تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:20، چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
یک شعر دزدی از http://radiocity.blogfa.com
پیر می‌شوم
مثل شقایقی که ناگهان
گلبرگ‌های چروک‌اش
آویزان می‌شود
و سر به زیر و تنها
به سوی خاک
روان می‌شود

پیر می‌شوم
از بیست و پنج دقیقه و دو ثانیه مانده به نیمه‌شب
در ماه مهر شاید
به سال یک‌هزار و سیصد و شصت و شش روزه‌ی کبیسه
و کسی چه می‌داند؟
شاید تزریق بوتاکص و کلاژن
و مالیدن یک خروار کرم‌پودر
و استفاده از محصولات جوان‌کننده‌ی صد در صد گیاهی
و کرم‌های نورتن مظاهری
باعث شود که ماه مهر هم
به خیر بگذرد

پیر می‌شوم
و کم کم مرا
«خانم» خطاب می‌کنند
و کمی بعدتر
به حاجیه خانمی تبدیل می‌شوم بسیار ژیگول
و به مرور
و بدون فرزند
و به شکلی کاملا ناگهانی
«مادر» می‌شوم
و اگر به عجوزگی برسم
دیگر کسی به من
نگاه هم نخواهد کرد
و به دنبال لقب هم نخواهد گشت
و من زنده زنده خواهم مرد

پیر می‌شوم
خط‌های درهم و برهم صورتم
پررنگ می‌شوند
و رگ‌هایم
به دنبال رهایی از زندان پوست
به بزرگ‌ترین حجم خود می‌رسند
و این که چیزی نیست،
سلول‌های مغزم را بگو!
چه سفید و چه خاکستری
تنبل و بی‌کاره
در گوشه‌ی جمجمه‌ام
ایام بازنشستگی را
انتظار می‌کشند
و یک‌قل دو قل بازی می‌کنند

پیر می‌شوم
و دیگر هیچ اتومبیلی
و هیچ تاکسی خطی حتی
در کنار پایم ترمز نخواهد کرد
و هیچ فروشنده‌ای
با نگاه‌های مشتاقانه
به من تخفیف نخواهد داد
و هیچ مردی
با لبخند در کنار عابر بانک
نوبت‌اش را به من
تعارف نخواهد کرد

پیر می‌شوم
و فاتحه‌ی روژلب‌های صدفی
و شلوارهای جین
و تاپ‌های قرمز و صورتی
و سوتین‌های فنردار و بی‌فنر
و شورت‌های نخ در بهشت
و پدهای شیک خارجی
و آدامس‌های دارچینی
و تل‌های عروسکی
و کلیپس‌های اجق وجق
و چشمک‌های شوخانه
و خنده‌های ریزانه
و ریسه‌های بی خیالانه
و تمام دل‌خوشی‌های الکی را
خواهم خواند

پیر می‌شوم
نه مثل پیرمردهای
خوش‌سیمای جهان‌دیده‌ی شریف،
درست
مثل عروسکی شکسته
که سوژه‌ی جوک‌های
مستهجن اس‌ام‌اس است
و سخت نگران است
که خدای ناکرده
تجاوز هم روزی
اگر به او رسد
تبدیل به شایعه شود

*شعر عجیبیه...نه؟

شانتال
1:11، سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
هر آن کس که شهنامه خوانی کند/چه مرد و چه زن پهلوانی کند

گرد آفرید ، اولین زن نقال ایرانی

شانتال
2:44، دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
پرده ها را بکشید/سفید برفی و سیندرلا
حدود یک سال و نیم پیش نمایشنامه ی ((پرده ها را بکشید)) رو نوشتم و امشب بعد از مدتها آن را باز خوانی کردم و یادم افتاد چقدر این نمایشنامه را دوست دارم...اگر دوست داشتید در ادامه ی مطلب آن را بخوانید

