دوستی گفت: ترکش های رقیق شدن اعتماد به نفس تا فرسنگها تاثیر گذاره
در جوابش حرفی نداشتم.حق داره!هرچند من در مورد پست قبلیم احساس فروتنی نمیکنم.شاید چون زمانی واقعا کینه ای بودم و حالا نیستم،این تغییر اخلاقی رو در خودم دوست دارم...
دوستت دارم را آرام بنویس
زیر فشار این اعتراف
کاغذ هم مچاله می شود...
دوستی گفت: ترکش های رقیق شدن اعتماد به نفس تا فرسنگها تاثیر گذاره
در جوابش حرفی نداشتم.حق داره!هرچند من در مورد پست قبلیم احساس فروتنی نمیکنم.شاید چون زمانی واقعا کینه ای بودم و حالا نیستم،این تغییر اخلاقی رو در خودم دوست دارم...

هرگز در عمرم بیش تر از دوماه نتونستم از کسی ناراحت باشم.دوستانی داشتم که بی نهایت دوستشون داشتم و بعد ضربه های سختی به من زدند اما در نهایت یکی دو ماهی دلگیر و شکسته بودم و بعد آن درد عمیق فراموش میشد.البته هیچوقت آن حس خالصانه ی قدیمی در آن روابط ایجاد نمیشه اما هیچ نوع دلگیری و دلخوری برای مدت طولانی در قلبم نمی مونه. این نه به خاطر بزرگ منشی یا دریا دلی ...بلکه به علت دیگریست.
با همه ی وجودم معتقدم کسی که زمانی دوستش داشتم و در دایره ی نزدیکانم قرارش دادم،فردی بوده لایق دوستی و رفاقت.بعدتر در شرایطی که دوستی ما ناپایدار و سست شد ،قطعا فقط اشتباه از او نبوده و من نیز حتما اشتباهی کرده ام. بعد از اینکه دلخوریم تمام شد به راحتی میبخشم چون دوست دارم باور کنم آدمها خاکستری هستند و مجموع اضداد.میبخشم و فراموش میکنم چون دوست دارم تصور کنم آدمها در کنار هر بدی ای که به من کردند،چندین برابر خوبی داشتند که مدتها باهاشون دوست بودم...
اما چرا اینها رو نوشتم؟من زمانی با خانومی دوست بودم که طی اتفاقات ناهنجاری رشته ی دوستی ما از هم گسست و قلبم از کارش دوپاره شد.دوستی عمیقی بود...بعدتر آن حس منفی ام را از دست دادم و بخشیدم.همه چیز را گذاشتم به حساب ویژگیهای فردی و ناخودآگاهش.امروز بعد از چند ماه تماس گرفت.قبلتر ها هم تماسی میگرفت.راستش همیشه او این تماسهای دیر به دیر رو برقرار میکنه.و من هربار خوشحال میشم از اینکه دیگر آن حس تلخ را ندارم.او حالا بیشتر یک اشنای قدیمیست تا دوست...کسی که خبر از دوستان گذشته میدهد: چه کسی ازدواج کرد؟چه کسی از ایران رفت؟چه کسی... . از اینکه اهل کینه به دل گرفتن نیستم خوشحالم.این تنها چیزیست که به خاطر داشتنش به خود میبالم.

