگ کردن،مثل قدم زدن بر لبه ی تیغ ...

شانتال
0:28، سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
سعی میکنیم کلیومتری بنویسیم اما بیشتر از یکی دو متر نمیشود!

۱-دچار ارتباط شدید با عبارت ذیل (دست پخت یک دوست است) شدم:

مسئولیت نوشته‌هایم را می‌پذیرم اما خودم را قانوناً و عرفاً ملزم به توضیح در مورد نوشته‌هایم نمی‌دانم

۲- یک عدد خانم چشم و ابرویی گم شده است، از یابنده تقاضا میشود هر چه زودتر وی را به دست الی لون برساند که سخت چشم انتظار و دلواپس و نگران است!

۳- آخرش هم یادم رفت تولد المیرا رو بهش تبریک بگم!متاسفانه ذهن من مثل یه اتاق درهم ریخته است که باید یکی حسابی مرتبش کنه اما صاحبش در بی نظمی آن نظم خاصی میبینه!

شانتال
21:15، یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
ازگیلهای خورده نشده

ظرفها را که شستم ، دستهایم را با پیشبند رنگ و رورفته ی آویخته به گیره ی کنار ظرف شویی خشک کردم  و بعد حلقه ازدواجم را از روی جانانی برداشتم و به انگشتم فرو کردم.صدای  خنده های بلند حسن از اتاق پذیرایی می آمد ،لابد باز زهرا از خل بازی های شوهرش تعریف کرده بود. خانم جان از همان جا داد زد: سمیه خانم  یه سینی چایی نمیاری ننه؟. میخواستم جواب بدهم: زوده هنوز ننه حسن،تازه شام خوردیم. جواب دادم: الانه میارم خانم جان. فنجانهای لبه طلایی را از سبد ظرف شویی برداشتم و درون سینی دسته دار چوبی ای که ماه منیر چند ماه پیش همینجوری برام کادو گرفته بود گذاشتم و همه را چای ریختم.چادر سفید گل عنابی ام را روی سرم مرتب کردم و سینی به دست پا به اتاق گذاشتم. عباس شوهر زهرا گوشه ی اتاق به یکی از بالشهایی که زنش با اجازه ی خود از اتاق کناری برداشته بود یله داد بود با پلکهایی روی هم.سینی را میان جمع گذاشتم و کنار زهرا نشستم.

زهرا نگاهی به سینی کرد و رو به من کرد: چه سینی قشنگی سمیه، از کجا خریدی؟

دوست داشتم بگویم : ماه منیر جان هر وقت از  لاهیجان میاد حتما یه چیزی برام میاره، میشناسیش که! خواهر به این میگن. گفتم: قابل شما رو نداره زهرا خانم، ماه منیر آورده، پیشکش.

خانم جان یکی از چایی ها را برداشت و  رو به دامادش گفت: عباس آقا، پاشو ننه بیا چای بخور.چیه غذا خورده نخوره ولو میشی؟. درسته اومدی سفر به گردش و تفریح باشی اما دیگه صبح تا شب خواب جا کردن که اسمش تفریح نیست.

حسن پقی زد زیر خنده و زهرا هم بعد از یک اخم کوچک با صدای بلند خندید.من خنده ام نگرفت.

حسن رو به منم گفت: قبل از اینکه بیای توی اتاق داشتم به آبجی میگفتم فردا شب شام میبریمشون پیتزا فروشی میدون، اصلا حیف شد امشب نرفتیم، اگه امشب بیرون از خونه شام میخوردیم دیگه عباس نمیتونست بعد از غذا یهو ولو شه و اسباب خنده ی مادر زنش بشه!. و باز زید زیر خنده. زهرا  هم خندید  و عباس لای چشمهایش را باز کرد ،شکلکی برای حسن در آورد و باز چشمانش را بست.

