تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
13:52، چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
کسالتی که عادتم شد
خوب از شما چه پنهان رسما و عملا تبدیل شدم به یه آدم مالیخولیا و افسرده و خنده دار! حالا نمی دونم چرا خنده دار ولی واقعا خنده دار شدم!اینو از اونجایی فهمیدم که Mr K همش به غرغرهام میخنده! بگذریم از دیشب که کاسه ی صبرش لبریز شد و گوشی و قطع کرد و همچین تخت تا صبح خوابید! منم واسه خودم کلی گریه کردم و توی دفتری که فرناز بهم هدیه داده سوگ نامه نوشتم و بعد هم به این فکر کردم که علائم افسردگی به این تابلوئی در من هست و هیچ به روی خودم نمیارم...علائمی که مال امروز و دیروز نیست و بیشتر از یک ساله زندگی منو خراب کرده...ظاهر رفتارم توی جمع دوستان اصلا نشون دهنده ی حال مزخرفم نیست چون عادت کردم همرنگ جماعت بشم ولی خودم بهتر از هر کسی می دونم چه غم بی دلیلی این همه مدت برام تبدیل به بغض شده و میخواد بباره،که البته هر چی هم می باره تمومی نداره!گاهی دلم میخواد دنبال مقصر بگردم و علی رو باعث تمام این حس ها بدونم اما واضحه که هر کسی خودش مسئول و بانی ِحال و روزشه...من اگه کمی جسارت و جرات به خرج می دادم خیلی قبلترها خودمو از اون همه انزوا و دعوا و توقع می کشیدم بیرون، الان خیلی شادتر می بودم...وجود Mr K بهم داره نشون می ده چه قدر خوبه وقتی یکیو دوست داری و باهاش بحث میکنی،هیچ نگران از دست دادن رابطه و علاقه نباشی...ولی باز هم مشکل این نیست،احساس بیهودگی و کسالت،نداشتن فعالیت اجتماعی مفید،ترک ورزش و به خصوص شنا...

پ.ن.: خودمم هنوز نمی دونم شرکت در جلسات شورای کتاب کودک چه دردی از من دوا می کنه و اصولا من چه دردی از اونها دوا می کنم! اما کاچی به از هیچی...شاید به زودی جایگاهم رو اونجا پیدا کنم و بالاخره کمی تا قسمتی مفید واقع شدم!

پ.ن.۲:امید گنجیشکه(!) در حال نگارش روایت مهاجرتش در قالب داستانی نیمه مستند با عنوان  سنگ واره های آزاد  می باشد و این داستان برای من ارزش به خصوصی داره... مدتی که این دوست -که هیچ وقت از دوستیش برای کسی کم نذاشت- ایران نبود ، من در آغاز ناامیدی از رابطه ی شخصیم بودم و تلفن های گاه بی گاه امید از ینگه ی دنیا همیشه امید بخش بود... سوای این مطلب حتم دارم داستان خوبی از آب در خواهد آمد چرا که امید قبل از این به طور معمول تصور کاملی از ادامه ی داستانها و پایانش نداشت و بر مبنای آزمون و خطا می نوشت و اصلاح می کرد اما داستان مهاجرتش داستانیست با پایانی مشخص...تجربه ی جدیدیه گنجیشکه!مگه نه؟!

شانتال
1:12، چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
نقطه،ته خط
روزهایی که همه چشم می شوند تا سانت به سانت ِ خوشحالی های یک تازه به خوشبختی رسیده را اندازه بگیرند،دل آدمی پستویی می خواهد تا در کنج آن تنها باشد و لام تا کام چیزی بروز ندهد تا مبادا چیزی هدر رود!

اضافه شد: پرنده‌ها به تماشای خواب‌های سپيد فرستاده می‌شوند هر لحظه باید منتظر تکمیل این لیست بود! اگر معتقدید و موثر است برای بهروز بقایی دعا کنید که بماند...