گاهی درست لحظه ای که در خواب فرو میروم حس میکنم روی پلی معلق ایستاده ام.مرز بین جادو و غیر جادو. آنجا همه چیز نوع دیگریست...
من ،در وحشت خیالت از سایه های ناهمگون،تکه تکه میشوم...تقسیم میشوم...من در تو حل میشوم
میتوان چون دگران
ناله ای کرد و در این وادی خفت
میتوان داشت از این خفتن امید حیات
میتوان رفت ولی چون مردان
میتوان مرد و به لب هیچ نگفت
نمیدانم اگر الان بمیرم بهتر است یا صدسال دیگر.شاید مرگ در چند سال گذشته بهتر بود... موضوع رضایت یا عدم رضایت از زندگی فعلی ام نیست.
موضوع مرگ است.
به هر حال همه ی ما خواه ناخواه میمیریم.هیچ زندگی ابدی ای وجود ندارد و تصور میکنم از زمانی به بعد برای هر کسی پیش می آید که دوست داشته باشد بمیرد. و البته باز هم نه اینکه زندگی چیز بدی بوده و طعم دلخواه را نداشته باشد،فقط چون از جایی به بعد ملال آور ، تکراری و خسته کننده میشود انسلان میل به مردن پیدا میکند.و اگر هم هیچ کدام از اینها نشود احتمالش هست که از زمانی به بعد زندگی فعلی قادر به ارضا کردن خواسته های یک انسان نیست...و شاید چون ما انسانیم و سیال!
درست نمیدانم چگونه بعد از مرگ را توضیح دهم اما فکر میکنم که میدانم بعد از مرگ چه میشود! درواقع من دنیا رو منبع بی پایان شادی ها میدونم.شادی از نوع واقعی...فکر میکنم بعد از مرگ به شادی بی دلیل و راستینی برسیم.هرکسی به اندازه ی ظرف وجود خویش...
احتمالش هم هست بعد از مرگ درست همان اتفاقی بیفتد که قبل از مرگ انتظارش را داشتی!
تنها مشکل مرگ برای من فرایند ناشناخته و اسرار آمیزش است. درست در آن لحظه ی به خصوص که مرگ متولد میشود چه اتفاقی می افتد؟ آیا مردن درد هم دارد؟انقدر که مثل رمان تولد گریه میکنیم؟ به نظر نمیاد زندگی فعلی ما زنده ها چیز کاملی باشه. شاید چون ما آدمها به حکم انسان بودن سرشار از نقص و توهمیم...طمع میکنیم،آزار میدیم،غر میزنیم و نمیتونیم تنها به خاطر زنده بودن و زندگی کردن هر لحظه شاد باشیم...احتمالا بعد از مرگ، زندگی جدید فرآیند کاملا شادمانه ای خواهد بود. از آن مدل شادیها که با اولین لیس از بستنی یا بوسه های طویل المدت عاشقانه دست میدهد.یک هیجان و منبع شادی بی پایان...فکر میکنم مرگ چیزی شبیه اینه.
حالا اعمال و رفتار ما بعد از مرگ تاثیری هم در زندگی جدیدمان خواهد داشت؟ خوب من فکر میکنم هر چقدر صادقانه تر و انسانتر زندگی کرده باشی قدرت درک بیشتری نسبت شادیهای زندگی ابدی خواهی داشت.
هر چقدر هم خوب و زیبا و درست زندگی کنیم، اختیار دنیای پیرامون تا حدی در دست ماست و رنجی که دیگران خواسته و ناخواسته بر ما وارد میکنند ممکن است آن شادی فارغ از هر غم را خراب کنند... مرگ باید چیز دیگری باشد...
بعد از سه سال بالاخره ویندوز رو عوض کردم و در نوع خودش یه رکورد جهانی به ثبت رسوندم!راستش دنیای مجازی رو دارم از دریچه های جدیدتری میبینم!کامی جان واقعا یه لباس نو احتیاج داشت...دیگه قبلی، خیلی پاره پوره شده بود!
I would bring you flowers in the morning
Wild roses as the sun begins to shine
Sweet perfume in tiny jeweled caskets