بلند شدم و به آشپزخانه رفتم، تا با ظرف میوه برگردم صدای هر و کر  به گوشم میرسید،" نمیدانم به چی می خندند؟ نکنه حرفهای با نمکشان را میگذارند برای وقتی  که من نیستم؟ شاید هم وقتی من توی آشپزخانه ام آنها همان حرفهای معمولی قبل را میزنند و میخندند، مگر همین چند دقیقه قبل به خوابیدن عباس نخندیدند؟ نکند خانوادگی خل و چل باشند ؟این عباس چرا انقدر میخوابه؟ نکنه از دست هر هر های الکی زنش توی خونه یه خواب راحت نداره و الان داره تلافی میکنه؟ یعنی این همه راه  از لاهیجان اومده تهران که بگیره بخوابه؟ نکنه معتاده؟ اصلا نکنه میخوان با خنده های الکی حرص منو در بیارن؟ دیدی زهرا چه جوری به سینی خوشگلم نگاه میکرد؟وقتی بهش گفتم قابل شما رو نداره ، برنداشت یه کلام بگه صاحبش قابل داره!. "

ظرف میوه را پر از سیب های سرخ و  ازگیل کردم.ازگیلها را  همسایمان از باغ لواسانشان آورده بود. پا به اتاق گذاشتم و منتظر شدم زهرا  بگه: ازگیل؟!. زهرا نگفت ازگیل.خانم جان توی اتاق نبود.حسن گفت: پای ننه ام درد میکرد رفت بخوابه، بشین تو ،جاشو من براش پهن کردم.

به عباس نگاه کردم، انگار خودش هم خسته شده بود از این همه یله دادن. بلند شد و به حسن گفت: آقا حسن من هنوز خسته ی رانندگی توی راهم، با اجازت برم بخوابم. حسن بلد شد و  دو دست رخت خواب به نشیمن آورد.خدا خدا کردم خواب را زنانه مردانه نکنند.هیچ حوصله اش را نداشتم.بلند شدم و با سینی فنجانهای خالی به آشپزخانه رفتم.زهرا هم پشت سرم با ظرف میوه آمد. بهم ریختگی ها را مرتب کردم و چادرم را مرتب تر.به اتاق خوابمان رفتم.زهرا هم به اتاق مادرش رفت. خوب شد! همینطوری بی کلام فهمید هر کسی جای خودش،  بگذار تا چند ساعت مخ مادرش را تلیت کند!

کنار حسن دراز کشیدم.به سقف نگاه کردم. صدای خرخر حسن از زیر پتو می آمد ،  چشمانم را که بستم دست مردانه اش به دورم حلقه شد. خواستم ریز بخندم تا لج زهرا در بیاید! شوهر او خواب بود و شوهر من بیدار! به سمت حسن برگشتم ، صورت زبرش را به صورتم کشید، صورتش را که صبح تراشیده بود.نتراشیده بود؟ مرا به زیر پتو کشید و نجوا کرد: زهرا خانم گله، بیا اینجا پیشی.

خواستم جیغ بزنم."عباس اینجا چه کار میکرد؟ پس حسن کو؟ یعنی چی شده؟یعنی حسن اتاق خواب ما رو داده به خواهرش و  عباس؟ یعنی ما باید امشب توی نشیمن می خوابیدیم؟ حالا اینها به درک، الان چه خاکی به سرم بریزم؟"

آرام از بغلش در آمدم ، از بس گیج خواب بود نفهمید.به سرعت از اتاق خارج شدم و درست قبل از آمدن زهرا خودم را به نشیمن رساندم.به خیر گذشت."پس حسن کو؟ نکنه به خیر نگذشته؟ نکنه فکر کرده از قصدی با عباس توی یه رخت خواب بودم.عباس به زهرا میگه پیشی؟حسن به من خر هم نمیگه!بگه پیشی؟ حسن کو؟ یعنی عباس نفهمید من زهرا نیستم؟ "

صدای در حیاط آمد.صدای در اتاق نشیمن هم آمد. کمی بعد حسن را حس کردم که بدون ریش صورتش را به صورتم کشید.گفتم حسن؟. گفت: چیه؟. گفتم: بهم بگو پیشی. خندید و پشتش را کرد به من: پیشته پیشی. خوابید.

از لای در ،به در بسته ی اتاق خوابمان نگاه کردم، خوش به حال زهرا، شوهرش صدایش میزند: پیشی!خواب هم نیست، خودش را به خواب زده!

شانتال
3:50، شنبه بیست و یکم مهر 1386
روابط هیجان انگیز!