دیروز( یکشنبه) مهمان خانه ی خانم سفید برفی بودم!از هفت کوتوله خبری نبود اما در عوض مامان بزرگش رو دیدم...دلم میخواست خودمو توی بغلش جا کنم و تا ابد بخوابم.مامان فخری رو همیشه بی نهایت دوست داشتم و این دفعه اولین بار بود که بعد از فوت مادر جونم میدیدمش...خوش به حالت خانوم سفید برفی...خوش به حالت که مادر بزرگ سالمندت را در کنار داری...راستی تو خجالت نمیکشی بعد از چهار سال وبلاگ نویسی آدرس یه دونه از وبلاگهای منو نداری؟! یا اون خواهر خانم سیندرلا که همش پای کامپیوتر نشسته چت میکنه،۳۶۰ درجه بازی میکنه و آمار کل پسرهای دانشگاه رو توی کلوب ردیابی میکنه...خجالت نمیکشید این استعدادهای نهفته ی شکوفای شده من را در وبلاگم نمیخونید؟!...خجالت نمیکشید که میخواین نامزدی من آبی و سبز و بنفش بپوشید؟اونوقت مهمونهامون میگن دوستهای عروس قاطی کردند!حق هم دارند...هرچند که شما دوتا خل و چل بدجوری برایم دوست داشتنی هستید و میمانید!

زمزمک دیدی برات پست زدم؟!

پی نوشت: جمعه چه خبر بوده؟!خوب لابد مشکلی برام پیش اومده!چرا دعوا میکنید؟:(


ادامه‌ي نوشته
شانتال
3:11، پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
وسوسه ها (قسمت چهارم)
نگاهی به سرتاسر اتاق انداخت.دیوارها پوشیده شده بود از پوسترهای رنگارنگ.تصویر خوانندگان و بازیگران،اینجا بسیار با اتاق شماره شانزده تفاوت داشت.کنج اتاق آینه قدی ای بود که تصویر در ورودی را به خوبی منعکس میکرد، با ماتیک قهوه ی تیره رو آن چیزی نوشته شده بود به زبان انگلیسی.سپیده لبخندش را پت و پهن کرد و گفت: خوب تو ما رو دعوت کردی!اسم خودت چیه؟.لبخند دختر موحنایی تبدیل شد به نگاهی موذیانه: من حمیده ام! سال دوم پرستاری ، و تو؟. سپیده ناخودآگاه یک قدم به جلو برداشت، مستقیم به چشمهای مو حنایی نگاه کرد و گفت: سپیده. ...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
0:46، چهارشنبه بیستم تیر 1386
حرفهای یک خواهر شوهر قلابی که من باشم!

این سند تو آل آفلاین رو ،برادر خانم جدید دایی جان کوچیکه فرستاده:

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه

یادم باشه به دایی جان کوچیکه بگم یکم حواسشو بیشتر جمع کنه!این برادر زن که من میبینم خانمان بر اندازه!هر چی باشه من الان از قوم بهشتیام اون ها از قوم جهنمیا!*

*میگن خانواده ی عروس از قوم بهشتیا هستند!!! ولی شخصا معتقدم هر جا من باشم بهشته چه برسه به فامیل و قوم و ایل و تبار!مخصوصا که بنده تبدیل شدم به خواهر شوهر افتخاری برای نامزد دایی جان کوچیکم!

شانتال
1:45، سه شنبه نوزدهم تیر 1386
!
داشتم فکر میکردم چرا پردیس توی 360 درجه به من گفته واتو واتو؟
راستش هنوز نفهمیدم چرا! یعنی من هر جا میرم یهو زیاد میشم و همه جا رو پر میکنم؟!یعنی منظورش این بوده که من قلب ادمها رو سریع پر میکنم یا مغزشون رو؟!یعنی من انقدر روی اعصاب دیگران راه میرم؟! من الان نیاز به جیغ زدن دارم! و چون زورم به پردیس میره میخوام سرش جیغ بزنم!با اجازه...
.
.
.
.
دلم شیراز میخواد...نشد اردیبهشت برم و میدونم حالاحالاها هیچ کجا هم نمیشه! دلم چند روز تنهایی میخواد.گاهی فکر میکنم چقدر زندگیم پر از آدمه.آدمهایی که حتی اگه سال تا سال هم نبینمشون توی ذهنم در حال قدم زدنند. نیاز فوری به مرخصی استعلاجی دارم ، مرخصی از زندگی... غرغر نمیکنم، عصبانی هم نیستم! فقط احساس له شدگی بیش از حد میکنم!پرس شده در روزمرگی های بی هدف و یک زندگی خیلی خیلی خیلی معمولی...
شانتال
1:5، دوشنبه هجدهم تیر 1386
HaHaHa!