۲ دسته هستند که بی هیچ عنوان وجودشون رو نمیتونم تحمل کنم: بی ظرفیتها و حق نشناسها
۲ دسته هستند که وجودشون آزارم میده: مدعیان تو خالی و ظاهر بینها
گاهی انگار خودم هم در این دسته ها جا میگیرم...گاهی چقدر از دست خودم عصبانی میشم... از رفتار خودم حرص میخورم...روبه روی آینه میشینم و یه دل سیر به خودم فحش میدم...ولی آخرش خودمو میبخشم!
این دقیقا یکی از دلایل من برای ندادن ادرس وبلاگم به دوستانیه که مدتها دوست وبلاگی من بودند.مثل پردیس،دکتر بابک و خیلیهای دیگه که گه گداری به نوشته هام سر میزدند و حال و احوالم رو کشف میکردند! درواقع الان هم به همین دلیل کامنت وبلاگمو باز نمیکنم.نمیخوام وقتی وبلاگمو باز میکنم ببینم کیا خوندن...و در واقع کیا نخوندن!
البته به اعتقاد یه دوست دیگه ،وبلاگ یه جای خصوصیه و بیشتر شبیه دفترچه خاطراته،مسخره است که در مورد خاطره های دیگران نظر بدیم...
ولی از اونجایی که وبلاگ من تکه تکه های نگفته (گاهی پیش پا افتاده ،گاهی مهم) دلمه، همچنان به نوشتنش نیاز دارم...

اون شماره چهار همیشه این تصویر رو به ذهنم میاره...

اگه میتونستم میرفتم همه ی موهامو از ته میتراشیدم
راحت و آسوده...
نه تو تنها نیستی
ماهی و زورق و پارو پس چیه
نه تو تنها نیستی
این همه ستاره پس مال کیه
نه تو تنها نیستی
خلوتت دلکده ی نقاشیه
نه تو تنها نیستی
فکر آزادی خود زندگیه
گاهی انگار خدایی نا مرئی بر وجودم حاکم میشود...
آن زمان است که دوست دارم قلبم را به راستی تکه تکه کنم و هر تکه اش را به کسانی دوستشان میدارم و به نحوی دنیایم را سرشار از خوشحالی و محبت کردند ببخشم...
و دستان سرخم را بر گونه های رنگ پریده ام بکشم...

منی که از بچه گی سربار هیچکی نبودم
من که آزارم به هیچکی نرسیده
من که به همه پول قرض میدم
...
من دیوونم؟
راستی یادم رفت این رو بگم: این وهم نیست،تو فرشته ای هستی بی سن و سال...
این وهم جنون آسا که خود را فرشته ای می پندارم
بی سن و سال، بی نصیب از گذر زمان
بی تقدیر مرگی که نشانه ی سهم من از زندگی باشد
بی هیچ ترحمی بر نام ونشانم
یا حتی بر کالبدی که پر پر زنان این سو و آن سو می کشانم

و من یاد شعری افتادم :
فکر میکنی اهمیتی دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟
بعد به یاد می آورم که خداوندی عادل و مهربان آن بالا، قلبهای شکسته را التیام میبخشد...خدایی که خدای عشق است.خدایی که قلب مرا مدتی پیش مرهم گذاشت و میدانم روزی قلب مهربان تو را هم التیام میبخشد...دعا میکنم...
گریه دیدن گریه کردن
وقتی باغ قصه میسوخت
من چه بودم؟جز یه خرمن
راستی وقتی پرسپولیس اون دوتا گل خوشگلو زد هیچ دختری توی ورزشگاه نبود که جیغ بزنه و شادی کنه؟...
نه فکرکنم نبود...

نه فقط برای اینکه آبی و بیکران است،و نه فقط چون زیبا و آرامش دهنده است...
دریا را دوست دارم چون موجهایش قوی و محکم است.آرام آرام عقب میرود و با بیشترین قدرت به ساحل میکوبد.مثل قلب یک عاشق.
دریا صبور و عاشق است...