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند ، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه‌ی درجه‌ی یک که تختخواب‌دار بود ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نشده .
ساعت‌ها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه‌ی بالا و آقا تخت طبقه‌ی پایین را اشغال کردند . اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه‌ی بالا ، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت : ببخشید ! می‌شه یه لطفی در حق من بفرمایید ؟
- چه لطفی ؟
- من خیلی سردمه . می‌شه از مهمان‌دار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید ؟
- من یه پیشنهاد دارم !
- چه پیشنهادی ؟
- فقط برای همین امشب ، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم .
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت : چه اشکال داره ؟ موافقم !
- قبول ؟
- قبول !
- حالا مثل بچه‌ی آدم خودت پاشو برو از مهمون‌دار پتو بگیر . من خوابم میاد . دیگه هم مزاحم من نشو .

پی نوشت: ۱- تیتر سر کاری بود! ۲- منبع

شانتال
20:21، پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
shall we DANCE

When marimba rhythms start to play
Dance with me, make me sway
Like a lazy
ocean hugs the shore
Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze
Bend with me, sway with
ease
When we dance you have a way with me
Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see
only you
Only you have the magic technique
When we sway I go weak

I can hear the sounds of violins
Long before it begins
Make
me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see
only you
Only you have the magic technique
When we sway I go weak

I can hear the sounds of violins
Long before it begins
Make
me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
You know
how
Sway me smooth, sway me now

دانلود ترانه  با صدای Micheal Buble

دانلود ترانه با صدای Rosemary Clooney

شانتال
23:1، چهارشنبه هجدهم مهر 1386
آن شب که ماه کامل بود

یه بار چند سال پیش،همراه یه گروهی تا دم دمای صبح رو تنهایی توی کوه گذروندم.همراه گروه بودم اما تنها . جنگل کارای درکه رفته بودیم.از این گروه هایی که ماهی یک بار دربند رو تا کافه مولوی و یا درکه رو تا جنگل کارا میرند بالا و بعد وقتی نیمه شب شد دور آتیش جمع میشند و هر کسی خودشو معرفی میکنه،از خودش میگه و همینجوری تا دمدمای صبح حرف میزنند.یادم نمیاد من از خودم چی گفتم.هر چی بود مطمئنم حرفهای بانمکی باید بوده باشه!آخه من اون وقتها گوله نمک بودم!انقدر که خودم به حرفهای خودم میخندیدم!حالا همه میگن لوده اما شما بگین با مزه!

نشسته بودم روی یک از صخره ها و زل زده بودم به ماه کامل.اسم اون گروه بود: full moon night  یعنی هر ماه سر بدر ماه این برنامه رو میذاشتند.همینجوری که به ماه نگاه میکردم گوشمو دادم به صدای گرم یکی از خانمهای جمع که داشت چیزی میخوند.اون شب فهمیدم چقدر دلم میخواد توی یک جمع یه شخص متفاوت باشم!برجسته باشم!مهم باشم!مثل این ماه که این همه کامله.این ماه که انگیزه ی دور هم جمع شدن یه عده است...

چند سال پیش...فکر کنم 5 سال پیش بود.مدتها از اون از اون زمان گذشته و من دیگه دوست ندارم مهم باشم، برجسته و توی چشم باشم.مهم بودن یا قابل توجه بودن چیز وحشتناکیه.زیر ذره بین تحسین دیگران بودن خود به خود عیبها رو بیشتر نشون میده.کسی بی عیب نیست پس نمیشه که تا ابد تحسین برانگیز بود!حتما یه روزی گند یه سری از عیبها در میاد،منم که خدا رو شکر سر تا پا عیب! اینه که حالا اگه باز چشمم به ماه کامل توی یه شب نیمه خنک بیفته،فقط خدا رو شکر میکنم که کامل نیستم...کامل نیستم و فقط برای دل خودم زندگی میکنم.این که فقط برای دل خودم زندگی میکنم و آنچنان در قید حرف و نظر دیگران نیستم اینه اوضاعم!اگه میخواستم راه به راه بدرخشم و گند نزنم دیگه چی میشد!

