تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
16:50، سه شنبه سی ام آبان 1385

دوستی گفت: ترکش های رقیق شدن اعتماد به نفس تا فرسنگها تاثیر گذاره

در جوابش حرفی نداشتم.حق داره!هرچند من در مورد پست قبلیم احساس فروتنی نمیکنم.شاید چون زمانی واقعا کینه ای بودم و حالا نیستم،این تغییر اخلاقی رو در خودم دوست دارم...

شانتال
22:8، دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
تنها نشان انسانیت من

هرگز در عمرم بیش تر از دوماه نتونستم از کسی  ناراحت باشم.دوستانی داشتم که بی نهایت دوستشون داشتم و بعد ضربه های سختی به من زدند اما در نهایت یکی دو ماهی دلگیر و شکسته بودم و بعد آن درد عمیق فراموش میشد.البته هیچوقت آن حس خالصانه ی قدیمی در آن روابط ایجاد نمیشه اما هیچ نوع دلگیری و دلخوری برای مدت طولانی در قلبم نمی مونه. این نه به خاطر بزرگ منشی یا دریا دلی ...بلکه به علت دیگریست.

با همه ی وجودم معتقدم کسی که زمانی دوستش داشتم و  در دایره ی نزدیکانم قرارش دادم،فردی بوده لایق دوستی و رفاقت.بعدتر در شرایطی که دوستی ما ناپایدار و سست شد ،قطعا فقط اشتباه از او نبوده و من نیز حتما اشتباهی کرده ام. بعد از اینکه دلخوریم تمام شد به راحتی میبخشم چون دوست دارم باور کنم آدمها خاکستری هستند و مجموع اضداد.میبخشم و فراموش میکنم چون دوست دارم تصور کنم آدمها در کنار هر بدی ای که به من کردند،چندین برابر خوبی داشتند که مدتها باهاشون دوست بودم...

اما چرا اینها رو نوشتم؟من زمانی با خانومی دوست بودم که طی اتفاقات ناهنجاری رشته ی دوستی ما از هم گسست و قلبم از کارش دوپاره شد.دوستی عمیقی بود...بعدتر آن حس منفی ام را از دست دادم و بخشیدم.همه چیز را گذاشتم به حساب ویژگیهای فردی و ناخودآگاهش.امروز بعد از چند ماه تماس گرفت.قبلتر ها هم تماسی میگرفت.راستش همیشه او این تماسهای دیر به دیر رو برقرار میکنه.و من هربار خوشحال میشم از اینکه دیگر آن حس تلخ را ندارم.او حالا بیشتر یک اشنای قدیمیست تا دوست...کسی که خبر از دوستان گذشته میدهد: چه کسی ازدواج کرد؟چه کسی از ایران رفت؟چه کسی... . از اینکه اهل کینه به دل گرفتن نیستم خوشحالم.این تنها چیزیست که به خاطر داشتنش به خود میبالم.

شانتال
17:54، دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
تکه ای دیگر از بهشت من

گاهی درست لحظه ای که در خواب فرو میروم حس میکنم روی پلی معلق ایستاده ام.مرز بین جادو و غیر جادو. آنجا همه چیز نوع دیگریست...

من ،در وحشت خیالت از سایه های ناهمگون،تکه تکه میشوم...تقسیم میشوم...من در تو حل میشوم

شانتال
2:5، یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
کسرایی...

میتوان چون دگران
ناله ای کرد و در این وادی خفت
میتوان داشت از این خفتن امید حیات
میتوان رفت ولی چون مردان
میتوان مرد و به لب هیچ نگفت

شانتال
21:26، شنبه بیست و هفتم آبان 1385
طعم خوش مرگ

نمیدانم اگر الان بمیرم بهتر است یا صدسال دیگر.شاید مرگ در چند سال گذشته بهتر بود... موضوع رضایت یا عدم رضایت از زندگی فعلی ام نیست.

موضوع مرگ است.

