تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
23:45، سه شنبه نوزدهم آبان 1388
زندگی،حقی مسلم تر از انرژی هسته ای!

Yesterday is a wrinkle on your forehead
Yesterday is a promise that you've broken
Don't close your eyes, don't close your eyes
This is your life and today is all you've got now
Yeah, and today is all you'll ever have
Don't close your eyes
Don't close your eyes

This is your life, are you who you want to be
This is your life, are you who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

Yesterday is a kid in the corner
Yesterday is dead and over

This is your life, are you who you want to be
This is your life, are you who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes
Don't close your eyes

This is your life are you who you want to be
This is your life are you who you want to be, yeah

This is your life, are you who you want to be, who you want to be yeah
This is your life, are you who you want to be , who you want to be
This is your life, is it everything you dreamed it would be
When the world was younger and you had everything to lose

And you had everything to lose

لینک دانلود ترانه 

switchfoot

شانتال
1:16، سه شنبه نوزدهم آبان 1388
داستان اینس

تقریبا اواخر کتاب اینس،روح من نوشته ی ایزابل آلنده هستم...رمانی که به شرح تاریخ فتح شیلی و نقش موثر و ماندگار اینس سوآرس می پردازه، و از اونجایی که داستان کاملا مبتنی بر حقایقه سطر به سطر پشت خواننده رو از رویدادهای زندگی این زن به لرزه می ندازه! زندگی اینس سوای تمام رشادت و قهرمانی هایی که داشت، با قلم آلنده تبدیل به روایتی رمانتیک از عشق های سرنوشت ساز شده، عشق اینس به همسر اولش خوآن مالاگایی که باعث شد در پی یافتنش از اسپانیا به امریکای شمالی سفر کنه و عشق به پدرو د والدیویا که منجر به سفر به شیلی و تبدیل اون به مستعمره ی پادشاهی اسپانیا و نقش کلیدی اینس در راه اندازی و گرداندن اولین شهر متمدن شیلی یعنی سانتایگو شد و در آخر  ازدواج عاشقانه و در عین حال مصلحت آمیزش با رودریگو د کیروگا که به زندگیش ثبات بخشید.رمان جالبی ست...به خصوص ترجمه ی زهرا رهبانی که به طور مستقیم از اسپانیای به فارسی تا حد ممکن اصالت نثر آلنده رو حفظ کرده.

به روایت کرم کتاب: اینس سوآرس زن جوانی است که برای یافتن شوهرش پای به قاره جدید می گذارد، آنهم در حالی که مهاجران اندک اسپانیای هنوز جرائت آوردن زنان و خانواده های خود را ندارند. سفر پر ماجرای اینس از زبان خود او روایت می شود. مشکلاتش، که برای هر زن تنهائی در میان انبوه مردان پیش می آيد. در مقابل متجاوزان مجبور است از خود دفاع کند. برای حقش مبارزه کند و شغلی آبرومند برای خود ایجاد کند و به ندای عشق پاسخ بدهد و کشوری را بسازد! اگر اين داستان يک واقعیت تاریخی نبود، شما فکر می کردید یک رمان پر هيجان می خوانيد!

 

شانتال
20:48، دوشنبه هجدهم آبان 1388
خارشی برای تمام عمر
و اگر مردی پس از ورود به عالم تاهل و تعهد، خارشی شیطنت آمیز مبنی بر دور زدن تعهدات زناشویی به سرش نزند مرد نیست!  (( سوره ی ازدواج - آیه ی اول و آخر))

مرتبط: خارش هفت ساله!

شانتال
4:0، دوشنبه هجدهم آبان 1388
دیواری که فرو ریخت

پ.ن.: عاقبت دیوار ِ ظلم ،تعصب گرایی ، قدرت طلبی و جنایت این است،باشد که دیوارهای دیگر هم درس بگیرند!!

شانتال
19:24، یکشنبه هفدهم آبان 1388
امیدت ناامید نشه جوون!
  مکان هایی که تحت عنوان آثار باستانی شناخته شدند،  در من حس دوگانه ای ایجاد می کنند..از طرفی تصور اینکه سالهای بسیار دور آدمهای دیگه ای در آنجا زندگی می کردند،قدم می زدند،هم ُ فریب می دادند ،بهم عشق می ورزیدند و یا ناامید از آینده ای مبهم تنها به نفس کشیدن اکتفا می کردند،باعث میشه به نبودن خودم و تصور احتمالی آیندگان از خرابه هایی که امروز خانه و شهر منه فکر کنم...اما از طرف دیگه حس آزار دهنده ی فضولی و کنجکاوی بیش از حد هم بهم دست میده! و این حس باعث میشه خودم رو گناهکار بدونم...حالا گناه کار در محضر کدام خدا؟!این دیگر سوالی ست خارج از مبحث! شاید با رفتن به مکان هایی که سابقه ای بیش از ۱۰۰ سال دارند کاری عادی باشه و اما کنجکاوی در باره ی مردمانی که تنها ۶۰ سال پیش از این زندگی می کردند و در صورت ادامه ی زندگی، این روزها خیلی هم پیر محسوب نمی شدند،حس نوشتاری من رو به شدت قلقلک داد!
روستای مخروبه ی  پرور در چند کیلومتری خارج از سنگسر ( یعنی عمرا بگم مهدیشهر!!) یکی از همین آثارهای نه چندان باستانی اما جالب توجهه...در حالیکه که مسیر جاده خط سفید ُ گرفته و رفته در میان راه می رسی به روستایی که در دو سوی جاده واقع شده...خانه هایی مخروبه و درختهایی سرسبز و زنده...کنار یکی از این خانه ها در نزدیکی جاده قبرستان کوچکی از اهالی این روستاست،کسانی که روزی صاحب این خانه ها بودند و به دلایل احمقانه سالهاست که تنها صاحب سنگ قبرهای کاملا سالم خود هستند! عمده نوشته ی سنگ قبرها حکایت از جوانی مردگانی می کند که به خاطر دعوای قومی کشته شدند و طی مدت کوتاهی روستا را خالی از سکنه کردند و بازمانده ها هم راه شهر را در پیش گرفتند.سن و سال اهل قبور بین ۱۸ تا بیست و خورده ای در نوسانه و جالبترین بخش سنگ گورشان این:

جوان ناامید از زنده گانی


که احتمالا یعنی همان ناکام و کم سن و سال و زن نگرفته!چرا که روی یکی از سنگها نوشته شده بود: جوان مسرور از زنده گانی!! و این یکی حتما زن و بچه داشته...از همان جا بود که شخصا لقب مسرور را به کِی دادم! بعضی از خانه ها هنوز اتاق های سالمی داشت ، با شومینه و دودکش و به راحتی می شد تشخیص داد که کدام خانه متعلق به فردی مرفه تر بود...و آدمها چه موجوات خری هستند!! عمر کوتاه ُ دستی دستی کوتاه تر می کنند و میندازند تقصیر قسمت! به قول ایشون "از ادمیزاد جماعت هر خریتی که بگی بر میاد!!!"

 

شانتال
1:31، یکشنبه هفدهم آبان 1388
نوعی دیگر
 هاها!زندگی ست دیگر...شانتال می نشیند پای این پنجره ی ورود به دنیای مجازی و ایمیل و اسپم پاک می کند و "جاده عشق قرارمونه "گوش می کند و ریز ریز اشک می ریزد ، خودش هم نمی داند چرا...شاید چون کمتر کسی ست که حداقل یک بار جاده ی عشقش به بن بست نرسیده است! پوستمان مثل کرگدن کلفت شد تا یاد گرفتیم تنها در لحظه زندگی کنیم و از دیگری به اندازه ی توانش توقع داشته باشیم نه آرزوهایمان!به گمانمان راستی راستی وقت شوهر رفتنمان شده است!کوله بار تجربه را باید جایی زمین بگذاریم!!! بابا تجربه!کیاست!وقار! از رو رفته! آدم شده! و حتی... از نفس افتاده!

پ.ن.: حالا که شانتال در حال غش و ضعف رفتن است برای کامنت نوشتن در وبلاگ دوستان،یکی در میان مثل خر در گل می ماند!این رمز و شناسه دیگر چه صیغه ای ست که ما را از کامنت گذاشتن از برای شما محروم کرده؟!به خدا ما هستیم...کلی هم قصد ابراز وجود داشتیم!!

شانتال
1:59، شنبه شانزدهم آبان 1388
شب ِ عزیز
از عروس رفته گل بچینه بگیر تا ساعت مچی از طرف پدر داماد به عروس خانوم...بعد هم لی لی لی و ای عروس مهتاب ، ای مستی مِی ناب... تبریک فامیل به عروس داماد یک طرف و به ما هم از طرفی دیگر!
اما راستش از شما چه پنهان این عروسی پسر عمو جان نبود که چهاردهم آبان را خاطره انگیز کرد...گودبای پارتی ((عزیز)) هم در همان شب بود و ((عزیز )) برای ما یک دنیا عزیز است...رفتنش به ینگه ی دنیا آنچنان ناگهانی شد که از دست دادن میهمانی خداحافظی اش تحمل ناپذیر می نمود! و به ناگاه شانتال با موهای شنیون شده و آرایش تیشان فشانی ِ آرایشگاه و آقای ((کِی)) با کت شلوار رسمی - از نمونه های نادر ِ  تیپیک ِ نوع ِ نوید!- زنگ درب منزل دایی جان ِ آقای ((کِی)) را به صدا در آوردند و در کمال تعجب همگان تحت عنوان رسمی ِ ((عروسی رو پیچوندیم)) وارد آپارتمان شدند و با بیست الی سی نفری دست دادند و روبوسی کردند... بعد هم شانتال هی ((عزیز)) را نگاه کرد و هی بغضش را کنترل کرد!هی کنترل کرد!هی کنترل کرد!تا اینکه کمی ویسکی حالش را رو به راه کرد! اما همین که شانتال رو به راه گشت ، به اواخر گودبای پارتی نزدیک شدند و خداحافظی ها با ((عزیز)) شروع شد و بغض همه ترکید...بغض شانتال نیز به همچنین!
آن وقت آقای ((کِی)) که خودش دچار ناراحتی فراوان از رفتن پسر داییش است، شانتال ِ گریان را بغل می کند و می گوید: تو چرا گریه میکنی؟مگه فامیلته؟!. و اینجا به شانتال خیلی برخورد،اما به روی ((کِی)) نیاورد و تنها به حذف عنوان آقا از اسم او بسنده کرد! دیوانه ی بی احساس ِ دوست داشتنی ِ خر! بالاخره فامیل که خواهیم شد!تازه فامیلیت به درد لای جرز می خورد وقتی رفاقت این همه سنگین و حجیم است... فراموش هم نکن این من بودم که after party عروسی پسر عموجان را پیچاندم که به good bye party ((عزیز)) برسیم!! تازه من اگر به عزیز نمی گفتم give me a hug که نمی شد!نا سلامتی عزیزمان است!

پ.ن.: این پسرک ما اسمش عزیز نیست ها! عزیز صدا زدنش داستان داره...

شانتال