شانتال
0:59، سه شنبه هفدهم مهر 1386
پاییز دو چشم تو چه زیباست

از پاییز نوشتن اولش خوش است! تا اول مهر میشود همه ی وبلاگها یکی یک پست پاییزی میزنند و هر کس به فراخور حالش از چیزی یا می نالد یا نمینالد!...اصل پاییز که میرسد دیگر فصل بره کشان نوشته های پاییزی گذشته است...آن اولش هوا هنوز مطبوع و گرم است انگار میکنی که خود بهار آمده،اما همینکه مجبور میشوی توی یک روز نیمه آفتابی از ترس آن چند لکه ابری که نمیدانی میخواهند ببارند یا نه چترت را بیرون ببری ، یا وقتی هنوز به عادت تابستانی و لباسهایت مناسب هوای دمدمی  و موذی نیست و  متصل عطسه میکنی...دیگر هیچ حال نوشتن از پاییز را نداری.نه حال نوشتنش را داری نه حال خواندن قصه برگهای رنگ رنگی که بلامنفصل از درختان خواب زده روی سر عاشقان دست دور کمر  میریزد ...

با اینحال خوب میدانی که پاییز زیباست.نه مثل یک دختر بلوند با صورتی بیضی و لبانی قلوه ای و چشمانی مخمور...زیبایی پاییز از جنس دیگریست.از آن نوع زیبایی ها که بستگی به سلیقه ی هرکس متفاوت است و بعید نیست دیگران آنچه که تو دوست میداری را نپسندند...با اینحال برای تو زیباست.

پاییز یعنی هوس یک چای داغ پشت پنجره ای که هنوز از سوز سرمای بیرون و گرمای داخل بخار نکرده و تماشای باران از پشت حفاظی شیشه ای.بی هیچ دغدغه ی خیس شدن و بهم خوردن سر و وضعی که اغلب اوقات انقدرها هم مرتب نیست...تنها از سر عادت فکر میکنی که مرتب است!

 

شانتال
2:12، یکشنبه پانزدهم مهر 1386
TIME OUT

نیازمند یک خواب وحشیانه ام!خواب وحشیانه یعنی خوابی که برای مدتها طول بکشه و هیچ رویا و کابوسی در آن نباشه...واقعا دلم میخواد برای یک مدت طولانی بخوابم. میدونم که شبیه یک جور فرار و گریزه ، و میدونم که از این کار هیچ سودی عایدم نمیشه و در نهایت باید بایستم و با همه چیز همونطور که قبل از خوابم بودند مواجه بشم، اما فعلا به کمی نبودن احتیاج دارم.

مشخصه که باز دارم چرت میگم ولی خوب...آرزو بر جوانان عیب نیست،منم که فعلا جوونم و صدها  آرزو به دل!

 

پی نوشت بی ربط: راستش من هیچ عوض نشده ام.شاید کمی عوضی شده باشم اما هرچه فکر میکنم میبینم همانم که بودم...واقعا هیچ تغییری نکردم.این رو همون لحظه ای که فکر کردم عوض شدم فهمیدم!فهمیدم هیچ عوض نشدم...احمقانه است!گذر زمان پس به چه درد میخوره؟!

 

شانتال
22:49، پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
انگاری کن حرفهای دل من افتاده سر راه!

وبلاگ نوشتن برام یه حس متفاوت داشته،حسی که لزوما همیشه هم خوب نبوده.اوایلش برام بی نهایت جذاب بود.اصلا محو صفحه ی خودم بود!عین این بدبختهای خودشیفته مینشستم چرت و پرتهایی که مینوشتم رو میخوندم و نگاه تحسین برانگیز مینداختم! یکم که گذشت حواشی وبلاگ نویسی برام جالب تر از خود وبلاگ شد.کی با کی تریپ داره،کی هی مخ دخترها رو میزنه و ... چیزی حدود چهار سال پیش بود ولی انقدر زود گذشت که فکر میکنم حتما خیلی بهم خوش گذشته که فراموششون نمیکنم!وقتی وارد پرشینلاگ شدم دچار یک حس بیحالی نسبت به وبلاگ نویسی شده بودم.خواننده های قدیمیم دلمو زده بودند!اعتراف خوبی نیست ولی خوب قرار نیست اعترافات همیشه دلچسب باشند.هر جای پرشین بلاگ که میرفتم رد پای یه آشنا بود و من دلم یک خلوت جدید میخواست...چند سال پیش میشد؟درست روزی که پاییزان یک ساله شد، پرشینلاگ پیوست به عدم و من فهمیدم قسمت نیست هیچ کدوم از وبلاگهای من عمر یک ساله پیدا کنند! با این همه از بین دوستان وبلاگ نویسی که داشتم جمع لاگی ها رو بیشتر از بقیه دوست وبلاگی میدونستم.محیط محدود لاگ همه چیز رو برای بیشتر با هم دوست بودن فراهم کرده بود و این شد که الان من یک اجاره نشین بلاگفایی هستم که خانه اش را زلزله ویران کرده!