به هر حال همه ی ما خواه ناخواه میمیریم.هیچ زندگی ابدی ای وجود ندارد و تصور میکنم از زمانی به بعد برای هر کسی پیش می آید که دوست داشته باشد بمیرد. و البته باز هم نه اینکه زندگی چیز بدی بوده و طعم دلخواه را نداشته باشد،فقط چون از جایی به بعد ملال آور ، تکراری و خسته کننده میشود انسلان میل به مردن پیدا میکند.و اگر هم هیچ کدام از اینها نشود احتمالش هست که از زمانی به بعد زندگی فعلی قادر به ارضا کردن خواسته های یک انسان نیست...و شاید چون ما انسانیم و سیال!

درست نمیدانم چگونه بعد از مرگ را توضیح دهم اما فکر میکنم که میدانم بعد از مرگ چه میشود! درواقع من دنیا رو منبع بی پایان شادی ها میدونم.شادی از نوع واقعی...فکر میکنم بعد از مرگ به شادی بی دلیل و راستینی برسیم.هرکسی به اندازه ی ظرف وجود خویش...

احتمالش هم هست بعد از مرگ درست همان اتفاقی بیفتد که قبل از مرگ انتظارش را داشتی!

تنها مشکل مرگ برای من فرایند ناشناخته و اسرار آمیزش است. درست در آن لحظه ی به خصوص که مرگ متولد میشود چه اتفاقی می افتد؟ آیا مردن درد هم دارد؟انقدر که مثل رمان تولد گریه میکنیم؟ به نظر نمیاد زندگی فعلی ما زنده ها چیز کاملی باشه. شاید چون ما آدمها به حکم انسان بودن سرشار از نقص و توهمیم...طمع میکنیم،آزار میدیم،غر میزنیم و نمیتونیم تنها به خاطر زنده بودن و زندگی کردن هر لحظه شاد باشیم...احتمالا بعد از مرگ، زندگی جدید فرآیند کاملا شادمانه ای خواهد بود. از آن مدل شادیها که با اولین لیس از بستنی یا بوسه های طویل المدت عاشقانه دست میدهد.یک هیجان و منبع شادی بی پایان...فکر میکنم مرگ چیزی شبیه اینه.

حالا اعمال و رفتار ما بعد از مرگ تاثیری هم در زندگی جدیدمان خواهد داشت؟ خوب من فکر میکنم هر چقدر صادقانه تر و انسانتر زندگی کرده باشی قدرت درک بیشتری نسبت شادیهای زندگی ابدی خواهی داشت.

هر چقدر هم خوب و زیبا و درست زندگی کنیم، اختیار دنیای پیرامون تا حدی در دست ماست و رنجی که دیگران خواسته و ناخواسته بر ما وارد میکنند ممکن است آن شادی فارغ از هر غم را خراب کنند... مرگ باید چیز دیگری باشد...

شانتال
22:36، جمعه بیست و ششم آبان 1385
لباس جدید پادشاه!

بعد از سه سال بالاخره ویندوز رو عوض کردم و در نوع خودش یه رکورد جهانی به ثبت رسوندم!راستش دنیای مجازی رو دارم از دریچه های جدیدتری میبینم!کامی جان واقعا یه لباس نو احتیاج داشت...دیگه قبلی، خیلی پاره پوره شده بود!

شانتال
20:1، چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

ما دلشدگان خسرو خوبان جهانیم

شانتال
22:45، سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
همه ی اتاقم بوی گل مریم گرفته...
...با همه ی اینها ،هنوز روزهایی هست که همه ی وجودم ارتفاعی را برای سقوط طلب میکند...
...نپرس چرا،چون حس غم انگیز غریبی، روزهای بلاتکلیفی ام را آزار میدهد...
...من به دنبال چه هستم؟
شانتال
21:34، سه شنبه بیست و سوم آبان 1385

 

I would bring you flowers in the morning
Wild roses as the sun begins to shine
Sweet perfume in tiny jeweled caskets

شانتال
16:12، سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
عصبانیتهای تک نفره!

۲ دسته هستند که بی هیچ عنوان وجودشون رو نمیتونم تحمل کنم: بی ظرفیتها و حق نشناسها

۲ دسته هستند که وجودشون آزارم میده: مدعیان تو خالی و ظاهر بینها

گاهی انگار خودم هم در این دسته ها جا میگیرم...گاهی چقدر از دست خودم عصبانی میشم... از رفتار خودم حرص میخورم...روبه روی آینه میشینم و یه دل سیر به خودم فحش میدم...ولی آخرش خودمو میبخشم!