شانتال
0:24، سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
شاسخین لامبادا می رقصد!
و شانتال به گوشه ای سر در گریبان نشسته بود و همی به گردش این روزگار ِ چماقانه و مهرنورزانه فکر می کرد که به ناگاه صدایی ریتمیک او را از عالم فسردگی بیرون کشید و حالی وسوسه ناک بر او غلبه گشت!وسوسه ای بود با طعمی خوش از جنس ِ حالا قرش بده،ولش بده!! وصفی بر حال وی رفت ناگفتنی...آن چنان خوش خوشانش شد که حیفش آمد دیگر غمزدگان ِ این روزگار غدار را در این عیش شرکت ندهد...پس خیلی زود اولین فرد ِ دلنشین و جذابی که در اطراف خود می بینید(مثلا شاسخین! )  را در آغوش گیرید و همراه با این ترانه و موزیک دچار نوستالوژی شوید و بدَنسید!

 

Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Dança sol e mar guardarei no olhar
O amor faz perder encontrar
Lambando estarei ao lembrar que este amor
Por um dia, um instante foi rei

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Cançăo riso e dor melodia de amor
Um momento que fica no ar

پ.ن.: می بینم که زبان شیرین پرتغالی هم بلند نیستی که!!اشکالی نداره...منم اولش مثل تو بودم ولی با کوشش و مرارت رفتم اینجا!

شانتال
22:40، دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
رفیق ِ من باش
خوشحالی های مرا دوست بدار چرا که پیش از تو کسی مرا فارغ از خودخواهی هایش دوست نداشته است.من عشق را سال هاست در پستوی تاریک ِ گناهانم گم کرده ام،بیا و رفاقت به خرج بده و در دوباره یافتنش کمکم کن!هیچ حسی بالاتر از دوستی نیست،این را سال هاست فهمیده ام.

شانتال
23:26، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم
روزهای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم

با هوای تو توی کوچه های دلواپسی
غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم

شانتال
20:14، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
روزی و جایی باز هم ...
و باز با تک تک واژه ها گریستم...در خیالی سیاه و سفید مثل فیلم های صامت با حرکاتی تند و قطع ناپذیر به این باور رسیدم که گاهی نبودن ِ آنان که دوستشان می داری، برای آرزو داشتن لازم است!
شانتال
0:59، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
من و خودشو کجا می برید؟!
آقای "کاف" پس از آنکه چند کتاب شعر و رمان یاس آمیز خواند احساس کرد به فلسفه ی عجیبی در زندگی دست پیدا کرده است و تصمیم گرفت از محیط پیرامون خود الهام بگیرد و روایات زندگی مردم اطرافش را در قالب فیلم های مستند به نمایش بگذارد تا رنج عظیم بشری را در لانگ شات های تامل برانگیزی نظیر 59 دقیقه فوکوس بر برگی روان بر جوی آب به جهانیان نشان دهد.
چندی نگذشت که اولین فیلم وی به فستیوال فیلمهای مریخی ِ تولید شده در علی آباد سفلا دعوت شد و جایزه ی دنبلان زرین را از آن خود کرد،هرچند که به آثار ارزشمند ِ وی اجازه ی اکران داخلی ندادند و منتقدان وطنی او را سرتاپا به فضولات گاو کشیدند! اما برای آقای "کاف" این اول راه بود...او که به استعدادهای نهان خود پی برده بود به سر منشا بازگشت و این بار به موزیکهای یاس آلودی نظیر ِ ((یه بار سلامت می کنم،دلمو به نامت می کنم،از این همه خاطرخواهات...)) گوش سپرد و به کشف سینمای شالوده شکن مفتخر شد! فیلم جدید وی درباره ی شب زفاف گربه های محله ی مادر زنش بود که امان را از اهل محل ربوده بود...
امیدوام تا به اینجا با رویحات آقای "کاف" به حد کفایت آشنا شده باشید چون داستان من و آقای "کاف" زمانی شروع شد که ...

-----------
متاسفانه باقی اوراق نویسنده به طرز مشکوکی ناپدید گشته است و خانواده ی وی به طرز غم باری به دنبال اثری از وی هستند، در صورت یافتن نشانی از نشانی ِ نویسنده ی متون بالا با نویسنده ی این متون تماس حاصل فرمایید! و یا بهتر از اون...باقی ماجرا را حدس بزنید!

شانتال