اما احساس این روزهام نسبت به وبلاگ نویسی چیزهاییست در مایه های: اینم یه کاری برای اتلاف وقتهایی که حس و حال درست پرکردنشون رو ندارم، نوشتن چرت و پرتهای متنوع جهت خالی نبودن عریضه و ... این که میگن هر چیزی عمری دارن واقعا یه حقیقته! یه وقتهایی بود من پایه ی اول هر چی قرار وبلاگی بیخود بودم! کوه و پارک و سینما و ... انقدر خودمو خفه کردم که الان فکر دور هم جمع شدن فقط هر ۶ ماه یه بار برام جالبه اونم از فرط دلتنگی برای دوستانی که چیزی بیشتر از یک دوست وبلاگ نویسند...

خلاصه این همه ور زدم که بگم بابا جون من نمیدونم دیگه باید چی تو این وبلاگ بی صاب موندم بنویسم! در عین حال هم اصلا نمیتونم از این کار دل بکنم،وبلاگ داشتن تبدیل به چیز مهمی شده.چیزی که نمیتونم و نمیخوام ازش دل بکنم اما دیگه از نوشتن حرفهای بی سر و ته هم خجالت میکشم!بابا من بزرگ شدم!به جان خودم دیگه جزو آدم بزرگها شدم ،زشته این چیزهایی که مینویسم! قسمت وحشتناکش اینجاست که چیزهای بهتری هم بلد نیستم بنویسم!

...در نهایت جونم برات بگه نه که من کلی عقده ی درونی دارم، این نوشتن اغلب اوقات بدجوری به داد ذهن تاب خورده ام میرسه!بدجور!

شانتال
0:33، پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
صدایی گرم و دوستانه

بی تو هر لحظه یه قرنه

هر نفس زخم کشنده

 

تنها با گفتن اسمت

رو لبام میشینه خنده

 

آخ که این فقط یه لحظه است

بعد از اون های های گریه است

 

شانتال
1:34، چهارشنبه یازدهم مهر 1386
چیدمان سان جون!

ای خورشید

ای گل خوشرنگ دشت آسمان

یک روز

         من تورا از شاخه خواهم چید

شانتال
18:18، دوشنبه نهم مهر 1386
ایستاده بر مرکز هستی

وقتی کوچیک بودم،یعنی زمانی که یه دختر بچه بودم دوست داشتم تصور کنم همه ی آدمها و چیزهایی که وجود دارند تخیلند، بخشی از یک بازیند...اون وقتها خیلی تنها بودم.هیچ هم بازی دختری نداشتم و بعضی وقتها از  بازیهای پسرونه هم حوصله ام سر میرفت.همبازیهایی که شامل برادر و دایی و چند پسر عمو میشد...

بازی مورد علاقه ی من این بود که چشمامو ببندم و با خودم فکر کنم الان هیچ چیز در دنیا نیست به جز من.و وقتی چشامو باز میکردم یهو همه چیز به وجود میاد تا من فکر کنم غیر از من افراد و وسایل دیگه هم هست.و وقتی از اتاق میخوام برم بیرون ناگهان فضای خارج از اتاق هم شکل واقعی به خودش میگیره و همه ی آدمهایی که میبینم هم بخشی از این بازی هستند...درواقع بازی مورد علاقه ی من بازی با تنهایی بود.تنهایی بزرگی که وقتی به این شکل بهش نگاه میکردم به نظر خیلی کوچیک میومد.تصور اینکه دنیا تنها و تنها به خاطر من شکل میگیره و رنگ عوض میکنه، و آدمها تنها از تصورات من نشات میگیرند برام یه سرگرمی ارضا کننده بود.اینجوری خودمو حول محور دنیا می دیدم و دلم با خیالاتم خوش بود.