 

 

شانتال
0:35، یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
اندر احوالات وبلاگ نویسی من!
یکی از دوستام یه حرف جالبی زد:واسه همینه که حتی اگه وبلاگ مینویسم به خیلی از دوستانم آدرسشونو نمیدم. چون بعد اگه بدونم آدرسمو دارند و سراغم نمیان بیشتر اذیت میشم.

این دقیقا یکی از دلایل من برای ندادن ادرس وبلاگم به دوستانیه که مدتها دوست وبلاگی من بودند.مثل پردیس،دکتر بابک و خیلیهای دیگه که گه گداری به نوشته هام سر میزدند و حال و احوالم رو کشف میکردند! درواقع الان هم به همین دلیل کامنت وبلاگمو باز نمیکنم.نمیخوام وقتی وبلاگمو باز میکنم ببینم کیا خوندن...و در واقع کیا نخوندن!

البته به اعتقاد یه دوست دیگه ،وبلاگ یه جای خصوصیه و بیشتر شبیه دفترچه خاطراته،مسخره است که در مورد خاطره های دیگران نظر بدیم...

ولی از اونجایی که وبلاگ من تکه تکه های نگفته (گاهی پیش پا افتاده ،گاهی مهم) دلمه، همچنان به نوشتنش نیاز دارم...  

شانتال
20:59، شنبه بیستم آبان 1385
یک یادداشت خصوصی اما عمومی!

اون شماره چهار همیشه این تصویر رو به ذهنم میاره...

شانتال
19:44، جمعه نوزدهم آبان 1385
گاهی که دلم از دوری بعضی ها میگیره ،منصفانه قبول میکنم این من بودم که از همه بریدم و دنیامو کوچیک کردم...
رهایش کن...
باز یاد دوستانی افتادم که بی دلیل من رو در محکمه ی بی انصافی قضاوت کردند...گاهی دلم بد میگیره...

شانتال
16:52، جمعه نوزدهم آبان 1385
من پر از وسوسه ام

 

عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها

شانتال
17:16، پنجشنبه هجدهم آبان 1385
آرزو بر جوانان عیب نیست!

اگه میتونستم میرفتم همه ی موهامو از ته میتراشیدم
راحت و آسوده...

شانتال
16:52، چهارشنبه هفدهم آبان 1385

Angel #2

نه تو تنها نیستی
ماهی و زورق و پارو پس چیه
نه تو تنها نیستی
این همه ستاره پس مال کیه
نه تو تنها نیستی
خلوتت دلکده ی نقاشیه
نه تو تنها نیستی
فکر آزادی خود زندگیه

 

شانتال
2:56، چهارشنبه هفدهم آبان 1385
تکه تکه های قلب منه،که بارون میشه و می باره

 

   

گاهی انگار خدایی نا مرئی بر وجودم حاکم میشود...
آن زمان است که دوست دارم قلبم را به راستی تکه تکه کنم و هر تکه اش را به کسانی دوستشان میدارم و به نحوی دنیایم را سرشار از خوشحالی و محبت کردند ببخشم...
و دستان سرخم را بر گونه های رنگ پریده ام بکشم...

شانتال
16:39، سه شنبه شانزدهم آبان 1385
وقتی همه خواب بودند:زیارتی بی منت

منی که از بچه گی سربار هیچکی نبودم
من که آزارم به هیچکی نرسیده
من که به همه پول قرض میدم
...
من دیوونم؟

 

شانتال
23:29، دوشنبه پانزدهم آبان 1385
داستانی با طعم ملس عشق

یکی برای تو

یکی برای من

کیمیا خاتون

شانتال
17:54، دوشنبه پانزدهم آبان 1385
فنجانی دوستی
پله ها رو آرام و با هیجان طی میکنم.به راحتی میشناسمش...  در آغوش گرم و دوستانه اش سلام میکنم...خاطرات گذشته رو مرور میکنیم... در کنارش روحم را عریان میکنم ...حرف میزنم و او با نگاه نافذ و مهربانش حرفهامو میشنوه...میخندیم،سکوت میکنیم و چه زود رسید لحظه ی جدایی از دوستی آرام و مهربان با قلبی بزرگ و بی انتها...