صدای بوق میاد، sms رسیده... با خودم فکر میکنم خانم چشم و ابروییه.من زیاد اهل sms بازی نیستم.صفحه باز میشه و شماره ی غریبه ای پدیدار...

ای صمیمی، ای دوست!
گاه بیگاه
لب پنجره خاطره ام می آیی.
ای قدیمی ،ای خوب!
تو مرا یاد کنی یا نکنی،
من به یادت هستم.

دست خودم نیست که حالت تهوع بهم دست میده!البته من بهش دست نمیدم!!

زندگیم بعضی روزها تبدیل میشود به یک شوخی کثیف!

شانتال
2:11، یکشنبه هفدهم تیر 1386
یک دنیا معصومیت در صدایی که فالش میخواند
جمعه شب به جشن مناسبتی یکی از وزراتخونه ها دعوت بودیم.طبق ده سال گذشته که نمیرفتیم امسال هم قصد رفتن نداشتیم که بعد به خاطر پدرم مجبور به رفتن شدیم.خودمو برای یکی از کسل کننده ترین شبهای زندگیم آماده کرده بودم!فکر کنید برنامه ای که  مجری ثابت هرسالش محمود شهریاریه واقعا چه فاجعه ایه!حالا بگذریم از این برنامه های ژانگولر و تقلید صدا!!!فاجعه در حد مرگ!
اما اون شب برنامه ای جرا شد که واقعا به رفتنش ارزید!
گروه کر بچه های معلول بهزیستی که توی فیلم میم مثل مادر بازی کردند،اون شب سه تا آواز اجرا کردند.اول ترانه ی فیلم میم مثل مادر و بعد گل گلدون و هرگزهرگز...
وقتی داشتند این ترانه رو میخوندند تقریبا همه داشتند توی محوطه گریه میکردند...صدای بمشون و حالت معصومانشون و شعری که میخوندند به قدری زیبا بود که هنوز توی ذهنمه...

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوس دارم
چقدر مثه بچه گیام لالاییاتو دوس دارم
ساده گیاتو دوس دارم
خسته گیاتو دوس دارم
چادر نماز زیر لب خدا خداتو دوس دارم

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونن
یه اسمون نرگسو یاس تو باغ دستات بشونم

بخواب که میخوام تو چشات ستارهامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوس دارم