این بازی هیچ وقت دست از سر من برنداشت.حتی الان هم گاهی چشمامو میبندم و با خودم فکر میکنم الان هیچ چیز نیست جز همین تاریکی پشت پلک، بعد چشامو باز میکنم و میگم حالا اتاقم به وجود اومد و صداهایی که از پشت در میاد (مثل صدای خنده ی فندقی یا صدای پارس سگ همسایه) صرفا برای طبیعی جلوه دادن این دنیا هستند و بس...

وقتی این بازی رو انجام میدم چیزی در من به وجد میاد...چیزی که خیالمو راحت میکنه هیچ کدوم از حوادث بدی که برام افتاده، میفته و خواهد افتاد واقعی نیستند! و شادی ها تنها بهانه ی چنگ زدن به باقی این زندگی تخیلی می شوند...

 

شانتال
0:25، دوشنبه نهم مهر 1386
واگویه های وجدان زده ی یک مجرم کم سابقه

نمیتونم بگم چه حالی بهم دست داد.قابل وصف نیست...انگار برای یه لحظه همه ی وجودم شد ندای وجدان و منو سرزنش کرد...بذارید از اولشو براتون بگم!

ماجرا از اینجا شروع شد که به طور اتفاقی یکی از بسته های سینمای خانگی موسسه رسانه های تصویری رو ابتیاع کردم!اونم از یکی از سوپر مارکتهای معتبر دریانی! یکی از فیلمهایی که سال گذشته اکران و امسال وارد شبکه ی خانگی سینما شد.یک خرید کاملا قانونی و وجدان مند! ناگفته نمانه که من انسان بسیار شریفی هستم و تا چند ماه قبل فیلمهایی که کمی تامل برانگیز بود رو در خود سالن سینما میدیدم اما متاسفانه چون دل نازکی داشتم و دارم سی دی های غیر قانونی و به قول معروف قاچاق(!) اون فیلمها رو (که نمیدونم از کجا درز پیدا میکرد بیرون که اون همه کیفیت داشت!) برای اکران خصوصی در منزل جهت راضی کردن دل مامان جانم که خانه داری و بچه داری بیشتر وقتش را گرفته ، میخریدم. این اتفاق گذشت تا اینکه بعد از دیدن خون بازی دیگر وقت و حس سینما رفتن یافت نشد که نشد و صد البته که از همان زمان به بعد هم سی دی فیلمهای در حال اکران دیگه به طور قاچاق جایی یافت نمیشد...البته چیز خاصی هم از دستم نرفته بود جز کمی کنجکاوی! هنوز هم معتقدم ادم عاقل اگه خواست میتونه صد دفعه شام عروسی و ازدواج به سبک ایرانی رو ببینه و وقتشو پر کنه اما ده دقیقه دیدن فیلم کیمیایی مصادف حرام نمودن عمر و وقت است و بس! با این حال کمی برای دیدن رییس کنجکاو بودم، که از بخت بد سی دی آن یافت نشد که نشد.

القصه اینکه اون شب اون بسته ی سی دی فیلم که خرید و فروشش منع قانونی نداشت و توسط رسانه های تصویری انتشار پیدا کرده رو باز کردم و سی دی اول را در دستگاه گذاشتم ، اتفاق بزرگی در روحم افتاد...

اگه حاج آقام ( بابابزرگم) بودند بهش میگفتند پیش پرده! .قبل از شروع فیلم، فیلم کوتاهی پیش پرده وار پخش شد با حضور تنی چند از بازیگران حرفه ای سینمای ایران که نوبتی توی سالن سینما مینشستند و نصایح بزرگوارنه میکردند!نصایحی که روح منو به ویبره در آورد! میدونم کنجکاو شدید تا آن سخنان نغز را بشنوید...هرچند که کلمات نوشتاری، قاصر از بیان به شدت تاثیر گذار آنها هستند  اما همین هم غنیمتیست:

 

رضا کیانیان ( با نگاهی معترض و چشمانی شماتت بار) : میخوام یه خبر خیلی عجیبی بهتون بدم. نمیدونم... فکر میکنم هیچ کس از مسئولین خبر نداره! فکر میکنم توی خیابونها پر از سی دی های قاچاق فیلمهای ماهاست.اگه شما دیدین به مسئولین خبر بدین!