...چنان که یوسف را از ظلمت چاه رهانیدی ،حیات دوباره بخشیدی،حیات دوباره،حیات دوباره...
پی نوشت1: امروز به قدری فکرم مشغول یکی از دوستانم بود که این نوشته ها رو برای منظم شدن افکارم نوشتم.
پی نوشت 2: «پولک سرخ» محبوبه میر قدیری رو تازه شروع کردم.به نظر خیلی جذابه.این روزها چقدر نوشته های ظریف زنانه میچسبه! داستان در اراک میگذره و خیلی جاها هم با لهجه نوشته شده. منتها من با اینکه پدر و مادر ِمادرم هر دو اراکیند تا ذکر مکان توسط خود نویسنده همش فکر میکردم این لهجه شیرازیه! فکر کنم باید از اول دوباره بخونمش! و اینکه من نمیدونستم اراکی ها به خورشت قورمه سبزی میگن: خورشت سبزی!.راستش تاحالا فکر میکردم اراکی بودن یعنی خوردن انواع و اقسام آبگوشت! احساس بی هویتی میکنم...من چقدر از نیمی از خودم دور بودم!مثلا نمی دونستم امیر کبیر اراکی بوده...
گاهی فکر میکنم شرم آور است که من این همه کم کتاب خوانده ام! تصور کن...من تنها کتابی که از بالزاک خوانده ام را همین امشب تمام کردم (لذت خواندن بی عینک هم لذتی است ها!)
بعد از خواندن ((پسر عمو پونس)) فکر کردم جهانی این چنین رسوا( پر از رقابتهای جاه طلبانه ی خطرناک ) کجا شایسته ی رویاست؟
میدانم...باز ایده آلیست و رویایی شدم.

۱- چند شبه، بی خوابی بدی دارم.درواقع از شدت فکر و خیال نمیتونم بخوابم.به چی فکر میکنم؟نمیدونم..صبح که پا میشم یادم میره!
۲- احساس دلشوره ی بدی دارم.یه جوری گسی نا محسوس که تا ته خیالم رو خاکستری کرده.با اینکه این روزها نه تنها هیچ مشکلی ندارم و ایام به کاممه!این روزها خرمالوئیه!خوشمزه اما گس...
۳- عکس رو فقط به این دلیل گذاشتم که دیدنش اعصابم رو خورد میکنه: مایوی شنبلیله ای با موهای جینگولی!تصویر دریا رو نابود کرده!
۴-راستش احتیاج به سفر دارم.نه اینکه بار و بندیل ببندم و به جایی دور از تهران برم...نه!منظورم یه سفر فکریه.یه سفر روحی.چی می شد اگه توی خونه ی خودت،توی شهر خودت،توی اتاق خودت،کنار آدمهایی که هم دوستشون داری هم گاهی ازش دلخور میشی،حس سفر رفتن و بیخیالی و شاد بودن پیدا میکردی...((من اگر تازه تر شوم به آنها که دوستشان میدارم عشق بیشتری خواهم داد،ظرف انرژیم ته کشیده است))
زمانی بود که از فرط ساده دلی ، روحم را در طبق اخلاص تقدیم کسانی میکردم که با خط کش اخلاقیات کرم خورده، عمق شکست عاطفی اش را اندازه بگیرند.
بعد هم مینشستم و برای اعتمادهای کودکانه ام غصه میخوردم.
راستش گاهی که به آن زمان فکر میکنم حوصله ام از خودم سر میرود!
بیست و سه سال و چند روز پیش فکر کردم به دنیا آمدن کار هیجان انگیزیست!
من و پاییز دو همزاد توامانیم...او که می آید همراه هم کوچه باغهای متروکه ی یادها را قدم می زنیم و زمزمه می کنیم...او که می آید بغض مان را بی شرم و بی آزرم پروای باریدن می دهیم .... بسیار ناگفته هامان را زیر گوش هم نجوا می کنیم وبرای آنها که دوستشان می داریم زمزمه می کنیم.... ...او که می آید...او که می آید...دنیا آلونک رنگ رنگ مسدودی می شود و انسان جانور محزونِ مجبوری....