دنیا اگه خوب اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه

مادر
لالایی
لالایی

شانتال
4:24، جمعه پانزدهم تیر 1386
DREAM GIRLS

شبهای تعطیل بعنی شبهای خلوت خونه!یعنی شبهایی که میشه با آرامش تا خود صبح 3 تا 4 فیلم دید.خودمونیما...همه از خلوتی و مکان بودن خونه شون چه جوری استفاده میکنند و من چه جوری!
بعد از دیدن Duplex وThe lake house وsave the last dance گفتم جهنم و ضرر! بذار این فیلم آخر جیم کری رو هم ببینم.تصدیق بفرمایید وقتی آدم تو حال و هوای فیلمهای زنانه است واقعا دیدن یه فیلم مردانه جالب نیست!ولی خوب به نظرم فیلم جالبی میومد،این شد که ساعت 2 بعد از نیمه شب رفتم سراغش...فیلم شروع شد...اول یه صحنه ی تئاتر یا رقص یا هر چیز دیگه و بعد چندتا خانوم خوش هیکل و مکش مرگما در حال دامبالو دیمبا و ... تو دلم گفتم آخ جون!موزیکاله... بعد گفتم وا؟موزیکاله؟... بعد یه خانمه که قیافش خیلی به نظرم آشنا میزد رو نشون داد.همچین بفهمی نفهمی چاق بود!ولی خوش قیافه بود...اینو کجا دیدم...بعد از 5 دقیقه فکر کردن و فیلم دیدن یادم افتاد این همونیه که توی مراسم اسکار بهش جایزه دادند و زد زیر گریه!...بعد واسه خودم بلند جیغ زدم Dream girls ! البته واقعا میزان آی یو من پایینه!!باید یه چند دقیقه زودتر میفهمیدم! ناگفته نمونه همچنان توی دنبال جیم کری بودم که ادی مورفی رو نشون داد!بله دیگه...آخر و عاقبت این مدلی فیلم دیدن هم همینه دیگه!
من اساسا از فیلمهای اسکار امسال شانس نیاوردم.علاوه بر Queen ، Little miss sunshine رو هم نتونستم ببینم چون دستگاه دی وی دی ما یه سری از سی دی ها رو نمیخونه...واقعا مزه داد دیدن یکی از اسکاری ها! انقدر هم از فیلمش خوشم اومد که وقتی بعد از دو ساعت تموم شد همش میگفتم دوباره دوباره یه بار فایده نداره! چقدر جنیفر هادسون قشنگ بازی کرد.چقدر فیلم جالب انگیز ناکی بود...شاید چون همش با کاراکتر افی احساس همذات پنداری میکردم.وقتی دوستاش به راحتی ترکش کردند،وقتی یهو تنهای تنها شد...وقتی داشت ترانه ی ((من تغییر کردم)) رو میخوند... وقتی بی هیچ پیش زمینه ای یهو گذاشتنش کنار چون رقیب جذاب تری پیدا کرده بود!. خوب شد کسی خونه نبود و  یه دل سیر واسه خودم به عالم و آدم فحش دادم!بعد هم گفتم اینو بنویسم توی وبلاگم که چند وقت بعد دوباره بیام بخونمش به خودم و وبلاگ نویسیم بخندم!
هیشکی نمیتونه مث مو وبلاگ بنویسه!

شانتال
1:53، پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
ای دراگ استور من!

42-18160564 - Lovers Touching

وقتی مرا لمس میکنی گویی سه تا اکستامینوفن انداختم بالا!کافیست چند تا سرماخوردگی هم پشت بندش بخورم تا حسابی حالم جا بیاید!

شانتال
2:34، چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
جون هر کی دوست داری باور کن!برو...و دیگر بازنگرد...

هنوز هم هی سرت را بالای ستاره می گیری ؟
پشت این آسمان ، آسمانی دیگر است ؛ باز هم پر از ستاره .
پشت آن آسمان ، آسمانی دیگر
پر از واژه و پری
زبان بی نهایت همین اختلاط اشاره و لبخند است .
تو چرا از خواب دیشب هی برای آیینه سخن می گویی ؟
آیینه تعبیر همین معنای آسان ما است
باور کن !
باور کن !

سید علی صالحی

شانتال
1:18، دوشنبه یازدهم تیر 1386

بعضی وقتها گفتن یک (( نه )) ساده چقدر سخته...42-15268094 - Man Yelling No

شانتال
1:20، یکشنبه دهم تیر 1386
eyes wide shut

درسته که بشین و بفرما و بتمرگ هر سه یه معنی داره،اما همون فرق کوچیکش باعث میشه گوینده ی بفرما بسیار دوست داشتنی تر از گوینده ی بتمرگ باشه...حتی اگر بعدها مشخص بشه گوینده ی بفرما چندان محترم تر از گوینده ی بتمرگ نبوده...اگه ربط بین تیتر و عکس و متن رو فهمیدید!