 

آتیلا پسیانی ( با لبخندی پت و پهن) : راستش من هیچ وقت نه دوست داشتم نصیحت بکنم و نه نصیحت بشنوم، فقط خواهش میکنم بذارید فیلمها رو با هم توی سالن سینما ببینیم

 

مهتاب کرامتی ( اند ژست من خود یونسفم) : به خودمون احترام بذاریم، و به حق دیگران (یه کله هم اینجا تکون داد.)

 

پرویز پرستویی( عین همیشه توی چشماش یه چیز خیس داره وول میزنه): بیاین به جای اینکه این عمل خلاف رو انجام بدیم ، بذاریم که بینندگان و مخاطبمانمون فیلمها رو با کیفت خوب باهم بشینن تماشا کنن.( یه جوری هم گفت که انگار سی دی های قاچاق کیفیتشون بده!)

 

رویا تیموریان ( با عینک قاب مشکی درست عین خانم ناظمها) : اگه دلتون میخواد سینمای ایران رو تعطیل بشه، حتما سی دی های قاچاق بخرید!

 

آهو خردمند ( با نرمی و تحکمی واقعی) : با نخریدن سی دی های غیر قانونی به سینما گران ایران کمک کنید.( تنها کسی که حرفهاش رو بدون تپق گفت!)

 

در ادامه امین حیایی ، پانته آ بهرام ( مارو به مقدساتمون قسم داد خرید قاچاق نکنیم!) ، نادره ( عین این مامان بزرگهای گوگوری نصیحت کرد) و محمد رضا گلزار و پژمان بازغی انقدر اصرار کردند تا من آخرش وجدان درد گرفتم!

 

خوب شما هم با شنیدن این حرفها عذاب وجدان گرفتید؟چی؟ فرمودید اصلا طرف فیلمهای سینما ایران نمیرید چه قانون چه غیر قانونی؟! ای بابا! شما کلاستون خیلی بالاتر از مائه ها!

شانتال
16:27، یکشنبه هشتم مهر 1386
این مطلب فقط عکسش قشنگه!

من خیال پردازی هستم به غایت رویایی...اما خیالهایم همیشه تاریخ مصرف گذشته است و  ملال آور...مخصوصا حرف پاییز که میشود آنچنان کلیشه وار  مینویسم که انگار این فصل و نامش ارث بابامه! تازه خیلی هم برای خودم خوشحالم که ایول به خودم با این دست به قلم چیزم ( دو نقطه دی!) !

شانتال
21:43، شنبه هفتم مهر 1386
حقایق دردناک زندگی مادام لون!

اوضاع خنده داریه.البته نه اون قدر ولی خوب با مزه است!. آقای ایشون بعد از خوندن وبلاگم گفت که هیچی از نوشته هام سر در نیاورد.من خیلی خوشم اومد چون فهمیدم آدم واقعا صادقیه! بهم گفت یعنی اینها که برات کامنت میذارند واقعا از بعضی از مطالبت سر در میارن؟. خوب باید بهش حقیقت رو میگفتم تا دچار سو تفاهم نشه.حقیقت اینجاست که من خودمم اغلب معنی چرت و پرتهایی که مینویسم رو نمیفهمم.یعنی مثلا نمیدونم همین پست قبل یعنی چی! این مادام بواری هم نمیدونستم از نوشته های فلوبره!حالا هست؟!. آقای ایشون معتقده من به زبانی مینویسم که برای یه عده ای قابل فهمه، یعنی برای کسانی که نوشته های دوزاری و ابو عطای منو مدتهاست میخونند و میتونند چیزهای مهمی که من سعی میکنم لابه لایشون پنهان کنم رو کشف کنند. ولی آقای ایشون اینجا رو اشتباه کرد! واقعیت اینه که من واقعا دارم چرت و پرت مینویسم! نه چرت و پرتهای بهلول واری که چیز خاصی توشون پنهان شده باشه، منظورم واقعا چرت و پرته! شایدم گاهی این نوشته ها حکم لباس جدید پادشاه رو پیدا میکنه! این وسط یک نفر پیدا شد و گفت پادشاه لخته!