راستی یادم رفت این رو بگم: این وهم نیست،تو فرشته ای هستی بی سن و سال... 

این وهم جنون آسا که خود را فرشته ای می پندارم
بی سن و سال، بی نصیب از گذر زمان
بی تقدیر مرگی که نشانه ی سهم من از زندگی باشد
بی هیچ ترحمی بر نام ونشانم
یا حتی بر کالبدی که پر پر زنان این سو و آن سو می کشانم

شانتال
17:54، یکشنبه چهاردهم آبان 1385
این منِ روشنفکر!
به نظر میرسه انسانها اغلب اوقات نقص واضح منشها،گرایشها و ادیان رو میپذیرند (ناخود آگاه) و در صدد این هستند که از جمله ای ساده و روان که آشکارا غیر منطقی و خشن به نظر میاد،منطق ،انسانیت و حقانیت را به زور بیرون بکشند
صرف نظر از شعارزدگی افکاری که در زمان خود افکاری جسورانه و نو محسوب میشدند،تغییرات و قدرت پذیرش آنها (که به مراتب سخت از اولیست)نیاز به برنامه ریزی و پایه ریزی افردی داره که مسئول و دور از منفعت گرایی هستند.
 درواقع اگر شما فردی باشید منتقد دین و اصول از پیش برنامه ریزی شده ای که قدمتی بالای هزار سال دارد ،شاید در ظاهر به خاطر جسارت ابراز افکارتان مورد تحسین و تمجید قشر خاصی از مردم باشید اما در نهایت اغلب مردم شما را به دلیل نفی دین الهی فردی غیر اخلاقی و بدکردار میدونند.درحقیقت در ذهن مردم این موضوع که فرد مومن به دینی الهی فردیست اخلاق گرا و درستکار ؛و افرادی که با نظام دینگرایی (توجه کنید که منظورم نفی آفریدگار نیست) مخالفت میکنند را فردی فاقد ویژگیهای انسان گرایانه میدانند. درواقع به طور ناخود آگاه به افرادئ مذهبی اعتماد بیشتری نشان میدهند تا غیر مذهبیها
شما برای اینکه خودتان باشید و دور از هرگونه تظاهر در جامعه ای که ملاک ستاره گذاری شما ظاهر رفتار و منشتان است بتوانید زندگی کنید باید پیه عکس العملهای نابه جا و واپسگرایانه ی بسیاری از اطرافیان نزدیک خود را نیز به تن بمالید!
شانتال
11:47، یکشنبه چهاردهم آبان 1385
با توام ای مهربانترین فرشته ی همه ی عالم
دوستی پرسید: (( چطور میشه آدم با کسی که فقط و فقط بهش خوبی کرده و ازش محبت دیده این کارو بکنه؟ ))

 و من یاد شعری افتادم :


فکر میکنی اهمیتی دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟

بعد به یاد می آورم که خداوندی عادل و مهربان آن بالا، قلبهای شکسته را التیام میبخشد...خدایی که خدای عشق است.خدایی که قلب مرا مدتی پیش مرهم گذاشت و میدانم روزی قلب مهربان تو را  هم التیام میبخشد...دعا میکنم...

شانتال
23:28، شنبه سیزدهم آبان 1385
کار تو اما قشنگه، ساختن باغ از یه سنگه...

 ...

اگر بدانی گاه چقدر میترسم که تو را هم شریک این وحشت خاکستری کنم.میترسم روان مهربانت را با این همه آشفتگی آزار دهم

 

من چه کردم جز نشستن
 گریه دیدن گریه کردن
وقتی باغ قصه میسوخت
من چه بودم؟جز یه خرمن

 

شانتال
16:0، جمعه دوازدهم آبان 1385

راستی وقتی پرسپولیس اون دوتا گل خوشگلو زد هیچ دختری توی ورزشگاه نبود که جیغ بزنه و شادی کنه؟...

نه فکرکنم نبود...

شانتال
13:47، پنجشنبه یازدهم آبان 1385
آری..دریا را دوست دارم

seashore

نه فقط برای اینکه آبی و بیکران است،و نه فقط چون زیبا و آرامش دهنده است...