شانتال
21:29، پنجشنبه هفتم تیر 1386

دیگه بعد از تو
چون همیشه
من دلم یه گل آتیشه
اما یادت
از دل
هرگز
جدا نمیشه

شانتال
22:39، چهارشنبه ششم تیر 1386
زندگی فیلمفارسی وار
حقیقتش این یه داستان نبود،تنها یک آزمایش بود...فعلا ادامه هم نداره.اون چند شبی که نوشتم، فقط مشغول چیدن یک پازل بودم.بعد از نوشتن هیچ ویرایشی نمی کردم، همینطور خام و بکر وارد صفحه ی وبلاگ می شد.ممنون از همه ی دوستانی که خواندند و نظرات سازنده و غیر سازنده دادند، ولی فهمیدم در حال حاضر هیچ علاقه ای به نوشتن ندارم.یا حداقل هیچ علاقه ای به داستانهای خودم ندارم!ترجیح میدم به جای نوشتن، مثل سابق بشینم چندتا کتاب درست حسابی بخونم، حتی اگر روزی 3 تا کتاب خوب هم بخونم باز به اندازه ی تمام عمر چیزی نخوندم.
پس شاید یه روز فهمیدم با بقیه داستانم چه کنم و دخترک بیچاره را از چشم انتظاری دم اتاق دخترهای شر طبقه بالایی خوابگاه در بیارم...
شاید داستان نوشتن شور و حوصله ای میخواد که در حال حاضر خالی از اونم.
شاید هم خیلی خسته ام.همه فکر میکنند کسی که بیکار باشه و توی خونه بشینه نباید خسته بشه، اما واقعیت اینجاست که آدم بی کار بیشتر از هر کس دیگه ای خسته و فرسوده می شه.
فردا بعد از دو سال دوستای آسانسوری رو میبینم...رضا، المیرا، محمد...فردا باز هم سالگرد دوستیمونه، و من همش فکر میکنم چقدر اون وقتها همه چیز کودکانه و زیبا بود.بعد از مدتها با دوباره دیدنشون حتما میفهمم که اونها باز هم شاد بی خیال باقی موندند یا نه؟.انگار خیلی از اون وقتها پیرتر شدم.انگار خطوط صورتم زنانه تر و سخت گیرتر شده، انگار همه ی وجودم با گذر زمان تبدیل شده به یکی از همون آدم بزرگهایی که شازده کوچولو دوستشون نداره.
خانم چشم و ابرویی این روزها نیست، حسابی درگیره...هر روز به یادتم خانم چشم مهربان،این را بدان!
تنها هوس فعلیم یک دریاچه و یک قایق و یک همراه برای پارو زدن و رسیدن به وسط دریاچه است،تنها آرزوی فعلیم دور شدن از این شهر است. از شما چه پنهان یاد فیلم ممل امریکایی افتادم!!!
شانتال
2:20، یکشنبه سوم تیر 1386
وسوسه ها (قسمت سوم)
احتمالا حالت نگاهش بهت زده بود، چون صدای غش غش خنده ی صبا فضا را انباشته بود: نترس شوخی کردم!. و باز خندید.فردای آن روز اولین چیزی که بعد از بیدار شدن حس کرد، صمیمیت جدیدی بود که بین او و صبا رخ داده بود.
با اینکه طبق روال معمول هر روز عصر که از دانشگاه بر میگشت، به طور داوطلبانه شام هم اتاقی هایش را هم درست میکرد، با این حال همیشه وقت اضافی می آورد.انگار آن سال واقعا سال بی کاری بود! شاید هم نبود اما چیزی میگفت فعلا درس خواندن آن قدرها هم مهم نیست!. باقی کارها هم بین بقیه تقسیم شده بود، آشپزی سرگرمی مورد علاقه ی سپیده بود.پدرش همیشه از دست پختش تعریف میکرد و این خیلی مهم بود! کم پیش می آمد پدر از چیزی تعریف کند...

یک بار اتفاقی افتاد که خیلی پیش و پا افتاده بود اما مسیر اتفاقات روزمره دو تن از دختران اتاق شانزده را عوض کرد....


ادامه‌ي نوشته
شانتال