این از این...یه چیز دیگه هم هست که منو بیشتر وقتها ناراحت میکنه...من نمینویسم که یکی از دوستام برام کامنت بذاره تا حس کنم خونده شدم، چون خیلی وقته که از خونده شدن میترسم.از این که بعد از خونده شدن قضاوت بشم هم بیشتر میترسم، من مینویسم چون...صادقانه بگم...چون کار بهتری برای پر کردن روزهام ندارم. و البته مینویسم تا خانم چشم و ابرویی بیاد صدام بزنه الی لون... و من کیف کنم!

عوض شدم،یعنی عوضی شدم! چه فرقی میکنه...چه فرقی میکنه وقتی این همه عوض شدم و ... به طرز نا مطبوعی بزرگ شدم! وقتی بزرگ شدن با اکراه همراه باشه ، نا مطبوع و نخواستنی هم میشه... با این حال ، روزهای عمر داره میگذره و منتظر فرمایشات من نیست! به قول آقای ایشون خواهی نخواهی مجبورم، مجبورم میفهمی؟!

 

شانتال
23:3، چهارشنبه چهارم مهر 1386
نشانه های آغاز روان پریشی یک لواشک ترش مزه

گوستاو فلوبر

آه فلوبر.چقدر این کلمه آشناست.فلوبر! خودشه!باید یه جور کرم باشه ، نه؟.نه! پس چیه؟!اسم یه شاعره یا یه نویسنده؟ شایدم یه سبک جدید معماریه!

فلوبر چیست؟مسئله این است!این فعلا از همه چیز مهمتر است!حتی از تو که فکر میکنی فلوبر چیز مهمی نیست...نه مهمتر از خودت و چیزهای مهم زندگیت!

 

شانتال
2:11، دوشنبه دوم مهر 1386
بله متوجهم!

از من بر نمیاد، نه تورو خدا اصرار نکنید!باور کنید گند میزنما!جدی میگم ،خراب کاری میکنما!.ای بابا چرا انقدر اصرار میکنید؟خودم خودمو بهتر از شما میشناسم،پس اصرار نکنید.شما عزیز و محترمید اما اجازه بدید این یک بار درخواستتون رو رد کنم...حالا اگه ممکنه یه بار دیگه عنوانش رو بفرمایید.چی؟ اجازه بدید بنویسم:شالوده‌شكني‌ یک اسطوره‌.آهان!نوشتم بله،خیالتون تخت.ولی بازم میگما، من بلد نیستم.من نمیدونم روی این پیشونی بی صاب مونده ی من بدبخت چی نوشته شده که شما فکر میکنید از عهده  من بر میاد! باور کنید من تاحالا محض رضای خدا یک بار هم شاهنامه رو کامل نخوندم،یعنی حتی ناقصش رو هم نخوندم!.جان؟من؟؟؟کی گفته بهتون؟ نه والا من اصلا شعر سرم نمیشه،بین خودمون باشه من زیاد از شعر خوشمم نمیاد جز بعضیاش که شاعرش رو دوست دارم!، نمیدونم حالا کی بهتون گفته من شعر هم میگم!.به هرحال من براتون یه چیزهایی سعی میکنم توی نت پیدا کنم اما همونطور که گفتم من قد گاو هم از اسطوره های شاهنامه سرم نمیشه چه برسه به شالوده شکنیش!...ای بابا!من موندم با این قیافه ی غلط انداز چه خاکی به سرم بریزم!

شانتال
0:0، یکشنبه یکم مهر 1386
تو که هر روزت یک رنگ جدید ، پاییز دل انگیزم

تو هنوز مرا یادت هست؟ مرا به خاطر می آوری؟ و آن پنجره ی کوچک و چوبی باز شده رو به باغ را...مرا به یاد آوردی؟ دوست دارم هر روز بگویی که مرا در خاطر داری و دوستم داری و پاییزان دل انگیزم را فراموش نمیکنی...تو که هر روز خود یک پاییز رنگارنگی...تو که به رنگ سرخ و زرد و سبز و ... بگو مرا همیشه به خاطر داری تا باز شعر پاییزانم را زیر گوشت زمزمه کنم...

باغ ای باغ قشنگ
باغ ای رنگارنگ
باغ ای مادر گل
کاش میدانستی
تک سواری هم از این باغ گذر خواهد کرد
تک سواری که قدمهایش هراس انگیز است
نام او پاییز است...

 

شانتال