دریا را دوست دارم چون موجهایش قوی و محکم است.آرام آرام عقب میرود و با بیشترین قدرت به ساحل میکوبد.مثل قلب یک عاشق.

دریا صبور و عاشق است...

شانتال
0:0، پنجشنبه یازدهم آبان 1385

...چنان که یوسف را از ظلمت چاه رهانیدی ،حیات دوباره بخشیدی،حیات دوباره،حیات دوباره...

شانتال
17:13، چهارشنبه دهم آبان 1385
پلاستیک کهنه، دمپایی پاره، نون خشک...میخریم!
ایزابل آلنده در « پائولا» مینوسه: (( وقتی «اوا لونا» رو مینوشتم بارانی از داستان روی سرم ریخته بود.نوشتن داستان کوتاه به مراتب سخت تر از نوشتن رمانی بلند با شخصیتهای متعدده.داستان کوتاه شخصیتها و موضوع  محدود هستند و دقیقا به همین دلیله که نوشتن داستان کوتاه خوب کار هر کسی نیست))
داستانهای کوتاه چخوف رو خیلی دوست دارم.چخوف استاد ساختن شخصیتهای ایستا و ساکن و داستانهای غیر متحرکه ، عملا اول و پایان ماجراهایش عین همند. نوشتن با این روش همراه با جذابیت و مخاطب پذیری واقعا سخته. در عین حال که داستانهای کوتاه چخوف رو دوست دارم،حوصله ی نمایشنامه هاشو ندارم.شاید چون خیلی سخته که چندین و چند صفحه بخونی و در آخرش «سه خواهر» با همون روشی به زندگی ادامه بندند که اول داستان ازش مینالیدند... واقعگرایی تلخ...
سال 81 وقتی زویا پیرزاد برای «چراغها...»  برنده ی چند جایزه ی متعدد شد نقد های ادبی زیادی در رابطه با رمانی چاپ شد که شاید تنها ویزگی مهمش زنانه گی  ساده اش بود.درواقع به نظر من این رمان  و جایزه هایش در دوران نویسندگی این نویسنده بیشتر یک اتفاق بود تا استحقاق.این رو به راحتی میشه از کارهای کوتاه و نیمه بلند قبل از «چراغها» و رمان بعدی «عادت میکنیم» فهمید. دلایلم بماند که خیلی طولانید.
«سرخی تو از من» سپیده شاملو بر خلاف کارهای پیرزاد به نظر من دریچه ی امیدیست برای زنانی که با محوریت زنانگی قصد نوشتن دارند بی ترس از اینکه دچار شعارزدگی و تکرار شوند.

پی نوشت1: امروز به قدری فکرم مشغول یکی از دوستانم بود که این نوشته ها رو برای  منظم شدن افکارم نوشتم.
پی نوشت 2: «پولک سرخ» محبوبه میر قدیری رو تازه شروع کردم.به نظر خیلی جذابه.این روزها چقدر نوشته های ظریف زنانه میچسبه! داستان در اراک میگذره و خیلی جاها هم با لهجه نوشته شده. منتها من با اینکه پدر و مادر ِمادرم هر دو اراکیند تا ذکر مکان توسط خود نویسنده همش فکر میکردم این لهجه شیرازیه! فکر کنم باید از اول دوباره بخونمش! و اینکه من نمیدونستم اراکی ها به خورشت قورمه سبزی میگن: خورشت سبزی!.راستش تاحالا فکر میکردم اراکی بودن یعنی خوردن انواع و اقسام آبگوشت! احساس بی هویتی میکنم...من چقدر از نیمی از خودم دور بودم!مثلا نمی دونستم امیر کبیر اراکی  بوده...

 

شانتال
23:39، سه شنبه نهم آبان 1385
اعلام عدم شایستگی دنیای مادی برای رویاهای زیبای من

 

گاهی فکر میکنم شرم آور است که من این همه کم  کتاب خوانده ام! تصور کن...من تنها کتابی که از بالزاک خوانده ام را همین امشب تمام کردم (لذت خواندن بی عینک هم لذتی است ها!)

بعد از خواندن ((پسر عمو پونس)) فکر کردم جهانی این چنین رسوا( پر از رقابتهای جاه طلبانه ی خطرناک ) کجا شایسته ی رویاست؟

میدانم...باز ایده آلیست و رویایی شدم.

شانتال
16:30، دوشنبه هشتم آبان 1385
حرفهای بسته بندی شده در رنگهای متنوع!

۱- چند شبه، بی خوابی بدی دارم.درواقع از شدت فکر و خیال نمیتونم بخوابم.به چی فکر میکنم؟نمیدونم..صبح که پا میشم یادم میره!

۲- احساس دلشوره ی بدی دارم.یه جوری گسی نا محسوس که تا ته خیالم رو خاکستری کرده.با اینکه این روزها نه تنها هیچ مشکلی ندارم و ایام به کاممه!این روزها خرمالوئیه!خوشمزه اما گس...

۳- عکس رو فقط به این دلیل گذاشتم که دیدنش اعصابم رو خورد میکنه: مایوی شنبلیله ای با موهای جینگولی!تصویر دریا رو نابود کرده!

۴-راستش احتیاج به سفر دارم.نه اینکه بار و بندیل ببندم و به جایی دور از تهران برم...نه!منظورم یه سفر فکریه.یه سفر روحی.چی می شد اگه توی خونه ی خودت،توی شهر خودت،توی اتاق خودت،کنار آدمهایی که هم دوستشون داری هم گاهی ازش دلخور میشی،حس سفر رفتن و بیخیالی و شاد بودن پیدا میکردی...((من اگر تازه تر شوم به آنها که دوستشان میدارم عشق بیشتری خواهم داد،ظرف انرژیم ته کشیده است))

 

شانتال
13:11، یکشنبه هفتم آبان 1385
تصور کن...

زمانی بود که از فرط ساده دلی ، روحم را در طبق اخلاص تقدیم کسانی میکردم که با خط کش اخلاقیات کرم خورده، عمق شکست عاطفی اش را اندازه بگیرند.

بعد هم مینشستم و برای اعتمادهای کودکانه ام غصه میخوردم.

راستش گاهی که به آن زمان فکر میکنم حوصله ام از خودم سر میرود!

شانتال
11:50، شنبه ششم آبان 1385
بعضی ها در سطح می مانند
ميگن يه پروتستان داشته تو خيابون راه ميرفته ميبينه يکی ميخواد خودشو از پل پرت کنه پايين. ميره جلو ميگه اين کارو نکن گناهه. يارو ميگه از زندگی خسته شدم. ميگه نه تو دينمون گفته گناهه اين کارو نکن. يارو ميگه از کجا معلوم دين من و تو يکی باشه؟ ميگه دينت چيه؟ يارو ميگه مسيحی. خب منم مسيحيم. مذهبت چيه؟ پروتستان. خب منم پروتستانم. پروتستان کدوم کليسايی؟ پروتستان کليسای سنت برنارد. خب عزيزم منم پروتستان همون جام. پروتستان سنت برنارد متمايل به انگليس هستی يا آلمان؟ آلمان. خب عزيزم منم متمايل به شق آلمانيشم. متمايل به آلمان انشقاق ۱۷۸۴ هستی يا متمايل به آلمان انشقاق ۱۷۸۹؟ متمايل به ۱۷۸۹.
مرده پياده با عصبانيت ميره جلو و يارو رو هل ميده از پل پايين و ميگه همون بهتر که بميری کافر من انشقاق ۱۷۸۴ هستم!!!



 

شانتال
20:59، جمعه پنجم آبان 1385
نعلهای خوشبختی این کیک

بیست و سه سال و چند روز پیش فکر کردم به دنیا آمدن کار هیجان انگیزیست!

شانتال
18:0، جمعه پنجم آبان 1385
نجوای ما

من و پاییز دو همزاد توامانیم...او که می آید همراه هم کوچه باغهای متروکه ی یادها را قدم می زنیم و زمزمه می کنیم...او که می آید بغض مان را بی شرم و بی آزرم پروای باریدن می دهیم .... بسیار ناگفته هامان را زیر گوش هم نجوا می کنیم وبرای آنها که دوستشان می داریم زمزمه می کنیم.... ...او که می آید...او که می آید...دنیا آلونک رنگ رنگ مسدودی می شود و انسان جانور محزونِ مجبوری....

شانتال